پسر همسایه دویید طبقه پایین و از همونجا داد زد: خاله، از تو خونتون داره خاک میاد بیرون. فکر کنم سقف خونتون ریخته!
زن زد تو صورتش و گفت خاک تو سرم! مرد برو ببین چه خبره؟
همه رفتند سمت خونه و تو تاریکی ها کورما کورمل میرفتند تو. مرد از توی جیبش گوشی موبایلش رو در آورد و چراغ موبایلش رو روشن کرد. فرزانه خانم هم موبایلش رو در آورد و گفت مال منم داره! اونم چراغ موبایلش رو روشن کرد و رفتند به سمت جایی که سقف خراب شده بود.
همه داشتند به بالا نگاه میکردند و بعضی ها هم میترسیدند جلو بیان. یکی که تو نیومده بود داد زد خطرناکه ها! ممکنه آجرها بریزه رو سرتون! این خونه ها قدیمیه و بساز بندازی. رو هیچ چیزش نمیشه حساب کرد.
فرزانه خانم گفت آره راست میگه. برادر زاده منم همین رو میگفت. هر وقت میاد خونه ما، راه که میره همه چینی های تو دکور صدا میدن. آخه ماشالا یک کم تپله و ...
زن پرید وسط حرفهای فرزانه و گفت فرزانه جون وقت گیر آوردیا؟! حالا موقع این حرفهاست؟! نمیبینی خونه زندگیم به چه روزی افتاده؟!!
یهو یه کیسه از توی سوراخ سقف افاد پایین و پشت سرش هم خاک! پیر مرد از اون بالا داشت خاکها رو با بیل میریخت پایین.
مرد داد زد آهای مرتیکه خر. چه غلطی داری میکنی؟ ببین خونه زندگی رو به چه روزی انداختی؟!
با بلند شدن صدای مرد ریختن خاک هم قطع شد. پیر مرد از بالای سوراخ سقف به پایین نگاه کرد. اول حسابی شوکه شد و داد زد یا ابالفضل!
بعد یک فانوس رو نزدیک سوراخ کرد و شروع کرد به پایین نگاه کردن. حسابی ترسیده بود. با لرزش و ت ت پ ت گفت ش ش شما مرده این؟ اونجا اون دنیاست؟!
زن داد زد چی؟ مرده؟ مرتیکه خودت مردی! بعد هم زد زیر گریه و با جیغ گفت ببین خونه زندگیم رو چیکار کردی؟
پیر مرد گفت شما اونجا زندگی میکنین؟ مگه اینجا قبرستونه؟ به من نگفته بودند این خونه روی قبرستون ساخته شده!
مرد گفت در رو باز کن تا بهت نشون بدم قبرستون کجاست.
همه با هم دویدند به سمت طبقه بالا و شروع کردند به کوبیدن در.
پیر مرد هم از پشت در داد میزد اینجا مرده داره. اینجا مرده ها رو خاک کردن. اینجا مرده ها زنده شدن. اینجا ...
مثل دیونه ها یه چیزهایی رو میگفت و همسایه ها هم در میزدند و دری باز نمیشد.
یه دفعه یکی از پشت سر داد زد، اینجا چه خبره؟
پسر همسایه اولین نفری بود که گفت سلام آقای پلیس.
زن اومد جلو و گفت جناب سروان خونمون رو خراب کرده. باز هم نمیکنه.
سروان گفت راه رو باز کنید و از پله ها رفت بالا.
در زد و گفت باز کنید. از کلانتری محل اومدم.
پیر مرد همینطور داشت به حرفهای قدیمش ادامه میداد و اصلاً توجه ای به حرفهای سروان نداشت.
سروان محکم در میزد و پیرمرد هم بی اعتنا به درزدنها میگفت مرده ها اون پایین زنده شدند.....
سروان بیسیمش رو برداشت و به مرکز گزارش داد که جریان از چه قراره.
مرکز هم بهش مجوز ندادند که در رو بشکنه. تقاضا کرد تا از کلانتری یک افسر مافوق بیاد و جریان رو بررسی کنه.
یک ساعتی گذشت تا یک سرگرد از کلاتری به همراه یک مامور آگاهی اومدند توی ساختمون و رفتند دم در.
پیرمرد ساکت شده بود. سرگرد در زد و گفت در رو باز کن!
پیرمرد دوباره شروع کرد. اینجا نفرین شده است. اینجا مال مرده ها بوده. هرچی خاک بود ریختم تو گودال اما دیگه پر نشد.
مرده ها زنده شدند. خدایااااا کمکمون کن. اینجا نفرین شده است.
سرگرد رو کرد به مامور آگاهی و گفت چی دستور میدین جناب سرهنگ؟
مامور آگاهی به سربازی که همراهشون بود گفت بشکنید درو .....
............
ادامه دارد...







1
تماس با فرهاد
