Error: Embedded data could not be displayed. یادایام
X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (۶)

امروز روز پدر ه. و من مثل همه روزهای تعطیل دیگه، تنها خونه هستم. لپتاپ رو با خودم نیاوردم خونه و نوشتن اینجا بدون لپتاپ و با گوشی یا تبلت کار سختیه.

اما نوشتن این پست تو این روز برای من لازمه

پس سختیش رو در نظر نمیگیرم و مینویسم

اولین روز پدری که بعد از دیدن زن تو کافی شاپمون بود رسیده بود. اون موقع ها دوست پسر داشت و خب ما هم با هم هنوز دوست دختر و دوست پسر نشده بودیم. ولی خب میدونستم که همچنین روزی حتی اگر با دوست پسرش تو بهترین لحظات هم باشه، چیزی ناراحتش میکنه!

کمبود پدر. پدرش سالها پیش فوت کردند و اون به قول خودش از اون روز یا شب، ده سال بزرگتر شد. 

اون روز ه پدر، یادمه با دوست پسرش رفته بود شمال. گوشی رو برداشتم و بهش تکست فرستادم که خدا پدرت رو بیامرزه و سایه مادرت برقرار... 

خب یادم نیست اون به من تبریک گفت یا نه ولی خب مهم نبود تبریک اون. مهم این بود که من بهش بگم که حالتو درک میکنم.

اون سال گذشت و سال بعد با هم دوست بودیم دیگه.

همیشه و از قدیم وقتی میخواستم بگم میرم خونه پدر و مادرم، از کلمه بابام اینا استفاده میکردم. ولی از زمانی که با زن دوست شدم، به سختی سعی کردم این کلمه رو با مامانم اینا، عوض کنم. نمیدونم اینکار مسخره و احمقانه بود یا نه، اما چون اون پدرش بالای سرش نبود، فکر میکردم هر قدر من کمتر بگم پدرم پدرم پدرم، اون کمتر یاد پدری که نیست میفته. بارها و بارها حتی تو تکستها، تایپ کرده بودم به عادت قبل خونه بابام اینا، و قبل از ارسال رفته بودم و اصلاح کرده بودم مامانم اینا.

اونقدر از این کلمه استفاده کردم، که اون فکر میکنه اون خونه یک خونه مادرسالار ه و مادر من حرف آخر رو میزنه تو اون خونه. که خب حقیقت این نیست. اون خونه تنها خونه ای ه که تصمیمات گروهی گرفته میشه و سهم پدر و مادر یکسان ه.

گذشت و گذشت تا اولین سفر شمال ه ما بعد از جدایی ه من رسید.

رفته بودیم انزلی. سفر خوبی بود. فکر کنم سه روز تو یک پلاژ بودیم. سرایدار اون پلاژ یک پیرمرد بود. صبح آخزین روزی که باید تخلیه میکردیم ، هر دو ه ما تو خواب عمیق بودیم و با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدیم. از پشت در گفتم بله؟

پیرمرد داد زد که وقت شما تمام شده است!

گفتم باشه تخلیه میکنیم. این جمله وقت شما تمام شده است، شد ضرب المثل برای ما، و من هنوز هم!

یادش بخیر.

بگذریم. وسایل رو جمع کردیم و سوار ماشین شدیم. از در پلاژ که میومدی بیرون دو تا تابلو مسیر به هر طرف رو نشون میداد. یکی رشت و دیگری آستارا.

خب مسیر تهران از رشت بود. اما من رفتم سمت آستارا.

زن گفت داری اشتباه میری! گفتم از آستارا بریم اردیبل و از اردبیل بریم سمت اتوبان و از اونطرف بریم!

گفت دیوونه شدی؟!!

گفتم نه. از اردبیل میشه رفت تبریز و ارومیه!

هنگ کرد. میدونستم که دلش لک زده برای پدرش و خیلی وقت بود نرفته بود سر مزار پدرش. خوشحال شد و یک مسیر بیش از هزار کیلومتری رو رفتیم تا دیداری با مزار پدرش داشته باشه.

درسته که خیلی خسته شدیم و تا فردا صبحش کلی رانندگی کردیم تا برگشتیم تهران، اما من کلی خوشحال بودم و هنوز هم خوشحالم که تونستم خوشحالش کنم.

....

خیلی وقتها به من میگفت بابایی!

اما همین آدم، الان منو داره تو وبلاگش تحقیر میکنه و بهم تهمت میزنه. همین آدم بین من و پسرم فاصله انداخته بود و اسم اون که میومد، عصبانی میشد.

همین آدم ....

بگذریم که اگر بخوام گلگی کنم، باید چیزهایی رو بگم که شاید هنوز موقعش نیست!

روز پدر، بر همه پدرها، و همه فرزندان اون پدرها، چه پدرها هستند و چه نیستند، مبارک.


یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (5)

خب چند روزی فاصله دادن و رفتن پیش مشاور و گفتن شرح واقعه، کمی اوضاعم رو بهتر کرده.

البته که نمیتونم بگم خوبم، نه، نیستم. اما بهتر از قبل هستم.

باید بهتون بگم که ترتیب نوشتن وقایع گاهی وقتها، بنا به دلایل خود سانسوری و گاهاً بخاطر اهم و مهم، جابجا میشن تو این مجموعه پستها. ولی خدا رو شاهد میگیرم که تغییری در وقایع و آنچه که بوده، بوجود نمی آورم. اون قسمتهایی رو هم که سانسور میکنم گاهی وقتهاً بخاطر زن هست. شاید روزی به این نتیجه برسم که برای من دیگه زن و آبروش مهم نیست ،  مثل خودش، که البته مثل خودش هم نه و به صورت منصفانه قسمتهای سانسور شده رو هم خواهم گفت.

تا اینجا رو گفتم که عاشق و شیدا من بودم و اون سوار بر خر مراد! منو به هر جا دلش میخواست میکشوند و میبرد. در رابطه با گلپسر سخت گیر بود و میگفت که روش تربیت شما ها خوب نبوده و این روشی که من میگم درسته، البطه نا گفته نمونه که از همون اول گفت هر شب و سر یک ساعت خاص بهش زنگ بزنم تا نسبت به شنیدن صدای من شرطی بشه.

آهان، اینو نگفتم که چند ماه اول پسرک پیش من بود و البته خونه مادرم زندگی میکرد،ترم اول که تمام شد رفت پیش مادرش زندگی کنه. خب من از این قضیه ناراحت بودم. اولین بار بود بعد از اینکه پسرک زبون باز کرده بود و مهرش به دلم افتاده بود، از من جدا میشد. گلپسری که سالهای جوونیم رو تو اون زندگی خراب ، فقط و فقط بخاطر اون تباه کرده بودم. چون برام خیلی عزیز بوده و هنوز هم هست. فکر کنم اونهایی که بچه دارند فقط این حس رو بفهمن.

ولی زن بچه ای نداشت و این حس رو نمیفهمید. و حتی ناراحت بود از اینکه چرا من بخاطر رفتن گلپسر ناراحتم. ببینید حسادت رو خیلی ها دارن و میشه گفت تقریباً تمام کسانی که دوست داشتن و عشق توی دلشون هست، حسود هم هستند. ولی اون به غیر از حسادت، حس ه ترس هم داشت.

یادمه که چند ماه بعد از رفتن گلپسر بود که اومده بود تهران پیش من، شب پیش من خوابید و من اون شب کلی باهاش حرف زدم. از این گفتم که تو قسمت خیلی مهمی از زندگی من هستی، گفتم که تو بعد از من مدیریت شرکتم رو اگر بتونی و به خوبی درست رو بخونی به عهده خواهی گرفت. گفتم من اگر میبینی خیلی کار میکنم، قسمتیش بخاطر تو ه.

حرفهایی که بین و من و پسرم رد و بدل شد رو به زن گفتم. ناراحت شد و عکس العمل نشون داد. گفت اینکه اون پسر اینقدر برای تو مهمه، برای من شده عذاب!

متاسفانه نمیفهمید که عشق به فرزند، از جنس عشق به همسر نیست و نباید اینها رو با هم مقایسه کرد.

از طرف دیگه هم پسر جوان دیگه ای بود که برادر ه زن هست. زن همیشه میگفت و نشون میداد که بعد از فوت پدرش، اون برای برادرش نقش پدر رو بازی کرده.

اونقدر این پس رو ساپورت میکرد و همه زندگیش رو بخاطر اون و بر اساس خواسته های اون میچید، که ناخودآگاه مواقعی که به پسر من گیر میداد، من از تو خودم رو میخوردم که تو برای برادرت خیلی بیشتر از اونی که من برای پسرم مایه میزارم، داری مایه میزاری.

قبل از اینکه ماشینش رو بفروشه، ماشینش همیشه دست برادرش بود. بعد از اینکه بفروشه و من یکی از ماشینهام رو بهش بدم، اون ماشین همیشه دستش بود. بعد از اینکه من ماشین جدیدم رو خریدم، اونقدر که اون سوار اون ماشین بود، من نبودم. شرکت میخواست بزنه و کار و کاسبی راه بندازه، براش وام گرفت و قسطهاش رو میداد. سر پول دانشگاه و خیلی مسائل دیگه، این زن بود که دست برادرش رو میگرفت، و احتمالاً هنوز هم میگیره.

کار به جایی کشیده بود که من هم باید ساپورت میکردم، و خب میکردم. اونقدر عاشق و شیدای زن بودم که سرویس دادن به برادرش، با وجود  اینکه ناراحتم میکرد و گاهی وقتها از خودم و کارم و زندگیمون باید میزدم، شده بود مثل یک وظیفه و صدام در نمیومد.

چی بگم از اینکه بارها و بارها ماشین من رو میبرد و به من نمیگفت حتی! چی بگم از اینکه همین چند ماه پیش که خلافی ماشینم رو دادم جریمه هایی بود از جاهایی که من با اون ماشین نبودم. چی بگم از اینکه این پسری که من اینقدر هواشو داشتم، روز خاستگاری تو چشم من نگاه کرد و گفت توافقتون رو بنویسید!

چی بگم از پسری که با وجود اون همه خوبیی که من بهش کردم، تهدید کرد که ال میکنم و بل میکنم!

امیدوارم البته الان دیگه مثل یک مرد واقعی از خانواده اش حمایت کنه و نزاره آب تو دل زن و مادرش تکون بخوره، ولی اون موقع ها اینطوری نبود.

حالا این پسر با این رفتار، خیلی وقتها میشد مایه دق برای من، چون نه تنها رفتار خوبی با خواهرش که زن بود نداشت، بلکه همه بهش سرویس میدادند و من جرات سرویس دادن به پسر خودم رو نداشتم.

تقصیر خودمم هست. میگن که لطف که از سر بگذرد، نادان خیال بد کند!

من زیاده روی کرده بودم.

یادمه که یکبار میخواست بره شمال. زن با اون دعواش شده بود چون گفته بود که من با این ماشین (206) روم نمیشه برم شمال! این بی کلاس ه! 206 ماشینی بود که من انداخته بودم زیر پای زن، که البته زیر پای برادرش بیشتر که راحت باشند. زمانی که من خودم سمند داشتم هنوز و 206 دست اونها بود. خلاصه زن برای من این رو گفت و توقع داشت من بگم خب بیاد و این ماشین خوبه رو ببره. (ماشین خوبه ماشینی بود که عید 94 خریده بودم و یک ماشین اروپایی ه) من هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم که توقع زیادی ه و اصلاً چرا باید تربیت این مرد اینجوری باشه که بخاطر اینکه ماشینش از بقیه پایینتره نره مسافرت!

من نگفتم که بیاد و ببره. زن با من دعوا کرد. آخرش مجبور شدم که برای خاتمه دعوا بگم خب بگو بیاد این ماشین رو ببره و اون هم گفت نه و کلاً نرفت مسافرت. اون موقع بود که فهمیدم از این به بعد بارها و بارها بخاطر این برادر ، من و زن دعوا خواهیم داشت. که داشتیم!

برای من هیچ وقت پول مهم نبوده اونقدرها. البته از اینکه نداشته باشم نارحت میشم، ولی دنبال این نبودم که کلاس بزارم و با پول بخوام بگم که من از بقیه برترم. ولی نقطه مقابل من برادر ه زن بود که آدمها رو همیشه با دارایی هاشون میسنجید.

با وجود این همه اختلاف، همیشه سعی کردم کمکش کنم و رابطه خوبی باهاش داشته باشم و داشتم.

ولی جواب تمام این خوبی ها، تهدید بود و اون جمله که بنویسید و امضا کنه!

حالا که گذشت. جالبه که با تمام اینها، هنوز گاهی دلم برای برادر ه زن هم تنگ میشه!

آهان، اینو یادم رفت بگم. هر بار که گلپسر میرفت، بعد از فرودگاه، البته هنوز هم،میزنم کنار و بغض خورده شده میترکه و گریه میکنم. و تو اون سالها بار ها و بارها این اتفاق افتاد و من حتی جرات این رو نداشتم که بهش بگم.



چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (4)

اومدم صفحه یادداشت جدید رو باز کردم که بنویسم، اما نمیدونم چی شد که گفتم بزار یه سر به زن بزنم.

دیدم عدد کامنتهای پست آخر یکی رفته بالا. فضولی کردم و دیدم که به قول خودش اگر سرت رو بکنی زیر پتوی کسی، چیز خوبی نمیبینی!!!

هرچند که اونجا پتو نبود و فضای مجازی و باز ه و همه میخونن.

چیزهایی برام روشن شد که آه از نهادم در آورد.

یاد قسمتی از ماجرا افتادم که از قلم انداخته بودمش بخاطر سانسور، بخاطر حفظ آبروی اون و خودم حتی.

اونقدر دلشکسته و عصبانی شدم که تصمیم گرفتم بنویسم.

بنویسم بلکه آرومتر بشم و بلکه بتونم کمی از آهی که داره از نهادم در میاد، کم کنم.

روزی که تمام استخوان های قلبم یکجا شکست، و روزی که دلش رو شکستم!

هنوز طلاق قطعی نشده بود. تو گیر و دار جدایی بودم و اواخر اردیبهشت و شاید اوایل خرداد. قطعاً قبل از پنج خرداد بود. یک جمعه.

قرار بود با هم بریم بیرون. من و زن. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. هنوز راه نیفتاده بودیم که صدای وایبر در اومد. اون روزها وایبر رو بورس بود و همه وایبر باز! یه حسی باعث شد که ته دلم خالی بشه. گوشیش رو باز کرد و چیزی نوشت. من رانندگی میکردم. درست نفهمیدم اما به نظرم اومد نوشت که با مادرم بیرون هستم!!

من عاشق، من حسود، حالم بد شد. ولی خودمو جمع کردم. رفتیم و تا عصر با هم خوش بودیم. عصر من برگشتم خونه و اون هم رفت خونه خودشون. همینطور با هم در تماس بودیم که یه دفعه غیبش زد. یک ساعت، دو ساعت، بارون میومد. شب شده بود، نزدیک 12 شب شد و هنوز خبری نبود ازش. کلافه شدم. دیوونه شدم. هزارتا فکر بد تو کله ام بود. یادم افتاد که وایبرش رو یکبار روی لپتاپ (نسخه کامپیوتری) فعال کرده بودم. رفتم سراغ لپتاپ و با بدبختی تونستم دوباره وایبرش رو راه بندازم.

قلبم ایستاد. اولین بار تو عمرم حس سکته رو درک کردم. اقراق نمیکنم و اون شب اولین باری بود که قلبم تیر کشید و تپش قلبم تا حدی بالا رفت که هر لحظه منتظر انفجار بودم.

یک آقایی، که ازش قبلاً گفته بود، اومده بود دنبالش، با هم رفته بودند بیرون، گشت و گذار، و آخرش براش به قول معروف لاو ترکونده بود و از باران و روز خوبی که با هم داشتند گفته بود و امیدوار بود باز هم تکرار بشه.

براش پیام فرستادم، یادم نمیاد چی، اما فهموندم بهش که میدونم کجا غیبت زده بوده و چه کردی. جواب داد! زنگ زد یا نمیدونم چی که ساعت 1 شب یا شاید هم بیشتر بود که گفت پایین ه خونه ام و بیا پایین.

رفتم پایین، سوار ماشین شد. رفتم کوچه بقل برج. نمیتونستم رانددگی کنم. از ماشین پیاده شدم. نتونستم خودم رو بیشتر از این کنترل کنم و زدم زیر گریه. با صدای بلند. شاید صدای منو همه دنیا شنیدن. فکر میکردم که از تک تک پنجره ها چشمهای غریبه دارن گریه کردن مرد رو میبینن. کمی که خالی تر شدم، نشستم تو ماشین. گفت تو رفتی سر وایبر من! گفتم دیگه تمام شد. گفت خوبه، برو برگرد به همون زندگیت، اتفاقی نیفتاده هنوز. ولی بدون که من مجبور بودم. برای چکی که دست مردم داشتم هنوز دو میلیون تومن پول کم داشتم. یادمه وقتی اینو گفت محکم زدم رو فرمون ماشین و داد زدم من ه الاغ که تا اینجاش رو برات جور کرده بودم این دو میلیون رو هم جور میکردم برات. دقیقاً نمیدونم اما فکر کنم از بیست میلیون تومن نزدیک 15 تومن یا 16 تومن رو من بهش کمک کرده بودم.

راه افتادم سمت خونشون. رفتم و رسوندمش و برگشتم خونه. موقع خداحافظی گفت کسی که سرش رو بکنه زیر پتوی کسی، چیز خوبی نمیبینه!

برگشتم خونه و تا صبح نخوابیدم. با صدای بلند گریه میکردم و عیال سابق از خواب بیدار شد و اومد و پرسید چی شده؟ داد زدم سرش که به تو ربطی نداره! اونم داد زد که بگو ببینم کسی مرده؟ اتفاقی افتاده؟ گلپسر طوری شده؟ گفتم یکی از دوستهام مرده. تو نمیشناسیش! دروغ هم نگفته بودم، قلبم بود که مرده بود. عشق بود که مرد!

عیال رفت خوابید و من تا صبح آب خوردم و قرص خوردم و سعی کردم آروم باشم، اما نشد. نزدیکهای صبج اومدم تو وبلاگ نوشتم. هیچ کس تا این لحظه نمیدونه اون شب که این پست (تمام استخوان های قلبم یکجا شکست)  رو نوشتم، جریان چی بود.

یکی دو روز بعدش تولد من بود. ورق برگشته بود و من محکوم بودم که رفتم سر وایبر زن و فضولی کرده بودم و اون کاملاً تبرعه شده بود. میدونید چرا؟ چون من عاشق بودم و شیدا و اون....

گذشت اون روزها و گذشت. همیشه من از شنیدن اسم اون آقا تپش قلب میگرفتم و همیشه احساس میکردم سایه ی اون روی رابطه ما هست. هر از گاهی ازش میپرسیدم که چه خبر از رضا و زن جواب میداد که هیچ. اون برای همیشه تمام شده و میخواد بره پیش دوست دخترش که کاناداست. تا اینکه امروز، تو فضولی دوباره ای که تو وبلاگش کردم و با خوندن کامنت رضا، فهمیدم که حسم درست میگفته و تمام این سالها واقعاً سایه اون روی زندگی ه ما بوده، هر چند کمرنگ!

آقای محمدی خدا پدر و مادرت رو بیامرزه که الان دوباره قراره قانون سوم نیوتن بیاد وسط و جبران کنه! حتی اگر من محکوم شده باشم تو اون ماجرا به نا حق، قانون آقای محمدی خودش محکمه خودش رو داره و به حق مجازات میکنه!

تابستون بود، مرداد شاید. بعد از جدایی ه من. یک دوست قدیمی دعوت کرد که بریم باغ. نمیدونم که چی شد که اون روز به زن نگفتم و خودم با یکی از دوستانم رفتم.

توی باغ استخری بود و تنی به آب زدیم. خب چند تا پسر دیگه که بودند با دوست دخترهاشون بودند. چند ساعتی اونجا بودیم و لبی بر می زدیم و اونقدر من استرس داشتم که زودتر از همه برگشتیم.

چند هفته باز از اون ماجرا گذشت. شاید هم چند ماه. آره چند ماه. پاییز بود. یک روز جمعه فکر کنم. زن خونه پیش من بود. باید میرفتم بیرون و برگردم. لپتاپم دست زن بود و مشغول کار. داشت دفاتر حسابداری مینوشت و از لپتاپ من استفاده میکرد. تو این نیم ساعتی که من نبودم، وایبر لپتاپ من رو باز کرده بود بود و پیامهای من رو خونده بود. تو پیامها از اینکه من رفته بودم اون روز باغ خبر دار شده بود. دقیقاً یادم نیست از چی ولی فهمیده بود. وقتی که رسیدم خونه دیدم خونه پر از دود ه سیگاره!

چند وقت بود سیگار نمیکشید. میگفت بخاطر من ترک کرده. دیدم زیرسیگاری ه جلوش تقریباً 10 تا سیگار توشه.

پرسیدم چیزی شده؟ سکوت کرد. فهمیدم که از لپتاپ و وایبر چیزی فهمیده. خودم هم میدونستم که غیر از اون باغ و استخر چیزی نبوده. گفتم که حق داری. ببخشید. ولی چیزی جز یه باغ رفتن که اونم بهم زهر مار شد نبوده.

قبول نکرد. شاید بیش از یک ماه با من قهر بود و التماس کردم تا دوباره آشتی کرد. اون روزها جرات نکردم مثل خودش بهش بگم که اگر سرت رو بکنی زیر پتو چیز قشنگی نمیبینی!

میدونید چرا؟ چون من عاشق بودم و شیدا، و اون سوار بر من!!

میدونم که اون روز اشتباه کردم و خیانت کردم و دلش رو شکستم. هیچ وقت خودمو نبخشیدم بابت اون کار. هنوز هم ناراحتم. ولی کیه که نشنیده باشه که میگن چیزی که عوض داره گله نداره!

البته من بخاطر تلافی کردن این کار رو نکرده بودم و این کار قانون سوم نیوتن بود و بس!

ولی اون یک باغ تمام شد و رفت، ولی سایه رضا همیشه روی زندگی من بوده و من احمقانه سرم رو کرده بودم زیر برف و باز تمام تخم مرغ های احساسم رو گذاشته بودم در سبد عشقی که به زن داشتم!

کاش با نوشتن اینها و کالبد شکافی آنچه که گذشته، به آرامش برسم و از عشقی که به نفرت تبدیل شده هم به درجه بی تفاوتی برسم.


ادامه دارد.

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (3)

دیشب رو تقریبا نخوابیدم. مثل پریشب. و مثل خیلی شبهای دیگه.

کلی فکر درد داشتم که اصلاً نوشتن این مجموعه پستها کار درستی هست یا نه؟ اینکه با نوشتن این خاطرات و این افکار، آیا باعث آزار و اذیت زن نمیشم؟ آیا با خوندن این مطالب، خودش یا دوستانش (اگر اینجا رو بخونن) ناراحت نمیشن؟ نکنه باعث دلخوری اون بشه یا نظر دوستانش نسبت به اون عوض بشه؟

تهش هم به نتیجه درست حسابی نرسیدم که ادامه بدم یا نه، پس تصمیم گرفتم با سانسور بنویسم! حداقل برای الان.

کجا بودیم؟ اونجایی که بخاطر اون کمد لباس کلی با من جنگید! کلی دعوا و دلخوری و آخر هم من تسلیم شدم و خیانت در امانت کردم.

چند وقتی گذشت و یک روز که من سر کار بودم و تلفنی با هم حرف میزدیم، بهم گفت که همکارم که چند ماه پیش فوت کرده بود رو یادته؟

بله، خدا بیامرزدش.

خانواده اش اومدند و خونه ای رو که داشتند رو از زنش که تو این سن جوونی و با یه بچه نوزاد بیوه شده میخوان بگیرن.

....

خلاصه کنم، ته حرفش این بود که اگر من و تو روزی ازدواج کنیم، بعد از مردن تو پسرت دو سهم میبره و دختر مشترکمون یک سهم و من یک هشتم!

گفتم خب راهکارش وصیتنامه است. گفت نه نمیشه و ... تهش من عصبانی از اینکه من هنوز زنده ام و سر ارث و میراث نداشته من دعواست!

خودتون رو بزارید جای من لطفاً! یادمه اون روز وقتی تلفنم تمام شد داد زدم سر آبدارچی شرکت که آب بیار برای من!

توصیه خودش بود دیگه، آب بخور خوب میشی!! ته حرفهای اون هم این بود که قبل از مردنت، باید هرچه هست به نام من و بچه مشترکمون بشه که پسرت که از زن دیگه است، نتونه بیش از سهمش بگیره.

اون روز خیلی دلم شکست. هر قدر هم آب خوردم و هنوز هم دارم میخورم، سوزش درونیم آروم نشد و نمیشه.

کمی که از این قضیه گذشت و مجدداً صلح برقرار شد، گفت که من نمیتونم پسر تو رو بزرگش کنم. مادرش یا مادرت باید بزرگش کنه. کمی ناراحت شدم ولی چون پیشبینی میکردم همچین حرفی رو، گفتم براش راهی پیدا میکنم.

چند وقت بعدش گفت نه من کلاً با این قضیه مشکل دارم. تصور کن یه روز زنگ بزنند که پسرت پاش شکسته و تو باید بری اصفهان به پسرت برسی. یا بزرگ شده و قراره بری براش خاستگاری، یا دعوا کرده و باید بری از کلانتری درش بیاری یا و یا و یا و ....

اون روزها بود که دیدم زن برای گلپسر شمشیر رو از رو بسته!

حتی چندبار به من گفت وقتی با من و خانواده ام بیرونی، و پسرت بهت زنگ میزنه تلفن رو جواب نده! اونقدر منو تحت فشار گذاشت که یادمه بارها گفتم تو بگو من چه کنم؟!! نمیتونم بکشمش که! نمیتونم پسرم رو طلاق بدم که! اون پسر ه من ه و جدا نشدنی از من. و اون با شنیدن این حرفها بیشتر عصبانی میشد و بیشتر جبهه میگرفت تا جایی که حتی مادرش بهش گوش زد کرد که اینقدر فشار نیار به این پسر! (منو میگفت)

کاش میدونستم که چرا اینقدر این بچه رو دشمن خودش میدونست؟!!!

نوشتن این مجموعه پستها خیلی داره اذیتم میکنه.

شاید ننویسم دیگه.

اگر ننوشتم، فقط میام و بهتون میگم که چه درسهایی گرفتم!

کاش میشد دوباره زندگی کرد!

کاش!

برم آب بخورم تا حالم خوب شه!!!!



دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (2)

آب بخور حالت خوب میشه!!

این جمله رو بارها و بارها از زن شنیدم!!

تو تمام لحظاتی که قلبم از استرس زیاد و از فشار تو دهنم میزده، تو تمام دعواها با خودش حتی، مواقعی که برای مسخره کردن من این جمله رو میگفت، و مواقعی واقعاً برای کمک  و از سر دلسوزی میگفت.

امروز هم از اون روزها بود. اونقدر آب خوردم که یک پام توالت بود و یک پام تو اتاقم!!

الان فعلاً بهترم. پس ادامه میدم.

کجا بودیم؟

شبی که تو پارکمون که اون هم به لطف شهرداری یا نمیدونم بسیج یا هر جا، دیگه نیست، به من گفت اگر بخاطر من داری کاری میکنی، نکن!

یک لحظه خودتون رو بزارید جای من! تو اون شرایط ه پر از تنش، تو شرایطی که زندگی ه دوازده ساله رو دارم از هم میپاشونم، یک بچه طلاق دارم به جامعه اضافه میکنم، تنشها بخاطر مبلغ مهریه و فروختن خونه و جور کردن پول و ال و بل، کسی که همراه و همدمت بوده و کلی آرامش رو قراره بهت بده، از روی سیاست، بله با صدای بلند و رسا میگم چون اقعاً الان دیگه اینطوری فکر میکنم، بهت بگه من نیستم و بخاطر من نیست که داری جدا میشی!

آره، بخاطر اون نبود، ولی اون زندگی مگر 12 سال حفظ نشده بود؟! نمیگم اون زندگی تهفه ای بوده و چشمم دنبالشه که اصلاً نیست، ولی مگر من با همون مهتابی که رفته بود چند سال دوست نبودم و اون کمکم نمیکرد برای حفظ زندگی؟ حالا زن اومده بود و بهم نشون داده بود که حفظ کردن اون زندگی کار درست نیست، و البته باهاش موافقم.

کار درست طلاق بود که کاش خیلی زودتر از این ها انجام شده بود، اما این که زن بگه بخاطر من نبوده، فقط و فقط برای این بود که در آینده من طلب امتیازی ازش نکنم! امتیازی که اون شب نمیدونستم چی بود.

اون شب گذشت. هفت تیر من و زندان بان سابق رسماً از هم جدا شدیم و قسمت بعد زندگی من شروع شد. چند ماهی گذشت  تو اوج ناراحتی های من و فشارها، الحق پا به پای من اومد و کمکم کرد که بدون خوردن حتی یک قرص آرامبخش از اون بحران بعد از طلاق رد بشم.

رد شدم از اون بحران. ازش ممنونم تا آخر عمر بابت اون کمکها، ولی ...

اختلاف سلیقه ها شروع شد. مهمترین اختلاف من سر یک سری موضوعات رفتاری بود. نمیدونم بهش موضوعات رفتاری میگن اخلاقی میگن یا چه کوفتی، هر چی هست حالا میگم.

عیال سابق موقع رفتن، ترجیه داد یک سری لوازم رو با خودش ببره و یک کمد از لباسهاش رو بزاره که بعداً من براش بفرستم. در کمد قفل شد و رفت. چند ماهی گذشت و تو اون چند ماه سر قضیه بچه نمیدونم یا هر چی، چندباری ما دعوامون شد. زن فرمان رو گرفت دستش و حکم حکومتی داد که نباید لباسها رو بهش بدی ببره. هر چی من گفتم درسته که خودم پول همه رو دادم ولی اون گفته امانت و من قبول کردم. الان هم درست نیست من امانت رو پس ندم.

گفت اگر پس بدی نه من نه تو.

گفتم مادرم به من میگه که پسری که من تربیت کردم از این کارها نمیکنه و امانت رو پس میده، گفت نه!

چقدر دعوا کردیم سر این موضوع و آخرش شد حرف حرف زن و من تسلیم شدم.

این روزها همش اون کار بدم جلوی چشمم ه. میدونید چرا؟ چون سرم اومده.

آقای محمدی (دبیر فیزیک) اگر زنده ای یا مرده، که ایشالا همیشه سالم و زنده باشی، خدا خودت و تمام رفتگانت رو بیامرزه. هیچ وقت فراموشت نمیکنم. قبلاً هم تو این وبلاگ یا وبلاگهای قبلی درباره آقای محمدی نوشتم. اون روز که حسابی حرص خورده بود از دستمون، گفت بچه ها قانون سوم نیوتون در زندگی هم هست! هر عملی را عکس العملی هست، در جهت مخالف و هم اندازه. فقط تو زندگی هم اندازه بودنش خیلی رعایت نمیشه و گاهی وقتها چند برابر بیشتر عکس العمل میبینید.

من اون کمد لباس رو توسط زن بخشیدم به کس دیگه ای، و امانت داری نکردم. این عمل من بود.

عکس العمل روزگار رو میدونید چیه؟ بیش از 130 میلیون تومان پول رو که امانت دادم، بدون مدرک و از روی اعتماد، خیلی راحت بهم گفتند که کدوم پول؟!! اسناد و مدارکتون رو ارائه کنید به دادگاه تا اون موقع ببینیم چی میشه!!

میخواستم بگم خوش انصاف ....

بیخیال

دوباره تپش قلب رفته بالا و ادامه راحت نیست.

شاید وقتی دیگر....

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396
شرح پریشانی (وحشی بافقی)

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (1)

یکشنبه بود، اولین یکشنبه ای که با هم تو کافی شاپی که بعدها کافی شاپمون، نام گرفت قرار گذاشتیم تا بعد از سالها دیداری تازه کنیم و گپی بزنیم.

من دیر رسیدم، ترافیک رو دست کم گرفته بودم و احتمالاً نیم ساعتی دیر رسیدم.

وارد کافه که شدم بعد از بوی قهوه که معمولاً بوی غالب تمام کافه هاست، بوی عطرش حسابی منو جذب کرد. بوی عطری که مدتها با شنیدنش حالم خوب میشد و قلبم به تپش می افتاد، و شاید هنوز هم! همین چند روز پیش، اواخر اسفند، توی مغازه پلاستیک فروشی مشغول خرید و گشتن دنبال نمیدونم چی بودم که از قفسه پشتی باز همون بو اومد و ضربان قلب من ناگهان رفت بالا! هر چیزی که دست بود رو گذاشتم و رفتم دنبال بو. باید خودش میبود، اما اونجا چندتا دختر جوون بودند که داشتند با همحرف میزدند و چندتا خانم مسن تر. خرید رو رها کردم و تک تک دختر ها رو بو کردم، هیچ کدومشون نبود! باور نمیکردم که بو از یک خانم چادری ه میانسال بود!!!

بگذریم، این وسط بد نیست که بگم این بوها، بدجور آدمو میبرند به ته اعماق خاطرات! مشکل هم اینجاست که این عطرها همیشه در بهترین لحظات استفاده شدند و ...

کجا بودیم؟ کافه! چند ساعتی از همه جا حرف زدیم. از خودمون، از زندگیمون، از گذشته و حال. اونقدر سرمست بودم که موقع خداحافظی اوکی رو گرفتم که باز هم این دیدارها تکرار بشه.

شد. یکشنبه ها روز ما بود. کافه خودمون.

هنوز هم غصه میخورم وقتی میبینم دیگه اون کافه نیست. اون کافه سالهای سال، به گفته خودش، پاتوق تنهایی هاش بوده، و شده بود کافه مون! چقدر برای من ارزشمند بود، و برای اون هم.

چند ماه بعد ارتباطها بیشتر و بیشتر شد. مهتاب رفت ایتالیا و من در کشمکش دعواهای زندگی خودم، تک و تنها بودم تا اینکه یه روزی، استارت دوستی ما خورد و رسماً از چهار دی، دوستیمون شروع شد.

مثل تمام دوستی ها، اولش پر بود از شباهت ها!!

اولین شباهتمون خردادی بودنمون بود و بعدها به سال خروس بودن هر دو، به گروه خونی یکسان، به تقارنهای مهاجرتهای زندگی، به خاطرات مشترک دوران دانشگاه، به سلیقه های مشترک کتاب و فیلم و گاهاً موسیقی، به عطر و رنگ و ...

بهمن اون سال با هم رفتیم سفر. که خب بعدها فهمیدم که اون سفر با وجود اینکه خیلی خوش گذشت بهمون و خاطرات بسیار لذت بخشی مثل تابوت سواری داشت، اشتباه بزرگی بود.

سالها با مهتاب دوست بودم و هیچ سفری با هم نرفتیم و اون همیشه از این قضیه دلخور بود، الان هم شاید اینجا رو میخونه هنوز و باز دلخور میشه از این قضیه، اما با زن، رفتم. دلم رو به دریا زدم و به دریا زدیم! سفر دوبی اون سال شد نکته منفی برای من، و تا آخرین روزهای دوستی هم همیشه پاش رو خوردم! به من انگ این زده شد که تویی که با من رفتی سفر، بعد از من هم تو سفرهات حتماً کسی هست!

این جمع بستن شما مردها شما زنها، همیشه و همیشه بوده و هست. جالب اینجاست که ما مردها هم به هر دلیلی گاهی وقتها هم جنسهای خودمون رو میکوبیم که ...

اصلاً دلیلش مهم نیست و نمیخوام هم بهش فکر کنم، اما با خوندن کامنتی که یه بنده خدا بگه ما مردها ال و بل، اصلاً حس خوبی بهم دست نداد!!!

کجا بودیم؟ آهان از دوبی برگشتیم.

بعد از برگشت پرونده معلق و نیمه باز طلاق مجدداً اومد رو. نمیگم که اون خواست. نه. خواسته اون نبود. سالهای خوب زندگی ه من تو اون زندگی ه بد تلف شده بود و زن به عنوان یک انرژی ه کمکی منو همراهی کرد تا پرونده طلاق به نتیجه برسه. و رسید.

یادمه یک شب قبل از محضر یا شاید دادگاه بود که تو پارکی که اسمش شده بود پارکمون، بهم گفت که اگر داری بخاطر من جدا میشی، نشو!

اون شب بهش نگفتم که آینده خودم رو با کسی غیر از تو نمیتونم تصور کنم، ولی با شنیدن این جمله از اون، اولین جرغه تو ذهنم خورد که اونطور که من فکر میکنم شاید همه چیز شفاف نیست!

اصلاً چرا دارم اینها رو مینویسم؟

اول اینکه تمام این چند ماه گذشته که دیگه داره به سال میرسه، در حال مرور و آنالیز این هستم که چی شد و چرا اینجوری شد. دوم اینکه برای اونهایی که میخونن، درسی بشه که شاید بتونن درست تر از من و زن مسیرشون رو طی کنند، سوم اینکه زن هم بدونه که چرا یه دفعه اینجوری شد، اگر نمیدونه البته!

چون به نظر میرسه که مثل خیلی از وقتهای دیگه، تنها مقصر این قضیه رو من میدونه و داره انتقام میگیره. انتقامی که خودش متاسفانه شده صحه بر تمام افکاری منفیی که من داشتم و دارم و دلیل اصلی اینکه دوم خرداد روز ازدواج ما نشد!

متاسفانه با نوشتن این مجموعه پستها، حال من بد و بدتر میشه و نمیتونم در غالب یک پست تمامش کنم.

به قلبم که الان ضربانش بیش از صد هست، به چشمانم که پر از اشک سرازیر نشده است، و به بغضی که راه نفسم رو گرفته استراحت میدم و بعداً مجدداً ادامه میدم، اگر عمری باقی بود.



یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1396
سیزده به در

تغریبا کل تعطیلات رو تنهایی تو خلوت خودم سر کردم.

فکر کردم و فکر کردم.

چند باری هم به اصرار گلپسر از خونه زدم بیرون و یکبار هم بردمش دیزی بخوره که دم در اون دیزی سرای معروف ایرانشهر، دیدمش و منصرف شدم و برگشتیم خونه!

کلی غر زد که چرا و بهونه کردم حوصله منتظر بودن ندارم و نگفتم قلبم داره تو گلوم میزنه و اگر ببینم با کسی هست، که احتمالا هست، قلب یاری نخواهد کرد!

اگر بگم ثانیه به ثانیه به اون فکر کردم و کل اون چند سال و کلی خاطرات رو مرور کردم ، دروغ نگفتم.

امروز هم سیزده به در و باز مرور سیزده به درهایی که گذشت!

من دیگه آدم نمیشم.

خودم میدونم.

ولی نخواهم مرد و‌ادامه میدم و تصمیم گرفتم همونطور که سیزده رو همه به در کردند و من تز پنجره دیدم، منم عشقی که به ایمجا کشونده من رو، به در کنم!

البته تصمیم تا حالا زیاد گرفتم و نتونستم، ولی اینبار....

باورم نمیشه با من چه کرد. ولی خب ، عشق به در



جمعه 4 فروردین‌ماه سال 1396
متروپل

از خواب بیدار شدم

خسته از خواب

فکر کنم حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود

تنها لذتی که اینروزها از تعطیلات سال نو نصیب من شده، خواب است و بس!

گوشی رو خاموش میکنم و میخوابم، و کسی نیست از خواب بیدارم کنه. معمولا از کمردرد بیدار میشم!

از اتاق خواب منتقل شدم به آشپزخانه و کتری رو روشن کردم و بعد تلویزیون رو روشن کردم تا مثل روزهای دیگه فیلم ببینم.

یک شبکه ماهواره ای پیدا کردم که پشت سر هم فیلم سینمایی میزاره، معمولا هم فیلمهای خوبی میزاره و تبلیغات وسط فیلمش هم کوتاهه

گوشه بالای تصویر نوشته شده بود متروپل! اسم فیلم بود.

عجب

تو این چند روز اونقدر خودم رو بسته بودم به شراب و آلپرازالوم، کمتر مجال فکر کردن داشتم، ولی خب این فیلم رو وقتی تو سینما دیده بودیم اونقدر دلخور بودیم و در موردش غیبت کرده بودیم که خب باز منو برد به روزهای خوب گذشته.

هر چی با خودم کلنجار رفتم به پستچی سر نزنم، نشد که نشد.

خوندم و حالم باز هم گرفته شد.

بارها و بارها تصمیم گرفته بودم که برای دفاع از خودم هم که شده حقایق رو اینجا بنویسم، اما خب هیچ وقت متونستم با خودم کنار بیام که با آبروی اون بازی کنم، حتی وقتی که اون بدترین تهمتها رو به من میزنه.

تو تک تک کلماتش نفرت رو میشه خوند. کاش اون روز که گفتم باید ببینمت، با تنفر بهم نگفته بود تو دیگه نمیتونی بگی باید و نمیشه همدیگر رو ببینیم.

کاش پارسال خرداد که نشستم تمام چتهای از روز اول تلگرام رو تا روز آخرش رو خونده بودم، به اون هم گفته بودم بخون اگر مثل من نگه داشتی تا بفهمی دردم از کحا شروع شده.

کاش اون روزی که رفتم مشاوره و چهار ساعت تمام حرف زدم و حرف زدم و همه چیز رو بی پرده براش گفته بودم تا کمکم کنه بلکه تصمیم درستی بگیرم، اون هم بود.

هزاران کاش دیگر که نوشتنش اینجا دردی رو دوا نمیکنه.

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که، شاید برای همیشه باید فاتحه داشتن خانواده رو بخونم.

چقدر هیف

امیدوارم، واقعا آرزوی قلبی ه من برای اون ه، که خوشبخت بشه. هیچ آرزویی جز این برای کسی که هنوزم دوستش دارم نمیتونم داشته باشم.

با من نمیشد، نشد، ولی تو خوشبخت باش و بنویس و منو خوشحال کن.


پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395
1395

عجب سالی بود امسال

پر از بالا و پایین

پر از اتفاق

اتفاقهای خوب و بد عمدتاً!

نفسهای آخرش ه

اصلاً دلم براش تنگ نمیشه!!

با وجود اینکه از بعضی لحاظ خیلی خوب بود برای من، و با وجود شانس بزرگی که آوردم و خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شد، اما دلم نمیخواد دیگه به خاطراتش فکر کنم و بگم که سال خوبی بود!

..................

از بس نوشتم و سانسور کردم، کلا رشته کلام از دستم خارج شده.

جهارشنبه سوری، تک و تنها تو خونه نشستم و به اون چهارشنبه سوری ه پر از خنده و زمین خوردن تو تپه و بالن بزرگ آرزوهایی که پرواز نکرد، فکر کردم و گریه کردم و از خودم متنفر شدم!!!

------

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست!


سال نو به همه پیشاپیش مبارک.

شاد باشید و سر زنده، مثل من احمق نباشید!

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395
معرفت

معرفت در گرانیست، به هر کس ندهند                    پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهند!

امروز بعد از چند ماه بالاخره باهاش حرف زدم. چند باری قبلاً زنگ زده بودم و وقتی صداش رو شنده بودم، تپش قلبم رفته بود بالا و از خود بی خود شده بودم، و قطع کرده بودم. بدون گفتگویی.

اما امروز خب، حرف زدیم با هم، که خب کاش حرف نزده بودیم!

تمام تصورات من از اون به یکباره شکست. زن اونی نبود که تمام این سالها من فکر میکردم که هست.

من رو بست به رگبار تهمت، و انکار کرد خیلی چیزها رو!

جالبه که من هنوز هم دلم نمیاد که اینجا بنویسم، چون فکر میکنم که شاید دستی یا همکاری از طرف اون، اینجا رو بخونه و چیزهایی بفهمه که زن دوست نداره کسی بفهمه!

یادم نمیاد هیچ وقت اینطوری کسی باهام رفتار کرده باشه. هیچ وقت.

خدایا، اگر هستی، که هستی، بهش بفهمون که این کار درست نیست. بفهمون که داره اشتباه میکنه.

من راضی نیستم!

زن، میدونم که میخونی، اینو یادت نره که: 

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی          ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی


و من، درس خوبی گرفتم امروز. به هیچ کس، تاکید میکنم هیچ کس، حتی عشقتون، اعتماد نکنید.

خدایا، آه منو شنیدی؟!!



جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1395
انسانم آرزوست

دلم قرص نیست

توش ماشین لباسشویی روشنه!

همش این جمله تو کله ام ه که خوبهایی که دل آدم را قرص میکنند بهتر از قرصهایی که حال آدم را خوب میکنند هستند.

امشب دقیقا جای خالی اون خوب رو احساس میکنم.

خوبی که نمیدونم کی هست!

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395
عطرها بی رحمند!!

عصر بود، تو راه خونه بودم، از روی بی حوصلگی لیستس از خریدهایی که برای خونه لازم دیده بودم بخرم رو از داشبورد ماشین در آوردم و تصمیم گرفتم برم به یک فروشگاه پلاستیک فروشی برای خریدن یک سری خرت و پرت.

از سطل زباله توالت گرفته تا دستمال تمیز کننده و چوب لباسی و جاروی دسته بلند. اولین مغازه چیز به درد بخوری پیدا نکردم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت مغازه بعدی، فروشگاه نسبتا بزرگی بود با چند ردیف از اجناس و چند فروشنده. چندتا مشتری هم تو مغازه بودند. همینطور که داشتم دستمال های نانو فایبر رو برانداز میکردم، بوی آشنایی به مشامم رسید.

بوی مست کننده، چقدر این بو آشنا بود. اونقدر جذاب بود این بو که دیگه به کل یادم رفت چیکار داشتم میکردم. بو از ردیف وسط قفسه ها بود و من در ردیف آخر بودم. دستمال ها را رها کردم و رفتم به دنبال بو.

خدای من، 3 دختر و دو زن نسبتاً مسن اونجا بودند. یعنی صاحب اون بو هم اونجا بود بین اون دخترها؟! این سوال منو وادار کرد که به هوای گشتن به دنبال چیزی برم وسط اونها تا بلکه صاحب بو همون کسی باشه که همیشه برای مست کردن من از این عطر استفاده میکرد!

هیچ کدوم از دخترها اون نبودند. با لب و لوچه آویزون تصمیم گرفتم که حداقل بدونم کهچه کسی اونقدر خوش سلیقه بوده که همچین عطری به خودش زده!

فهمیدنش سخت بود، چون همه با هم کنار هم بودند. دور برشون بودم تا بلکه بالاخره صاحب این سلیقه رو پیدا کنم و هر وقت کسی از اون جمع جدا میشد من به دنبالش بو کشان میرفتم تا ببینم بالاخره کدومشونه!

تک تک دخترها رو چک کردم و نبود! باورم نمیشد که صاحب اون عطر یک زن مسن بود! غیر قابل باور! چند بار با خودم کلنجار رفتم که ازش بپرسم که ببخشید خانم اسم عطرتون چیه؟! ولی نتونستم. شاید نزدیک نیم ساعت تا اون خانم خردش رو بکنه هرجا رفت دنبالش بودم و بو کشان از اون عطر لذت بردم و رشک خوردم که کاش میتونستم باز هم این عطر رو از همونی که میزد ببویم!

واقعاً چرا من بعد از بیش از اون همه دوستی هیچ وقت اسم عطری که زن میزد و منو مست میکرد رو یاد نگرفتم؟!!

چرا فکر اینو نکردم که اون شاید روزی نباشه و من روزی مثل امروز تشنه این بو باشم!

عطرها دیوانه کننده اند. تو را میبرند به اعماق خاطرات شیرین. چون آنها فقط در روزهای خوب حک شده در ذهن استفاده میشوند و نه در روزهای جنگ!

اون خانم رفت و من با بی حوصلگی و حسرت چند تکه برداشتم و رفتم به صندوق، خریدم رو کردم و رفتم خونه.

کتابی که از ورق خوردن زیاد برگ برگ شده بود را برداشتم تا شاید این ذهن عطر زده! را رها کنم!!! اما نشد که نشد.

کتاب مثل همیشه پرت شد و من ماندم تنهایی!


جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1395
عرفان و حالا امید

از فرودگاه میومدم

به سمت خونه

چند روزی گلپسر پیش من بود و مثل تمام دفعات قبل تو فرودگاه هر دو ما بغضمون رو تو گلو خفه کرده بودیم و با چشمانی سرخ ولی بدون ریزش حتی یک قطره اشک همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و خداحافظی....

تو مسیر اما داستان حداقل برای من عوض شد.

پر از غم و فکر اینکه اگر ال شده بود و بل شده بود الان زندگیمون چجوری بود و اگر واقعا همدیگر رو دوست میداشتند و اگر فلان و ....

رسیدم به خروجی ه دریاچه تو همت. شب بود. ساعت حدود ۹:۳۰. یک پسربچه تو پیچ ایستاده بود و برای من دست بلند کرد. نزدیک که شدم و ماشین رو دید دستش رو انداخت و من وارد پیچ شدم. دیدم کمی جلوتر چندتا سگ ولگرد وایسادن و دارن پارس میکنند. زدم روی ترمز و توی آینه رو نگاه کردم و دیدم پسرک از ترس سگها جلو نمیاد. همونجا تو پیچ زدم دنده عقب و دستم رو گذاشتم روی بوق و اشاره کردم به پسرک که بدو بیا. چندتا ماشین هم به سرعت از کنارم رد شدند و با بوق فوحش میدادن که اینحا جای دنده عقب رفتن نیست

حق داشتند. ولی من فقط به پسرک فکر میکردم و میگفتم گور بابای ماشین. پسرک اومد جلو و شیشه رو دادم پایین و گفتم بدو بیا بالا بدجاست.

گفت پول کرایه ندارما، گفتم بیا بالا زود باش.

دیدم داره دنبال دستگیره در عقب میگرد. در جلو رو باز کردم و گفتم بیا بالا.

سریع سوار ماشین شد و راه افتادم. صدای بوق اخطار نبستن کمربند ایمنی بلند شده بود و پسرک با ترس اشاره کرد به سگها. گفت اینها هر شب اینحا میان و نمیزارن من رد بشم. گفتم فهمیدم ترسیده بودی. با سنگی چیزی بزن از خودت دورشون کن. گفت دیشب پرت کردم و تازه بدتر شد و دهتایی دنبالم کردند. 

از پیچ که خارج شدم دیدم چهارتا سگ دیگه هم وایسادن و منتظر پسرک بیجاره بودن!

گفتم خب چرا از جای دیگه نمیری؟ کجا میخوای بری؟ 

همینجور به چراغهای جذاب روی داشبورد ماشین خیره شده بود و صدای ترشیده بازی آلارم کمربند تبدیل به آژیر شده بود و پسرک نمیدونست از ماشین سواری لذت ببره یا سوالهای بی سر و ته منو جواب بده. هنوز نفس نفس میزد و بوی خوبی هم نمیداد. گفت میرم دریاچه، راهی غیر از این نداره که از اتوبان رد بشم.

گفتم چند سالته؟ ده سال. 

یاد  گلپسر افتادم که نیم ساعت پیش به مامور کنترل کارت پرواز در ورودی سالن ترانزیت گفت ده سالمه!

اسمت چیه؟

امید

امید مدرسه هم میری؟

بله

 کلاس پنجمی؟

نه کلاس اولم

دیر رفتی مدرسه پس. خونتون دریاچه است؟

نه اونجا میرم سرکار

نگاهی بهش انداختم و تازه متوجه بسته جورابی که دستش بود افتادم. یاد عرفان افتادم. تو پارک خودمون دیده بودیمش. تو یکی از اون شبهای هزار و یک شبی که با زن داشتم، قبل از تعطیل شدن پارکمون!

به عرفان گفته بودم دوست داری از تو سقف ماشین بری بیرون و من رانندگی کنم؟ اون هم که حوراب فروشی بود مثل امید، با لذت گفت آره و کل مسیر سعادت آباد تا فرحزاد رو عشق کرد، به یاد پسر خودم

امید خونتون کحاست؟

کن

چجوری برمیگردی؟

وقتی جورابها رو بفروشم بالاخره یکی پیدا میشه که برسونتم تا قسمتی از مسیر رو. میشه من دم یو (اسم بازیی که کنار دریاچه است) پیاده کنین؟

بله که میشه. شام خوردی عمو جون؟

بله. خوردم. ممنون.

مسیرم رو کج کردم و دقیقا جلوی یو پیاده اش کردم. موقع خداحافظی باهاش دست دادم و رفت. رفت و بغض من ترکید.

از دریاچه تا خونه رو تقریبا بدون اینکه ببینم اومدم.

ماهان، عرفان و امید. همه ده ساله، با سرنوشتهای مختلف. همه هم قد و هم اندازه، هر کدوم با غم مخصوص خودشون. 

کاش میتونستم کاری کنم.

کاش.








چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395
من این یک تکه جا را دوست دارم

خب احتمالاً همتون از روی کار اومدن رییس جمهور جدید آمریکا و فرمانهای جنجالی و دیوانه وارش خبر دارید

با فرمانش برنامه رفتن من رو ابتدا تحت تاثیر قرارداد و بعد از معلق شدن فرمان توسط دادگاه فدرال، ایمیل و تلفنی از مدیر HR شرکت جدید گرفتم که آقا تا میتونی سریع خودتو برسون.

بهش گفتم خبرت میکنم.

فرداش بهش ایمیل زدم که تو شرایط فعلی، کشور من بیش از هر موقعی به من و امثال من احتیاج داره!

خیلی ها میگن تحت تاثیر جو اینجوری میگی، اما اونهایی که منو میشناسن میدونند که من واقعا دوست دارم بتونم کشورم رو بهتر بکنم، حتی به اندازه نوک سوزن!



اگر ایران بجز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم
اگر آب و هوایش نیست دلکش
من این آب و هوا را دوست دارم
تمام عالم از آن شما باد
من این یک تکه جا را دوست دارم
من این یک تکه جا را دوست دارم

...

سرم روی تن من نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من
اگه خاک من از دست بره جایی ندارم
دلم میمیره از غصه دیگه نایی ندارم
بجزء نام تو ای مام وطن ای موطن من
دگر بر روی لبهای خود آوایی ندارم
ایران ایران، ایران ایران

جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395
جمعه

امروز اگر کسی از من میپرسید که نظرت در مورد طلاق چیه؟ آیا طلاق رو به کسانی که زندگی ه بدی دارند توصیه میکنی؟ قطعا میگفتم بمیرید ولی تنها نکنید خودتون رو!

حالم اونقدر از این جمعه لعنتی به هم میخوره که گفتن نداره.

جمعه ها فقط غروبش نیست که دلگیره، کل جمعه دلگیره!

چون با صدای بلند و شفاف بهت میگه تنهایی!

تنها

تنها و بی کس

جمعه پیش غم آتشنشانها بغضم رو ترکوند و این جمعه تنهایی خودم!

تنهایی ه عدو!!

عجب زمونه ای شده ...

شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395
فشار قبر

رفیقی میگفت میدونی مشکل تو چیه؟ مشکل تو اینه که نمیدونی از دنیا چی میخوای. نمیدونی دنبال چی هستی.

با اعصاب داغون و روحی بین زمین و آسمون، حدود ساعت ۵ عصر اومدم تو تخت و خوابیدم.

خب البته واضحه که با کمک قرص

چندباری خواستم بلند شم و ماشین رو راه بندازم به سمت اصفهان و برم دست گلپسر رو بگیرم و بیارمش تهران، بعد از تو گوشی ه محکمی که به مادرش خواهم زد، ولی دیدم تا اینجای کار راحته، بعدش چکار کنم؟!!

همش صحنه کتک خوردن گلپسر از اون افریطه جلوی چشمم بود و از تو داشت منو میسوزوند و تک تک سلولهام بغض داشتند و میلرزیدن

مدتهاست که دیگه نفرین کردن رو بد میدونم و اصلا به زبون نمیارم اما هر بار که جای دستهاش رو روی رون پای بچه میدیدم، ناخودآگاه این جمله میومد تو ذهنم که بشکنه دستش. تو مثلا مادری؟!!!

ساعت ۳ صبح از فشار قبر بیدار شدم!

بهش میگم فشار قبر چون آنچنان فشاری روی تک تک استخوانهام احساس میکردم که انگار یک کوه روی بدنم گذاشتن.

مثل تمام دیروز و امروز اخبار ساختمان پلاسکو رو پیگیری کردم تا شاید معجزه ای که برای من هیچ گاه رخ نداده برای اونها رخ داده باشه، که خب اونجا هم خبر خوبی نبود.

آرزوی این رو کردم که کاش من جای اونها بودم. کاش تو اون لحظه من بعد از اینکه جون کسی رو نجات داده بودم زیر خروارها آهن و سیمان و آتش مدفون میشدم و فقط یادی از من باقی میموند.

بعد تجسم کردم که اگر من واقعا اونجا بودم آیا جرات این فداکاری رو داشتم؟!!

فکر میکنم داشتم ولی خب مطمئن نیستم.

با اینکه بیدارم و گرسنه، ولی از همون فشار قبری که گفتم توان بلند شدن از جام رو ندارم.

تصور کردم که اگر این برج الان مثل پلاسکو بیاد پایین، من که الان طبقه دوم هستم، ۱۵ طبقه بالاتر از من روی من آوار خواهد شد. یعنی اون فشار از این فشاری که الان روی من هست بیشتره؟!!

دلم برای خودم میسوزه

چه غریبانه ننگ خیانت به پیشونی من زد و دلم رو شکست و من رو به این نقطه کشوند.

به جایی که هم دلتنگشم و هم ... هم ... نمیدونم بگم تنفر یا بگم دلخوری یا بگم عصبانیت... فقط ازش بغض دارم.

الان یک هفته است که برگشتم. دقیقا هفته پیش همین ساعت پام رو گذاشتم خونه.

ولی خب، رفیقم  راست میگه. زن هم راست میگه. من نمیدونم چی میخوام. تکلیفم با خودم روشن نیست.

حالا که مطمئنم زن همراه خوبی برای ادامه مسیر زندگی ه پر تلاطم من نیست، نباید به اون فکر کنم و عشقم رو باید به اون تمام کنم، اما لعنت به این دل. تنها نفرینی که میتونم و میکنم نفرین به دل خودمه.

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395
روح سرگردان تهران

برگشتم

به چند دلیل

اول اینکه برای تبدیل ویزا باید از خاک آمریکا خارج میشدم

که خب این اولی رو میتونستم تا ۴ ماه دیگه به تعویق بندازم.

دوم اینکه اوضاع شرکت تو تهران اونطور که باید پیش میرفت و توقع من بود، نبود. البته خودم هم میدونستم اون شرکت بدون من خیلی چیزها کم داره ولی فکر میکردم از اون کله دنیا میشه این کله دنیا رو کمی کمک کرد که خب نتیجه اونی که باید نبود.

سوم اینکه...

بزار این سومی و دلیل اصلی رو جور دیگه ای بگم

میگن اونهایی که کار نیمه تمام تو این دنیا دارن، اگر بمیرن و جسمشون از این دنیا بره و به قول معروف دستشون از این دنیا کوتاه بشه، روحشون در این دنیا سرگردان خواهد ماند.

رفتن من از اینجا مثل مرده ای بود که روحش اینجا سرگردان بود.

روح سرگردان تهران

فقط جسمش اونقدر عمیق در داخل زمین رفته بود که از اون سر کره زمین زده بود بیرون!

پس دلیل سوم و مهمتریندلیل اینه که روح من اینجا جا مونده بود.

حالا اینکه چجوری بتونم روحم رو راضی کنم که باز با من بیاد و بریم، خودم هم نمیدونم.

بارها و بارها با خودم جلسه گذاشتم و بحث کردم تا بتونم خودم رو متقاعد کنم که کدوم خودم درست میگه، اما نه این خودم و نه اون خودم نتونستن اون یکی رو با خودش همراه کنه.

خردادی است دیگر!

و اما تو این چند روزی که از اومدنم گذشته، تنها تجربه جدیدی که کسب کردم اینه که اگه بری، حتی اگر برگردی هم دیگه اون جایگاه رو نداری!

کاری باهات میکنند که باز بری.

دیگه اون میزی که مال تو بود، مال تو نیست. این اولین مورد ه و این موارد زیادن.

حتی همین الان که از ساعت ۴ صبح بیدار شدم از فکر زیاد و عدم هماهنگی ساعت بدن، و دارم به رابطه خودم با بقیه فکر میکنم میبینم که خود من هم وقتی کسی رفته و اگر برگشته دیگه اون جایگاه قبل رو بهش ندادم.

کمی که نه، بیشتر از کمی به خودم اومدم.

دیگه ثانیه به ثانیه فکرم اونجایی که نباید باشه نیست، شده در حد روزی چند ساعت سرجمع

و خب البته کمتر و کمتر خواهد شد

همینکه دیدم و با روح و جسمم فهمیدم که بود و نبود من آنچنان فرقی هم نداره، باعث شد بیشتر به خودم بیام.

و در آخر اینکه برعکس خیلی ها، تهران رو با تمام بدیهاش بیشتر از هرجای دنیا دوست دارم.

و شاید هم از رفتن دوباره منصرف بشم.


......


شنبه 11 دی‌ماه سال 1395
سال نو میلادی

برای من این واژه غریب ه

با وجود اینکه سالهایی که عسلویه کار میکردم بخاطر اینکه شرکت خارجی بود و بیشتر همکارها خارجی بودن و سال نو میلادی تعطیلی و درخت کریسمس و این حرفها، و بعدها هم کلی دوست و همکار خارجی و باز این حرفها، و مصادف شدن ۴ دی ه خودم هم با کریسمس، ولی باز من سال نو رو به نوروز میشناسم و معتقدم این سال نو مال ما نیست!

ولی با این وجود آتش بازی های سال نو ه اینها رو همیشه دوست داشتم و دارم.

خب به همین دلیل امروز از کالیفرنیایی شمالی کوبیدم و اومدم کالیفرنیایی جنوبی و لوس آنجلس برای دیدن آتش بازی سال نو

تو مسیر بارون میومد اونم چه بارونی

من که عاشق رانندگی تو بارون بودم دیگه آخریا کلافه شده بودم.

ماشین هم چند روزی ه که دیگه سر ناسزگاری داره با من. روزی که میخواستم بخرمش به فکر این بودم که این مدل از بنز شانسی بلند رو برادر ه زن که عشق ماشین بود هر بار که میدید میگفت حاجی این عالیه. این حرف نداره. اما خب بنزی که مرگ نداره چند روزی هست که حالش بد شده. البته تا الان بیش از ۱۶ هزار کیلومتر باهاش تو آمریکا رانندگی کردم ولی باز هم بنز هم بنزهای قدیم.

خلاصه کنم خسته ام کرد بارون و ماشین ولی دوباره اومدم لوس آنجلس

اینجا ایرانی تا دلت بخواد هست

میشه فارسی حرف زد

میشه غذای ایرونی خورد

میشه بوی تهران رو حس کرد

مستقیم رفتم رستوران ایرانی و چلو خورش قیمه و بعد هتل

فردا شب امیدوارم اتش بازی ه قشنگی ببینم و ارزش این همه راهی که اومدم رو داشته باشه

امروز که با مادرم و پدرم حرف میزدم بغض کردم. چند روزی هست به گلپسر هم زنگ نزدم. میدونم که نمیتونم باهاش حرف بزنم و بغضم خواهد ترکید.

حسابی از دستم ناراحته. میگه چرا بهش نگفتم میرم که ...


بیخیال

اینو با خودم بودم

سال ه نو ه خارجی ها به خارجی ها تبریک

کریسمس هم به اونها

دیشب تا صبح ترانه من خونمو میخوام، از حمیرا رو گوش کردم.

مثل دیوونه ها


بدرود

چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1395
آمریکا

نزدیک دو ماه شده که اومدم آمریکا

کشور رویاها

کشوری که خیلی ها خودشون رو میکشن که پاشون به اینجا برسه

جالب اینجاست که خیلی از جاهای دیدنیشون هم برمیگرده به بنادری که در سالهای قبل محل ورود مهاجران بوده و محل شروع زندگی جدید برای خیلی ها.

خب البته دلیل اینجا اومدن من با خیلی ها متفاوته

من برای فرار از عشقی که داشت لحظه به لحظه منو به سمت اشتباه میکشوند اومدم، و وقتی اومدم دیدم باز هم نمیتونم از اون عشق دست بردارم و لحظهبه لحظه با منه و شروع کردم به رویاپردازی که اگه با اون اینجا باشم چی میشه و ...

تا این لحظه که تو سانفرانسیسکو دارم این پست رو مینویسم به تایید خود آمریکایی ها کمتر کسی مثل من آمریکا رو گشته.

از دالاس تگزاس با یه ماشین سفرم رو شروع کردم و به اوکلاهما، سن لوییس، شیکاگو، کلیولند، آبشار نیاگارا، نیویورک، نیوجرسی، مریلند، واشنگتن دی سی، ویرجینیا، کارولینای شمالی و جنوبی، آتلانتا، اورلندو، میامی، نیواورلئان، هیوستون و سن آنتونیو تو تگزاس و سن دیگو و لوس آنجلس تو کالیفرنیا جنوبی، لاس وگاس و الان هم سانفرانسیسکو تو کالیفرنیا شمالی

تقریبا محل زندگی آینده ام رو انتخاب کردم.

ولی خب یاری که تو ذهنم بود دیگه برای همیشه پرونده اش رو بستم.

فقط امیدوارم سر خرده مسائلی که بینمون هست که البته همچین خرد هم نیست اذیتم نکنه!

راستش چمعبندی من از امریکا و زندگی تو امریکا بعد از دیدن این همه شهر و ایالت مختلف چیزی نیست جز اینکه خوشا تهران و ترافیک و دود و الودگی هوا.

اینجا احساس این رو دارم که روی هوا هستم.

دلم میخواد پام روی زمین باشه.

دیروز تو سیلیکون ولی، با شرکتی بسیار خوب به تفاهم رسیدم برای کار، پیشنهادشون خوب و وسوسه کننده است. ولی قطعیش نکردم.

چند روزی وقت خواستم.

من ایرانی هستم

اینجا ایران نیست

احتمالا برمیگردم به ایران، کشور خودم.

کلی ایرانی اینحا دیدم، تو رفاه کامل، اما همشون یه چیزی کم دارن. ایران رو

حتی اونهایی که با حرص از بدی ایران و خوبی اینجا میگن، اونها هم آرامش ندارن.

سر در گمم، هم دردهای بستن پرونده عشق، و هم تصمیم سخت مهاجرت.

قطعا از این درد نخواهم مرد!

شاد و پیروز باشید

۷ دی ۹۵

سانفرانسیسکو

کالیفرنیا

ایالات‌متحده آمریکا


   1      2      3      4      5      ...      38      >>