Error: Embedded data could not be displayed. انتقام 12 - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392
انتقام 12

استاد از دیدن خواهر زاده اش توی اتاق خواب حسابی تعجب کرده بود و از عصبانیت داشت میترکید. که ناگهان دست همسرش رو روی شونه اش حس کرد. یه دفعه از جاش پرید و با تعجب پرسید تو اینجایی؟

مگه قرار بود کجا باشم؟ حالت خوبه؟ چی شد که این موقع رانندگی کردی و برگشتی؟ کی اومدی؟

نباید میومدم؟ تعجب کردی از اومدنم؟

تعجب چرا؟ اتفاقاً منتظرت بودم. فکر میکردم زودتر بیای تو.

محسن (خواهر زاده استاد) چیکار میکنه تو اتاق؟

مگه نمیبینی؟ داره با کامپیوتر کار میکنه. حالا چرا اینقدر پریشونی؟

محسن: دایی ببخشید که با کامپیوترت کار میکردم. آخه وایرلس خراب شده و من هم باید تا فردا این تحقیقم رو تکمیل کنم و واسه همین از کامپیوتر شما استفاده کردم که با کابل وصله.

استاد: عیبی نداره محسن جان. شما به کارت برس.

زن استاد: من تو اون اتاق خوابیدم. تو هم بیا همونجا بخواب.

استاد: باشه. برو من لباسم رو عوض میکنم و میام.

استاد رفت توی دستشویی و به نازی اس ام اس زد که اوضاع اینجا امنه و تو برو خونه. نازی هم بعد از دیدن پیام استاد رفت. استاد بعد از اینکه لباسهاش رو پوشید رفت توی اتاق دخترش. تا وارد اتاق شد زن استاد چراغها رو روشن کرد و ...

مریم؟!!!!! تو؟!

زن استاد یه نگاهی به استاد انداخت و گفت بهش گفتی بره؟

استاد: کی؟ کی بره؟ تو مریم رو ..؟!! این؟ آخه...

تپش قلب استاد آنقدر زیاد شد که دیگه نفهمید چی شد و خودش رو روی کاناپه ولو کرد. زن استاد هم یک قرص زیر زبونی گذاشت توی دهن استاد و بهش گفت آروم باش. من دلم نمیاد همونقدر که خودم حرص خوردم و ذجر کشیدم، به تو هم آزار برسونم. آروم باش و گوش کن تا بفهمی چی میکشم از دست تو.

چند دقیقه ای گذشت و اوضاع استاد کمی بهتر شد. توی این چند دقیقه هزارتا سناریو توی ذهنش چید تا یه جوری بتونه از این قضیه خودش رو مبرا کنه، اما هیچ کدومشون عملی نبود. چون نمیدونست که مریم چی گفته و چی نگفته! نمیدونست که داستان چیه. نمیدونست که زن و بچه اش از مریم گرفتند یا کس دیگه. نمیدونست که اونها چی میدونند و چی نمیدونند. تا اینکه نازی هم وارد اتاق شد. زن استاد رو کرد به نازی و گفت 20 سال توی زندگی من هستی. 20 سال! همیشه میدونستم هستی. اما خواستم یه روز خودت بفهمی که این آدم کیه و ولش کنی. اما تو هم مثل من. خام حرفهاش شدی. آره. اون آدمه خوبیه، اما تو بعضی از موارد یه گرگه! یه گرگ مهربون که کافیه چشمش یکی رو بگیره. دیگه هیچ چیز براش مهم نیست. یه گرگ که خوب کارش رو بلده و جالب اینجاست که بعد از اینکه طرف رو تسخیر کرد، خودش گیر میکنه! اون موقع دیگه سالهای سال به طرف حال میده. حتی خودش هم دیگه نمیخواد، اما دلش برای سوژه اش می سوزه و بازی رو ادامه میده. فکر میکنی فقط تویی تو این همه سال؟ نه عزیزم. درسته تو از همه قدیمی تر هستی، اما همین آقا کلی بهت دروغ گفته! اونهایی که من آمارش رو دارم از 30 هم گذشته. خیلی ها رو هم مطمئناً من نفهمیدم.

زن استاد رو کرد به استاد و گفت: توضیحی داری برای این دو نفر؟

استاد: اما این تو هستی که باید توضیح بدی نه من! اگه من با 30 تا بودم، حواسم به زندگیم بوده. سلامت شما برام مهم بوده.

زن استاد: چی؟ تو سلامتی ما برات مهم بوده؟؟!!!! پس عمه من بوده که از ترس ایدز گرفتن سکته کرد؟! مرتیکه چی در مورد من فکر میکنی؟

استاد: اما من پاکم! ولی تو نیستی.

زن استاد زد زیر خنده و رو کرد به مریم و گفت: می بینی شوهر خر و ساده منو؟ ادعاش اینه که استاد دانشگاهه و از همه ماها باهوشتر. اما اینقدر خره  که بعد از این همه سال زن و بچه خودش رو هم نمیشناسه! اینقدر خره که به خواهر زاده خودش هم شک کرده و اونو سین جیم میکنه!

استاد فریاد زد و گفت پس اون جواب آزمایشها چی بود؟! یعنی میخوای بگی که تو ایدز نداری؟

نه آقای خر! من ندارم. اما دیگه هم نمیتونم با خری مثل تو زندگی کنم. تو خیلی پستی. خیلی زیاد! دیگه بسه. برو و با بقیه عشقهات به زندگیت برس. آنقدر ادامه بده به این خریتت، که آخرش به درک بری. تو لیاقت این همه صبر و خوبی منو نداشتی. تو من رو هم

گول زدی. بی انصافی نمیکنم، آدم خوبی هستی، اما یه بدی بزرگ داری که یه بدی دیگه هم بهش اضافه شد. استاد عزیز، شهوتت رو نمیتونی کنترل کنی، و احمقی. این دو تا عیبت رو نمیتونم تحمل کنم. اولی رو سالهای سال تحمل کردم. با خودم گفتم من از پست بر نمیام و اینطوری خودم رو گول زدم، اما این دومی دیگه نو بره به خدا! من سلامتیم در خطره اگه بخوام با تو زدنگی کنم استاد عزیز!! اگه هم دلت میخواد بدونی داستان چیه، مریم جون بهت میگه. از اون بپرس. راستی، این عذابی که این مدت کشیدی، انتقام من بود بابت این همه سال عذابی که بهم دادی.

زن استاد به همراه دخترش سوار ماشین محسن شدند و محسن هم اونها رو برد خونه خودشون.

استاد که حسابی گیج بود، رو کرد به مریم و گفت بگو ببینم داستان چیه.

مریم: فکر کنم د سه بار بود که با هم بودیم. یه روز زنت به من زنگ زد. شماره من رو از توی گوشیت در آورده بود. بعد هم باهام قرار گذاشت و کلی باهام حرف زد. منم بهش گفتم که باهات رابطه داشتم. حسابی پشیمون بودم از اینکه باهات بودم. بهش گفتم که ممکنه ایدز گرفته باشی از من. اون هم بهم گفت اگه میخوای ببخشمت، کمکم کن تا کاری کنیم که استاد دیگه از این کارها نکنه. من هم کمکش کردم. جوابهای آزمایشی که مثبت بود رو سعید؛ دوست جدیدم هماهنگ میکرد. زنت میدونست که با نازی خانم دوستی. میدونست که با اون رفتی ترکیه. اون همه چیز رو میدونست. میخواست که حسابی اذیتت کنه تا به خودت بیای. اون زن خوبیه. البته خوب یه مشکلاتی هم هست اما...

استاد: یعنی اونها ایدز ندارند؟

نه

من چی؟ نکنه من دارم؟!

نه. خوشبختانه تو هم سالمی. مگه اینکه تو این چند روزه، از کس دیگه ای....

 

استاد سرش رو گرفت توی دستش و گفت: ریده شد تو زندگیم!

مریم کیفش رو برداشت و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون، رو کرد به استادد و گفت: برو خدا رو شکر کن که سالمی. به حرفهای زنت هم بد نیست فکر کنی. تو آدم خوبی هستی، اما گرگ! تشبیه جالب کرد ازت!!

نازی رفت پیش استاد و گفت: عیبی نداره. من که هستم.

استاد عصبانی شد و بلند شد داد زد: از خونه من برو بیرون. دیگه نمیخوام ببینمت.

نازی: دیوونه، یکی دیگه بهت رکب زده، دادش رو سر من میزنی؟!!

نازی هم رفت و استاد موند و تنهایی و درموندگی.

 

تمام.