Error: Embedded data could not be displayed. عشق، عشق بازی و بقیه ماجرا!! - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392
عشق، عشق بازی و بقیه ماجرا!!

مدتها بود دنبال یک راه میگشت که بتونه نفوذ کنه.

بره همونجایی که آرزوشه.

به آرزوش برسه و کنترل همه چیز رو به دست بگیره.

اما خوب، به این راحتی ها نبود.

خیلی تلاش کرده بود.

خیلی زیاد.

اما همیشه به در بسته خورده بود.

یک شب گرم تابستانی، که نا امیدانه داشت مسیر خونه رو طی میکرد، با یک دل نه که با صد دل عاشق شد.

یک روزنه برای نفوذ پیدا کرد و مسیر زندگیش کلاً عوض شد.

فقط چند لحظه از وارد شدندش نگذشته بود که کنترل بعضی چیزها رو گرفته بود دستش.

تو ابرها سفر میکرد.

از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید.

سریع دست به کار شد و از موقعیتی که براش پیش اومده بود نهایت استفاده رو کرد.

شروع کرد به لذت بردن از زندگی جدیدش.

اصلاً باورش نمیشد که اینقدر خوب باشه زندگی جدید. پر از عشق و حال و لذت. همیشه میدونست عاشق شدن و نفوذ به دل یه آدم لذت بخشه اما نمیدونست آنقدر لذت داره.

خوب این یه قانونه. همیشه عشق همراه با عشق بازی بوده. کمتر عشقی رو میشه نام برد که آخرش به عشق بازی و رابطه های آنچنانی نرسیده باشه! البته از عشقهای زمین خودمون میگم.

من تجربه ای از عشقهای دیگه ندارم و نظری هم ندارم!

بعد از چند مدتی که تو دنیای جدید بدون رابطه سر کرده بود رابطه ها شروع شد و عشق بازی و هم خوابی ...

نتیجه چیه؟

خوشحال بود.

خوشحال بود از اینکه تونسته بود تو این دنیای جدید یکی رو مثل خودش بوجود بیاره!

این هم طبیعیه، بعد از عشق، عشق بازیه و بعد از عشق بازی هم بارداری و تولد یکی دیگه!

.....

یه مدت دیگه هم گذشت. دنیا دیگه اون دنیایی که فکرش رو میکرد نبود. کم کم داشت اتفاقهای جدیدی می افتاد. داشت شک میکرد که نکنه ورود به این دنیای جدید که سراسر لذت بوده باعث بشه که عمرش کم بشه! نمیدونست طول زندگی براش لذت بخشه یا عرضش!

سر دوراهی قرار گرفته بود. نشانه هایی تو این زندگی جدید دیده بود که بهش می فهموند عمرش رو به پایانه. اتفاقهای جدید. آدمهای جدید. سلطنتش رو به خطر بود. باید تصمیم میگرفت. یا بمونه و به مدیریت و رهبری این خانواده جدید که خودش ساخته بود ادامه بده و به احتمال زیاد جونش رو از دست بده، و یا این دنیای زیبایی که آرزوش رو کرده بود رو ترک کنه و برگرده به همون دنیای قبلی و زندگی قبلی.

خیلی فرصت نداشت که فکر کنه.

به سرعت خیلی ها تو اون دنیای جدید مردند....

یک سری قاتل افتاده بودند به جون اون و خانواده اش. کم کم افراد خانواده اش غیب میشدند و اون خطر رو بیخ گوش خودش حس میکرد.

ولی نمیتونست لذتهایی رو که تو این دنیای جدید داشته رو فراموش کنه دل بکنه.

هنوز هم عاشق بود!

یک روز که توی خونه اش برای خودش لم داده بود و لذت میبرد، با صدای محکم کوبیده شدن در از جاش پرید. سریع از تونل مخفیی که برای خودش ساخته بود از خونه زد بیرون و به سرعت رفت به سمت طبقات بالای اون دنیای زیبا.

همینطور که مسیر رو طی میکرد خاطرات خوب و عشق و حال و عشق بازی هایی که تو این دنیا کرده بود رو مرور کرد و رسید به یک روزنه!

و در یک آن از اون دنیا خارج شد و رفت به سوی سرنوشت جدید.

دل کندن براش سخت بود.

گریه میکرد. ولی ادامه این دلدادگی مرگ حتمی رو براش به ارمغان می آورد.

حالا دیگه ویروس کوچولوی سرما خوردگی داستان ما با یک عطسه از دهان مریض بیچاره پرت شده بود بیرون و برگشته بود به دنیای قبلی.

با کلی خاطره و تجربه! دنبال یک روزنه دیگه میگشت تا دوباره عاشق بشه و عشق بازی کنه.....

 

بدرود


پ ن:

یه مسابقه بود بین من و الناز. http://postchii.blogsky.com

موضوع سرما خوردگی بود.

بدون هیچ اشاره به چیز دیگه و حتی نوع نوشتار.

اونجا رو هم بخونید و نظر بدین ببینیم کی برنده است!