Error: Embedded data could not be displayed. یادایام

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390
داستان عجیب (3)

پسر همسایه دویید طبقه پایین و از همونجا داد زد: خاله، از تو خونتون داره خاک میاد بیرون. فکر کنم سقف خونتون ریخته!

زن زد تو صورتش و گفت خاک تو سرم! مرد برو ببین چه خبره؟

همه رفتند سمت خونه و تو تاریکی ها کورما کورمل میرفتند تو. مرد از توی جیبش گوشی موبایلش رو در آورد و چراغ موبایلش رو روشن کرد. فرزانه خانم هم موبایلش رو در آورد و گفت مال منم داره! اونم چراغ موبایلش رو روشن کرد و رفتند به سمت جایی که سقف خراب شده بود.

همه داشتند به بالا نگاه میکردند و بعضی ها هم میترسیدند جلو بیان. یکی که تو نیومده بود داد زد خطرناکه ها! ممکنه آجرها بریزه رو سرتون! این خونه ها قدیمیه و بساز بندازی. رو هیچ چیزش نمیشه حساب کرد.

فرزانه خانم گفت آره راست میگه. برادر زاده منم همین رو میگفت. هر وقت میاد خونه ما، راه که میره همه چینی های تو دکور صدا میدن. آخه ماشالا یک کم تپله و ...

زن پرید وسط حرفهای فرزانه و گفت فرزانه جون وقت گیر آوردیا؟! حالا موقع این حرفهاست؟! نمیبینی خونه زندگیم به چه روزی افتاده؟!!

یهو یه کیسه از توی سوراخ سقف افاد پایین و پشت سرش هم خاک! پیر مرد از اون بالا داشت خاکها رو با بیل میریخت پایین.

مرد داد زد آهای مرتیکه خر. چه غلطی داری میکنی؟ ببین خونه زندگی رو به چه روزی انداختی؟!

با بلند شدن صدای مرد ریختن خاک هم قطع شد. پیر مرد از بالای سوراخ سقف به پایین نگاه کرد. اول حسابی شوکه شد و داد زد یا ابالفضل!

بعد یک فانوس رو نزدیک سوراخ کرد و شروع کرد به پایین نگاه کردن. حسابی ترسیده بود. با لرزش و ت ت پ ت گفت ش ش شما مرده این؟ اونجا اون دنیاست؟!

زن داد زد چی؟ مرده؟ مرتیکه خودت مردی! بعد هم زد زیر گریه و با جیغ گفت ببین خونه زندگیم رو چیکار کردی؟

پیر مرد گفت شما اونجا زندگی میکنین؟ مگه اینجا قبرستونه؟ به من نگفته بودند این خونه روی قبرستون ساخته شده!

مرد گفت در رو باز کن تا بهت نشون بدم قبرستون کجاست.

همه با هم دویدند به سمت طبقه بالا و شروع کردند به کوبیدن در.

پیر مرد هم از پشت در داد میزد اینجا مرده داره. اینجا مرده ها رو خاک کردن. اینجا مرده ها زنده شدن. اینجا ...

مثل دیونه ها یه چیزهایی رو میگفت و همسایه ها هم در میزدند و دری باز نمیشد.

یه دفعه یکی از پشت سر داد زد، اینجا چه خبره؟

پسر همسایه اولین نفری بود که گفت سلام آقای پلیس.

زن اومد جلو و گفت جناب سروان خونمون رو خراب کرده. باز هم نمیکنه.

سروان گفت راه رو باز کنید و از پله ها رفت بالا.

در زد و گفت باز کنید. از کلانتری محل اومدم.

پیر مرد همینطور داشت به حرفهای قدیمش ادامه میداد و اصلاً توجه ای به حرفهای سروان نداشت.

سروان محکم در میزد و پیرمرد هم بی اعتنا به درزدنها میگفت مرده ها اون پایین زنده شدند.....

سروان بیسیمش رو برداشت و به مرکز گزارش داد که جریان از چه قراره.

مرکز هم بهش مجوز ندادند که در رو بشکنه. تقاضا کرد تا از کلانتری یک افسر مافوق بیاد و جریان رو بررسی کنه.

یک ساعتی گذشت تا یک سرگرد از کلاتری به همراه یک مامور آگاهی اومدند توی ساختمون و رفتند دم در.

پیرمرد ساکت شده بود. سرگرد در زد و گفت در رو باز کن!

پیرمرد دوباره شروع کرد. اینجا نفرین شده است. اینجا مال مرده ها بوده. هرچی خاک بود ریختم تو گودال اما دیگه پر نشد.

مرده ها زنده شدند. خدایااااا کمکمون کن. اینجا نفرین شده است.

سرگرد رو کرد به مامور آگاهی و گفت چی دستور میدین جناب سرهنگ؟

مامور آگاهی به سربازی که همراهشون بود گفت بشکنید درو .....

............

ادامه دارد...

چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390
قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

 من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

                             

نادر ابراهیمی

 

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390
نعلبکی آبجو...

کوکی یک نوک به ظرف ماست زد و بعد هم یک نوک به ته خیاری که جلوش بود.

کوکی: عجب چیزیه لعنتی! داره سرم گیج میره!

قهوه ای رفت سمت ظرفی که توش آبجو ریخته بودند و 3 بار نوک زد و بعد هم ماست و خیار.

قهوه ای: کوکی حالا از اوم مرغ فرنگیه بگو. اون چجوری بود؟

کوکی گفت بچه جون تو حالا مونده تا بخوای بفهمی چه دورانی من تو این کوچه ها داشتم و دارم!

طلایی بلند شد و اون هم رفت سراغ ظرف آبجو و ماست و خیار و ... بعد هم رو کرد به کوکی و گفت ما که چیزی نفهمیدیم! همچین مالی هم نیست! اما ای..... ولی صفای مرامت کوکی. دوباره رفت سمت ظرف آبجو و دو تا نوک زد و گفت میخورم به سلامتی هرچی خروسه!

بعد هم به کوکی رو کرد و گفت کوکی خیلی کوکیا!! بگو ببینم چه کردی با اون فرنگیه! بعد هم بال چپش رو آورد بالا و گفت ببین. هنوز جاش مونده.

کوکی گفت خوب خودت شاخ شده بودی! تو که میدونی من دست بزارم رو یه مرغ، مال خودمه. چقدر اون روز بهت گفتم برو و بیخیال این شو؟ گوش نکردی و دعا بالا گرفت!

بعد هم کوکی ادامه داد که: اون روز بعد از دعوای ما، من و مرغ فرنگیه رفتیم تو حیاطشون. با خودم فکر میکردم خیلی باید سالار باشه. اما راستش همچین مالی هم نبود. البته بگم خودش خیلی حال کردا! اما من، نه. تا قبل ز اون روز همیشه فکر میکردم مرغهای فرنگی یه چیزه دیگه هستند. حسرت میخوردم که چرا من فرنگی نیستم! خداییش هیکل این مرغهای فرنگی بدجوری غلط اندازه. هر کی باشه فکر میکنه که آخره حاله اگه یه خروس بپر روشون و ... اما بعد که پریدی، میفهمی همچین مالی هم نیستند. مرغهای خودمون یه چیز دیگه است!

کوکی رفت دوباره سراغ نعلبکی آبجو و ماست و خیار.

قهوه ای رو کرد به طلایی و گفت اما تو یه چیز دیگه ای از فرنگیه میگفتی که؟

طلایی چشم و ابرو اومد که یعنی هیچی نگو!

کوکی که چشمهاش حسابی سرخ شده بود رفت به سمت طلایی و یک قوقولی قوقو بلند کرد و بعد زد زیر خنده.

طلایی که رفته بود تو گارد دفاع هم نفسش رو داد بیرون و یه لبخند از روی ترس و بعد هم ....فرت. چلغوزش افتاد کنار قهوه ای که کنارش قایم شده بود.

قهوه ای هم از پشت طلایی اومد بیرون و خندید و رفت سمت آبجو.

کوکی گفت میدونستم میری سراغ مرغ فرنگیه. آمارت بهم رسیده بود. خدم گفته بودم کاری بهت نداشته باشن. آخه خیلی رو مخم بود این فرنگیه.

طلای گفت من هم دو سه بار بیشتر نرفتم سراغش. یه بار که روش بودم صاحبش رسید و با لقد زد زیر شکمم و از تو حیاط پرتم کرد بیرون. بعد هم مرغ فرنگیه رو انداخت تو قفسه ته حیاط و یه خروس فرنگی انداخت تنگش. نمیدونم چی شد که چند روز بعد هم جفتشون رو سر برید!من هم دیگه از ترسم تو حیاط اونها نرفتم.

کوکی گفن من میدونم چرا سرشون رو برید. چون بهش گفته بودند روزی 4 تا تخم میزاره. اما روزی دو تا سفید مزاشت. اونم که هیچ  کدومش جوجه نمیشد کسی هم تخماش رو نمیخرید. میگن آدمها تو شهر از این تخمها میخورن.  کوفتشون بشه....

............

ادامه دارد...

 

شنبه 1 بهمن ماه سال 1390
داستان عجیب (2)

پسرک داد زد : نه! خودت حرف مفت میزنی. من خیلی هم درست میگم

مرد رو کرد به پسرک و گفت بی ادب. آدم با بزرگتر که اینجوری حرف نمیزنه! بدو برو خونتون تا نیومدم گوشت رو بکشم.

زن رو کرد به مرد و گفت واا!! چیکارش داری بچه رو؟ خوب شاید راست میگه.

مرد گفت حالا اصلاً راست میگه. این چه لحن حرف زدن با بزرگتره!

بعد هم رو کرد به فرزانه خانم و گفت فرزانه خانم من از طرف این آقا پسر از شما معذرت میخوام.

زن داشت خون خونش رو میخورد. با خودش میگفت اگه با من هم اینجوری حرف زده بود همینو میگفتی؟! عمراً!!!

فرزانه هم رو کرد به مهندس و گفت آقای مهندس خدا از زبونتون بشنوه. زبون من مو در آورد از بس به این سحر جون گفتم به این بچه ات ادب یاد بده. اما کو گوش شنوا؟ همه که مثل شما با فهم و کمالات نمیشن که! همه که مثل شما...

فرزانه خانم داشت حسابی چاپلوسی میکرد که دوباره صدای کلنگ از توی خونه پیر مرد رفت به هوا و همه متوجه خونه پیر مرد شدند.

زن شروع کرد به در زدن. صدای کلنگ هم بی وقفه ادامه داشت.

مرد موبایلش رو از تو جیبش در آورد و شماره گرفت

الو. سلام. وقتتون بخیر. آقا ما تو ساختمونمون یک مشکل داریم. یکی از همسایه ها داره با کلنگ کف خونش رو میکنه. کل خونه ما رو هم به هم ریخته. لوستر ما کنده شده و ... بله؟ از کجا فهمیدم؟ خوب صدای کلنگه دیگه. ... خیر. ندیدم. البته پسر همسایه میگه که داره....چیزه. آقا شما یک مامور بفرستین ببینه چه خبره. فقط زودتر این داره کل ساختمون رو خراب میکنه. بله. بله. یادداشت بفرمایین. تهران. منطقه ....

اون طرف خط پلیس مرده بود از خنده. داشت تو دلش میگفت پ ن پ! از آمریکا زنگ زدی مامور بفرستم. خوب آی کیو تهرانش رو که میدونم!

تلفن مرد تمام شد و فرزانه خانم رو کرد به مرد گفت آفرین آقای مهندس. عجب کار درستی کردید. چطور ما (با اشاره ای به زن) عقلمون به این نرسید؟ میگن ما زنها ناقص العقلیما!!

زن پرید وسط حرف فرزانه و گفت ای بابا! حالا تا یک ساعت دیگه هم پلیسها نمیان.

فرزانه گفت نه بابا. سه سوت میان! یادت رفته سال 88 تا صدای الله اکبر در میومد پیداشون میشد؟ حالا هم سه سوت میان. دیگه پلیسها که مثل قدیم نیستند. از ماشین بنزها دارن. خیلی تند میره. یه بار آقامون میگفت تو جاده یکی از این بنزها 200 تا میرفته. بخدا خودش میگفت. تازه میگفت همینطور که 200 تا میرفته تیر اندازی هم میکردن. یه بار هم برادر عروسمون میگفت که زنگ زدن پلیس گفتن طبقه پایینی پارتی گرفتندو از اون پارتیا ها!! از اونهایی که همشون همه کار میکنندا! میدونی که؟ تا زنگ زده بودند نیم ساعته پلیس با مینی بوس اومده بوده همه رو لای ملحافه و پتو پیچیده و برده. حتی نگذاشته بودند لباسشون رو بپوشن! دلم کلی برای جوونها سوخت. آخه مگه چه گناهی داشتند؟ فقط یه کمی میخواستند دور هم خوش بگذرونند!

رو کرد به مرد و گفت میبینی آقای مهندس؟ زمونه بدی شده. کلاً دیگه هیچ دلخوشی نیست.

همینطور که فرزانه داشت از مشرق به مغرب میرفت و از تجربیات فک و فامیلش میگفت، دو سه تا دیگه از همسایه ها هم جمع شدند و در خونه پیر مرد حسابی شلوغ شد. هر کسی یک نظری داشت. یکی میگفت در رو بکنیم و بریم تو. یکی میگفت از پنجره بریم. چندتایی هم شانسشون رو با در زدن امتحان کردند اما هیچ فایده ای نداشت. یک ساعتی از زمانی که به پلیس زنگ زده بودند گذشته بود و صدای کندن همچنان ادامه داشت. پسر همسایه هم برای خودش معرکه گرفته بود و برای بقیه بچه ها داستان بافی میکرد.

تا اینکه یک صدای بلند که شبیه ریختن آوار بود همه رو به سکوت وا داشت و صدای کلنگ هم قطع شد....

.............

ادامه دارد...

 

دوشنبه 26 دی ماه سال 1390
دو عاشق (داستان کرم و قورباغه)

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

  یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

 بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

 

 جی آنه ویلیس

یکشنبه 25 دی ماه سال 1390
داستان عجیب!

صدای عجیبی از طبقه بالا میومد. اول که صدا شروع شد با تعجب همسرش رو صدا کرد و گفت این طبقه بالایی که تازه اومده، چند نفر هستن؟

فکر کنم ی نفر. یک پیر مرده. احتمالاً 70 یا 80 سالشه.

آخه سر و صدایی که میاد به یه پیرمرد نمیخوره ها!

خوب آره، راست میگی. اما من فقط همینو دیدم.

صدای تلویزیون رو زیاد کرد تا صدایی که از بالا میاد کمتر اذیت کنه. اما دید که لوستر وسط سالن داره تکون تکون میخوره. از زیر لوستر بلند شد و زنش رو صدا کرد و گفت ببین من اشتباه میکنم یا جدی جدی داره تکون میخوره؟!

یا خدا! داره تکون میخوره. زلزله اومده؟! بیا بریم بیرون.

نه بابا. زلزله کجا بوده. این بالایی فکر کنم خیلی داره بالا و پایین میپره.

نه بابا. بالا پایین کدومه؟ اون کلاً 50 کیلو هم نیست. هرچی بالا و پایین بپره باز هم نمیتونه همچین لرزشی بوجود بیاره.

یهو لوستر از سر جاش کنده شد و آویزون شد. به سیمهاش وصل بود و بعد از جیغ زن و گذشت 10 ثانیه، کنده شد و افتاد کف سالن. سیمها اتصالی کرد و برقها قطع شد.

زن جیغ میزد و میگفت بیا فرار کنیم. دیدی گفتم زلزله است!

بعد هم دست شوهرش رو کشید و برد زیر میز نهار خوری و شروع کرد به آیه الکرسی خوندن.

هر لحظه منتظر بود کل ساختمون خراب بشه و از ترس...

مرد کمی به خودش اومد و گفت زن حسابی زلزله کجا بوده! پاشو خودت رو جمع کن. من برم بالا ببینم این مرتیکه چه غلطی داره میکنه اون بالا!

همینطور که داشت میرفت بالا دید چندتا دیگه از همسایه ها هم اومدند توی پله ها.

آقای مهندس صدا از خونه شما بود؟ زن همسایه چادرش رو سعی میکرد دور خودش جمع کنه و با لبخندی ملیح، این سوال رو پرسید و مرد هم لبخندی نثارش کرد و گفت نه والا! فکر کنم از بالا باشه. پسر همسایه بقلی هم که با یک لبخند و شیطنت خواص، گفت عمو آقا پیره که تازه اومده داره دنبال گنج میگرده.

زن همسایه دوباره لای چادر رو یک باد داد تا هوایی همراه با نگاهی به بدنش بخوره و گفت وا، پسر جون چرا تو این موقعیت که آقای مهندس اینهمه نگران صدا شدند داستان بافی میکنی؟ برو خونتون اینجا جای تو نیست. بدو برو تو.

پسر بچه در خونشون رو بست و رفت تو. مرد یک نگاه به زن انداخت و گفت خوب حال شما خوبه؟ آقا مهدی کجا هستند؟ برگشتند؟

نه والا. وایساده بندر بهش بار بخوره. میدونین که اوضاع مملکت زیاد تعریفی نداره. اون بنده خدا هم اونجا مونده تا یه بار خوب بهش بخوره و برگرده. خالی بخواد برگرده با این اوضاع گازوئیل و گرونی فایده نداره. من هم بهش گفتم اصلاً نگران ما نباشیا، اینجا بالاخره یه جوری سر میکنیم.

همینطور که حرف میزد چادرش از سرش افتاده بود و روی دوشش بود و هر از گاهی هم یه باد توی زلفش میداد و ...

مرد هم تو دلش همش یاد حافظ میکرد که گفته زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم .... صدای نامجو تو کلش بود که داره با اون لحن خواصش میگه رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس....

یهو در خونشون باز شد و همسرش از در اومد بیرون و گفت وا، تو هنوز اینجایی؟!! کل سقف داره میاد پایین!

مرد گفت: رخ برافروخت.... د. ا . چیزه. داشتم اسم این همسایه رو از فرزانه خانم میپرسیدم و آمار میگرفتم که ...

زن رفت پیش زن همسایه و گفت فرزانه جون میبینی؟ این مردها اصلاً به فکر نیستند! کل خونه داره خراب میشه بعد وایساده اینجا داره فس فس میکنه! رو کرد به مرد و گفت میخوای خودم برم بالا؟! بازم که وایسادی؟!

مرد راه افتاد و زنش هم دنبالش راه افتاد. فرزانه خانم هم چادرش رو جمع کرد و راه افتاد. پسر همسایه هم که از اون موقع تا حالا پشت در گوش وایساده بود، از در اومد بیرون و دنبالشون راه افتاد.

تق تق تق. زیــــــــــــــنگ زیــــــــــــــنگ. تق تق تق

نه خیر. چرا در رو باز نمیکنه؟!

با مشت بزن. مرد شروع کرد با مشت به در زدن و از اون طرف هم فرزانه خانم اومد جلو و دوتایی با هم شروع کردند به مشت زدن.

زن هم زیر لب با خودش میگفت که این فرزانه آخر شوهر منم تور میکنه! چیکار کنم خدا از دست این؟ هم ادعای دوستی با من داره و هم...

یهو در خونه پیر مرد باز شد. از لای در پیر مرد بیرون رو نگاه کرد و داد زن هــــــــــــان؟ بله؟ چه خبراست؟ چرا اینگونه دغ الباب مینمایید؟

مرد با تعجب یه نگاه به فرزانه خانم انداخت و فرزانه خانم هم زد زیر خنده و اومد عقب.

زن اومد جلو و گفت آقا چیکار دارین میکنین؟ سقف خونه ما اومد پایین!

مرد در رو حل داد و گفت بزار بیام تو ببینم چیکار میکنی!

پیر مرد محکم در رو بست و در محکم خورد تو دماغش.

مرد دماغش رو گرفت و گفت عجب زوری داره!

پسر بچه همسایه گفت عمو من که گفتم داره گنج پیدا میکنه.

فرزانه خانم رو کرد بهش و گفت تو دوباره حرف مفت زدی؟!!!!

.........................

سر فرصت ادامه اش رو مینویسم

فعلاً بدرود

دوشنبه 19 دی ماه سال 1390
یزد!

خسته ام و خواب آلود.

مسافرتهای به ظاهر جالب و دور کننده از کسالت، باعث خستگی و کمبود خواب شده.

ولی در کا همه چیز خوبه و من راضی ام.

فردا هم میرم یزد!

سالهاست که یزد نرفتم. یادم نیست چند سال پیش بود. اما شهر خوبی بود.

به امید روزهای خوب برای همه.

بدرود

شنبه 17 دی ماه سال 1390
گمشده - اصفهان

قد نسبتاً بلند

لاغر

صورتی کشیده با پوستی تغریباً زرد رنگ

چشمانی متوسط با سویی نه چندان خوب، که در آن امید بسیاری در زندگی دیده نمیشد.

دستانی لاغر، با مچهای ظریف، اما بسیار قوی!

دلی مهربان، اما حسود و پر از ترس و استرس.

شخصی با مشخصات فوق، گم شده. از یابنده تقاضا میشود، پیام ما را به او برساند.

پیام: جای پای خاطرات گذشته، روی دلم مانند سنگ نوشته های تخت جمشید، حک شده. سنگتراش را بفرست تا راحتم کند!

..............................

هفته های پر کاری را پشت سر گذاشتم. سفرهای خوبی بود. مثل همیشه بچه پر رو، از بزرگی مساله نترسید و خودی نشان داد. باشد که دلیل باشد بر حقانیتش!

بعد از مشهد و بوشهر، فردا راهی اصفهان هستم.

به امید روزهای سبز و آرام

........................

آفتاب همیشه پشت ابر نمیمونه. بعد از سالها سر کوفت خوردن، به حقانیتم پی بردند و گفتند بیچاره چه میکشه؟!

بدرود

شنبه 10 دی ماه سال 1390
بوشهر

سلام


از مشهد برگشتم

چند روزی تهران و حالا هم بوشهر

فکر کنم یواش یواش باید اسمم رو عوض کنم و بشم فرهاد پلو!


......

کلی دلم میخواد که....

بیخیخیل

شادباشین

التماس دعا

بدرود

راستی، دوستتون دارم

شنبه 3 دی ماه سال 1390
مشهد

میرم مشهد

نمیدونم کی طلبیده!

خیلی هم مهم نیست که کی، مهم اینه که اگه برگشتی در کار نبود، حلالم کنید!

بدرود دوستان خوب

دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390
پرونده (2) من به استراحت احتیاج دارم

توی این دنیای بی وفا، تو این دنیای بی ثبات، تو این دنیایی که نمیدونی فردا چی به سرت میاد، چی به سر تو یا دوستهات، نزدیکانت، تو این دنیایی که اونهایی که فکر میکنند سالهای سال زنده خواهند بود، با یک سکته الکی، میرن و دیگه نیستند، تو دل به این بستی که ...

جداً ارزش داره؟!

نه به خدا.

پرونده ها رو باید بست. اشتباه من اینه که یک پرونده رو آنقدر باز نگه میدارم، اونقدر میخونمش، اونقدر بالا و پایینش میکنم که تمام صفحاتش پاره پاره میشه، جر واجر میشه و دست آخر هم هیچ چیزی حل نمیشه. جداً باید ایمان آورد به اونهایی که میگن، سالی که نکوست، از بهارش پیداست.

پرونده هایی که بهارشون با خزان شروع میشه، معلومه که شادیی در انتهاشون وجود نداره. حالا حتی اگه بارها و بارها بری و تمدید کنی، زمانی رو که برای حل این پرونده در اختیارت گذاشتند.

مرد، این جملات را در دفتر خاطراتش نوشت و کیف چرمی اش رو به دستش گرفت و با دست دیگرش یک چمدان نسبتاً بزرگ رو با خودش کشید و از در خارج شد.

با لبخند و خوش آمدگویی منشی جذاب، مسیرش رو به سمت رییس بزرگ ادامه داد. وارد اتاق شد. رفت به سمت رییس بزرگ و گفت ممنونم که به من این همه فرصت دادی. واقعاً من باید از تجربیات شما استفاده میکردم تا شاید اینقدر پرونده ها طولانی نمیشدند. خیلی زودتر از این حرفها باید میومدم پرونده ها رو تحویل میدادم.

پیرمرد لبخندی زد و گفت از دستت خیلی عصبانی بودم. چون میدیدم که خودت رو داری داغون میکنی و اونها رو هم. پسرم سالهای سال خود من یه شخصه این موارد رو پیگیری میکردم و با چم و خم این پرونده ها آشنا هستم. نباید خیلی درگیر این موارد شد. یادبگیر که بعضی از مشکلات حل شدنی نیست. باید ازشون گذشت.

مرد رییس رو در آغوش کشید و گفت من به استراحت احتیاج دارم.

من به استراحت احتیاج دارم. باید ترک کنم. باید از دنیای این پرونده های تو در تو بیام بیرون.

پیرمرد زد به پشت مرد و گفت مواظب خودت باش. یادت نره اگه فرصت استراحت پیدا نکنی، حتماً فرصت مریضی پیدا خواهی کرد.

متشکرم رییس. مرد این را گفت و از اتاق خارج شد. بدون چمدان بزرگ.

اما هنوز مطمئن نبود که کار درست رو انجام داده یا نه. احساس میکرد قسمتی از روحش، قسمتی از زندگیش رو توی اتاق رییس جا گذاشته و بدون اونها داره از ساختمان خارج میشه.

منشی خواست باهاش حرف بزنه. اما داغونتر از این حرفها بود که بتونه حرفی بزنه و فقط گفت من به استراحت احتیاج دارم.

.................

پ ن: پرونده یک رو از اینجا میتونین بخونین.

دوستان قدیمی میدونند که این یک داستان ادامه دار بوده که قسمت دومش رو بعد از نزدیک دو سال نوشتم!

بنازم به این همه تمرکز و پشتکار!!

 

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390
کاشف

کاشف دستانش را روی شوفاژ پشت سرش کمی گرم کرد و به این فکر میکرد که چگونه باید این ذهن در هم برهم رو کمی به نظم و آرامش دعوت کنه.

هیچ راه حلی به ذهنش نرسید جز نوشتن.

خیلی از حرفها رو نباید مینوشت. خیلی از احساسات رو نباید ثبت میکرد. اینجا جای مناسبی نبود برای ...

صدای تلفن، کاشف رو به خودش آورد. دوستی از سفر برگشته بود و میخواست خودش رو لوس کنه! البته نه برای کاشف.....

......

یکسالی هست که از این اکتشاف میگذره. یادمه که روز خواصی بود. همون روزی که تصمیم گرفتم یک دنیای دیگه رو کشف کنم.

آخه میدونی، یادمه که اون روز تصمیم قطعی گرفته بودم که از دنیای درهم برهم و عذاب آور سوژه، برای همیشه برم. البته رفتنم از دنیاهای مختلف اینجوری نیست که برم. نه. من هیچ وقت نمیرم. وقتی از اون دنیا رفتم، حضور همیشگیم رو بردم تا سوژه خودش بفهمه که نظم دنیای خودش رو خودش باید بوجود بیاره.

خوب شاید بعد از اون کوچ، الان سوژه دیگه نظم مورد نظرش رو بهش رسیده باشه. نمیدونم فقط میگم شاید. اما اون روز که تصمیم گرفتم از اون دنیا برم، همون روز هم به یک سیاره جدید بر خوردم.

سیاره ای زیبا و درخشان در کهکشانی دور دست. من هم عشقم کشف سیاره های جدید بود. میدونم که تو هر کشفی، کلی هیجان هست و البته کلی هم تجربه.

سفینه فضایی ام رو روی سطح درخشان سیاره جدید فرود آوردم. در همون اولین لحظات احساسم بهم گفت که این دنیا کلی جاذبه کشف نشده داره ولی کلی هم ...

همیشه وقتی وارد یک دنیای جدید میشم، کلی از خودم تعریف میکنم. خوب این شگرده منه! اما طوری تعریف میکنم که اصلاً دنیای جدید احساس نکنه که من دارم خودم رو میگیرم یا دارم از خودم تعریف میکنم. یه جورایی نامردیه. میدونم. اما خوب هر کسی یه شگردی داره! مگه نه؟

تو روزهای اول خوب خودم رو یک کاشف دنیا دیده معرفی کردم. از دنیاهای دیگه هم هر از گاهی، ای، یه چیزهایی میگفتم. اما نه خیلی زیاد. میدونی، همیشه دنیا ها به همدیگه حسودی میکنن. دوست ندارن که یکی بیاد و بشینه رو سطحشون و از خوبی یا حتی بدی دنیا های دیگه بگه. اما این تعریفها یه شیطنتی هم پشتش بود. آره. درست فهمیدین شیطنتش اینجا بود که میگفتم من کلی سفر کردم. کلی دنیا کشف کردم و خوب میدونم که تو دل دنیاها چی میگذره!

خوب آره، قبول دارم که چرت میگفتم! اما خوب گفتم دیگه. خودم هم میدونستم که هیچ دنیایی مثل یه دنیای دیگه نیست!

شنیدم که بعد از سالها جستجو با تلسکوپهای خفن، بعد از چقدر پول خرج کردن، تازه یه سیاره پیدا کردند که شاید توش زندگی باشه! حالا من با این همه اکتشاف، یه کم از خودم تعریف نکنم؟ اون هم نامحسوس!!

خلاصه کنم. پای من به یه دنیای زیبا و درخشان باز شده بود. جالبیش اینجا بود که به نظر میومد که کسی هم اون دنیا رو کشف نکرده بود.

تصور اینکه یک سیاره بکر که هیچ کس نتونسته بود کشفش کنه همش منو وسوسه میکرد. وسوسه اینکه خودم سندش رو بنام بزنم و کلی برای خودم اعتبار کسب کنم.

تو آسمونها سیر میکردم. با فخر از اکتشاف جدیدم میگفتم و ...

حالا که فکر میکنم میبینم کلی حال کردم. چقدر تو اون سیاره جولان دادم. چه جنایتها....

وقتی به اون روزها فکر میکنم، میبینم من یک گناهکارم. عذاب وجدان یک لحظه آرومم نمیزاره. من میدونستم که اون سیاره معصوم گناهی نداره و نباید همه زیبایی هاش رو لگد مال کنم. نباید همه دشتهای پر گلش رو کشف کنم. من باید بعد از اولین اکتشافات، ان رو رها میکردم تا خودش راه خودش رو پیدا کنه.

میدونی مشکل کجا بود؟ مشکل اونجا بود که من بزرگتر از دهنم حرف میزدم. من اونی که میگفتم نبودم. من نمی تونستم همه چیز رو تحت کنترل خودم داشته باشم. من، یک کاشف، یک کاشفی که خیلی خیلی کوچیکتر از اون سیاره بودم، میخواستم جهت چرخش اون سیاره رو عوض کنم. قافل از اینکه قانون حرکت سیاره ها دست من و امثال من نیست.

گند زدم.

کنترل امور از دستم خارج شد. سیاره سر کش شد. آتشفشانهای خاموشش فوران کردند. زلزله های محیب. سیل. طوفان شد. همه چیز دگرگون شد. دل سیاره شکست. دل من شکست. حالا من موندم و این ویرونه ها. پر خشم و کینه دیوونه ها ....


خونه این خونه ویرون واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه خالی چه روزایی رو به یادم میاره
اون روزا یادم نمیره دیواره خونه پراز پنجره بود
تا افق همسایه ما دریا بود ستاره بود منظره بود
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
پدرم میگفت قدیما کینه ها مونو دور انداخته بودیم
توی برف و بادوبارون خونرو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود که تو باغچش گل اطلسی میکاشت
خونه روح پدرم بود چیزی رو همپایه خونه دوست نداشت
سیل غارتگر اومد از تو رود خونه گذشت پلارو شکستو برد
زد و از خونه گذشت دست غارتگر سیل خونرو ویرونه کرد
پدره پیرمو کشت مادرو دیوونه کرد
حالا من موندمو این ویرونه ها پر خشمو کینه دیوونه ها
من زخمی من خسته من پاک مینویسم آخرین حرفو رو خاک
کی میاد دست توی دستم بزاره تا بسازیم خونمونو دوباره

 

سیاره زیبا، منو ببخش. کاشف بعد از اکتشافش باید بره. اگه دیدی یکسال موند، برای تو بود که موند. حالا باید بره چون موندنش باعث آتفشانهای پی در پی میشه. کاشف اسمش روشه. باید بره و کشف کنه. شاید دنیاهای دیگه و یا شاید هم خودش رو که سالهاست کشف نشده مونده.

شاید هم بجای کشف سیاره ها، باید ....

به امید آرامش مجدد در سیاره زیبای سفید و درخشان

پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390
عشق، کارت تمامه...

وقتی که معشوق شدی، کارت تمامه!

چون عاشق با یک زنجیر محکم فلزی تو رو با خودش میکشونتت، به هر جا دلش خواست.

حتماً که یک دیوونه عاشق نباید با اسید بزنه صورت معشوقش رو بریزه پایین، میشه این اسید رو به صورت روحش پاشید تا روحش بریزه پایین.

بعضی از عاشقها نا آگاهانه و یا حتی گاهی هم آگاهانه، شیشه اسید رو میپاشند تو صورت معشوقی که به زنجیر کشیده شده.

پس معشوق بودن خیلی هم دلچسب نیست که بعضی از ما ها، بهتر بگم خیلی از ماها حسرتش رو میخوریم.

البته بگم که عاشقی هم آش دندون گیری نیست. چون عاشقی که شیشه اسید و زنجیر دستشه و صورت حقیقی، یا صورت معنوی معشوقش رو میاره پایین، لذتی نسیبش نمیشه.

پس وقتس که عاشق هم شدی کارت تمامه!

ای مرده شوره هر چی عشقه!

 

سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390
دومینوی فرهاد

اگه یه روز دیدی یکی خیلی شاده و میخنده، شک کن که شاید به همین زودی تمام ظاهر شادش مثل بیک دومینو با یک تلنگر بریزه پایین!

حواست باشه بهش تلنگر نزنی.....

........


...............

گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو          ور نشــــانی مختصـــر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست         راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو 

 

شنبه 5 آذر ماه سال 1390
گفتنیها کم نیست!


گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم

دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم

بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،‌پرسیدیم

چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی

بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم

خواندنی‌ها کم نیست ،‌من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین ،‌شکل سرودن را

در معبر باد ،‌بادهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو ،‌ اما در میدانها

اینک اندازة‌مان می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌گوییم ،‌ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو کم نه که باید شب ب‌’رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که می‌باید ،‌با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش

نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده

با هم باشیم

گفتنیها کم نیست

 


پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390
آتش نشان (8)

پیک سوم رو سر کشید و استکان عرق خوری رو گذاشت روی زمین. همیشه وقتی میخواستند عرق خوری کنند میرفتند تو کارگاه آهنگری ته پارکینگ ایستگاه. تنها جایی بود که هنوز دوربینی نصب نشده بود و کمتر کسی هم حال کار کردن اونجا رو داره و معمولاً خالیه.

کف کارگاه یک تکه مقوا مینداختند و میشستند به عرق خوری. پیک پنجم که نوش شد، قفل زبان آتشنشان باز شد و شروع کرد به درد دل کردن پیش علی.

از خواستگاری که برگشتیم، خیلی سریع اونها هم جواب مثبت رو دادند و من و روناک به هم محرم شدیم. کم کم حال من هم خوب شد و دیگه اون حمله ها بهم دست نداد، که ای کاش عقل میکردم و هر از گاهی یک حمله دست و پا میکردم!

علی گفت: داداش یه پیک دیگه بزن اینقدر هم به چیزای بد فکر نکن. خداییش تو هم برای خودت مارمولکی بودیا!!

امین گفت: ای بابا. داداش خوشی کجا بوده؟ از زمانی که روناک رو از من گرفتند، دیگه یه روز خوش به زندگیم ندیدم.

علی: حالا کجاست؟ هیچ خبری ازش نداری؟

امین: نه والا. کاش میشد پیداش کنم.

پیداش کنی که چی بشه؟ چی بهش بگی؟ چیکار کنی؟ زن و بچه ات چی؟

اون زن احمق که دوباره ول کرده رفته ور دل ننه اش! اصلاً طلاقش میدم بره.

هاهاها! بد جور شدیا! حسابی گرفتت! 1000 تا سکه رو از کجا میخوای بیاری؟! پرنیان چی؟!

آتش نشان از سر جاش بلند شد و رفت سراغ گیره آهنگری. یک تکه تسمه آهنی رو به گیره بست و با پتک افتاد به جونش. آنقدر محکم ضربه میزد که کل میز آهنگری تکان میخورد. علی خواست که پتک رو ازش بگیره که پتک از دست هر دو اونها در رفت و محکم خورد توی تابلو برق و بعد از یک صدای بلند و جرقه، همه جا تاریک شد. یک لحظه سکوت همه جا رو پر کرد. علی فندکش رو روشن کرد و سریع بطری عرقها رو برداشت و از کارگاه زد بیرون. چند نفر داشتند میدویدند به سمت کارگاه که صدای زنگ خطر بلند شد و همه برگشتند به سمت ماشین های آتشنشانی. امین هم سریع از سر جاش بلند شد و دوید سمت موتور سیکلت. امروز شیف امین بود که پیشرو باشه. کارش این بود که با موتور آتش نشانی مسیر رو برای ماشینها باز کنه. دم در خروجی علی هم ترک موتورش سوار شد و با بلندگوی نصب شده روی موتور سیکلت شروع کرد به دستور دادن به خودرو ها تا مسیر باز بشه. توی بیسیم به امین مسیر حادثه اعلام شد. تو بازار نزدیک به امام زاده. جای شلوغی بود....

.....................

وقتی ماموریت تمام شد و برگشتند به ایستگاه، امین و علی احضار شدند به دفتر رییس. افسر نگهبان احضارشون کرده بود.

وارد دفتر که شدند رییس برگشت و آمد به سمت هر دو آنها. یک سیلی محکم زد به علی. بهش گفت تو خواهر زاده منی! از تو توقع دارم که بیشتر مواظب باشی. گزارش دادند که تو ماموریت مست بودین! میدونین جون مردم دست شماهاست؟! اکیپ راه باز کن که مست باشه، یعنی ماشینها دیرتر میرسند، و ...

علی گفت دایی ما زود مسیر رو باز کردیم. کسی هم کشته نشد.

افسرنگهبان داد زد که ســـــــاکت. حرف نزن. به من هم نگو دایی. من رییسم. میفهمی؟!

امین گفت: آقای رییس من مرخصی میخوام. زندگیم داره میپاشه.

رییس گفت نمیشه. نیرو ندارم. تو هم خیلی مرخصی گرفتی. حالا هم هر دو شماها برین بیرون. اینبار رو گذشت میکنم. اون تابلو برق رو هم درست کنین. دیگه هم تو ایستگاه از این برنامه ها نباشه. اگه این جریان درز پیدا کنه هم من اخراجم هم شماها زندانی. قانون رو که میدونین؟ گم شین بیرون

...........

 

یکشنبه 29 آبان ماه سال 1390
آتش نشان (7)

روز سختی بود.

خسته و در مونده آتشنسان به همراه بقیه همکارهاش برگشتند ایستگاه. هیچ کس اعصاب درست و حسابی نداشت و کسی حوصله اینکه بخواد حرفی بزنه یا حرفی گوش کنه، نداشت.

صحنه بیرون اودن تیکه پاره ها و اعضای بدن کارگر افغانی که زیر آوار گود برداری جونش رو از دست داده بود، همه رو آزرده کرده بود. تغریباً سکوت همه سالن رو پر کرده بود و هیچ صدایی از کسی در نمیومد.

صدای موبایل آتشنشان سکوت رو شکست.

الو

سلام

سلام

حالت خوبه؟

ای. بگو.

میخواستم بگم که من نمیتونم اینجا پیش مادر بزرگت بمونم. چند بار بگم؟ من نیتونم. باید برام یه خونه بالا شهر نزدیک خواهرم بگیری. من هم الان با پرنیان دارم میرم خونه مامانم. دیگه هم اونجا بر نمیگردم تا خونه بگیری. تو هم اگه خواستی من و بچه ات رو ببینی بیا اونجا.

تماس تلفنی تمام شد و آتشنشان گوشی رو انداخت روی زمین. نمیدونست به آوارگی خودش فکر کنه یا به جنازه تکه تکه شده. نمیدونست به درخواستهای شاید بجای زنش فکر کنه یا سنگدلی مردمی که چون طرف افغانی بوده انگار آدم نبوده!

آتشنشان از روی تخت بلند شد و کلاه ایمنی قرمز رنگش که حسابی گرد خستگی رنگش رو عوض کرده بود رو برداشت و رفت به سمت آشپزخانه. در یخچال رو باز کرد و یک لیوان یخ از توی جا یخی برداشت و رفت تا مرحم دردهاش الکل باشه....

.................

زندگی، گاهی، مثل یک اتفاق ساده میمونه که مدتیه خبری از کسی به جایی نمیرسونه!

کاری نمیشه کرد جز دعا!

بدرود

سه شنبه 24 آبان ماه سال 1390
آتش نشان (6)

وقتی 20 سالم بود با روناک آشنا شدم.

دانشگاه آزاد شهر کوچیک ما تازه رونق گرفته بود و اون شهر از حال و هوای بومی خودش، در اومده بود.

روناک اهل کرج بود و دانشجوی سال دوم.

پر شور و زیبا. شیطون و بازی گوش. جذاب. کل پسرهای شهر رو یک انگشتش میچرخیدن!

وسط اونها هم من از همه خوش تیپ تر و پولدار تر.

این روزهام رو نگاه نکن. من تا همین چند سال پیش کلی خاطر خواه داشتم! بابام هم که میدونی چقدر مایه داره. البته مطمئناً تو نمیدونی، چون من و حتی مادرم هم دقیقاً نمیدونیم چقدر ملک و املاک داره. فقط همینقدر میدونیم که تا 2 نسل بعد هم اگه بکوب خرج کنیم، باز هم هست!

خلاصه روناک نمیدونم بخاط خودم بود، قیافه ام بود، پولم بود، یا همش، با من دوست شد و ما با هم کلی حال میکردیم.

اما این بابا و مامان نامردم، نمگذاشتند ما با هم اردواج کنیم. من هم یک تصمیم اساسی گرفتم و به روناک فتم بیا با هم یه پولی بر میداریم و میریم شهر شما. اونجا ازدواج میکنیم و زندگیمون رو میکنیم.

اما روناک قبول نکرد. گفت باید خونوادت رضایت بدن.

من هم مریض شدم! یهو قش میکردم. این دکتر و اون دکتر و این بیمارستان و اون شهر، همه گفتند صرع گرفتم.

کلی دوا و درمون و بستری شدن، هیچ کدم افاقه نکرد. تا اینکه یه روز یه دکتر بابام رو کشید کنار و بهش گفت: ببین بچه ات چی میخواد. این هیچیش نیست. خودش رو زده به مریضی. اما اگه بهش بتوپی، حاشا میکنه و اوضاع رو بدتر میکنه.

بابام هم اومد بالای تختم و گفت بریم روناک رو بگیریم.

مشهد بودیم که بابام این حرف رو زد. از همونجا رفتیم کرج خواستگاری

........................

صدای زنگ خطر به صدا در آمد و آتشنان به همراه بقیه گروه به سرعت دویدند به سمت خودروها

 

سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390
برف آبان ماه، خط سوم

تو این 30 سالی که تا حالا از عمرم گذشته، یادم نمیاد که آبان ماه، از خواب بیدار بشم و ببینم که همه جا سفید شده!

خلاصه که امروز رو با یک حس و حال خواص شروع کردم. با برف! پریشب که به آخرین کوکب فکر میکردم و با گوش کردنش به سالهای دور سفر کرده بودم، همش تو ذهنم روزهایی رو میدیدم که آخرین کوکب رو توی برف گوش میکردم.

حالا هم که برف و ...

آن شب خط سوم رو هم مرور میکردم. یادمه تو یکی ز وبلاگهای قدیمی، شاید مرحوم یادایام قدیم، شاید هم یکی دیگه.

مهم نیست. مهم اینه که یک بار دیگه به گذشته فکر کنیم و از خودمون بپرسیم که چرا هر آنچه ساختیم، یکی یکی خراب شد؟

 

آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

یکی او خـــوانـــــدی لاغـــیــــر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی نه او خوانــدی نه غـــیـــر او

آن خط سوم منــــم ..

.. آن خط سوم منـــــــــــم ..

مرا بـخـوان مرا بـخـوان ای سخن تو سحر عام ..

ای هـمـه سهـل و ممـتـنع ای تو نهایت کلام .. .

تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا .. .

مرا به مـعـنا برسـان پیـش تـر از سـخـن بیــا .. .

مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام .. .

گمـشــده در عـرصـه خویـش از ابـدم یا ازلم .. .

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. .

بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. .

ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. .

اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. .

چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. .

چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. .

قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. .

ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. .

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. .

بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. .

ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. .

اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. .

چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. .

چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. .

قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. . ؟

ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. . ؟


.................

برای گوش کردن میتونین از این لینک استفاده کنین.


یکشنبه 15 آبان ماه سال 1390
آخرین کوکب....

تو خاموشی خونه خاموشه

شب آشفته گل فراموشه

بخواب که امشب پشت این روزن

شب کمین کرده رو به روی من

تب آلوده تلخ و بی کوکب

شب شب غربت شب همین امشب

لای لایی من به جای تو شکستم

تو نبودی من به سوگ غم نشستم

از ستاره تاستاره گریه کردم

از همیشه تا دوباره گریه کردم

لالالالا آخرین کوکب

لباس رویا بپوش امشب

لالالالا ای تن تب دار

اشکامو از رو گونه هام بردار

لالالالا سایه ی بیدار

دست مهتابو دست من بسپار


 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>