Error: Embedded data could not be displayed. یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395
شلیک نهایی
شروعش که با قیچی بود.

به قول زن، یه بچه دهاتی ه شهرستانی ه عقده ای، منو میگه ها، اومد و با قیچی شد قاتل کش چادر!

بعد هم که سالها سکوت و بی خبری تا جریان ماساژ!

دنبال ماساژور میگشت بعد از ...

میبینی خوب همه چیز جزء به جزء یادمه؟!!

بعد هم که چند سال و هزاران خاطره خوب و بد!

این آخری ها هم که دودمانتو به باد میدم و تهدیدهای دیگه و تهمت و ...

شلیک آخر رو اما خوب زدی.

تداعی ه همون ماساژ و ...

آفرین

خوابها تمام شد

بی خوابی البته جاشو گرفته که الان ساعت ۱ صبح به وقت این گوشه دنیا اومدم و دارم مینویسم

که بی خوابی هم با قرص و الکل حل میشه

امیدوارم

راستی فردا میرم کنسرت ابی

سالهاست که آرزوش رو داشتم

نیویورک و ابی و ...


حالم بهتره

از موقعیت عید شکرگزاری و جمعه سیاه ه این فرنگیا استفاده کردم و کلی خرید درمانی.

جای همتون خالی.

زن هم که خدا رو شکر با ماساژ درمانی حالش خوبه!



جمعه 28 آبان‌ماه سال 1395
صدای در سر

از این گوشه دنیا

از لنگه دنیا

جایی با ۱۲ ساعت اختلاف زمان

سرزمین یانکی ها

شیکاگو

اومدم بگم که صدای بابایی گفتنت از سرم بیرون نمیره

و خوابهام تمامی نداره

کی راحت میشم؟!!!


یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1395
خداحافظ تهران!

تصمیم گرفته بودم و هنوز هم روی تصمیمم هستم که دیگه ناله نکنم.

یا بهتر بگم به قول این جدیدی ها، چس ناله نکنم!!

فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی، تو این سن اینقدر خودم رو از جوونها دور ببینم!

مهم نیست.

هیچ چیز دیگه مهم نیست.

به نصیحت خیلی ها، از جمله دکتر و دوست و آشنا، باید از اینجا برم.

تا نرم هم دیگه نمیتونم اون آدم معمولی که بتونه زندگی ه معمولی داشته بشم.

دلیلش هم میشه ناله کردن و حرف تکراری که گفتن نداره.

من از مفصل این نکته مجملی گفتم            تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

امروز که البته امشب، تو محل کار، مثل خیلی از شبهای دیگه تو این چند ماه اخیر، تنهایی داشتم برای خودم فکر میکردم که دیدم چند روزی بیشتر به رفتن نمونده.

تصمیم گرفتم که گوشی رو خالی کنم و عکسهایی که از دوران به تاریخ پیوسته چند سال قبل داشتم رو منتقل کنم به لپتاپ، که حداقل به این راحتی و هر روز و هر لحظه نشینم به مرور آنچه که گذشت!

دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ ، به دکتر و بقیه گفته بودم که پاک کردم همه رو، همونطور که همون روز اول زن همه رو پاک کرده بود، ولی حقیقت اینه که دلم نیومده بود و هنوز هم دلم نمیاد!

پس، منتقل کردم به جایی غیر از گوشی که دم دستم نباشه برای مرور لحظه به لحظه.

تو این انتقال، بارها و بارها حالم بد شد.

بارها و بارها گوشی رو برداشتم و شماره ای رو که بعد از این همه ماه هنوز تو بالاترین رتبه شماره های Favorite گوشی هست رو تا نیمه گرفتم و قطع کردم.

باید رفت.

شاید برای همیشه.

به جایی دور.

به جایی که با نگاه کردن به در و دیوارش تو نیای جلوی چشمم.

به جایی که نشه وقت و بی وقت از کردستان و ونک سردربیارم!

به جایی که ونک نداشته باشه.

سعادت آباد هم.

برای تو راحت بود.

برای من اما نه.

تصمیم من بود، درسته، ولی فقط همونی که نمیدونم هست یا نیست میدونه چقدر به من سخت گذشته و میگذره هنوز هم.

همیشه من تو جنگ عقل و دل، طرف دل رو گرفتم و نزاشتم که ببازه.

اما این بار عزمم رو جزم کردم که برنده عقل باشه.

حتی با رفتار بی عقلانه!!!

حتی با کوچ.

شاید برگردم.

شاید هم نه.

زمانی برمیگردم که دل دیگه قدرتی نداشته باشه.

اگه اون زمان نرسه، برگشتی در کار نیست.

اینو کاملاً جدی دارم میگم.

این بار دیگه نوبت ه این عقل ه نداشته است!!!

خدا حافظ تهران!

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1395
آخرین ناله!

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به همه

لعنت به این دنیا و هرچی که هست!

خلاصه اش اینه که، خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

نباید اون شب، شب مستی با عرق سگی و گوجه سبز! تصمیم میگرفتم که عاشقت بشم!!

دیگه ناله نمیکنم.

تمام.

شنبه 17 مهر‌ماه سال 1395
ردپای او....
از خواب بیدار میشی

خوابی که سراسر پر بوده از رد پای او!

به خودن تلنگر میزنی که امروز رو بدون یاد او شروع کن!

ولی، .... مگه میشه؟

خودت هم میدونی که نمیشه.

این روزها هر جا نگاه میکنی اثری از او، میبینی.

آثار او همیشه با تو هست و شاید بخاطر اینه که همیشه اثری از او، دم به دم و لحظه به لحظه میبینی.

دیروز با خودت فکر میکردی که چرا من خوشحال نیستم؟

چرا من نمیتونم خوشحال بشم؟

چرا از اتفاقهای خوب خوشحال نمیشم؟

چرا از جابجایی، چرا از سفر، چرا از مستی، چرا از دایی شدن، اون هم دایی ه دوقلو ها، چرا از گرفتم پروژه جدید، چرا از رانندگی، چرا چرا چرا... و هزارتا دلیل که شاید روزی برات خوشحال کننده بود، الان خوشحال نمیشی؟

چرا بهت میگن دایی ه بی ذوغ!

چرا بهت میگن افسرده؟

چرا بهت میگن مریض!

چرا هیچ چیز برات جذاب نیست؟

چرا هیچ کس برات هیچ اهمیتی نداره؟

چرا دو روز تمام خودت رو تو خونه ای ساکت حبس میکنی؟

چرا حتی برای خوردن چیزی از خونه بیرون نمیری؟

چرا نمیری برای خونه ه نو پرده بخری؟

چرا نمیری آینه بخری؟

چرا لوستر نداشتن خونه برات اصلاً مهم نیست؟

چرا اجاق گاز نداشتن برات اهمیتی نداره؟

چرا یخچال خالی رو که فقط یک آبسردکن شده رو به دادش نمیرسی؟

چرا دیگه نمیزاری خانواده بیان و بهت سر بزنن؟

چرا هیچ دوستی رو دیگه خونه ات راه نمیدی؟

چرا تلویزیون رو راه نمیندازی؟

چرا برای خونه اینترنت حتی نمیگیری؟

هزاران چرا ی بی جواب.

با این همه سوال، تصمیم میگیری روز رو جور دیگه ای آغاز کنی.

پس ساعت رو دستت نمیکنی.

اما کافی نیست! تنها اثر اون ساعت نیست!

لباس چی؟

تصمیم میگیری لباسی بیپوشی که اون نخریده باشه! تصمیم سختیه! این که اون خریده، این به مناسبت 4 دی، این برای روز مرد، این رو با هم خریدیم، این رو همینطوری برام خریده، این رو اون دوست داشت، این رو از فلان جا، این رو ....

همه اش ردپای او!

با خودت میگی حالا لباس رو بیخیال، بپوش و برو و دیگه به او فکر نکن!

سوار آسانسور میشی، میای پایین، میرسی به ماشین، دوباره او!

چقدر ذوق داشتیم از خریدن این ماشین.

چه جاهایی که با هم نرفتیم، چه سفرهایی، چه خاطراتی، چه رویاهایی...

چند ثانیه ای زل میزنی به ماشین و با خودت میگی بیخیال، سوار ماشین میشم ولی دیگه به اون فکر نمیکنم!

سوار میشی و گوشی رو از جیبت درمیاری که بزاری کنار کنسول ماشین و .... گوشی!

باز هم ردپای او!

ساعت دستت نکردی ولی گوشی رو چیکار میخوای بکنی؟!!

دیگه به او فکر نمیکنم رو با خودت تکرار میکنی و ماشین رو راه میندازی.

از پارکینگ میای بیرون، از مجتمع خارج میشی و میفتی تو اتوبان، همه چیز داره خوب پیش میره! تا اینکه ضبط ماشین رو روشن میکنی، باز هم رد پای او!

ضبط رو خاموش میکنی، به چیزی مثلاً فکر نمیکنی تا میرسی به برج میلاد، تابلو ها، پارک ها و ....

عصبانی میشی از خودت.

از سرنوشتت.

از اینکه چرا اینجوری شده.

از اینکه چرا اونجوری که باید باشه نیست.

همه جا ردپای او هست.

همه جا.

چاره چیه؟

هیچ!

چاره ای نیست.

یا باید بری.

یا باید بمیری.

ولی نگران نباش، این دعوای بین عقل دل، قطعاً کشته میده!

الان هم خیلی زنده نیستی.

یه جایی خوندم که هیچ کس با نبودن کس دیگه ای نمرده، ولی خیلی ها با نبودن خیلی ها دیگه زندگی نکردند!!

چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1395
این جهان کوه است و فعل ما ندا
این جهان کوه است و فعل ما ندا 

سوی ما آید نداها را صدا 
فعل تو کان زاید از جان و تنت 
همچو فرزندی بگیرد دامنت 
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد 
فعل تست این غصه های دم به دم 
این بود معنای قَد جَفٌَ القَلَم!

پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395
جادوی عشق

هیچ وقت به جادو جمبل و طلسم و این خرفها اعتقاد نداشتم و ندارم.

به شماها هم میگم که این چیزها چرت و پرتی بیش نیست.

ولی خب، جادویی هست قوی تر از جادو جمبلی که رمالها و جادوگرها بوجود میارن، که همون جادوی عشق ه.

قوی تر از اون رمالی که سه سال پیش سراغش رو از دوستت میگرفتی که بری پیشش و اس ام اس رو اشتباهای برای من فرستادی و بعد انکار کردی و منم بیخیال شدم.

راستی میدونی چرا بیخیال شدم؟ چون من اسیر جادویی قوی تر از اون جادویی بودم که تو دنبالش بودی!

میبینی؟ تو این سه سال دیگه حرفش نزدم و به روت نیاوردم، چون اون چیزی که تو دنبالش بودی تا منو درگیرش کنی من خودم اسیرش بودم.

جادویی قوی تر از اونی که با دوستم تو سفر برگشت از اصفهان در موردش صحبت میکردید و من تمام مسیر ساکت بودم و به این فکر میکردم که تو چرا معتقدی و داستان اون اس ام اس کذایی چی بود!

تمام این سالها فکر میکردی که جادو اثر کرده، درست فکر میکردی، اما اشتباهت این بود که نمی دیدی جادویی که اثر کرده جادوی عشق ه و لا غیر!

حرف رو اگر بخوام بزنم زیاده.

خیلی زیاد.

ولی من، هنوزم درگیر اون جادوی عشق ام.

دروغ نمیتونم بگم که نیستم که هستم.

اما بدان و آگاه باش که جادوی عشق رو هم تو خرابش کردی. به خیال اینکه طلسمی که بسته شده غیر قابل شکستن ه. قافل از اینکه طلسم عشق ه با نامهربونی های پی درپی میشکنه.

پستها و کامنتهای توی وبلاگت مثل خوره داره منو میخوره.

مثل خوره.

خوره.

برات مهم نیست که داری چه میکنی با من.

نیست.

مهم نیست برات.

اونقدر قوی بودی که خودت طلسم عشق رو هم ذره ذره شکستی و داری ضربه های آخر رو هم محکم میزنی.

باشه.

به قول خودت بسیار خب.

می بینی؟ بسیار خب هم شده تکیه کلامم!!!

بسیار خب، کلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی نگم ولی نتونستم. میدونی چرا؟ چون ضربه های تو خیلی بیشتر از یک خراش سطحی روی من اثر میزاره و تا عمق وجودم رو درگیر میکنه.

بسیار خب ای زن، ادامه بده، چشمت رو ببند، ضربه بزن و ضخم بزن.

من به درک.


و اما آخرین خبر اینکه خونه گرفتم.

کوچ کردم به جایی دورتر.

 مسافرم.

سفر میکنم و تو این سفر سعی میکنم خودم رو پیدا کنم.

خودم رو احیا کنم شاید.

خودم رو رها کنم از اینکه به هرجا نگاه میکنم اثری از تو میبینم و تو رو حس میکنم

خودم رو رها کنم از این طلسم.

طلسمی که هیچ رمالی اون رو بوجود نیاورده و این من بودم که تصمیم گرفتم عاشقت بشم، و شدم!



شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395
عنوانش با شما!

خوشحالی من بابت اینکه گریه خونه باز شده بود، موقتی بود! پنجشنبه زنگ زد بنگاه ه معروف و گفت صاحبخانه دبه کرده و میگه 20 مهر!!

پس مجدداً مشغول کار اعصاب خورد کن پیدا کردن خونه شدم!


و اما تو ای زن، اینو برای تو مینویسم:

یک داستانی چند وقت پیش خوندم از مردی که از همسرش میخواست جدا بشه.

دوستان و آشنا هر کسی ازش میپرسید که چرا داری جدا میشی و مشکل زنت چیه؟ جواب میداد که آدم درست نیست پشت سر زنش حرف بزنه!

بعد از اینکه جدا شدند ازش پرسیدند که خب حالا که جدا شدی بگو مشکل چی بود؟ جواب میده که آدم درست نیست پشت سر دختر مردم حرف بزنه!


من اگر بخوام حرف بزنم، خیلی حرف هست، ولی درست نیست و مرام من این نیست که مثل تو رفتار کنم.

هرچی دوست داری منو عصبانی کن، با حرفهات، با تهمتهات، با کامنتهای میز بقل دستیت به قول خودت! خوب داری منو آزار میدی، عیبی نداره، این رو هم میزارم کنار تمام حسن هایی که ازت سراغ داشتم و سراغ نداشتم و بعدها دیدم!!

اینطوری میخوای وجدانت رو آروم کنی؟

باشه.

من که چیزی نگفتم.

اینجوری اگه راحتی، اینجوری باش. من به درک!

دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395
مرد تنها

دیروز با تمام وجودم درد تنهایی رو چشیدم.

بعد از داستانها و مشکلاتی که با زن داشتم و باعث خراب شدن رابطه امون شد، مدتی خانواده حسابی دور و برم رو گرفتند تا بلکه از این غمی که به قول اونها از غم جدایی برای من سنگینتر و عذاب آور تر بوده، رد بشم و زودتر خودم رو جمع و جور کنم.

که خب همین باعث شد هزاران تهمت از طرف زن به من وارد بشه که خب با توجه به رفتارهای این چند ماه گذشته، دور از ذهن هم نبود که منو با این انگ مواجه کنه و اینطوری بخواد مثل همیشه خودش رو مبرا کنه!

منم تقریباً ک ماهی هست یا شاید هم بیشتر، که از زیر چتر خانواده سعی کردم بیام بیرون، حتی به قیمت اینکه تنها بشم و اونها ناراحت!

پس، تنها شدم.

جریان خونه رو هم که گفتم. برای اولین بار تو عمرم یکی از من خواست که از اون خونه ای که توش زندگی میکردم بلند بشم و درد مستاجری رو به خوبی درک کردم.

حال بد، مشلات زیاد، گشادی یا هر چیزی باعث شد که فرصت زیادی رو از دست بدم و برسم به روز موعود و بی خانمان بشم!!

دیروز بود، روزی که باد خونه رو تحویل میدادم.

بیش از پنجاه خانه دیده بودم و نپسندیده بودم، یا کثیف بود، یا گرون بود، یا به مجرد به قول خودشون نمیدادند و هزاران یا ه دیگر، و نتیجه ای بود که من هنوز خانه ای برای ادامه زندگی پیدا نکرده بودم.

عمده مشکل هم این بود که بعد از پایین آوردن سود بانکی، صاحب خانه ها اجاره میخواستند و نه پول رهن، یا اینکه خانه های نوساز فقط رهنی بودند که خب گرون بودند!

هر جا میرفتم و میگفتم با شصت میلیون پول و ماهی یک میلیون اجاره، خونه ای به من معرفی کنید، یا به قول معروف آشغال خونه معرفی میکردند و من رو عصبانی میکردند، یا با تمسخر روبرو میشدم!

بالاخره به روزهای آخر نزدیک میشدم و جمعه یک خونه رو انتخاب کردم. باید یکشنبه تخلیه میکردم و چاره ای نبود.

قیمت، 80 میلیون ماهی 1 میلیون و سیصد.

زنگ زدم به دوستم، داوود. کار به جایی رسیده که بانک من شده داوود!

قرار شد بیست میلیون به من قرض بده. کل پس اندازش.

به بنگاه گفتم خونه رو من میخوام و برای فردا بعد از ظهر (شنبه) قرار شد صاحبخانه بیاد و قولنامه نوشته بشه.

شنبه صبح شد، رفتم پیش تکن و بیکن! تا عصر اونجا بودم و حدود 8 شب رسیدم خونه.

داوود هم با چندتا کارتن بزرگ رسید خونه.

زنگ زدم به بنگاه که چی شد پس این قولنامه؟

گفت هنوز خبر نداده!!!

گفتم کی باید خبر بده؟

گفت مالک دیگه.

گفتم اون که قیمت رو داده و من هم قبول کردم و پول هم که آماده است و خونه هم که خالیه، پس مشکل چیه؟

گفت صبر کن تا فردا صبح

گفتم بسیار خب، اما من فردا قول دادم که خونه رو خالی میکنم!

گفت نگران نباش.

خب گفت نگران نباش دیگه، مرد گنده وقتی میگه نگران نباش حتماً یه چیزی میدونه.

صبح شد.

رفتم از سوپر مارکت پایین برج چندتا کارتن دیگه بخرم، مرد گنده رو دیدم!!

گفتن فلانی من منتظرما!! دید که کارتن به دست هستم. گفت حالا چرا اینقدر عجله؟!!!!

گفتم مرد حسابی من که بهت گفتم باید خالی کنم امروز، زودتر بنویس این قولنامه رو که میخوام زنگ بزنم ماشین و کارگر بیاد

گفت حالا که نمیشه!!!

گفتم نمیشه یعنی چی؟ چرا نمیشه؟ مشکل چیه؟

گفت بزار بهت زنگ میزنم.

گفتم باشه، و رفتم ادامه کار. تنها بودم و همینطور که جمع میکردم وسایل رو، به خاطرات و خوب و بد این خونه فکر میکردم. چقدر این خونه اتفاقات مختلف داشته، دعوا، قهر، مستی، گریه، تنهایی، سیگار پشت سیگار، پیک پشت پیک، خنده و خوشحالی، آغوش گرم و آرامش، اوووه، کلی خاطره که بعضی هاش اشکت رو در میاره و بعضی های دیگه هم اشکت رو در میاره که چرا تمام شدند اون دوران!!

زنگ زد، مرد گنده رو میگم! گفت آقا جان با بدبختی راضیش کردم به 100 تومن و ماهی 1.5!!!!!!

گفتم چی؟!!! مرد حسابی تو که گفتی 80 ماهی 1300 !!

گفت نمیدونم والا الان میگه اینقدر، احتمالاً مشتری روش هست!!!

تو دلم گفتم اولاً لعنت به من که نشون دادم به این مردک که عجله دارم و امروز حتماً باید تخلیه کنم، و دوماً لعنت به هر چی آدم فرصت طلب و مخصوصاً بنگاهی جماعت!

گفتم الان میام پایین باهات حرف میزنم.

عصبانی بودم

خیلی

منو از وسط اون همه خاطره م حسرت کشوند پایین وسط دعوا!

رفتم و گفتم آقا جان چرا حرفت رو عوض میکنی؟ دیدی من عجله دارم گذاشتی رو قیمت خونه؟!!!! فکر کردی من ببو گلابی ام یا احمقم؟!!

دیدی عصبانی ام و گفت به جون مهندس من کاری نکردم که، مالک حرفش عوض شده! میگه کمالی (اسم خیابون) گرونتر از اینجاست.

گفتم این چه حرفیه؟ من با این پول احمق نیستم که اینجا بگیرم، میرم شهرک غرب، یا سعادت آباد، یا حتی ونک و ولیعصر.

اونجاها به این قیمت خونه دیدم.

گفت آخه مهندس شما ذوج نیستی و ...

نزاشتم حرفش تمام بشه و گفتم اصلاً لازم نکرده تو بخوای برای من خونه پیدا کنی. تقصیر من ه که بهت اعتماد کردم. خودم تو خیابون ولی عصر روبروی پارک ساعی یه واحد دیدم و میرم اون رو میگیرم.

گفت خب هر طور صلاح میدونید ولی اینجی قیمتش همینه.

گفتم اگه به همون قیمت قبل میده، باشه، اگه نه اصلاً نمیخوام.

گفت خب بزار برات جای دیگه پیدا کنم.

گفتم امروز فقط. من تا شب باید تخلیه کنم.

دروغ گفته بودم که تو ولیعصر رو میگیرم. اون خونه دخمه بود!! اصلاً به درد من نمیخورد. ولی خب، گفتم شاید این بلوف بتونه کمکی بهم بکنه.

رفتم بالا، کارتن ها رو ریختم دور و برم و مشغول جمع کردن شدم، ولی نگران بودم، جمع میکردم و کجا میبردم؟!! ده دقیقه ای گذشت و دیم اینطوری فایده نداره. موبایل رو برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به بنگاه هایی که رفته بودم. چند تا بنگاه گفتند بیا و ببین. تو 3 ساعت نزدیک 20 تا خونه دیدم. همه مشکل قبل رو داشتند.

آخرش یه واحد تو خیابان شیخ بهایی رو انتخاب کردم. کوچیک بود، نقشه خوبی هم نداشت، ولی نو ساز بود و تمیز، به صاحبخانه وقت گفتم من و پسر ده ساله هم هستیم، کمی تو هم رفت و پرسید پس همسرتون؟ گفتم جدا شدم. میانسال بود، کمی هم شاید پیر، هم سن پدر خودم، گفت عیبی نداره پسرم، شما به نظر معقول میای، فقط پولت آماده است؟

گفتم بله، آماده است.

دروغ گفته بودم. آماده نبود. میگفت 140 میلیون تومان رهن کامل، و من با پولی که از داود قرض کرده بودم میشد 80 میلیون. به صاحبخانه گفتم فقط یک لطفی به من بکنید، من 100 میلیون الان نقد میدم و بقیه اش رو چک یک ماهه. امکانش هست؟

گفت باشه، فقط تو این یک ماه در قبال اون 40 میلیون اجاره بده.

گفتم باشه.

گفت ببین پسرم من این خونه رو به یک نفر دیگه قول دادم ولی بعید میدونم پولش جور بشه، تا شب قراره خبر بده، شب به شما خبر میدم که فردا قولنامه کنیم.

گفتم باشه منم با صاحبخانه فعلی صحبت میکنم تا یک روز بیشتر به من فرصت بده.

از اون آقا با اون سبیلهای جذابش خداحافظی کردم و جوان بنگاهی رو رسوندم تا خیابان ملاصدرا و راه افتادم سمت خونه.

چمران، نیایش، فکر و فکر و فکر.

هر چی فکر کردم عقلم به جایی نرسید که بیست میلیون تا فردا از کجا جور کنم.

به چند نفر زنگ زدم، عمو، پسر عمه، خواهر، پدر و ...

یا نداشتند و یا وقت میخواستند.

عمو گفت عمو جان چی فکر کردی در مورد ما؟!! از کی تا حالا ما آدمهایی شدیم که بیست میلیون رو یک ساعته جور کنیم!! بعد هم تو نمیگی کی میخوای پس بدی.

دوستی بهم پیشنهاد نزول کردن داد!!!

تقریباً چاره ای نداشتم. گفتم چند درصده؟

گفت نمیدونم، ولی میپرسم برات.

زنگ زد و خبر داد که 4 درصد ماهیانه، با دو تا چک معتبر.

تمام این مکالمات تو پارکینگ توقف اضطراری ه اتوبان نیایش انجام شد. تلفن رو قطع کردم و سرم رو گرفتم توی دستم، با خودم بارها و بارها ترانه مرد تنها (حبیب) رو خوندم. چند دقیقه ای چشمهام رو بستم و بعد که باز کردم چشمم افتاد به لوگوی ماشین روی فرمون، با خودم دیدم که بهترین گزینه شاید فروختن این ماشین باشه.

روشن کردم و رفتم سمت خونه، پایین برج چندتا بنگاه ماشین هست، اولی، نه این ماشین تو کار ما نیست، دومی، بزار برات بفروشم این ماشین مشتریش کمه، سومی، نقد 70 میلیون!!!!

چی؟ هفتاد میلیون؟!!!

مرد حسابی من پارسال 115 میلیون پول دادم برای این ماشین!!

گفت پس کمتر از 70 می ارزه! این ماشین 6 ماه باید روش کار کنی تا بفروشیش!!

گفتم آتیشش بزنم نمیفروشم به این قیمت.

سوار شدم و رفتم خونه. فکر و فکر و فکر و فکر.

چاره ای نبود، باید نزول میکردم. زنگ زدم به اون دوستم که گفت سراغ داره و گفت بزار برات جورش میکنم و زنگ میزنم.

نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت شرمنده، اون میگه 5 تومن بیشتر الان ندارم و یکی دیگه هست که داره و میگه 5 درصد!!

باز عصبانی شدم و گفتم چه مرگتون ه همتون تا میبینید آدم گیره حرفتون عوض میشه و نرختون میره بالا!!!

گفت به من چه؟!! اون یارو داره میگه اینقدر! نمیخوای خب برو یه فکر دیگه ای بکن.

گفتم نه، نمیخوام.

نشستم دوباره به فکر کردن و محاصبه، 20 تومن از داود که احتمالاً تا 3 ماه دیگه نمیخواد، 40 تومن تا ماه دیگه که اجاره اش میشه ماهی 1200، 20 تومن نزول هم که میشه ماهی 1 میلیون، میشه 60 تومن پیش و بیست تومن بدهی به رفیق و ماهی 2200 !!

با خودم گفتم دیوانه ای؟!!!! افسوس خوردم که چرا یکی مثل خودم برای خودم ندارم که وقتی گیر میکنم دستم رو بگیره، عصبانی شدم که چرا من باید اینقدر احمق بوده باشم که پولهام رو به کسی داده باشم که اصلاً براش مهم نیست که تو چی داری میکشی! بلند سر خودم داد زدم و گفتم خاک تو سر احمقت! بکش که حقته!!

یهو یه جرقه خورد تو ذهنم، برمیگردم خونه پدری!!

زنگ زدم به مادرم و ماجرا رو تعریف کردم، گفت باشه، برای یک مدت بیا اینجا، اما تو باید مستقل باشی، اینجوری برات اصلاً خوب نیست، الان کسی رو نداری بالاخره چند ماه دیگه با یکی دوست میشی و درست نیست دوست دخترت با خودش فکر کنه که مرد گنده با 35 سال سن مستقل نیست، ولی باز تصمیم با خودت، اگه میخوای بیا اینجا تا هر وقت بخوای. البته که اتاقی وجود نداره که برای خودت داشته باشی و با خواهر کوچکت اتاقش رو شریک شو.

گفتم چاره ای ندارم، الان پول ندارم و نمیخوام یه خونه بد داشته باشم.

گفت خونه بد بهتر از خونه نداشتن ه، ولی خب تصمیم با خودت.

کمی بهم بر خورد، احساس کردم دست رد به سینه ام خورده برای برگشتن به خانه پدری.

اصلاً حس خوبی نبود. نمیدونم چرا، ولی با خودم فکر کردم حق من این نبود.

زنگ زدم به صاحبخانه و گفتم که اگه ممکنه من وسایلم رو بریزم تو یکی از اتاقها برای چند روز تا بتونم یک خونه پیدا کنم.

گفت ما تو این چند سال به جز خوبی از شما چیزی ندیدیم و باشه، فقط برای چند روز؟

گفتم یک واحد قراره تو بلوک 3 خالی بشه و میخوام برم اونجا، گفته تا بیست شهریور ولی شاید زودتر بشه.

گفت باشه، من حرفی ندارم، با دامادم هم صحبت میکنم و اون هم احتمالاً مشکلی نداره، فقط امروز حتماً خونه رو تحویل بده که میخواد نقاشی کنه و تا 5 م بیشتر بهش فرصت ندادن برای تخلیه اون خونه ای که الان هست.

دروغ گفته بودم، واحد بلوک 3 به روایتی تا بیستم شهریور و به روایتی تا 20 م مهر خالی میشد. ولی چاره ای نداشتم، باید وقت میخریدم تا فکری کنم. کمی خیالم راحت تر شده بود که الان قراره اثاثیه رو بریزم تو اتاق و فرصت دارم که خونه پیدا کنم.

زنگ زدم به داوود، گفتم کار رو تعطیل کن و بیا کمک.

خودش رو رسوند و مشغول جمع آوری لوازم شدیم. کارتن کارتن وسایل میرفت تو اتاق و لحظه به لحظه اتاق پر تر میشد.

تخت رو اول از همه باز کردم و بردم تو اتاق، اولین چیز هم ملحفه مورد مشاجره بود!!! ملحفه ای که باعث شده بود انگ خیانت به من بخوره!! چون نسخه ای رو برای همه میپیچه، زن رو میگم!!

سعی کردم تا میتونم چرت و پرت بگم و بخندم تا کمتر به خاطرات خونه فکر کنم. بیشتر چرت و پرتی که میگفتیم هم در حول و هوش جمله معروف کشتی گیرمون جناب آقای عبدولی بود که بعد از خذف شدنش گفته بود و روی آنتن پخش شده بود!! ...م تو این المپیک و هرچی که هست!!! گفتیم و گفتیم تا کمتر به مشکلاتم و تنهاییم فکر کنم!

وسط چرت و پرت گفتن ها یاد ترانه مرد تنها افتادم باز، با صدای بلند زدم زیر آواز:

من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم


وسط خوندن و آواز بود که موبایل برای بار صدم دوباره زنگ خورد، بنگاه پایین بود، گفت بیا یک واحد 80 متری هست بریم ببینیم.

پوشیدم و رفتیم و دیدم و نپسندیدم.

تو راه برگشت بهش گفتم همون واحد کوچه بالایی رو سعی کن برام بگیری به قیمت قبل.

گفت مهندس صبح از من عصبانی شدی و با من بد حرف زدی ولی به خدا تقصیر من نبود. منم نفهمیدم چرا یهو این حرفش عوض شد. شاید یکی از همکارهام این وسط موش دوونده باشه ولی من کاری نکردم. بعد هم این یارو به درد بخور نیست. فردا باهاش به مشکل بر میخوری.

گفتم من تو خیابون شیخ بهایی یه واحد دیدم و فردا اون رو قولنامه میکنم ولی دلم میخواست نزدیک خونه پدرم باشم بخاطر پسرم.

گفت حالا هر چی قسمت باشه، ولی خب بدون من مقصر نیستم.

برگشتم خونه و دوباره مشغول آواز و جمع کردن لوازم شدم که دوباره تلفن زنگ خورد. باز هم بنگاه پایین بود. گفت همون واحد بلوک 3 رو برات اوکی کردم برای همون 20 شهریور قولش رو گرفتم. بیا پایین بیعانه بده که دیگه حرفی توش نباشه. کرایه هم ماهی 1500.

کلی خوشحال شدم. بالاخره از بن بست داشتم در میومدم. رفتم پایین و بیعانه دادم و شکلات خوردم و اومدم بالا.

تا ساعت 1 شب هر طور شده بود وسایل رو توی اتاق جا دادیم و برای آخرین شب روی یک تشک توی حال خوابیدم.

خواب!

من میگم خواب و تو هم فکر کن که خوب خوابیدم!!

وداع با خونه. خونه ای که باب میلم نبودم ولی پر بود از خاطرات. خاطراتی که واقعاً دلم تنگ شده برای تکرارشون.

امروز هم خونه رو تحویل دادم و تمام شد.

گذشت، لحظه آخر بالاخره یه جوری مشکلم فعلاً حل شد. کار به نزول گرفتن و فروختن ماشین نشد و فقط با قرض گرفتن و البته کرایه بیشتر دادن حل شد، ولی زن، یه سری به خودت بزن!

شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1395
هل من ناصر ینصرنی؟

نه

کسی نیست

تنها

تنهایی باید از این مرحله هم رد بشی.

چشم رو بسته روی مشکلت

لج کرده

یا اصلاً دلش نمیخواد

یا با خودش میگه طلافی کنم، ظلمی رو که فکر میکنه در حقش کردم.

نمیبینه

باشه

چیزی نمیتونم بگم

نتیجه حماقتهای خودم ه

درس باید بگیرم شاید.

بفهمم که این که میگن تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز، مال قدیمها بوده.

مدعی های این روزگار فقط مدعی هستند و بس!

سه‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1395
من مستاجرم!

جمعه بود

دو هفته پیش شاید.

شاید که نه

دقیقاً دو هفته پیش.

بعد از ظهر

بی حوصله و خسته، مثل حال تمام این روزهای من، می زده و خواب، زیر سرمای کولر، خوابم برده بود.

صدای موبایل من رو از خواب بیدار کرد، بهتر بگم، پرووند!

نوشته بود پورکاظم!

با خودم گفتم اه! حوصله این رو اصلاً ندارم.

گوشی رو سایلنت کردم و دوباره خوابیدم.

چند دقیقه بعد، تلفن خونه!

ماشالا این قوم ه ساکن این شهر به خصوص، عجب پشتکاری دارند در صلب آسایش!

بلند شدم و تلفن خونه رو پیدا کردم و جواب دادم.

با همون لهجه مخصوص خودش سریع رفت سر اصل مطلب که خونه رو خالی کن!

اولین بار بود تو این همه سال مستاجری کسی به من گفته بود تخلیه کن.

چیزی نگفتم و فقط گفتم باشه.

دوباره سعی کردم بخوابم.

اما، نمیشد!

نشد.

گوشی رو برداشتم و رفتم سراغ نرم افزار دیوار.

قیمتها رو بالا و پایین کردم و ...

نتیجه: همیشه تو بدترین شرایط گاو آدم میزاد!

نه حوصله دنبال خونه گشتن دارم و نه پول اینکه بزارم روی پول پیش خونه، و نه اوضاع شرکت اونقدر مطمئن که بتونم روی اجاره دادن ماهی 3 میلیون حساب کنم.

تا پانزدهم ماه چیزی نمونده و من اندر خم یک کوچه ام!

کاش فرجی میشد.

کاش.

کاش خدا میگرفت دست گیرندگان را!

کاش.


یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395
اصفهانی ها

بگذریم که اصفهانی ها کی هستند و چی هستند.

تو هر شهری، مخصوصاً شهرهای بزرگ، همه جور آدمی هست.

ولی، یه شریک دارم که پدر و مادرش اصفهانی هستند، خودش همیشه میگه که تقصیر فلانی ه، تقصیر فلانی ه.

به قول خودش این خصلت اصفهای هاست. همیشه تقصر همه هست و تقصیر اونها نیست، حتی اگر بدونند که واقعا تقصیر خودشونه!

اونقدر که منشی قبلی شرکت اسمش شده بود "مقصر الامور!"

دیگه همه ما میدونیم که هر اتفاقی بیفته، تقصیر اون نیست قطعاً!!!

خب این قانون ظاهراً برای اونهایی که اصفهانی نیستند ولی شناسنامه صادره اصفهان دارند هم صادق ه!


شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395
گله ای نیست!

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیست

گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست

دیری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم

بر سـقـف فرو ریخـته‌ام چـلچله‌ای نیست

در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم

هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نیست

بگذشته‌ام از خود ولی از تو گذشتن

مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نیست

سرگشته ترین کشتی دریای زمانم

می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نیست

من سلسله جنبان دل عاشق خویشم

بر زندگی‌ام سایه ای از سلسله‌ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفـتـنـد عزیزان و مرا قافـله‌ای نیست

بهمن رافعی بروجنی - پاییز ۴۱

......

پ ن: عصبانیت من از بعضی از رفتارها کم نیست و بیشتر هم داره میشه با ادامه اون رفتارها!

حقیقت اینه که شرمم میشه حتی بنویسم که چه شده، ولی شرمش نمیشه که نادیده بگیره رفتارش رو و انگشت اتهام رو مثل همیشه به سمت من بگیره.

آدمها یک چیزهایی تو سرشتشون ه، سعی میکنند که عوضش کنن و اون طور که مورد پسند نیست، نباشند، ولی خب تو یه شرایطی دیگه نمیتونند و ...

مثل خود من، سعی کردم عوض بشم، عوض هم شده بودم، اما تو شرایطی خب دیگه نتونستم.

به قول زن، مشکل شخصیتی من زد بیرون!

ولی خدا رو شکر میکنم که مشکل شخصیتی من اینی بود که خودم میدونم، نه اونی که اون داره!!!

این آخرین گلگی من بود.

دیگه چیزی نمیگم در این مورد.

بدرود

دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395
شخصیت واقعی من

یک دونژوان!

بچه پایین شهر، نه بچه بالا و سعادت آباد!

با خانواده ای ضعیف، و نه خانواده ای قوی!

حتی شاید خانواده ای غیر اصیل! و نه اصیل!

شخصیت واقعی من همون پسر عقده ای شهرستانی روز اول دانشگاهه ولاغیر.

حالا نمیدونم از کی شدم شهرستانی؟!! خب البته حق با من نیست قطعاً!

گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ این برای صفتهای منفی هم هست؟!! یا فقط برای مثبتهاست؟!!!

راستی، دون ژوان ها وقتی طرفشون رو فتح میکنند می ایستن؟!! یا میرن سراغ بعدی؟!!!

دون ژوان ها هم تو رابطه هاشون 2 سال و 3 سال و 4 سال میمونند؟! یا بعد از فتح میرن؟!!!

دونژاون ها بها میدن به طرفشون که زندگیشون رو بریزه رو داریه؟ دون ژوان ها رو بازی میکنند؟

حوس بازها بخاطر طرفشون که از روی حوس بوده میان زندگیشون رو بزارن وسط؟

هیچ وقت تاحالا اینقدر خوب خودم رو بهم معرفی نکرده بودند.

یه بچه شهرستانی ه عقده ای ه پایین شهر که از بد روزگار از وقتی یادش میاد تهران بوده، با خانواده ای درب و داغون، بی پول و با هزارتا مشکل، که یکی هم که پیدا شده و میخواد به زور بهش لطف کنه و از منجلاب فحشا و حوسرانی درش بیاره، لگد به بختش میزنه و میگه بزار تو لجنزار خودم بپوسم!

یک دون ژوان ه شهرستانی ه عصبانی، که نمیدونه از تجاوزی که به حریمش تو فضای مجازی شده عصبانی باشه یا از رو راست نبودن و تجاوز به حریم دنیای واقعی!

این رسمش نبود.


دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395
رفتار یکسان

فکر میکردم فرق داری

با اونی که از تنفر رد شده و دیگه برام هیچی نیست

میگفتی فرق داری و من ه احمق باور کرده بودم.

اما تو هم

تهمت میزنی

و فقط خودتو میبینی

نمیبینی که چه کردی و چه میکنی که کار به اینجا کشیده

باشه

تهمت بزن

بگو تو هشت سال هشت معشوقه داشتم

بگو حق با تو بوده و من بدترینم

بگو تو بهتریتی

باشه

تو خوب

من بد

بدترین

تو مریم مقدس و من شمر بن ذولجوشن

دنبال  چی هستی؟!!

من که چیزی نمیخوام!

من که حرفی نمیزنم!

گلگی نمیکنم حتی.

دارم سعی میکنم فراموش کنم

دارم سعی میکنم یادم بره که چه احمقی بودن

چه کردم

و چه سرم اومد

کادی بهت ندارم

بهتون

نمیگم چیا فهمیدم

نمیگم این فاصله باعث شده چیا بیاد جلوی چشمم

نمیگم متنفر شدم از خودم با حماقتم

نمیگم با هر بتر گوش کردن ترانه جدید شادمهر که میگه حس خوبیه که ببینی یه نفر برای تو .... چی میکشم و یادم میاد که چه کردم و چه کردی

چیزی نمیگم

خفه خون گرفتم

منتظر بودم بلکه رفتار متفاوتی ازت ببینم که ندیدم

منتظر بودن درستش کنی که نکردی

منتظر بودم مهم باشم نه نبودم

منتظر بودم همونطور که میگم بهترینی، حداقل بهتر باشی که نبودی

چی دیدم؟ تهمت، هست سال و هشت معشوقه ای که نمیدونم کی بودند!

رفتاری بد که نفهمیدم چه بود

کسان دیگه ای که گفتی تو زندگیم هستند و نفهمیدم که بودند

خط بطلان روی خودم و هر جه که کردم و کرده بودن کشیدن

تمام من رو به فنا دادی

و خودت بکطرفه به قاضی رفتی

اه

هزارتا حرف هست

کهحالمو به هم میزنه

و تو...

دنبال چی هستی؟

میخوای بگی تو خوبی و من بد کردم؟

باشه

حداقل تو یک پست بیا و بگو خوبی هام رو

قدر نشناس ترینی

میدونی زن،  آره با خودتم، همیشه میگم تو خوب بودی برای من و همیشه حرف از خوبیهات هست که من تعریف کردم، اما تو، چیزی از من نمیگی و نگفتی جز تهمت

همون رفتاری که زندانبان لعنتی میکرد

کاش تو متفاوت میبودی

کاش

ساعت ۲:۳۰ شب

و من با اعصاب داقون

بیدار

و ناراحت



شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395
وقتی که حکمی غیر انسانی میکنی!

کلی نوشتم

و دوباره پاک کردم.

عصبانی بودم

و هستم هنوز

هی فلانی، فقط بگم خوب بلدی آتیش بزنی!

حالم از سیاست و این رفتارها بدتر میشه.

و من عصبانی تر.



دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1395
توقف زمان

تو خونه، یه زمانی، به هر طرف که نگاه میکردم یک ساعت بود تا بهم بگه ساعت چنده.

زمان برام معنی داشت و مهم بود.

چشمم به ساعت که میفتاد خوشحال میشدم که قراره از خونه برم بیرون، یا ناراحت که هنوز خیلی مونده برم بیرون از خونه ای که دلم نمیخواست توش باشم.

اولین ساعتی که خوابید، ساعت کوچک رو میزی که کنار تلویزیون بود، بود.

بیش از یکسال پیش شاید.

دومی نزدیک شش ماه پیش، ساعت توی اتاق خواب، و سومی هم شاید یک ماهی باشه.

الان دیگه توی خونه، هیچ ساعتی زمان درست رو نشون نمیده و من از زمان ناراحت یا خوشحال نیستم.

منتظر زمانی نیستم و حسرت طولانی بودن زمان خاصی رو هم نمیخورم.

ساعتها مرده اند.

مثل ...

....

البته، این نیز بگذرد!!!

سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1395
خوابی با یک اسم!

خواب عجیبی بود

خیلی عجیب

البته تقصیر خودمه

زیاد دارم فکر میکنم

بیشتر از اونی که بهم فکر میکنند!

اونقدر که تو خواب، اسم تمام آدمها یادم رفته بود جز...

عجیب بود

فقط و فقط یک اسم رو میدونستم و بلد بودم.

میدونستم آدمهای دیگه هم هستند، ولی قیافه ها رو یادم نمیومد.

طلسم شده بودم.

همه رو یک شکل میدیدم.

و هیچ اسمی یادم نبود!!!


ولی خب خواب بود.

نفسهای آخره

بگذرد...

یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395
دومین هفت تیر

دو تا شد

زود

مثل باد گذشت

چقدر میتونست این دومی متفاوت باشه

چی دارم الان؟

چی بدست آوردم؟

چی از دست دادم؟

کلی سوال و کلی فکر.

چشم به هم بزنم میشه بیستمین هفت تیر!

اگر برسم به جایی که اون بیستمی رو هم ببینم که بعید میدونم!!


یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395
چقدر سخته

که بخوای گلگی کنی و نگی

که بخوای بگی عصبانی ام و نگی

بگی این رسمش نبود و نگی

و در آخر، بگی خوش باش!

خوب داری ....

و باز هم نگی و نگی و نگی

زندگیه دیگه

همینه که هست.

مرد باش و کوه غرور!

   1      2      3      4      5      ...      37      >>