Error: Embedded data could not be displayed. تولدم مبارک - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1392
تولدم مبارک

خسته ام.

هفته سختی رو پشت سر گذاشتم.

هفته ای پر کار. روزهای پرکاری که در ادامه روزهای پر کار قبلی بودند. یک هفته در مشهد. هیچ وقت اینقدر دلتنگ تهران نشده بودم! همیشه مسافرتهای کاری هم کار بود و هم تفریح، اما این بار فقط و فقط کار بود و کار بود و کار...

دیروز تولدم هم بود. روز عجیب بعد از شبی عجیب! نمیدونم چند نفر بهم تبریک گفتند. خیلی ها بودند. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. هم خوشحال بودم و هم سر در گم! این جور موقع عا دلت میخواد یکی از وسط محلکه بکشتت بیرون. یکی نجاتت بده.

مثل وقتی که بچه بودی و وسط دعوا های بچه گانه و کتک کاری ها، همون موقع که داری کتک میزنی و کتک میخوری، یهو یک دست قوی پیدا میشه و از اون وسط میکشتت بیرون، همینطور رو هوا داری دست و پا میزنی و سعی میکنی طرف رو بزنی اما میبینی رو زمین نیستی و داری با آسمون کتک کاری میکنی، نگاهت رو بر میگردونی و میبینی باباته!

تا قبل از این پرواز فقط و فقط به این فکر میکنی که بزنی و کتک نخوری، اما تو آسمون که هستی هم خوشحالی و هم ناراحت. گریه ات در میاد و میپری تو بغل بابات. حسابی دردت اومده. اما تا بابات رو بغل میکنی، یه دفعه جون میگیری و مثل یک شیر حمله میکنی به طرف! دوباره بابات میگیرتت و میگه ولش کن. آروم باش. تو هم آروم میشی. همه چیز تمام میشه. شاید اگه بابات نمیرسید هم از پسش بر می آمدی، اما خسته میشدی. حسابی خسته. مثل دیروز من!!

دیروز دلم میخواست بابام برسه و پرواز کنم. بلندم کنه و از این روند خسته کننده بکشتم بیرون. جایی گیر کرده بودم که نه من زورم میرسید پیروز بشم و نه اون طرف زورش میرسید پیروز بشه. تو یک آن، دلم خواست یکی بلندم کنه و پرتم کنه جایی که آروم بشم. خوب همیشه اینطوری بوده که وقتی واقعاً از ته دلت بخوای، میشه. شد. سه ساعت بعد از خواستنم، 1000 کیلومتر دور شده بودم. آروم بودم. آروم آروم که نه، اما خوب میدونستم به زودی خستگی اون هفته رو بدر خواهم کرد.

یکی مثل بابام که از وسط دعوا بلندم میکرد، بلندم کرد وآوردم تهران.

دوست داشتم. خوشم اومد.

-----------------

و اما تو.

از دستم ناراحتی. میدونم. درکت میکنم. حالت رو می فهمم. اما، تو بزرگ شدی. اشتباه مال تو نیست. همه آدمها حق دارند اشتباه کنند، اما همچین اشتباهی مال کسی مثل تو نیست. حتماً با خودت فکر میکنی که این دیگه کیه؟! چه حق به جانب رفته بالای منبر! شاید هم از من عصبانی باشی. اما، اینو یادت نره، آخرین کدورتی که بین ما بود، با یک قول از طرف تو تمام شد. اون شبی که عصبانی بودم داد میزدم رو یادته؟ اون شبی که خودم رو از پشت تلفن خالی کردم؟ اون شب یادته چی گفتی؟ اون شب گفتی یک فرصت دیگه. فرصت بهت داده شد. خودت قضاوت کن. من به عدالت تو ایمان دارم. قضاوت کن و حکم کن. خودت یا منو محکوم کن. حکم رو صادر کن و به من هم ابلاغ کن. من اجرا میکنم. هرچی که باشه قبول. قاضی عادل، تخفیف نده! منصفانه حکم بده بدون تخفیفی.

دو یا سه ماه دیگه بیشتر اینجا نیستی، میری سراغ زندگی جدید با هزاران نقطه قوت و ضعف جدید. یک تجربه فوق العاده جدید. مخصوصاً برای تو که اولین باره داری از خانوادت دور میشی، همه چیز جدیده. این رو در نظر بگیر و حکم بده.

راستش من سعی کردم حکم خودم رو بهت ابلاغ کنم و اجرا کنم. اما بعد دچار شک شدم. میدونی چرا؟ چون من اهل قضاوت نیستم. شک کردم که شاید دارم اشتباه میکنم. پس تصمیم گرفتم به عدالتت، و حرمت دوستی سه سالمون اعتماد کنم و بشم قاضی اجرای احکام!!