Error: Embedded data could not be displayed. انتقام 10 - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392
انتقام 10

به هر کلکی که بود، زن و بچه اش رو برداشت  و برد یک آزمایشگاه دیگه و همه آزمایش دادند. اصلاً هم به اونها نگفت که جریان چیه. فقط گفت که یک دوست دکتر داره و اون گفته که یک چک آپ کامل همه بدن تا یک پرونده پزشکی برای همه اعضای خانواده تشکیل بده.

چند روز بعد هم رفت و جوابهای آزمایشها رو گرفت. با دیدن جوابها شوکه شد. خودش منفی بود، همسر و دخترش هر دو ایدز داشتند. حسابی گیج و منگ بود. رفت پیش دکتر و بهش توضیح داد که داستان چیه و چرا اومده آزمایش داده. دکترهم بهش گفت شم که منفی هستی یکبار دیگه هم آزمایش بده، اما با توجه به اینکه خانم و دخترتون دو بار آزمایش دادند و هر دو مثبت بوده، بهتره براشون تشکیل پرونده بدین و درمان رو شروع کنند.

از مطب دکتر که اومده بیرون، کاملاً مستاسل شده بود و یک ساعت تمام نشست توی ماشین. کنار اتوبان. به حرکت ماشینها نگاه میکرد و هر از گاهی هم یک ماشین به سرعت از کنارش رد میشد و با باد حرکت ماشینها، و صدای بوقشون به خودش میومد. بدش نمیومد همین الان یک تصادف محکم داشته باشه. نمیدونست چیکار کنه. تنها راه فرار از این مساله رو مرگ میدونست. هزارتا سوال مبهم و بدون پاسخ تو ذهنش بود. همش با خودش فکر میکرد که چطور همچین چیزی ممکنه؟ 25 سال بود که با همسرش زندگی کرده و هیچ وقت کوچکترین رفتار مشکوکی از اون ندیده. چند باری زنش بهش شک کرده بوده اما اون هیچ وقت!

موبایلش رو برداشت و به نازی زنگ زد. نازی خونه بود. رفت خونه نازی تا باهاش مشورت کنه. بعد از اینکه وارد شد عصبانیتش اوج گرفت. جواب آزمایش رو پرت کرد جلوی نازی و داد زد: توضیح بده.

چی رو باید توضیح بدم؟

جواب من منفیه. چرا به من دروغ گفتی؟ فقط برای یک مسافرت؟ من و تو که قبلاً هم با هم مسافرت رفته بودیم. چرا این کار رو کردی؟ منو باش که چقدر عشقت رو تحصین کردم! چقدر به خودم لعنت فرستادم که عشقت رو تو این همه سال نادیده گرفتم! اما من احمق بازیچه دست تو بودم. میدونستی من هیچیم نیست این همه اذیتم کردی. چرا آخه؟!!!

اون موقع که رفته بودیم ترکیه هنوز من نمیدونستم که تو ایدز داری با نداری. هنوز جواب آزمایشت نیومده بود. خودم هم نمیدونستم. احتمالش هم زیاد بود که داشته باشی، اما با این وجود باهات اومدم! چرا میخوای عشق منو نادیده بگیری؟ هرچند، اصلاً دیگه برام مهم نیست. برو از خونه من بیرون که تو لیاقت دوستی منو نداری.

خیلی پر رویی. این همه مدت منو سر کار گذاشتی و منو تو عذاب وجدان نگه داشتی و خواستی از آب گل آلود ماهی بگیری. خواستی من از زن و بچه ام دور باشم و با تو باشم، تا اونها نگیرن و ... خیلی پستی نازی. خیلی.

من معذرت میخوام. حالا بشین بزار برات یه چایی بیارم بخوری. خدا رو شکر که سالمی و میتونی بری سر خونه زندگیت. حالا هم که طوری نشده. من هم خودم تصمیم داشتم یکی دو ماه که باهات بودم بهت بگم. منو ببخش لطفاً. خودم میدونم که اشتباه کردم و پشیمونم.

ای بابا. کاش به همین راحتی بود. قضیه پیچیده تر از این حرفهاست. تو این یکی آزمایش باز هم جواب مال زن و بچه ام مثبته. گیج شدم. نمیدونم کجای کار میلنگه!

متاسفانه دوست من هم گفته بود که جوابهای اونها مثبته و تقلبی نیست. حالا میخوای چیکار کنی؟

نمیدونم. باید بفهمم توی خونه ام چه خبره.

اصلاً شک نکردی که خبری باشه و با کسی باشه؟

زن منو که میشناسی. اون مذهبیه. چطور ممکنه آخه؟! اما...

اما چی؟

به نظرم این روزها خیلی راحت با مسافرتهای من کنار میاد!

خوب کاری نداره که. الان بهش زنگ بزن. بگو یه مسافرت فوری پیش اومده و باید بری چه میدونم فلان شهر. ببین چی میگه و بعد هم خونه رو بپا ببین چی میشه.

فکر بدی هم نیست. همین کارو میکنم.

.....

الو، سلام عزیزم.

سلام عزیزم.خوبی؟ کجایی پس؟ چرا نرسیدی خونه؟

من خوبم. یه مسافرت فوری پیش اومده برام. همین امشب باید برم زنجان. چند روزی هم اونجا کار دارم. لطفاً کیف منو ببند میام و میبرم.

باشه عزیزم. با چی میری؟ ماشین خودت؟

آره. تا نیم ساعت دیگه میرسم خونه.

باشه. بیا برات آماده میکنم.

........

استاد رفت و کیفش رو از خونه برداشت. نازی هم با ماشینش اومد دنبالش و رفتند ماشین استاد رو توی یک پارکینگ پارک کردند و پایین بلوک منزل استاد، مشغول کشیک دادن شدند....