Error: Embedded data could not be displayed. یادایام
X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل
شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395
عنوانش با شما!

خوشحالی من بابت اینکه گریه خونه باز شده بود، موقتی بود! پنجشنبه زنگ زد بنگاه ه معروف و گفت صاحبخانه دبه کرده و میگه 20 مهر!!

پس مجدداً مشغول کار اعصاب خورد کن پیدا کردن خونه شدم!


و اما تو ای زن، اینو برای تو مینویسم:

یک داستانی چند وقت پیش خوندم از مردی که از همسرش میخواست جدا بشه.

دوستان و آشنا هر کسی ازش میپرسید که چرا داری جدا میشی و مشکل زنت چیه؟ جواب میداد که آدم درست نیست پشت سر زنش حرف بزنه!

بعد از اینکه جدا شدند ازش پرسیدند که خب حالا که جدا شدی بگو مشکل چی بود؟ جواب میده که آدم درست نیست پشت سر دختر مردم حرف بزنه!


من اگر بخوام حرف بزنم، خیلی حرف هست، ولی درست نیست و مرام من این نیست که مثل تو رفتار کنم.

هرچی دوست داری منو عصبانی کن، با حرفهات، با تهمتهات، با کامنتهای میز بقل دستیت به قول خودت! خوب داری منو آزار میدی، عیبی نداره، این رو هم میزارم کنار تمام حسن هایی که ازت سراغ داشتم و سراغ نداشتم و بعدها دیدم!!

اینطوری میخوای وجدانت رو آروم کنی؟

باشه.

من که چیزی نگفتم.

اینجوری اگه راحتی، اینجوری باش. من به درک!

دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395
مرد تنها

دیروز با تمام وجودم درد تنهایی رو چشیدم.

بعد از داستانها و مشکلاتی که با زن داشتم و باعث خراب شدن رابطه امون شد، مدتی خانواده حسابی دور و برم رو گرفتند تا بلکه از این غمی که به قول اونها از غم جدایی برای من سنگینتر و عذاب آور تر بوده، رد بشم و زودتر خودم رو جمع و جور کنم.

که خب همین باعث شد هزاران تهمت از طرف زن به من وارد بشه که خب با توجه به رفتارهای این چند ماه گذشته، دور از ذهن هم نبود که منو با این انگ مواجه کنه و اینطوری بخواد مثل همیشه خودش رو مبرا کنه!

منم تقریباً ک ماهی هست یا شاید هم بیشتر، که از زیر چتر خانواده سعی کردم بیام بیرون، حتی به قیمت اینکه تنها بشم و اونها ناراحت!

پس، تنها شدم.

جریان خونه رو هم که گفتم. برای اولین بار تو عمرم یکی از من خواست که از اون خونه ای که توش زندگی میکردم بلند بشم و درد مستاجری رو به خوبی درک کردم.

حال بد، مشلات زیاد، گشادی یا هر چیزی باعث شد که فرصت زیادی رو از دست بدم و برسم به روز موعود و بی خانمان بشم!!

دیروز بود، روزی که باد خونه رو تحویل میدادم.

بیش از پنجاه خانه دیده بودم و نپسندیده بودم، یا کثیف بود، یا گرون بود، یا به مجرد به قول خودشون نمیدادند و هزاران یا ه دیگر، و نتیجه ای بود که من هنوز خانه ای برای ادامه زندگی پیدا نکرده بودم.

عمده مشکل هم این بود که بعد از پایین آوردن سود بانکی، صاحب خانه ها اجاره میخواستند و نه پول رهن، یا اینکه خانه های نوساز فقط رهنی بودند که خب گرون بودند!

هر جا میرفتم و میگفتم با شصت میلیون پول و ماهی یک میلیون اجاره، خونه ای به من معرفی کنید، یا به قول معروف آشغال خونه معرفی میکردند و من رو عصبانی میکردند، یا با تمسخر روبرو میشدم!

بالاخره به روزهای آخر نزدیک میشدم و جمعه یک خونه رو انتخاب کردم. باید یکشنبه تخلیه میکردم و چاره ای نبود.

قیمت، 80 میلیون ماهی 1 میلیون و سیصد.

زنگ زدم به دوستم، داوود. کار به جایی رسیده که بانک من شده داوود!

قرار شد بیست میلیون به من قرض بده. کل پس اندازش.

به بنگاه گفتم خونه رو من میخوام و برای فردا بعد از ظهر (شنبه) قرار شد صاحبخانه بیاد و قولنامه نوشته بشه.

شنبه صبح شد، رفتم پیش تکن و بیکن! تا عصر اونجا بودم و حدود 8 شب رسیدم خونه.

داوود هم با چندتا کارتن بزرگ رسید خونه.

زنگ زدم به بنگاه که چی شد پس این قولنامه؟

گفت هنوز خبر نداده!!!

گفتم کی باید خبر بده؟

گفت مالک دیگه.

گفتم اون که قیمت رو داده و من هم قبول کردم و پول هم که آماده است و خونه هم که خالیه، پس مشکل چیه؟

گفت صبر کن تا فردا صبح

گفتم بسیار خب، اما من فردا قول دادم که خونه رو خالی میکنم!

گفت نگران نباش.

خب گفت نگران نباش دیگه، مرد گنده وقتی میگه نگران نباش حتماً یه چیزی میدونه.

صبح شد.

رفتم از سوپر مارکت پایین برج چندتا کارتن دیگه بخرم، مرد گنده رو دیدم!!

گفتن فلانی من منتظرما!! دید که کارتن به دست هستم. گفت حالا چرا اینقدر عجله؟!!!!

گفتم مرد حسابی من که بهت گفتم باید خالی کنم امروز، زودتر بنویس این قولنامه رو که میخوام زنگ بزنم ماشین و کارگر بیاد

گفت حالا که نمیشه!!!

گفتم نمیشه یعنی چی؟ چرا نمیشه؟ مشکل چیه؟

گفت بزار بهت زنگ میزنم.

گفتم باشه، و رفتم ادامه کار. تنها بودم و همینطور که جمع میکردم وسایل رو، به خاطرات و خوب و بد این خونه فکر میکردم. چقدر این خونه اتفاقات مختلف داشته، دعوا، قهر، مستی، گریه، تنهایی، سیگار پشت سیگار، پیک پشت پیک، خنده و خوشحالی، آغوش گرم و آرامش، اوووه، کلی خاطره که بعضی هاش اشکت رو در میاره و بعضی های دیگه هم اشکت رو در میاره که چرا تمام شدند اون دوران!!

زنگ زد، مرد گنده رو میگم! گفت آقا جان با بدبختی راضیش کردم به 100 تومن و ماهی 1.5!!!!!!

گفتم چی؟!!! مرد حسابی تو که گفتی 80 ماهی 1300 !!

گفت نمیدونم والا الان میگه اینقدر، احتمالاً مشتری روش هست!!!

تو دلم گفتم اولاً لعنت به من که نشون دادم به این مردک که عجله دارم و امروز حتماً باید تخلیه کنم، و دوماً لعنت به هر چی آدم فرصت طلب و مخصوصاً بنگاهی جماعت!

گفتم الان میام پایین باهات حرف میزنم.

عصبانی بودم

خیلی

منو از وسط اون همه خاطره م حسرت کشوند پایین وسط دعوا!

رفتم و گفتم آقا جان چرا حرفت رو عوض میکنی؟ دیدی من عجله دارم گذاشتی رو قیمت خونه؟!!!! فکر کردی من ببو گلابی ام یا احمقم؟!!

دیدی عصبانی ام و گفت به جون مهندس من کاری نکردم که، مالک حرفش عوض شده! میگه کمالی (اسم خیابون) گرونتر از اینجاست.

گفتم این چه حرفیه؟ من با این پول احمق نیستم که اینجا بگیرم، میرم شهرک غرب، یا سعادت آباد، یا حتی ونک و ولیعصر.

اونجاها به این قیمت خونه دیدم.

گفت آخه مهندس شما ذوج نیستی و ...

نزاشتم حرفش تمام بشه و گفتم اصلاً لازم نکرده تو بخوای برای من خونه پیدا کنی. تقصیر من ه که بهت اعتماد کردم. خودم تو خیابون ولی عصر روبروی پارک ساعی یه واحد دیدم و میرم اون رو میگیرم.

گفت خب هر طور صلاح میدونید ولی اینجی قیمتش همینه.

گفتم اگه به همون قیمت قبل میده، باشه، اگه نه اصلاً نمیخوام.

گفت خب بزار برات جای دیگه پیدا کنم.

گفتم امروز فقط. من تا شب باید تخلیه کنم.

دروغ گفته بودم که تو ولیعصر رو میگیرم. اون خونه دخمه بود!! اصلاً به درد من نمیخورد. ولی خب، گفتم شاید این بلوف بتونه کمکی بهم بکنه.

رفتم بالا، کارتن ها رو ریختم دور و برم و مشغول جمع کردن شدم، ولی نگران بودم، جمع میکردم و کجا میبردم؟!! ده دقیقه ای گذشت و دیم اینطوری فایده نداره. موبایل رو برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به بنگاه هایی که رفته بودم. چند تا بنگاه گفتند بیا و ببین. تو 3 ساعت نزدیک 20 تا خونه دیدم. همه مشکل قبل رو داشتند.

آخرش یه واحد تو خیابان شیخ بهایی رو انتخاب کردم. کوچیک بود، نقشه خوبی هم نداشت، ولی نو ساز بود و تمیز، به صاحبخانه وقت گفتم من و پسر ده ساله هم هستیم، کمی تو هم رفت و پرسید پس همسرتون؟ گفتم جدا شدم. میانسال بود، کمی هم شاید پیر، هم سن پدر خودم، گفت عیبی نداره پسرم، شما به نظر معقول میای، فقط پولت آماده است؟

گفتم بله، آماده است.

دروغ گفته بودم. آماده نبود. میگفت 140 میلیون تومان رهن کامل، و من با پولی که از داود قرض کرده بودم میشد 80 میلیون. به صاحبخانه گفتم فقط یک لطفی به من بکنید، من 100 میلیون الان نقد میدم و بقیه اش رو چک یک ماهه. امکانش هست؟

گفت باشه، فقط تو این یک ماه در قبال اون 40 میلیون اجاره بده.

گفتم باشه.

گفت ببین پسرم من این خونه رو به یک نفر دیگه قول دادم ولی بعید میدونم پولش جور بشه، تا شب قراره خبر بده، شب به شما خبر میدم که فردا قولنامه کنیم.

گفتم باشه منم با صاحبخانه فعلی صحبت میکنم تا یک روز بیشتر به من فرصت بده.

از اون آقا با اون سبیلهای جذابش خداحافظی کردم و جوان بنگاهی رو رسوندم تا خیابان ملاصدرا و راه افتادم سمت خونه.

چمران، نیایش، فکر و فکر و فکر.

هر چی فکر کردم عقلم به جایی نرسید که بیست میلیون تا فردا از کجا جور کنم.

به چند نفر زنگ زدم، عمو، پسر عمه، خواهر، پدر و ...

یا نداشتند و یا وقت میخواستند.

عمو گفت عمو جان چی فکر کردی در مورد ما؟!! از کی تا حالا ما آدمهایی شدیم که بیست میلیون رو یک ساعته جور کنیم!! بعد هم تو نمیگی کی میخوای پس بدی.

دوستی بهم پیشنهاد نزول کردن داد!!!

تقریباً چاره ای نداشتم. گفتم چند درصده؟

گفت نمیدونم، ولی میپرسم برات.

زنگ زد و خبر داد که 4 درصد ماهیانه، با دو تا چک معتبر.

تمام این مکالمات تو پارکینگ توقف اضطراری ه اتوبان نیایش انجام شد. تلفن رو قطع کردم و سرم رو گرفتم توی دستم، با خودم بارها و بارها ترانه مرد تنها (حبیب) رو خوندم. چند دقیقه ای چشمهام رو بستم و بعد که باز کردم چشمم افتاد به لوگوی ماشین روی فرمون، با خودم دیدم که بهترین گزینه شاید فروختن این ماشین باشه.

روشن کردم و رفتم سمت خونه، پایین برج چندتا بنگاه ماشین هست، اولی، نه این ماشین تو کار ما نیست، دومی، بزار برات بفروشم این ماشین مشتریش کمه، سومی، نقد 70 میلیون!!!!

چی؟ هفتاد میلیون؟!!!

مرد حسابی من پارسال 115 میلیون پول دادم برای این ماشین!!

گفت پس کمتر از 70 می ارزه! این ماشین 6 ماه باید روش کار کنی تا بفروشیش!!

گفتم آتیشش بزنم نمیفروشم به این قیمت.

سوار شدم و رفتم خونه. فکر و فکر و فکر و فکر.

چاره ای نبود، باید نزول میکردم. زنگ زدم به اون دوستم که گفت سراغ داره و گفت بزار برات جورش میکنم و زنگ میزنم.

نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت شرمنده، اون میگه 5 تومن بیشتر الان ندارم و یکی دیگه هست که داره و میگه 5 درصد!!

باز عصبانی شدم و گفتم چه مرگتون ه همتون تا میبینید آدم گیره حرفتون عوض میشه و نرختون میره بالا!!!

گفت به من چه؟!! اون یارو داره میگه اینقدر! نمیخوای خب برو یه فکر دیگه ای بکن.

گفتم نه، نمیخوام.

نشستم دوباره به فکر کردن و محاصبه، 20 تومن از داود که احتمالاً تا 3 ماه دیگه نمیخواد، 40 تومن تا ماه دیگه که اجاره اش میشه ماهی 1200، 20 تومن نزول هم که میشه ماهی 1 میلیون، میشه 60 تومن پیش و بیست تومن بدهی به رفیق و ماهی 2200 !!

با خودم گفتم دیوانه ای؟!!!! افسوس خوردم که چرا یکی مثل خودم برای خودم ندارم که وقتی گیر میکنم دستم رو بگیره، عصبانی شدم که چرا من باید اینقدر احمق بوده باشم که پولهام رو به کسی داده باشم که اصلاً براش مهم نیست که تو چی داری میکشی! بلند سر خودم داد زدم و گفتم خاک تو سر احمقت! بکش که حقته!!

یهو یه جرقه خورد تو ذهنم، برمیگردم خونه پدری!!

زنگ زدم به مادرم و ماجرا رو تعریف کردم، گفت باشه، برای یک مدت بیا اینجا، اما تو باید مستقل باشی، اینجوری برات اصلاً خوب نیست، الان کسی رو نداری بالاخره چند ماه دیگه با یکی دوست میشی و درست نیست دوست دخترت با خودش فکر کنه که مرد گنده با 35 سال سن مستقل نیست، ولی باز تصمیم با خودت، اگه میخوای بیا اینجا تا هر وقت بخوای. البته که اتاقی وجود نداره که برای خودت داشته باشی و با خواهر کوچکت اتاقش رو شریک شو.

گفتم چاره ای ندارم، الان پول ندارم و نمیخوام یه خونه بد داشته باشم.

گفت خونه بد بهتر از خونه نداشتن ه، ولی خب تصمیم با خودت.

کمی بهم بر خورد، احساس کردم دست رد به سینه ام خورده برای برگشتن به خانه پدری.

اصلاً حس خوبی نبود. نمیدونم چرا، ولی با خودم فکر کردم حق من این نبود.

زنگ زدم به صاحبخانه و گفتم که اگه ممکنه من وسایلم رو بریزم تو یکی از اتاقها برای چند روز تا بتونم یک خونه پیدا کنم.

گفت ما تو این چند سال به جز خوبی از شما چیزی ندیدیم و باشه، فقط برای چند روز؟

گفتم یک واحد قراره تو بلوک 3 خالی بشه و میخوام برم اونجا، گفته تا بیست شهریور ولی شاید زودتر بشه.

گفت باشه، من حرفی ندارم، با دامادم هم صحبت میکنم و اون هم احتمالاً مشکلی نداره، فقط امروز حتماً خونه رو تحویل بده که میخواد نقاشی کنه و تا 5 م بیشتر بهش فرصت ندادن برای تخلیه اون خونه ای که الان هست.

دروغ گفته بودم، واحد بلوک 3 به روایتی تا بیستم شهریور و به روایتی تا 20 م مهر خالی میشد. ولی چاره ای نداشتم، باید وقت میخریدم تا فکری کنم. کمی خیالم راحت تر شده بود که الان قراره اثاثیه رو بریزم تو اتاق و فرصت دارم که خونه پیدا کنم.

زنگ زدم به داوود، گفتم کار رو تعطیل کن و بیا کمک.

خودش رو رسوند و مشغول جمع آوری لوازم شدیم. کارتن کارتن وسایل میرفت تو اتاق و لحظه به لحظه اتاق پر تر میشد.

تخت رو اول از همه باز کردم و بردم تو اتاق، اولین چیز هم ملحفه مورد مشاجره بود!!! ملحفه ای که باعث شده بود انگ خیانت به من بخوره!! چون نسخه ای رو برای همه میپیچه، زن رو میگم!!

سعی کردم تا میتونم چرت و پرت بگم و بخندم تا کمتر به خاطرات خونه فکر کنم. بیشتر چرت و پرتی که میگفتیم هم در حول و هوش جمله معروف کشتی گیرمون جناب آقای عبدولی بود که بعد از خذف شدنش گفته بود و روی آنتن پخش شده بود!! ...م تو این المپیک و هرچی که هست!!! گفتیم و گفتیم تا کمتر به مشکلاتم و تنهاییم فکر کنم!

وسط چرت و پرت گفتن ها یاد ترانه مرد تنها افتادم باز، با صدای بلند زدم زیر آواز:

من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم


وسط خوندن و آواز بود که موبایل برای بار صدم دوباره زنگ خورد، بنگاه پایین بود، گفت بیا یک واحد 80 متری هست بریم ببینیم.

پوشیدم و رفتیم و دیدم و نپسندیدم.

تو راه برگشت بهش گفتم همون واحد کوچه بالایی رو سعی کن برام بگیری به قیمت قبل.

گفت مهندس صبح از من عصبانی شدی و با من بد حرف زدی ولی به خدا تقصیر من نبود. منم نفهمیدم چرا یهو این حرفش عوض شد. شاید یکی از همکارهام این وسط موش دوونده باشه ولی من کاری نکردم. بعد هم این یارو به درد بخور نیست. فردا باهاش به مشکل بر میخوری.

گفتم من تو خیابون شیخ بهایی یه واحد دیدم و فردا اون رو قولنامه میکنم ولی دلم میخواست نزدیک خونه پدرم باشم بخاطر پسرم.

گفت حالا هر چی قسمت باشه، ولی خب بدون من مقصر نیستم.

برگشتم خونه و دوباره مشغول آواز و جمع کردن لوازم شدم که دوباره تلفن زنگ خورد. باز هم بنگاه پایین بود. گفت همون واحد بلوک 3 رو برات اوکی کردم برای همون 20 شهریور قولش رو گرفتم. بیا پایین بیعانه بده که دیگه حرفی توش نباشه. کرایه هم ماهی 1500.

کلی خوشحال شدم. بالاخره از بن بست داشتم در میومدم. رفتم پایین و بیعانه دادم و شکلات خوردم و اومدم بالا.

تا ساعت 1 شب هر طور شده بود وسایل رو توی اتاق جا دادیم و برای آخرین شب روی یک تشک توی حال خوابیدم.

خواب!

من میگم خواب و تو هم فکر کن که خوب خوابیدم!!

وداع با خونه. خونه ای که باب میلم نبودم ولی پر بود از خاطرات. خاطراتی که واقعاً دلم تنگ شده برای تکرارشون.

امروز هم خونه رو تحویل دادم و تمام شد.

گذشت، لحظه آخر بالاخره یه جوری مشکلم فعلاً حل شد. کار به نزول گرفتن و فروختن ماشین نشد و فقط با قرض گرفتن و البته کرایه بیشتر دادن حل شد، ولی زن، یه سری به خودت بزن!

شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1395
هل من ناصر ینصرنی؟

نه

کسی نیست

تنها

تنهایی باید از این مرحله هم رد بشی.

چشم رو بسته روی مشکلت

لج کرده

یا اصلاً دلش نمیخواد

یا با خودش میگه طلافی کنم، ظلمی رو که فکر میکنه در حقش کردم.

نمیبینه

باشه

چیزی نمیتونم بگم

نتیجه حماقتهای خودم ه

درس باید بگیرم شاید.

بفهمم که این که میگن تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز، مال قدیمها بوده.

مدعی های این روزگار فقط مدعی هستند و بس!

سه‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1395
من مستاجرم!

جمعه بود

دو هفته پیش شاید.

شاید که نه

دقیقاً دو هفته پیش.

بعد از ظهر

بی حوصله و خسته، مثل حال تمام این روزهای من، می زده و خواب، زیر سرمای کولر، خوابم برده بود.

صدای موبایل من رو از خواب بیدار کرد، بهتر بگم، پرووند!

نوشته بود پورکاظم!

با خودم گفتم اه! حوصله این رو اصلاً ندارم.

گوشی رو سایلنت کردم و دوباره خوابیدم.

چند دقیقه بعد، تلفن خونه!

ماشالا این قوم ه ساکن این شهر به خصوص، عجب پشتکاری دارند در صلب آسایش!

بلند شدم و تلفن خونه رو پیدا کردم و جواب دادم.

با همون لهجه مخصوص خودش سریع رفت سر اصل مطلب که خونه رو خالی کن!

اولین بار بود تو این همه سال مستاجری کسی به من گفته بود تخلیه کن.

چیزی نگفتم و فقط گفتم باشه.

دوباره سعی کردم بخوابم.

اما، نمیشد!

نشد.

گوشی رو برداشتم و رفتم سراغ نرم افزار دیوار.

قیمتها رو بالا و پایین کردم و ...

نتیجه: همیشه تو بدترین شرایط گاو آدم میزاد!

نه حوصله دنبال خونه گشتن دارم و نه پول اینکه بزارم روی پول پیش خونه، و نه اوضاع شرکت اونقدر مطمئن که بتونم روی اجاره دادن ماهی 3 میلیون حساب کنم.

تا پانزدهم ماه چیزی نمونده و من اندر خم یک کوچه ام!

کاش فرجی میشد.

کاش.

کاش خدا میگرفت دست گیرندگان را!

کاش.


یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395
اصفهانی ها

بگذریم که اصفهانی ها کی هستند و چی هستند.

تو هر شهری، مخصوصاً شهرهای بزرگ، همه جور آدمی هست.

ولی، یه شریک دارم که پدر و مادرش اصفهانی هستند، خودش همیشه میگه که تقصیر فلانی ه، تقصیر فلانی ه.

به قول خودش این خصلت اصفهای هاست. همیشه تقصر همه هست و تقصیر اونها نیست، حتی اگر بدونند که واقعا تقصیر خودشونه!

اونقدر که منشی قبلی شرکت اسمش شده بود "مقصر الامور!"

دیگه همه ما میدونیم که هر اتفاقی بیفته، تقصیر اون نیست قطعاً!!!

خب این قانون ظاهراً برای اونهایی که اصفهانی نیستند ولی شناسنامه صادره اصفهان دارند هم صادق ه!


شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395
گله ای نیست!

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیست

گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست

دیری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم

بر سـقـف فرو ریخـته‌ام چـلچله‌ای نیست

در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم

هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نیست

بگذشته‌ام از خود ولی از تو گذشتن

مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نیست

سرگشته ترین کشتی دریای زمانم

می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نیست

من سلسله جنبان دل عاشق خویشم

بر زندگی‌ام سایه ای از سلسله‌ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفـتـنـد عزیزان و مرا قافـله‌ای نیست

بهمن رافعی بروجنی - پاییز ۴۱

......

پ ن: عصبانیت من از بعضی از رفتارها کم نیست و بیشتر هم داره میشه با ادامه اون رفتارها!

حقیقت اینه که شرمم میشه حتی بنویسم که چه شده، ولی شرمش نمیشه که نادیده بگیره رفتارش رو و انگشت اتهام رو مثل همیشه به سمت من بگیره.

آدمها یک چیزهایی تو سرشتشون ه، سعی میکنند که عوضش کنن و اون طور که مورد پسند نیست، نباشند، ولی خب تو یه شرایطی دیگه نمیتونند و ...

مثل خود من، سعی کردم عوض بشم، عوض هم شده بودم، اما تو شرایطی خب دیگه نتونستم.

به قول زن، مشکل شخصیتی من زد بیرون!

ولی خدا رو شکر میکنم که مشکل شخصیتی من اینی بود که خودم میدونم، نه اونی که اون داره!!!

این آخرین گلگی من بود.

دیگه چیزی نمیگم در این مورد.

بدرود

دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395
شخصیت واقعی من

یک دونژوان!

بچه پایین شهر، نه بچه بالا و سعادت آباد!

با خانواده ای ضعیف، و نه خانواده ای قوی!

حتی شاید خانواده ای غیر اصیل! و نه اصیل!

شخصیت واقعی من همون پسر عقده ای شهرستانی روز اول دانشگاهه ولاغیر.

حالا نمیدونم از کی شدم شهرستانی؟!! خب البته حق با من نیست قطعاً!

گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ این برای صفتهای منفی هم هست؟!! یا فقط برای مثبتهاست؟!!!

راستی، دون ژوان ها وقتی طرفشون رو فتح میکنند می ایستن؟!! یا میرن سراغ بعدی؟!!!

دون ژوان ها هم تو رابطه هاشون 2 سال و 3 سال و 4 سال میمونند؟! یا بعد از فتح میرن؟!!!

دونژاون ها بها میدن به طرفشون که زندگیشون رو بریزه رو داریه؟ دون ژوان ها رو بازی میکنند؟

حوس بازها بخاطر طرفشون که از روی حوس بوده میان زندگیشون رو بزارن وسط؟

هیچ وقت تاحالا اینقدر خوب خودم رو بهم معرفی نکرده بودند.

یه بچه شهرستانی ه عقده ای ه پایین شهر که از بد روزگار از وقتی یادش میاد تهران بوده، با خانواده ای درب و داغون، بی پول و با هزارتا مشکل، که یکی هم که پیدا شده و میخواد به زور بهش لطف کنه و از منجلاب فحشا و حوسرانی درش بیاره، لگد به بختش میزنه و میگه بزار تو لجنزار خودم بپوسم!

یک دون ژوان ه شهرستانی ه عصبانی، که نمیدونه از تجاوزی که به حریمش تو فضای مجازی شده عصبانی باشه یا از رو راست نبودن و تجاوز به حریم دنیای واقعی!

این رسمش نبود.


دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395
رفتار یکسان

فکر میکردم فرق داری

با اونی که از تنفر رد شده و دیگه برام هیچی نیست

میگفتی فرق داری و من ه احمق باور کرده بودم.

اما تو هم

تهمت میزنی

و فقط خودتو میبینی

نمیبینی که چه کردی و چه میکنی که کار به اینجا کشیده

باشه

تهمت بزن

بگو تو هشت سال هشت معشوقه داشتم

بگو حق با تو بوده و من بدترینم

بگو تو بهتریتی

باشه

تو خوب

من بد

بدترین

تو مریم مقدس و من شمر بن ذولجوشن

دنبال  چی هستی؟!!

من که چیزی نمیخوام!

من که حرفی نمیزنم!

گلگی نمیکنم حتی.

دارم سعی میکنم فراموش کنم

دارم سعی میکنم یادم بره که چه احمقی بودن

چه کردم

و چه سرم اومد

کادی بهت ندارم

بهتون

نمیگم چیا فهمیدم

نمیگم این فاصله باعث شده چیا بیاد جلوی چشمم

نمیگم متنفر شدم از خودم با حماقتم

نمیگم با هر بتر گوش کردن ترانه جدید شادمهر که میگه حس خوبیه که ببینی یه نفر برای تو .... چی میکشم و یادم میاد که چه کردم و چه کردی

چیزی نمیگم

خفه خون گرفتم

منتظر بودم بلکه رفتار متفاوتی ازت ببینم که ندیدم

منتظر بودن درستش کنی که نکردی

منتظر بودم مهم باشم نه نبودم

منتظر بودم همونطور که میگم بهترینی، حداقل بهتر باشی که نبودی

چی دیدم؟ تهمت، هست سال و هشت معشوقه ای که نمیدونم کی بودند!

رفتاری بد که نفهمیدم چه بود

کسان دیگه ای که گفتی تو زندگیم هستند و نفهمیدم که بودند

خط بطلان روی خودم و هر جه که کردم و کرده بودن کشیدن

تمام من رو به فنا دادی

و خودت بکطرفه به قاضی رفتی

اه

هزارتا حرف هست

کهحالمو به هم میزنه

و تو...

دنبال چی هستی؟

میخوای بگی تو خوبی و من بد کردم؟

باشه

حداقل تو یک پست بیا و بگو خوبی هام رو

قدر نشناس ترینی

میدونی زن،  آره با خودتم، همیشه میگم تو خوب بودی برای من و همیشه حرف از خوبیهات هست که من تعریف کردم، اما تو، چیزی از من نمیگی و نگفتی جز تهمت

همون رفتاری که زندانبان لعنتی میکرد

کاش تو متفاوت میبودی

کاش

ساعت ۲:۳۰ شب

و من با اعصاب داقون

بیدار

و ناراحت



شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395
وقتی که حکمی غیر انسانی میکنی!

کلی نوشتم

و دوباره پاک کردم.

عصبانی بودم

و هستم هنوز

هی فلانی، فقط بگم خوب بلدی آتیش بزنی!

حالم از سیاست و این رفتارها بدتر میشه.

و من عصبانی تر.



دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1395
توقف زمان

تو خونه، یه زمانی، به هر طرف که نگاه میکردم یک ساعت بود تا بهم بگه ساعت چنده.

زمان برام معنی داشت و مهم بود.

چشمم به ساعت که میفتاد خوشحال میشدم که قراره از خونه برم بیرون، یا ناراحت که هنوز خیلی مونده برم بیرون از خونه ای که دلم نمیخواست توش باشم.

اولین ساعتی که خوابید، ساعت کوچک رو میزی که کنار تلویزیون بود، بود.

بیش از یکسال پیش شاید.

دومی نزدیک شش ماه پیش، ساعت توی اتاق خواب، و سومی هم شاید یک ماهی باشه.

الان دیگه توی خونه، هیچ ساعتی زمان درست رو نشون نمیده و من از زمان ناراحت یا خوشحال نیستم.

منتظر زمانی نیستم و حسرت طولانی بودن زمان خاصی رو هم نمیخورم.

ساعتها مرده اند.

مثل ...

....

البته، این نیز بگذرد!!!

سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1395
خوابی با یک اسم!

خواب عجیبی بود

خیلی عجیب

البته تقصیر خودمه

زیاد دارم فکر میکنم

بیشتر از اونی که بهم فکر میکنند!

اونقدر که تو خواب، اسم تمام آدمها یادم رفته بود جز...

عجیب بود

فقط و فقط یک اسم رو میدونستم و بلد بودم.

میدونستم آدمهای دیگه هم هستند، ولی قیافه ها رو یادم نمیومد.

طلسم شده بودم.

همه رو یک شکل میدیدم.

و هیچ اسمی یادم نبود!!!


ولی خب خواب بود.

نفسهای آخره

بگذرد...

یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395
دومین هفت تیر

دو تا شد

زود

مثل باد گذشت

چقدر میتونست این دومی متفاوت باشه

چی دارم الان؟

چی بدست آوردم؟

چی از دست دادم؟

کلی سوال و کلی فکر.

چشم به هم بزنم میشه بیستمین هفت تیر!

اگر برسم به جایی که اون بیستمی رو هم ببینم که بعید میدونم!!


یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395
چقدر سخته

که بخوای گلگی کنی و نگی

که بخوای بگی عصبانی ام و نگی

بگی این رسمش نبود و نگی

و در آخر، بگی خوش باش!

خوب داری ....

و باز هم نگی و نگی و نگی

زندگیه دیگه

همینه که هست.

مرد باش و کوه غرور!

یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1395
سانسور!

کلی چیز نوشتم.

بعد خیلی راحت

همه رو با هم انتخاب کردم و پاک کردم.

همش گلگی بود.

همش

پاک کردم و بجاش الان مینویسم، گذشته دیگه گذشت.

تمام شد.

لحظه را دریاب.

دیگه وقتی میپیچی تو کردستان، بی هوا هیچ خروجی رو از روی عادت نپیچ

دیگه وقتی تو خیابون کسی بهت دری وری میگه و دعوات میشه، یادی از گذشته و احساس غرور داشتن یک حامی رو نداشته باش.

دیگه خودتی و خودت

دیگه ساعت 4 که میشه، فکر رفتن نباش.

دیگه...

خیلی دیگه های دیگه.

پس، بدون گلگی، بدون هیچ چشم داشتی، بدون هیچ برگشتی، برگرد به زندگی و بدون که، شاید بازی خوردی، شاید باختی، شاید هم نه.

بدون هیچ شایدی، بدون و فقط بدون که از حالا به بعد، گارد دلت رو بالا بگیری و نذاری کسی بیاد تو!

دل تو، جای کسی نیست.

هیچ کس.

تو فرق داری.

با همه.



یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395
خرداد

خرداد

راهت تر بگم، خرداد فقط یک ماه نیست.

زندگی

مرگ

تولد

آغاز و پایان

عشق

نفرت

شورش

خوشحالی و غم

جنگ

پیروزی

شکست

آتش و خون

ماهی پر از خاطره و تاریخ

تولد من

تولد تو

تولد او

تولد ما

شما

ایشان

سفر

و و و و

داره تمام میشه

ماهی که از یکسال هم بیشتره

بیشتر بود

و خواهد بود

دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395
چون زنده ام، دروغگویی بیش نیستم، اما ...

پیرزنی با عروس و دامادش در خانه‎ای زندگی می‎کردند. شبی تابستانی بود و هوا گرم، پس همه روی پشت‌بام خوابیده بودند. یک طرف بام داماد و دخترِ زن می‎خوابیدند و طرف دیگر بام، عروس و پسرش. پیرزن دید که پسر و عروسش به هم چسبیده خوابیده‌‌اند، آنها را بیدار کرد و گفت: «هوای به این گرمی خوب نیست به هم چسبیده باشید، از هم جدا بخوابید!» سپس متوجه دختر و دامادش شد که جدا از هم خوابیده‌ بودند. گفت: «هوای به این سردی، خوب نیست از هم جدا بخوابید! بروید کنار هم!» عروس که این طور دید بلند شد و گفت:

قربون برم خدا را
یک بام و دو هوا را
یک بر بام سرما را
یک بر بام گرما را

و از همانجا این ضرب‌المثل به وجود آمد و بین مردم رایج گردید.


لازم به ذکر است که نسخۀ دیگری از شعر بالا، به این صورت نقل شده:

قربون برم خدا را
یک بام و دو هوا را
یک بر بوم زمستون
یک بر بوم تابستون
دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1395
دو به علاوه یک ه خرداد!
صبح، صبح امروز، سوم خرداد، یک روز بعد از دوم خرداد، گیج و منگ، نا مرتب و به هم ریخته، از خواب بیدار شدم.

تو آینه یه نگاه به خودم کردم و از کثیفی خودم و موهای چرب و ریشهای بلند شده و اوضاع نا مناسب خودم، حالم بدتر شد.

دوش حمام رو باز کردم و به هر زحمتی بود به سر و وضعم سر و سامون دادم.

لباس پوشیدم و نشستم پشت ماشین و روندم سمت شرکت.

صبحانه رو در شرکت خوردم و روی کاناپه شرکت ولو بودم که صدای آیفون بلند شد.

منشی شرکت گوشی آیفون رو برداشت و با تعجب گفت بیارید بالا!

ازش پرسیدم کی بود؟

گفت آژانس! از ونک! میگه گل آورده!

ونک؟! برای کی؟!

قلبم به تپش افتاد!  بلند شدم و رفتم پشت میزم. سعی کردم به خودم و قلبم مسلط باشم!

تا راننده از آسانسور اومد بالا و در رو زد، برای من یکسال گذشت.

همکار و منشی به استقبال راننده رفتند و کنجکاوانه که چه گلی برای چه کسی است!

منشی با یک جام شیشه ای پر از گلهای رز قرمز زیبا وارد شد! همکار با صدا بلند گفت اوه له له!! بیا ببین چی اومده!

رفتم و دیدم منشی متعجب و سورپرایز شده داره به کاغذی که راننده داده نگاه میکنه.

و من، همچنان قلبم تند تند میزد. امروز سوم بود. پنجم نبود. چرا سوم؟!

یک کارت زیبا به دسته گل آویزون بود و رویش نوشته شده بود، تقدیم با عشق!

قلبم تندتر و تندتر و تندتر میزد.

روی کاغذ بدخطی که راننده داده بود یک آدرس بود که آدرس دفتر ما بود و یک تلفن. تلفن برای من نا آشنا!

ضربان قلبم کندتر شد.

آرامتر شدم.

راحت بگم، پیش خودم خیط شدم!!!

معلوم شد شماره تلفن کارمند بانک ملت ه خیابان ونک بود که از منشی شرکت خاستگاری کرده بود و بعد از شنیدن جواب منفی با دسته گل تلاش دوباره کرده که ...

به خودم گفتم، میدونی، تمام شد.

دیگه منتظر هیچ کس و هیچ صدایی نیستم.

یک زندگی معمولی

بدون انتظار

راحتتر بگم، دیگه حتی اگه با یکسال هم موافقت بشه، من نیستم.

دلیلش را هم ، هم تو میدانی و هم من!

پ ن:

پست چند روزی پاک شد، تا کسی فشاری روی خودش نبینه که مبادا گلی بفرسته برای روز تولدم!

شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395
دوم خرداد!

فکرش رو کن

فردا

دوم خرداد ه

و ...

میتونست، قرار بود، نقطه عطف زندگی من باشه!


یکشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1395
تکن و بیکن!


امروز نرفتم شرکت

به یکی از کارمندها گفتم بیاد دنبالم و باهاش برم سر یکی از پروژه ها، تو فرودگاه امام

صبح ساعت ۸ و نیم پایین مجتمع منتظرم بود و حاضر شدم و راه افتادیم.

کل دیشب، که نه تنها دیشب بلکه خیلی از شبهای گذشته، نمیدونم دقیقا چند شب، همش در حال فکر کردن و غصه خوردن و خاطره بازی بودم.

دیشب شام نخورده بودم

صبح هم صبحانه نخورده رسیدیم به پروژه.

حدود ساعت ۹ یا شاید هم کمی بیشتر.

رفتیم توی موتورخانه مخصوص سردخانه ها و همکارم لپتاپ رو وصل کرد به سیستم و منتظر بود من مشغول به کار بشم.

بهش گفتم من امروز حواس درست و حسابی ندارم و خودت مشغول شد میترسم بزنم یه چیزی رو خراب کنم شر بشه

گفت آخه من از اینها سر در نمیارم که!

گفتم حرف نباشه! مشغول شو اگه مشکل برخوردی بپرس.

از لحن حرف نباشه خودم خجالت کشیدم. گفتم ببخشید که اینطوری گفتم منظورم این بود که ....

سعی کردم ماست مالی کنم و نشد

اونم که از سکوت من تو کل مسیر و پنچر بودنم فهمیده بود حالم خوب نیست، گفت نه مهندس این چه حرفیه شما استاد من هستید و ...

مشغول کار شد.

و من غرق در فکر که آخرین باری که اومده بودم اینجا سه شنبه بود.

سه شنبه خاستگاری.

آهان راستی نگفته بودم رفتم خاستگاری ه زن.

یادم افتاده بود به اون سه شنبه که چقدر همینجا دعوا کردیم با هم.

یادم افتاد که از شب قبلش بود که آتیشم زده بود.

یادم افتاد که ضربان قلبم از عصبانیت اونقدر بالا رفته بود که احساس میکردم الان تمام  رگهای مغزم منفجر میشه!

مثل کمپرسورها که وقتی های پرشر میشند با خاموش کردنشون از انفجار جلوگیری میکنیم، سعی میکردم با فکر نکردن از انفجار رگها جلوگیری کنم.

سه شنبه رو میگم

همون سه شنبه ای که یادم نیست چند سه شنبه قبل بود.

تو این فکرها بودم و دوباره فشار رگها رفته بود بالا که همکارم اومد و گفت مهندس فکر کنم این تکن و بیکن دوباره اومدن، من سر در نمیارم تو رو خدا بیا ببین چشه این سیستم!

از اعماق افکار آزاردهنده اومدم بیرون و رفتم که از دست تکن و بیکن نجاتش بدم.

با وجود اینکه مهندس ه و تحصیل کرده، بدجور به اجنه اعتقاد داره!

البته تقصیر این بنده خدا نیست.

تو این پروژه اتفاقهایی میفته همیشه که اصلا با عقل و علم مهندسی جور در نمیاد.

یه پیر مرد باحالی هم اینجا هست که میگه اینجا رو روی قبر یک امام زاده ساختن و دو تا جن اینجا هست به نامهای تکن و بیکن

جالب اینجاست که تقریبا همه کارکنان اینجا هم میگن تکن و بیکن رو دیدند.

کارش رو که راه انداختم رفتم به سالهای خیلی دورتر

کودکی

قصه های مادربزرگ 

تعریف میکرد که مادربزرگش یک جن رو اسیر کرده بوده و هر کاری میخواسته جن ه براش انجام میداده و هر چی میخواسته بهش میرسیده!

دست به دامن تکن و بیکن شدم.

راه افتادم تو تمام سوراخ سمبه های این ساختمون بزرگ ه مخوف ه سرد، دنبال تکن و بیکن

اما یافت می نشد!

آخرین باری که رفته بودم اونجا خوب نبود و شبش اوضاع خوب شد و از فرداش بدتر و بدتر

اینبار هم که رفتم مثل یک مرده متحرک بودم.

پر از افکار بد

پر از غم

شکست خورده ی به تمام معنا


چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1395
شهرزاد

اسمش رو دوست داشتم

هنوز هم دوست دارم

شهرزاد رو میگم

شهرزاد قصه گو

قصه گوی هزار و یک شب

چند قسمتی از سریالش گذشته بود و من بی تفاوت، مثل تمام سریالهای دیگه، مثل خیلی از فیلمها و سریالهایی که سالها بود از کنارشون گذشته بودم و مش گذشتم، از شهرزاد هم گذشتم.

تا اینکه، تو روزهایی که مثل این روزها روزهای خوبی نبودند، با دیدن ویدئو کلیپش با صدای چاووشی بهش جذب شدم.

تصمیم گرفتم ببینم که چی شده که به اینجا رسیدند که شهرزاد به فرهاد میگه ...

قسمت هفتم بود شاید. نمیدونم. مطمئن نیستم. تمام قسمتهای گذشته رو خریدم و یکجا نشستم، نشستیم به دیدن. با عشق. با لذت.

پیگیری کردم، کردیم، تا ببینیم بالاخره آخر قصه این دو عاشق چی میشه.

ازشون عصبانی شدم، شدیم، از خیلی هاشون، از بزرگ آقا، شهرزاد، فرهاد، قباد و شیرین و خیلی ها، نشستیم به قضاوت اونها، به پیشبینی و ...

فکر میکردم، امیدوارم بودم، وقتی با عشق شروع کردم به دیدن، با عشق هم تا آخرین قسمت رو خواهم دید.

اما...

سیبی که پرت بشه بالا، تا برسه زمین هزار چرخ میخوره.

دل من هم هزار زخم خورد.

هزار زخم هم شاید زد.

تا اینکه عشق رفت عقب.

و یک سری آینده سیاه و ترسناک جای اون رو گرفت.

نشد که تا قسمت آخر رو با عشق ببینم، ببینیم.

دوشنبه شد. آخرین قسمت رو ساعت 12 شب، تنها و با جامهای پر از شراب دیدم و ...

زندگیه دیگه.

همیشه اونطوری که باید نمیشه.

وقتی میشینی فکر میکنی، اصلاً چیزهای قشنگی نمیبینی، اگر و فقط اگر عشق رو کنار بگذاری!

نباید عشق را میکشت!

   1      2      3      4      5      ...      36      >>