Error: Embedded data could not be displayed. دودی نوشت... - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1392
دودی نوشت...

قصه از یک شب شروع شد

شبی که خواستم یک حس مرده رو زنده کنم

شبی که خواستم یک شیر مرده که با بدبختی از پا درش آورده بودم رو زنده کنم و ... کردم

یک شب تا صبح، پشت یک گوشی تلفن، تایپ کردم و خوندم و مستی کردم.

نمیدونم مست از می بودم یا مست از عشق! هر چه بودم خوب بودم. جوان شده بودم. خیلی جوان. حس مرده رو زنده کرده بودم و پروانه ای در دلم به پرواز در آمد.

شب رو به سحر بود و نفسهای آخرش رو میکشید. من و او هم تا صبح ادامه داده بودیم و مستی کرده بودیم، اما از پشت همون تلفن و با تایپ...

بریم کلپچ بزنیم؟

بریم. اومدم. و رفتم!!

کی بریم شمال؟

بریم، و دو ساعت بعد تو جاده.

بریم مسافرت؟

بریم

بریم؟

رفتیم!

لحظه به لحظه پروانه توی دلهای ما بیتشر پرواز میکرد و بیشتر و بیشتر لذت میبردیم از تماشای این پروانه زیبا، و البته قلقلکهای اون.

گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه. تا اینکه ما دلمون چراغونی خواست و زمونه نخواست. زندگی هم یاد داده که وقتی کسی چراغونی دلش بخواد باید بهش برسه.

چراغونی یا برای جشن ه یا برای عزا. قدرتم کم بود برای چراغونی جشن، پس چراغونی عزا بر پا شد. به همین راحتی.

خوش میگذشت. شاد بودیم. لذت میبردیم. خوشحال بودیم.

خوش نمیگذره. خوشحال نیستم. لذت نمیبرم. شاد نیستم. چشمهام میسوزه. دود همه جا رو پر کرده. دهنم تلخه. معده ام میسوزه.

اما خوب، وقتی دلت چراغونی بخواد همینه.

بمیر اما بر نگرد. حتی مثل قبل از اون شب نشو. این قانونه اونه. و اونه که حکم میکنه. امیدت اینه که نتونه رو حرفش وایسه. اما .... اون قوی تر از این حرفهاست.

امید الکی نداشته باشم. من یک اشتباهی هستم. من جایی هستم که نباید باشم. نمیدونم هم توی اون دنبال چی میگردم!

کی فکرش رو میکرد؟

اینطوری بشه؟ اونجوری شروع بشه و اینجوری سعی کنه تمامش کنه!

به دل میگم کاریش نباشه

بزاره درد تو دوا شه

بره تو تمام جونم

که باز برات آواز بخونم

.....

من یک خود خواه از خود راضی هستم.

بهترین ها رو میخوام

حتی اگه لایقشون نباشم

همین.