Error: Embedded data could not be displayed. اینجای قصه - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392
اینجای قصه

قصه اینجا که رسید، جون ما به لب رسید!

چای سرد شده رو با شکلات طعم نعنایی بالا کشید و از پشت پنجه به منظره نه چندان زیبای بیرون خیره شد.

بیرون رو نگاه نمیکرد. فقط چشمهاش رو به بیرون بود تا کسی نتونه چشمهای سرخ شده اش رو ببینه.

بیخوابی های چند روز گذشته، افکاری که حمله ور بودند به ذهن خسته و وامانده اش، و فشارهای پی در پی و تنشهای تکاندهنده، باعث شده بود تا تعطیل کند ذهن بیمار را.

تعطیل

تعطیل

دلش میخواست کرکره فکر را پایین بکشد و یک قفل بزرگ بر در بزند و برود دنبال بی فکری.

بارها و بارها پیش آمده بود که چایش سرد شده بود و چشمانش خیس، ولی کرکره فکر گیر کرده بود و نمیتوانست هم باز بدون کنترل رهایش کند و برود.

فکر اینکه چرا و چطور به اینجا رسید.

فکر اینکه از اینجا به بعد چه خواهد شد.

فکر اینکه دوباره از اول شروع کند.

فکر اینکه برود و تسلیم شود.

فکر اینکه فرار کند و تا آخر عمر فراری باشد.

.....

تصور کن. تو یک راننده میانسال، که روی یک ماشین باری کند رو، مثل یک خاور، که خودش را بکشد هم بیشتر از 80 کیلومتر در ساعت نمیتواند برود، مشغول بار بری بین بندرعباس و تهران هستی.

ظهر گرم و سوزان و شرجی هوا. در هر سفر دو سال از عمرت کم میشود. سخت میگذرد. بارها و بارها می ایستی و به ماشین خراب و بو گندو ور میروی تا برسی به مقصد. همیشه دستهایت سیاه و روغنیست. ولی با دلخوشی این همه مشقت را تحمل میکنی تا برسی به تهران!

چرا؟

چون تو یک فقیر هستی. چون تو هیچ نداری. یک فراری. از همه جا بریده ای و دل به جاده زده ای. این شغل تنها جاییست که هیچ وقت کسی پیدایت نمیکند. هیچ کس فکرش را هم نخواهد کرد که روزی از عرش مدیریت به فرش بیفتی و ادامه بدهی.

کی فکرش رو میتونه بکنه که کسی که تا ساعت 9 هر روز خوابه، بتونه این شغل به این سختی رو انجام بده؟!

هیچ کس.

پس جای امنی خواهد بود.

صدای اگزوز خاور زیاد است. خاور در سربالایی ها ناله میکند. موتور کنار دستت است و گرم و سوزان. اتاق راننده بالای 50 درجه است و بیرون هم بهتر نیست. فرمون سفت است و چرخها آتش. سربالایی ها مانند این است که تو داری یک دوچرخه را رکاب میزنی برود بالا، موتور فقط قارقار میکند. دود سیاه پشت سر خاور ابری درست کرده و بوی روغن سوخته در اتاق راننده میپیچد.

سیگار؟ نه سیگار نمیکشی. چون سیگار خر است!

میروی و میروی و میروی تا برسی به تهران! به مقصد. کمی پول میگیری و میروی خانه!

خانه آن خانه همیشگی نیست.

آن خانه 11 سال گذشته نیست.

ولی در خانه، عشقی هست که هیچ وقت نبود.

می ارزد.

هرچه فکر میکنم میبینم می ارزد.

ولی این فقط فکر است.

تا حالا گرمای 50 درجه رو با دود و صدای قارقار موتور و بوی روغن سوخته تحمل کردی؟

نکردی.

پس فکرت شاید اشتباه باشد.

یک کم در مغازه فکر رو ببند.

دوباره چند روز دیگه بازش کن و بهتر فکر کن تا کارت به خاور نکشه.

لازم نیست از صفر شروع کنی.

مطمئنم.