Error: Embedded data could not be displayed. یادایام
X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1395
انسانم آرزوست

دلم قرص نیست

توش ماشین لباسشویی روشنه!

همش این جمله تو کله ام ه که خوبهایی که دل آدم را قرص میکنند بهتر از قرصهایی که حال آدم را خوب میکنند هستند.

امشب دقیقا جای خالی اون خوب رو احساس میکنم.

خوبی که نمیدونم کی هست!

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395
عطرها بی رحمند!!

عصر بود، تو راه خونه بودم، از روی بی حوصلگی لیستس از خریدهایی که برای خونه لازم دیده بودم بخرم رو از داشبورد ماشین در آوردم و تصمیم گرفتم برم به یک فروشگاه پلاستیک فروشی برای خریدن یک سری خرت و پرت.

از سطل زباله توالت گرفته تا دستمال تمیز کننده و چوب لباسی و جاروی دسته بلند. اولین مغازه چیز به درد بخوری پیدا نکردم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت مغازه بعدی، فروشگاه نسبتا بزرگی بود با چند ردیف از اجناس و چند فروشنده. چندتا مشتری هم تو مغازه بودند. همینطور که داشتم دستمال های نانو فایبر رو برانداز میکردم، بوی آشنایی به مشامم رسید.

بوی مست کننده، چقدر این بو آشنا بود. اونقدر جذاب بود این بو که دیگه به کل یادم رفت چیکار داشتم میکردم. بو از ردیف وسط قفسه ها بود و من در ردیف آخر بودم. دستمال ها را رها کردم و رفتم به دنبال بو.

خدای من، 3 دختر و دو زن نسبتاً مسن اونجا بودند. یعنی صاحب اون بو هم اونجا بود بین اون دخترها؟! این سوال منو وادار کرد که به هوای گشتن به دنبال چیزی برم وسط اونها تا بلکه صاحب بو همون کسی باشه که همیشه برای مست کردن من از این عطر استفاده میکرد!

هیچ کدوم از دخترها اون نبودند. با لب و لوچه آویزون تصمیم گرفتم که حداقل بدونم کهچه کسی اونقدر خوش سلیقه بوده که همچین عطری به خودش زده!

فهمیدنش سخت بود، چون همه با هم کنار هم بودند. دور برشون بودم تا بلکه بالاخره صاحب این سلیقه رو پیدا کنم و هر وقت کسی از اون جمع جدا میشد من به دنبالش بو کشان میرفتم تا ببینم بالاخره کدومشونه!

تک تک دخترها رو چک کردم و نبود! باورم نمیشد که صاحب اون عطر یک زن مسن بود! غیر قابل باور! چند بار با خودم کلنجار رفتم که ازش بپرسم که ببخشید خانم اسم عطرتون چیه؟! ولی نتونستم. شاید نزدیک نیم ساعت تا اون خانم خردش رو بکنه هرجا رفت دنبالش بودم و بو کشان از اون عطر لذت بردم و رشک خوردم که کاش میتونستم باز هم این عطر رو از همونی که میزد ببویم!

واقعاً چرا من بعد از بیش از اون همه دوستی هیچ وقت اسم عطری که زن میزد و منو مست میکرد رو یاد نگرفتم؟!!

چرا فکر اینو نکردم که اون شاید روزی نباشه و من روزی مثل امروز تشنه این بو باشم!

عطرها دیوانه کننده اند. تو را میبرند به اعماق خاطرات شیرین. چون آنها فقط در روزهای خوب حک شده در ذهن استفاده میشوند و نه در روزهای جنگ!

اون خانم رفت و من با بی حوصلگی و حسرت چند تکه برداشتم و رفتم به صندوق، خریدم رو کردم و رفتم خونه.

کتابی که از ورق خوردن زیاد برگ برگ شده بود را برداشتم تا شاید این ذهن عطر زده! را رها کنم!!! اما نشد که نشد.

کتاب مثل همیشه پرت شد و من ماندم تنهایی!


جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1395
عرفان و حالا امید

از فرودگاه میومدم

به سمت خونه

چند روزی گلپسر پیش من بود و مثل تمام دفعات قبل تو فرودگاه هر دو ما بغضمون رو تو گلو خفه کرده بودیم و با چشمانی سرخ ولی بدون ریزش حتی یک قطره اشک همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و خداحافظی....

تو مسیر اما داستان حداقل برای من عوض شد.

پر از غم و فکر اینکه اگر ال شده بود و بل شده بود الان زندگیمون چجوری بود و اگر واقعا همدیگر رو دوست میداشتند و اگر فلان و ....

رسیدم به خروجی ه دریاچه تو همت. شب بود. ساعت حدود ۹:۳۰. یک پسربچه تو پیچ ایستاده بود و برای من دست بلند کرد. نزدیک که شدم و ماشین رو دید دستش رو انداخت و من وارد پیچ شدم. دیدم کمی جلوتر چندتا سگ ولگرد وایسادن و دارن پارس میکنند. زدم روی ترمز و توی آینه رو نگاه کردم و دیدم پسرک از ترس سگها جلو نمیاد. همونجا تو پیچ زدم دنده عقب و دستم رو گذاشتم روی بوق و اشاره کردم به پسرک که بدو بیا. چندتا ماشین هم به سرعت از کنارم رد شدند و با بوق فوحش میدادن که اینحا جای دنده عقب رفتن نیست

حق داشتند. ولی من فقط به پسرک فکر میکردم و میگفتم گور بابای ماشین. پسرک اومد جلو و شیشه رو دادم پایین و گفتم بدو بیا بالا بدجاست.

گفت پول کرایه ندارما، گفتم بیا بالا زود باش.

دیدم داره دنبال دستگیره در عقب میگرد. در جلو رو باز کردم و گفتم بیا بالا.

سریع سوار ماشین شد و راه افتادم. صدای بوق اخطار نبستن کمربند ایمنی بلند شده بود و پسرک با ترس اشاره کرد به سگها. گفت اینها هر شب اینحا میان و نمیزارن من رد بشم. گفتم فهمیدم ترسیده بودی. با سنگی چیزی بزن از خودت دورشون کن. گفت دیشب پرت کردم و تازه بدتر شد و دهتایی دنبالم کردند. 

از پیچ که خارج شدم دیدم چهارتا سگ دیگه هم وایسادن و منتظر پسرک بیجاره بودن!

گفتم خب چرا از جای دیگه نمیری؟ کجا میخوای بری؟ 

همینجور به چراغهای جذاب روی داشبورد ماشین خیره شده بود و صدای ترشیده بازی آلارم کمربند تبدیل به آژیر شده بود و پسرک نمیدونست از ماشین سواری لذت ببره یا سوالهای بی سر و ته منو جواب بده. هنوز نفس نفس میزد و بوی خوبی هم نمیداد. گفت میرم دریاچه، راهی غیر از این نداره که از اتوبان رد بشم.

گفتم چند سالته؟ ده سال. 

یاد  گلپسر افتادم که نیم ساعت پیش به مامور کنترل کارت پرواز در ورودی سالن ترانزیت گفت ده سالمه!

اسمت چیه؟

امید

امید مدرسه هم میری؟

بله

 کلاس پنجمی؟

نه کلاس اولم

دیر رفتی مدرسه پس. خونتون دریاچه است؟

نه اونجا میرم سرکار

نگاهی بهش انداختم و تازه متوجه بسته جورابی که دستش بود افتادم. یاد عرفان افتادم. تو پارک خودمون دیده بودیمش. تو یکی از اون شبهای هزار و یک شبی که با زن داشتم، قبل از تعطیل شدن پارکمون!

به عرفان گفته بودم دوست داری از تو سقف ماشین بری بیرون و من رانندگی کنم؟ اون هم که حوراب فروشی بود مثل امید، با لذت گفت آره و کل مسیر سعادت آباد تا فرحزاد رو عشق کرد، به یاد پسر خودم

امید خونتون کحاست؟

کن

چجوری برمیگردی؟

وقتی جورابها رو بفروشم بالاخره یکی پیدا میشه که برسونتم تا قسمتی از مسیر رو. میشه من دم یو (اسم بازیی که کنار دریاچه است) پیاده کنین؟

بله که میشه. شام خوردی عمو جون؟

بله. خوردم. ممنون.

مسیرم رو کج کردم و دقیقا جلوی یو پیاده اش کردم. موقع خداحافظی باهاش دست دادم و رفت. رفت و بغض من ترکید.

از دریاچه تا خونه رو تقریبا بدون اینکه ببینم اومدم.

ماهان، عرفان و امید. همه ده ساله، با سرنوشتهای مختلف. همه هم قد و هم اندازه، هر کدوم با غم مخصوص خودشون. 

کاش میتونستم کاری کنم.

کاش.








چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395
من این یک تکه جا را دوست دارم

خب احتمالاً همتون از روی کار اومدن رییس جمهور جدید آمریکا و فرمانهای جنجالی و دیوانه وارش خبر دارید

با فرمانش برنامه رفتن من رو ابتدا تحت تاثیر قرارداد و بعد از معلق شدن فرمان توسط دادگاه فدرال، ایمیل و تلفنی از مدیر HR شرکت جدید گرفتم که آقا تا میتونی سریع خودتو برسون.

بهش گفتم خبرت میکنم.

فرداش بهش ایمیل زدم که تو شرایط فعلی، کشور من بیش از هر موقعی به من و امثال من احتیاج داره!

خیلی ها میگن تحت تاثیر جو اینجوری میگی، اما اونهایی که منو میشناسن میدونند که من واقعا دوست دارم بتونم کشورم رو بهتر بکنم، حتی به اندازه نوک سوزن!



اگر ایران بجز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم
اگر آب و هوایش نیست دلکش
من این آب و هوا را دوست دارم
تمام عالم از آن شما باد
من این یک تکه جا را دوست دارم
من این یک تکه جا را دوست دارم

...

سرم روی تن من نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من
اگه خاک من از دست بره جایی ندارم
دلم میمیره از غصه دیگه نایی ندارم
بجزء نام تو ای مام وطن ای موطن من
دگر بر روی لبهای خود آوایی ندارم
ایران ایران، ایران ایران

جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395
جمعه

امروز اگر کسی از من میپرسید که نظرت در مورد طلاق چیه؟ آیا طلاق رو به کسانی که زندگی ه بدی دارند توصیه میکنی؟ قطعا میگفتم بمیرید ولی تنها نکنید خودتون رو!

حالم اونقدر از این جمعه لعنتی به هم میخوره که گفتن نداره.

جمعه ها فقط غروبش نیست که دلگیره، کل جمعه دلگیره!

چون با صدای بلند و شفاف بهت میگه تنهایی!

تنها

تنها و بی کس

جمعه پیش غم آتشنشانها بغضم رو ترکوند و این جمعه تنهایی خودم!

تنهایی ه عدو!!

عجب زمونه ای شده ...

شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395
فشار قبر

رفیقی میگفت میدونی مشکل تو چیه؟ مشکل تو اینه که نمیدونی از دنیا چی میخوای. نمیدونی دنبال چی هستی.

با اعصاب داغون و روحی بین زمین و آسمون، حدود ساعت ۵ عصر اومدم تو تخت و خوابیدم.

خب البته واضحه که با کمک قرص

چندباری خواستم بلند شم و ماشین رو راه بندازم به سمت اصفهان و برم دست گلپسر رو بگیرم و بیارمش تهران، بعد از تو گوشی ه محکمی که به مادرش خواهم زد، ولی دیدم تا اینجای کار راحته، بعدش چکار کنم؟!!

همش صحنه کتک خوردن گلپسر از اون افریطه جلوی چشمم بود و از تو داشت منو میسوزوند و تک تک سلولهام بغض داشتند و میلرزیدن

مدتهاست که دیگه نفرین کردن رو بد میدونم و اصلا به زبون نمیارم اما هر بار که جای دستهاش رو روی رون پای بچه میدیدم، ناخودآگاه این جمله میومد تو ذهنم که بشکنه دستش. تو مثلا مادری؟!!!

ساعت ۳ صبح از فشار قبر بیدار شدم!

بهش میگم فشار قبر چون آنچنان فشاری روی تک تک استخوانهام احساس میکردم که انگار یک کوه روی بدنم گذاشتن.

مثل تمام دیروز و امروز اخبار ساختمان پلاسکو رو پیگیری کردم تا شاید معجزه ای که برای من هیچ گاه رخ نداده برای اونها رخ داده باشه، که خب اونجا هم خبر خوبی نبود.

آرزوی این رو کردم که کاش من جای اونها بودم. کاش تو اون لحظه من بعد از اینکه جون کسی رو نجات داده بودم زیر خروارها آهن و سیمان و آتش مدفون میشدم و فقط یادی از من باقی میموند.

بعد تجسم کردم که اگر من واقعا اونجا بودم آیا جرات این فداکاری رو داشتم؟!!

فکر میکنم داشتم ولی خب مطمئن نیستم.

با اینکه بیدارم و گرسنه، ولی از همون فشار قبری که گفتم توان بلند شدن از جام رو ندارم.

تصور کردم که اگر این برج الان مثل پلاسکو بیاد پایین، من که الان طبقه دوم هستم، ۱۵ طبقه بالاتر از من روی من آوار خواهد شد. یعنی اون فشار از این فشاری که الان روی من هست بیشتره؟!!

دلم برای خودم میسوزه

چه غریبانه ننگ خیانت به پیشونی من زد و دلم رو شکست و من رو به این نقطه کشوند.

به جایی که هم دلتنگشم و هم ... هم ... نمیدونم بگم تنفر یا بگم دلخوری یا بگم عصبانیت... فقط ازش بغض دارم.

الان یک هفته است که برگشتم. دقیقا هفته پیش همین ساعت پام رو گذاشتم خونه.

ولی خب، رفیقم  راست میگه. زن هم راست میگه. من نمیدونم چی میخوام. تکلیفم با خودم روشن نیست.

حالا که مطمئنم زن همراه خوبی برای ادامه مسیر زندگی ه پر تلاطم من نیست، نباید به اون فکر کنم و عشقم رو باید به اون تمام کنم، اما لعنت به این دل. تنها نفرینی که میتونم و میکنم نفرین به دل خودمه.

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395
روح سرگردان تهران

برگشتم

به چند دلیل

اول اینکه برای تبدیل ویزا باید از خاک آمریکا خارج میشدم

که خب این اولی رو میتونستم تا ۴ ماه دیگه به تعویق بندازم.

دوم اینکه اوضاع شرکت تو تهران اونطور که باید پیش میرفت و توقع من بود، نبود. البته خودم هم میدونستم اون شرکت بدون من خیلی چیزها کم داره ولی فکر میکردم از اون کله دنیا میشه این کله دنیا رو کمی کمک کرد که خب نتیجه اونی که باید نبود.

سوم اینکه...

بزار این سومی و دلیل اصلی رو جور دیگه ای بگم

میگن اونهایی که کار نیمه تمام تو این دنیا دارن، اگر بمیرن و جسمشون از این دنیا بره و به قول معروف دستشون از این دنیا کوتاه بشه، روحشون در این دنیا سرگردان خواهد ماند.

رفتن من از اینجا مثل مرده ای بود که روحش اینجا سرگردان بود.

روح سرگردان تهران

فقط جسمش اونقدر عمیق در داخل زمین رفته بود که از اون سر کره زمین زده بود بیرون!

پس دلیل سوم و مهمتریندلیل اینه که روح من اینجا جا مونده بود.

حالا اینکه چجوری بتونم روحم رو راضی کنم که باز با من بیاد و بریم، خودم هم نمیدونم.

بارها و بارها با خودم جلسه گذاشتم و بحث کردم تا بتونم خودم رو متقاعد کنم که کدوم خودم درست میگه، اما نه این خودم و نه اون خودم نتونستن اون یکی رو با خودش همراه کنه.

خردادی است دیگر!

و اما تو این چند روزی که از اومدنم گذشته، تنها تجربه جدیدی که کسب کردم اینه که اگه بری، حتی اگر برگردی هم دیگه اون جایگاه رو نداری!

کاری باهات میکنند که باز بری.

دیگه اون میزی که مال تو بود، مال تو نیست. این اولین مورد ه و این موارد زیادن.

حتی همین الان که از ساعت ۴ صبح بیدار شدم از فکر زیاد و عدم هماهنگی ساعت بدن، و دارم به رابطه خودم با بقیه فکر میکنم میبینم که خود من هم وقتی کسی رفته و اگر برگشته دیگه اون جایگاه قبل رو بهش ندادم.

کمی که نه، بیشتر از کمی به خودم اومدم.

دیگه ثانیه به ثانیه فکرم اونجایی که نباید باشه نیست، شده در حد روزی چند ساعت سرجمع

و خب البته کمتر و کمتر خواهد شد

همینکه دیدم و با روح و جسمم فهمیدم که بود و نبود من آنچنان فرقی هم نداره، باعث شد بیشتر به خودم بیام.

و در آخر اینکه برعکس خیلی ها، تهران رو با تمام بدیهاش بیشتر از هرجای دنیا دوست دارم.

و شاید هم از رفتن دوباره منصرف بشم.


......


شنبه 11 دی‌ماه سال 1395
سال نو میلادی

برای من این واژه غریب ه

با وجود اینکه سالهایی که عسلویه کار میکردم بخاطر اینکه شرکت خارجی بود و بیشتر همکارها خارجی بودن و سال نو میلادی تعطیلی و درخت کریسمس و این حرفها، و بعدها هم کلی دوست و همکار خارجی و باز این حرفها، و مصادف شدن ۴ دی ه خودم هم با کریسمس، ولی باز من سال نو رو به نوروز میشناسم و معتقدم این سال نو مال ما نیست!

ولی با این وجود آتش بازی های سال نو ه اینها رو همیشه دوست داشتم و دارم.

خب به همین دلیل امروز از کالیفرنیایی شمالی کوبیدم و اومدم کالیفرنیایی جنوبی و لوس آنجلس برای دیدن آتش بازی سال نو

تو مسیر بارون میومد اونم چه بارونی

من که عاشق رانندگی تو بارون بودم دیگه آخریا کلافه شده بودم.

ماشین هم چند روزی ه که دیگه سر ناسزگاری داره با من. روزی که میخواستم بخرمش به فکر این بودم که این مدل از بنز شانسی بلند رو برادر ه زن که عشق ماشین بود هر بار که میدید میگفت حاجی این عالیه. این حرف نداره. اما خب بنزی که مرگ نداره چند روزی هست که حالش بد شده. البته تا الان بیش از ۱۶ هزار کیلومتر باهاش تو آمریکا رانندگی کردم ولی باز هم بنز هم بنزهای قدیم.

خلاصه کنم خسته ام کرد بارون و ماشین ولی دوباره اومدم لوس آنجلس

اینجا ایرانی تا دلت بخواد هست

میشه فارسی حرف زد

میشه غذای ایرونی خورد

میشه بوی تهران رو حس کرد

مستقیم رفتم رستوران ایرانی و چلو خورش قیمه و بعد هتل

فردا شب امیدوارم اتش بازی ه قشنگی ببینم و ارزش این همه راهی که اومدم رو داشته باشه

امروز که با مادرم و پدرم حرف میزدم بغض کردم. چند روزی هست به گلپسر هم زنگ نزدم. میدونم که نمیتونم باهاش حرف بزنم و بغضم خواهد ترکید.

حسابی از دستم ناراحته. میگه چرا بهش نگفتم میرم که ...


بیخیال

اینو با خودم بودم

سال ه نو ه خارجی ها به خارجی ها تبریک

کریسمس هم به اونها

دیشب تا صبح ترانه من خونمو میخوام، از حمیرا رو گوش کردم.

مثل دیوونه ها


بدرود

چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1395
آمریکا

نزدیک دو ماه شده که اومدم آمریکا

کشور رویاها

کشوری که خیلی ها خودشون رو میکشن که پاشون به اینجا برسه

جالب اینجاست که خیلی از جاهای دیدنیشون هم برمیگرده به بنادری که در سالهای قبل محل ورود مهاجران بوده و محل شروع زندگی جدید برای خیلی ها.

خب البته دلیل اینجا اومدن من با خیلی ها متفاوته

من برای فرار از عشقی که داشت لحظه به لحظه منو به سمت اشتباه میکشوند اومدم، و وقتی اومدم دیدم باز هم نمیتونم از اون عشق دست بردارم و لحظهبه لحظه با منه و شروع کردم به رویاپردازی که اگه با اون اینجا باشم چی میشه و ...

تا این لحظه که تو سانفرانسیسکو دارم این پست رو مینویسم به تایید خود آمریکایی ها کمتر کسی مثل من آمریکا رو گشته.

از دالاس تگزاس با یه ماشین سفرم رو شروع کردم و به اوکلاهما، سن لوییس، شیکاگو، کلیولند، آبشار نیاگارا، نیویورک، نیوجرسی، مریلند، واشنگتن دی سی، ویرجینیا، کارولینای شمالی و جنوبی، آتلانتا، اورلندو، میامی، نیواورلئان، هیوستون و سن آنتونیو تو تگزاس و سن دیگو و لوس آنجلس تو کالیفرنیا جنوبی، لاس وگاس و الان هم سانفرانسیسکو تو کالیفرنیا شمالی

تقریبا محل زندگی آینده ام رو انتخاب کردم.

ولی خب یاری که تو ذهنم بود دیگه برای همیشه پرونده اش رو بستم.

فقط امیدوارم سر خرده مسائلی که بینمون هست که البته همچین خرد هم نیست اذیتم نکنه!

راستش چمعبندی من از امریکا و زندگی تو امریکا بعد از دیدن این همه شهر و ایالت مختلف چیزی نیست جز اینکه خوشا تهران و ترافیک و دود و الودگی هوا.

اینجا احساس این رو دارم که روی هوا هستم.

دلم میخواد پام روی زمین باشه.

دیروز تو سیلیکون ولی، با شرکتی بسیار خوب به تفاهم رسیدم برای کار، پیشنهادشون خوب و وسوسه کننده است. ولی قطعیش نکردم.

چند روزی وقت خواستم.

من ایرانی هستم

اینجا ایران نیست

احتمالا برمیگردم به ایران، کشور خودم.

کلی ایرانی اینحا دیدم، تو رفاه کامل، اما همشون یه چیزی کم دارن. ایران رو

حتی اونهایی که با حرص از بدی ایران و خوبی اینجا میگن، اونها هم آرامش ندارن.

سر در گمم، هم دردهای بستن پرونده عشق، و هم تصمیم سخت مهاجرت.

قطعا از این درد نخواهم مرد!

شاد و پیروز باشید

۷ دی ۹۵

سانفرانسیسکو

کالیفرنیا

ایالات‌متحده آمریکا


دوشنبه 6 دی‌ماه سال 1395
نذر بیجا کردم و ...

وقتی داشتم پست قبلی رو مینوشتم، با خودم عهد کردم که اگر تو ۴ دی دیگه توهین و تهمتی نبود و اثری از روند خوب و قبول اشتباه بجای بلند کردن انگشت اتهام به سمت من، فرصتی دوباره بدم تا شاید اینبار سربلند باشیم. هردو.

و عهد کردم که اگر باز هم روند قبلی ادامه پیدا کرد برم دنبال سرنوشت خودم و برای همیشه این پرونده رو ببندم.

حتی یادآوری کردم که ۴ دی ه و ...

نذر هم کردم که اگر اینبار شد، فلان کنم و فلان، و فراموش کنم که چه کرد با من.

و عهد کردم که اگر باز بدی شد به من و باز تهمت وحرفهای ناراحت کننده، برای همیشه قید زن روببزنم ک برای دفاع از خودم بنویسم که چه گذشته بین ما!

وقتی مثل همیشه خوندم که چی نوشته و خوندم که کامنتهای اون چیه، قاعدتا باید مینوشتم که چه شده و چه گذشته، اما....

نذر بیحا کردم و آواره دنیا شدم...

قید زن رو زدم

همین الان.

برای همیشه

ولی نمینویسم

چون دوستانش و همکارانش شاید اینجا رو بخونن

آبروی اون برای من مهم ه

حتی اگر ابروی من برای اون نباشه

پس

نمینویسم

تمام


جمعه 3 دی‌ماه سال 1395
۴ دی

چیزی نمونده تا ۴ دی

ایران حدود ۲ ساعت

و اینجا هم نیم روز

از اینجا دیگه دارم خسته میشم

ساعت مچی ه من هنوز رو وقت تهران ه و شاید برای همیشه بمونه

این هم راهش نبود

فکر درد داره میکشتم!




چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1395
یلدا با طعم گس و هوای کالیفرنیا

باز هم یلدا

یک یلدای دیگه

اما متفاوت

دور از خانواده و هر دوست و آشنایی

بدون هندوانه و فال حافظ و همنشینی های مرسوم

با طعم گس شراب و اناری بزرگ، با ۱۲ ساعت اختلاف از سرزمین پدری

بعد از گشت و گذار از ۳ ربع از کل آمریکا،  امشب و الان تو کالیفرنیا تک و تنها با هزاران فکر در سر، با هزاران خاطره بازی و هزاران دلتنگی، به خوردن شراب و انار و حالا هم ثبت این شب در اینجا رسیدم.

اونهایی که میخونید اینجا رو، یلداتون با تاخیر مبارک.

اونهایی که اینجا رو میخونید، بدونید تو این ۴۰ روز، خیلی جاها رو دیدم و کلی اتفاق افتاد برام که ننوشتم، شاید هم ننویسم هیچ وقت.

اونهایی که اینجا رو میخونید بهتون بگم که آواز دهل از دور شنیدن خوش است.

جاهایی که برای خیلی ها آرزو ه، برای من شد خاطره و یه جورایی دلم نمیخواد دیگه مرورشون هم کنم.

بگذریم

روز و روزگار بر همتون خوش

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1395
اگر با من نبودش هیچ میلی

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی


مثبت که نگاه کنم اینو از چرندیاتی که پشت سرم میگه رو برداشت میکنم.

اما حقیقت اینه که، اعصابم رو به هم میریزه با تهمتهای بی جا و پشت سر هم.

دلم میشکنه که چطور میتونه با اون همه خوبی که بهش کردم و اون همه عشقی که گذاشتم وسط اینجوری منو بچزونه؟!!

یعنی یادش رفته؟

میدونم که یادگاری ها رو هر روز میبینه و آدم فراموش کاری نیست. پس چطور؟!!

گاهی اونقدر عصبانیم میکنه که تصمیم میگیرم کلی از رازها رو اینجا بنویسم و از آبرویی که داره از من میبره دفاع کنم.

اما یه چیزی جلوم رو میگیره.

همون چیزی که اون درکش رو نداره و نمیفهمه چیه.

باشه.

اینطوری اگه خوشحال میشه ادامه بده.

شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395
شلیک نهایی
شروعش که با قیچی بود.

به قول زن، یه بچه دهاتی ه شهرستانی ه عقده ای، منو میگه ها، اومد و با قیچی شد قاتل کش چادر!

بعد هم که سالها سکوت و بی خبری تا جریان ماساژ!

دنبال ماساژور میگشت بعد از ...

میبینی خوب همه چیز جزء به جزء یادمه؟!!

بعد هم که چند سال و هزاران خاطره خوب و بد!

این آخری ها هم که دودمانتو به باد میدم و تهدیدهای دیگه و تهمت و ...

شلیک آخر رو اما خوب زدی.

تداعی ه همون ماساژ و ...

آفرین

خوابها تمام شد

بی خوابی البته جاشو گرفته که الان ساعت ۱ صبح به وقت این گوشه دنیا اومدم و دارم مینویسم

که بی خوابی هم با قرص و الکل حل میشه

امیدوارم

راستی فردا میرم کنسرت ابی

سالهاست که آرزوش رو داشتم

نیویورک و ابی و ...


حالم بهتره

از موقعیت عید شکرگزاری و جمعه سیاه ه این فرنگیا استفاده کردم و کلی خرید درمانی.

جای همتون خالی.

زن هم که خدا رو شکر با ماساژ درمانی حالش خوبه!



جمعه 28 آبان‌ماه سال 1395
صدای در سر

از این گوشه دنیا

از لنگه دنیا

جایی با ۱۲ ساعت اختلاف زمان

سرزمین یانکی ها

شیکاگو

اومدم بگم که صدای بابایی گفتنت از سرم بیرون نمیره

و خوابهام تمامی نداره

کی راحت میشم؟!!!


یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1395
خداحافظ تهران!

تصمیم گرفته بودم و هنوز هم روی تصمیمم هستم که دیگه ناله نکنم.

یا بهتر بگم به قول این جدیدی ها، چس ناله نکنم!!

فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی، تو این سن اینقدر خودم رو از جوونها دور ببینم!

مهم نیست.

هیچ چیز دیگه مهم نیست.

به نصیحت خیلی ها، از جمله دکتر و دوست و آشنا، باید از اینجا برم.

تا نرم هم دیگه نمیتونم اون آدم معمولی که بتونه زندگی ه معمولی داشته بشم.

دلیلش هم میشه ناله کردن و حرف تکراری که گفتن نداره.

من از مفصل این نکته مجملی گفتم            تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

امروز که البته امشب، تو محل کار، مثل خیلی از شبهای دیگه تو این چند ماه اخیر، تنهایی داشتم برای خودم فکر میکردم که دیدم چند روزی بیشتر به رفتن نمونده.

تصمیم گرفتم که گوشی رو خالی کنم و عکسهایی که از دوران به تاریخ پیوسته چند سال قبل داشتم رو منتقل کنم به لپتاپ، که حداقل به این راحتی و هر روز و هر لحظه نشینم به مرور آنچه که گذشت!

دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ ، به دکتر و بقیه گفته بودم که پاک کردم همه رو، همونطور که همون روز اول زن همه رو پاک کرده بود، ولی حقیقت اینه که دلم نیومده بود و هنوز هم دلم نمیاد!

پس، منتقل کردم به جایی غیر از گوشی که دم دستم نباشه برای مرور لحظه به لحظه.

تو این انتقال، بارها و بارها حالم بد شد.

بارها و بارها گوشی رو برداشتم و شماره ای رو که بعد از این همه ماه هنوز تو بالاترین رتبه شماره های Favorite گوشی هست رو تا نیمه گرفتم و قطع کردم.

باید رفت.

شاید برای همیشه.

به جایی دور.

به جایی که با نگاه کردن به در و دیوارش تو نیای جلوی چشمم.

به جایی که نشه وقت و بی وقت از کردستان و ونک سردربیارم!

به جایی که ونک نداشته باشه.

سعادت آباد هم.

برای تو راحت بود.

برای من اما نه.

تصمیم من بود، درسته، ولی فقط همونی که نمیدونم هست یا نیست میدونه چقدر به من سخت گذشته و میگذره هنوز هم.

همیشه من تو جنگ عقل و دل، طرف دل رو گرفتم و نزاشتم که ببازه.

اما این بار عزمم رو جزم کردم که برنده عقل باشه.

حتی با رفتار بی عقلانه!!!

حتی با کوچ.

شاید برگردم.

شاید هم نه.

زمانی برمیگردم که دل دیگه قدرتی نداشته باشه.

اگه اون زمان نرسه، برگشتی در کار نیست.

اینو کاملاً جدی دارم میگم.

این بار دیگه نوبت ه این عقل ه نداشته است!!!

خدا حافظ تهران!

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1395
آخرین ناله!

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به همه

لعنت به این دنیا و هرچی که هست!

خلاصه اش اینه که، خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

نباید اون شب، شب مستی با عرق سگی و گوجه سبز! تصمیم میگرفتم که عاشقت بشم!!

دیگه ناله نمیکنم.

تمام.

شنبه 17 مهر‌ماه سال 1395
ردپای او....
از خواب بیدار میشی

خوابی که سراسر پر بوده از رد پای او!

به خودن تلنگر میزنی که امروز رو بدون یاد او شروع کن!

ولی، .... مگه میشه؟

خودت هم میدونی که نمیشه.

این روزها هر جا نگاه میکنی اثری از او، میبینی.

آثار او همیشه با تو هست و شاید بخاطر اینه که همیشه اثری از او، دم به دم و لحظه به لحظه میبینی.

دیروز با خودت فکر میکردی که چرا من خوشحال نیستم؟

چرا من نمیتونم خوشحال بشم؟

چرا از اتفاقهای خوب خوشحال نمیشم؟

چرا از جابجایی، چرا از سفر، چرا از مستی، چرا از دایی شدن، اون هم دایی ه دوقلو ها، چرا از گرفتم پروژه جدید، چرا از رانندگی، چرا چرا چرا... و هزارتا دلیل که شاید روزی برات خوشحال کننده بود، الان خوشحال نمیشی؟

چرا بهت میگن دایی ه بی ذوغ!

چرا بهت میگن افسرده؟

چرا بهت میگن مریض!

چرا هیچ چیز برات جذاب نیست؟

چرا هیچ کس برات هیچ اهمیتی نداره؟

چرا دو روز تمام خودت رو تو خونه ای ساکت حبس میکنی؟

چرا حتی برای خوردن چیزی از خونه بیرون نمیری؟

چرا نمیری برای خونه ه نو پرده بخری؟

چرا نمیری آینه بخری؟

چرا لوستر نداشتن خونه برات اصلاً مهم نیست؟

چرا اجاق گاز نداشتن برات اهمیتی نداره؟

چرا یخچال خالی رو که فقط یک آبسردکن شده رو به دادش نمیرسی؟

چرا دیگه نمیزاری خانواده بیان و بهت سر بزنن؟

چرا هیچ دوستی رو دیگه خونه ات راه نمیدی؟

چرا تلویزیون رو راه نمیندازی؟

چرا برای خونه اینترنت حتی نمیگیری؟

هزاران چرا ی بی جواب.

با این همه سوال، تصمیم میگیری روز رو جور دیگه ای آغاز کنی.

پس ساعت رو دستت نمیکنی.

اما کافی نیست! تنها اثر اون ساعت نیست!

لباس چی؟

تصمیم میگیری لباسی بیپوشی که اون نخریده باشه! تصمیم سختیه! این که اون خریده، این به مناسبت 4 دی، این برای روز مرد، این رو با هم خریدیم، این رو همینطوری برام خریده، این رو اون دوست داشت، این رو از فلان جا، این رو ....

همه اش ردپای او!

با خودت میگی حالا لباس رو بیخیال، بپوش و برو و دیگه به او فکر نکن!

سوار آسانسور میشی، میای پایین، میرسی به ماشین، دوباره او!

چقدر ذوق داشتیم از خریدن این ماشین.

چه جاهایی که با هم نرفتیم، چه سفرهایی، چه خاطراتی، چه رویاهایی...

چند ثانیه ای زل میزنی به ماشین و با خودت میگی بیخیال، سوار ماشین میشم ولی دیگه به اون فکر نمیکنم!

سوار میشی و گوشی رو از جیبت درمیاری که بزاری کنار کنسول ماشین و .... گوشی!

باز هم ردپای او!

ساعت دستت نکردی ولی گوشی رو چیکار میخوای بکنی؟!!

دیگه به او فکر نمیکنم رو با خودت تکرار میکنی و ماشین رو راه میندازی.

از پارکینگ میای بیرون، از مجتمع خارج میشی و میفتی تو اتوبان، همه چیز داره خوب پیش میره! تا اینکه ضبط ماشین رو روشن میکنی، باز هم رد پای او!

ضبط رو خاموش میکنی، به چیزی مثلاً فکر نمیکنی تا میرسی به برج میلاد، تابلو ها، پارک ها و ....

عصبانی میشی از خودت.

از سرنوشتت.

از اینکه چرا اینجوری شده.

از اینکه چرا اونجوری که باید باشه نیست.

همه جا ردپای او هست.

همه جا.

چاره چیه؟

هیچ!

چاره ای نیست.

یا باید بری.

یا باید بمیری.

ولی نگران نباش، این دعوای بین عقل دل، قطعاً کشته میده!

الان هم خیلی زنده نیستی.

یه جایی خوندم که هیچ کس با نبودن کس دیگه ای نمرده، ولی خیلی ها با نبودن خیلی ها دیگه زندگی نکردند!!

چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1395
این جهان کوه است و فعل ما ندا
این جهان کوه است و فعل ما ندا 

سوی ما آید نداها را صدا 
فعل تو کان زاید از جان و تنت 
همچو فرزندی بگیرد دامنت 
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد 
فعل تست این غصه های دم به دم 
این بود معنای قَد جَفٌَ القَلَم!

پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395
جادوی عشق

هیچ وقت به جادو جمبل و طلسم و این خرفها اعتقاد نداشتم و ندارم.

به شماها هم میگم که این چیزها چرت و پرتی بیش نیست.

ولی خب، جادویی هست قوی تر از جادو جمبلی که رمالها و جادوگرها بوجود میارن، که همون جادوی عشق ه.

قوی تر از اون رمالی که سه سال پیش سراغش رو از دوستت میگرفتی که بری پیشش و اس ام اس رو اشتباهای برای من فرستادی و بعد انکار کردی و منم بیخیال شدم.

راستی میدونی چرا بیخیال شدم؟ چون من اسیر جادویی قوی تر از اون جادویی بودم که تو دنبالش بودی!

میبینی؟ تو این سه سال دیگه حرفش نزدم و به روت نیاوردم، چون اون چیزی که تو دنبالش بودی تا منو درگیرش کنی من خودم اسیرش بودم.

جادویی قوی تر از اونی که با دوستم تو سفر برگشت از اصفهان در موردش صحبت میکردید و من تمام مسیر ساکت بودم و به این فکر میکردم که تو چرا معتقدی و داستان اون اس ام اس کذایی چی بود!

تمام این سالها فکر میکردی که جادو اثر کرده، درست فکر میکردی، اما اشتباهت این بود که نمی دیدی جادویی که اثر کرده جادوی عشق ه و لا غیر!

حرف رو اگر بخوام بزنم زیاده.

خیلی زیاد.

ولی من، هنوزم درگیر اون جادوی عشق ام.

دروغ نمیتونم بگم که نیستم که هستم.

اما بدان و آگاه باش که جادوی عشق رو هم تو خرابش کردی. به خیال اینکه طلسمی که بسته شده غیر قابل شکستن ه. قافل از اینکه طلسم عشق ه با نامهربونی های پی درپی میشکنه.

پستها و کامنتهای توی وبلاگت مثل خوره داره منو میخوره.

مثل خوره.

خوره.

برات مهم نیست که داری چه میکنی با من.

نیست.

مهم نیست برات.

اونقدر قوی بودی که خودت طلسم عشق رو هم ذره ذره شکستی و داری ضربه های آخر رو هم محکم میزنی.

باشه.

به قول خودت بسیار خب.

می بینی؟ بسیار خب هم شده تکیه کلامم!!!

بسیار خب، کلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی نگم ولی نتونستم. میدونی چرا؟ چون ضربه های تو خیلی بیشتر از یک خراش سطحی روی من اثر میزاره و تا عمق وجودم رو درگیر میکنه.

بسیار خب ای زن، ادامه بده، چشمت رو ببند، ضربه بزن و ضخم بزن.

من به درک.


و اما آخرین خبر اینکه خونه گرفتم.

کوچ کردم به جایی دورتر.

 مسافرم.

سفر میکنم و تو این سفر سعی میکنم خودم رو پیدا کنم.

خودم رو احیا کنم شاید.

خودم رو رها کنم از اینکه به هرجا نگاه میکنم اثری از تو میبینم و تو رو حس میکنم

خودم رو رها کنم از این طلسم.

طلسمی که هیچ رمالی اون رو بوجود نیاورده و این من بودم که تصمیم گرفتم عاشقت بشم، و شدم!



   1      2      3      4      5      ...      37      >>