Error: Embedded data could not be displayed. انتقام 8 - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392
انتقام 8

دو روز بود که نازی استانبول بود و قرار بود که استاد هم امروز صبح برسه. اما صبح زود وقتی نازی از خواب بیدار شد تا بره فرودگاه به استقبال استاد، یک اس ام اس دریافت کرد که: نازی جان متاسفم. من هرچی فکر میکنم میبینم که خیلی ریسک این کار بالاست و من تورو خیلی دوست دارم. دلم نمیخواد که تو هم مثل من مبتلا بشی.

نازی عصبانی شد و شماره استاد رو گرفت.

منو مسخره کردی؟ من الان استابولم. هتل رزرو کردم برات. ماشین کرایه کردم. کلی برنامه ریختم که برم با ماشین کل ترکیه رو بگردیم و خوش بگذرونیم، بعد تو میگی متاسفی؟! تو اهمقی! متاسف نیستی! اون موقع که باید به فکر میبودی، نبودی، بعد حالا برای من میری بالای منبر که ال و بل؟!!!

حالا چرا اینقدر عصبانی میشی؟ دیوونه به خاطر خودت میگم. تو نمیدونی داری چیکار میکنی!

تو میدونستی؟ الان میدونی؟ نه واقعاً تو چی؟ تو فکر میکنی عقل کلی؟ تو هیجی نمیدونی آقای عزیز. تو فقط و فقط خودت رو میبینی و خودت رو!

بی انصافی نکن نازی. من بخاطر تو...

برو بابا بخاطر تو بخاطر تو. من نمیخوام بخاطر من کاری بکنی. من خودم میدونم خاطرم چیه!

یعنی الان تو بخاطر من نیست که این سفر رو تدارک دیدی؟

خوب.....مممممم.... هم آره هم نه. اصلاً نه. بخاطر خودمه. خودم دلم میخواد یه نفر منو ببره بگردونه. بعد اومدم دست یه گریبون تو احمق خودخواه شدم!

باشه. حالا که به خاطر من نیست. بیا فرودگاه دنبالم. من الان توی فرودگاه آتاترک هستم.

جدی میگی؟ چطور ممکنه؟ تو که قرار بود 1 ساعت دیگه برسی!!!

ساعت پرواز رو بهت اشتباه گفتم. بیا من تا پشیمون نشدم که پرواز تهران یک ساعت دیگه است و یهو دیدی رفتم تهران.

باشه احمق جان. اومدم.

.....

چند روزی استاد و نازی با هم دیگه ترکیه رو گشتند. کلی خوش گذروندند و تفریح کردند و بد مستی! شبها که بعد کلی خوشگذرونی موقع خواب میشد، استاد نگران از اینکه چی سر آبروش میاد و نازی هم نگران از اینکه نکنه واقعاً استاد ایدز گرفته باشه و اون هم از استاد بگیره!

استاد بی خبر از اینکه اون جواب آزمایش مثبت که توی کیفش قایم کرده جعلیه، و نازی هم بی خبر از جواب واقعی آزمایش که قرار بود تا 5 روز دیگه آماده بشه.

خیلی وقتها هم استاد یاد مریم می افتاد. یادش می افتاد که چطور با اون همه تجربه اش، یه دختر جوون با زیبایی و عشوه گری، اونو مست خودش کرد و گولش زد. بهش بر میخورد وقتی یادش می افتاد چقدر احمقه!

این طرف هم توی تهران، سعید و مریم چند باری با هم شام رفته بودند بیرون. سعید که پرستار بود و پزشکی خونده بود، خوب بلد بود که از خودش محافظت کنه اما در عین حال از لذت هم صحبتی با یک دختر زیبا برخوردار باشه. وقتی نگاه مردم به سمت مریم بخاطر زیبایی هاش جلب میشد، سعید پر از لذت میشد و کلی خوشحال میشد. دست مریم رو توی دستش میگرفت و تو خیابونها راه میرفت و به همه فخر میفروخت که این دختر زیبا، دوست دختره منه!

مریم هم خیلی زیر پوستی و آروم داشت سعی میکرد تعمه بعدی رو به دام بندازه. اما هر از گاهی هم یاد استاد می افتاد و یاد اینکه چقدر پشیمون بود بخاطر اینکه اون رو مبتلا کرده. وقتی یاد استاد می افتاد، تصمیم میگرفت که سعید رو رها کنه و اون رو دیگه مبتلا نکنه، اما وقتی به این فکر میکرد که سعید میدونه اون ایدز داره و با وجود این داره به دوستی با اون ادامه میده، دوباره تصمیمش عوض میشد تا توی این نبرد هم پیروز بشه! لذت مبتلا کردن یک پرستار که میدونه و داره بازی میکنه، مثل پیروزی تو یک جنگ پیچیده است. مریم هم که عاشق این چالشهاست!! سلاح مریم زیباییش و زشت بودن سعیده، و سلاح سعید هم علم و آگاهیشه.