Error: Embedded data could not be displayed. یک روز ده روزه - آخرین پست 92 - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392
یک روز ده روزه - آخرین پست 92

شب رو با بدبختی و فشار سعی کردم ساعت 11 بخوابم. چرا؟ چون روز سخت قرار بود از ساعت 4:45 شروع بشه.

حتماً میدونید که شیرازی ها علاقه وافری به خواب دارند! منم درسته که هیچ وقت شیراز زندگی نکردم و شیراز هم به دنیا نیومدم اما خوب دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ، من یک شیرازی ام و علاقه بسیاری به خواب دارم. روزی که زودتر از ساعت 9 شروع بشه، خر است!

حالا فکر کن ببین ساعت 4:45 دیگه چیه؟ از خر اون ور تر چیه؟ مگه داریم اصلاً؟!

خیلی وقتها ماشین عزیز صبحها روشن نمیشه. آخه صاحبش رو میشناسه و حسابی خوابه. اگه اون موقع صبح بری و بخوای روشنش کنی، اول داد و بی داد میکنه که دزد، دزد رو بگیرین، چون سابقه نداشته که بخواد اون موقع صبح صاحبش بیاد و روشنش کنه! تازه بعد از کلی من بمیرم تو بمیری که بابا من خودمم، شورع میکنه به حال و احوال که چی شده این موقع صبح؟ حالت خوبه؟ طوری شده؟ مطمئنی خودتی؟ اسم رمز رو بگو و ... خلاصه که داستان پیچیده تر از این حرفهاست.

صبح با صدای موبایل بیدار شدم و بدو بدو لباس پوشیدم و پریدم پشت اسب (ماشین) به سمت فرودگاه. ای تو روح اونی که رفت رو ماهان گرفت و برگشت رو ایران ایر!! دو دل بودم که صبح که دارم میرم ماشین رو بزارم ترمینال 2 و با تاکسی برم ترمینال 4، یا صبح بزارم ترمینال 4 و شب که میام ترمینال 2  تاکسی بگیرم برم ترمینال 4، که با دیدن ساعت 5:20 دو دلی بر طرف شد و فهمیدم دیرم شده و باید برم تا از پرواز جا نمونم.

من که هفته پیش مشهد بودم دوباره داشتم میرفتم که، پول بگیرم از مشتری 1، پول بگیرم از مشتری 2، قسمتی از سیستم پروژه 3 رو راه اندازی کنم، پول بریزم به حساب 1، پول بریزم به حساب 2، سخنرانی کنم تو سمینار و قبل از تمام شدن سمینار و قبل از شام خودم رو برسونم به فرودگاه برای برگشت.

روی کاغذ شدنی بود. مرحله 1 نیم ساعت، 2 ده دقیقه، 3 دو ساعت، 4 نیم ساعت، 5 نیم ساعت، 6 هم دو ساعت و با مسیر ها و استراحت و همه چیز قطعاً میرسیدم که همه رو انجام بدم.

هواپیما به موقع پرواز کرد و من خوشحال از اینکه همه چیز طبق برنامه است مشغول خوندن روزنامه شدم و فقط تو ذهنم جای مراحل بالا رو تغییر میدادم تا بهترین چینش بیاد دستم و راحتترین روز رو داشته باشم.

هنگام فرود هواپیما از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم که اوه! چه برفی داره میاد!! اونم 25 اسفند.

سریع جای مراحل رو عوض کردم و شد: پروژه، چک 1 و 2، بانک 1 و 2 و استراحت و سخنرانی و تهران

موبایل رو روشن کردم و سریع زنگ زدم به بچه های مشهد که خودتون رو برسونید سر پروژه منم میام اونجا. از هواپیما پیاده شدم و تاکسی گرفتم مسیر رو بهش گفتم.

آقا از کمربندی برم یا تو شهر؟ چون زوار و مسافرهای نوروزی اومدند و تو شهر ترافیکه و از کمربندی نزدیکتره. اینو راننده تاکسی با لهجه مشهدی گفت و جوابش این بود که هر کدوم زودتر میرسی. ولی نفهمید با گفتن جمله اش به من نهیب زد که برنامه ات در خطره! اصلاً حساب ترافیک رو نکرده بودم. برف هم شده بود قوز بالا قوز. یه کم برف میبارید و یه کم بارون. کلاً ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند تا من ضایع بشم!

بارون؟! پروژه؟ کارگاه؟ گل و شل!!! اوه اوه. مگه داریم؟!!

آقا اول برو به این آدرس تا من کت و شلوار رو بزارم و بعد میریم به این آدرس. با گفتن این جمله به راننده برنامه رو دوباره کمی تغییر دادم تا کت شلوار از گل و کثیفی در امان باشه.

رسیدم سر پروژه و مستقیم رفتم اونجایی که کار داشتم. بارون تند شده بود و از همه جا اب میچکید. صدای شر شر آب منو یاد هفته پیش انداخت. بچه ها داشتند تابلو همین قسمتی که من کار داشتم رو آماده میکردند و من بهشون گفتم کابلها رو از پایین ببرید و اونها جواب دادند ناظر گفته از بالا. منم گفته بودم به ناظر احمق بگین آب از کنار این گلندها نفوذ میکنه توی تابلو خطرناکه، اونها هم جواب داده بودند کابلها کوتاهه و ناظر گفته مسوولیتش با اون.

هنوز بچه ها نرسیده بودند که من جلوی تابلو بودم. دستم رو کشیدم روی تابلو و دیدم که خیسه خیسه. بچه ها اومدند و گفتم قبل از هر چیزی در تابلو رو باز کنید و ببینید پر آب شده یا نه؟ در تابلو باز شد و حدس من متاسفانه درست بود. گفتم اون ناظری که هفته پیش گفته بود مسوولیتش با من رو صدا کنید. سرتون رو درد نیارم. کار 2 ساعته میخواست 6 تا 7 ساعت وقت بگیره و الان ناظر هر قدر هم بگه ببخشید و من حلش میکنم، دردی از من درمان نمیشه. سلولهای خاکستری شروع کردند به برنامه ریزی جدید و برنامه دوباره عوض شد.

کل برنامه رو آماده کرده بودم روی لپتاپ، مراحل برنامه ریزی رو به یکی از بچه ها مرحله به مرحله گفتم و لپتاپ رو گذاشتم و رفتم سراغ مرحله بعد. از پروژه اومدم بیرون و دیدم بارون حسابی تند شده. کلی علاف شدم تا تاکسی گیرم اومد و مسیر مشتری 1 رو بهش دادم تا برم چک رو بگیرم. به مشتری 2 زنگ زدم که چک رو بفرسته برام پیش مشتری 1 تا کمی زمان بخرم و به برنامه برسم.

مشتری 1 رو دیروز باهاش تلفنی حرف شده بودم و گفته بود چک آماده است و فردا که همین امروز باشه میره میریزه به حسابم و لازم نیست من برم چک رو بگیرم. اما یکی از داخل خودشون بهم خبر داده بود که قراره چک شما بیفته برای سال دیگه. پس بدو بیا چکت رو بگیر.

حسابدار مشتری 1 با دیدن من شوکه شد. لبخند تلخی رو لبش نشست و با تعجب گفت: شما که دیروز از تهران به من زنگ زدید!

بله. اما دیروز هم گفتم خدمتتون چک دارم و حقوق و عیدی بچه ها ر هم ندادیم هنوز شما هم که فرمودید چک آماده است و من دیدم بهتره بهتون زحمت ندم.

ولی، آخه، اجازه بدید.

سرتون رو باز هم درد نیارم 45 دقیقه تلفن زد به این و اون تا یه جوری بتونه منو بپیچونه و آخرش از اون طرف خط بهش گفتند چک رو بده. چک صادر شد و گفت: فقط برای امضا باید تشریف ببرید پیش حاج اقا فلانی در فلان جا!

با شنیدن این جمله فهمیدم که دو ساعت دیگه وقت طلف خواهد شد.

سریع پریدم بیرون و دیدم مشتری دوم هم دم در چک به دست و خوشحال از اینکه حداقل این یکی چک بدون دوندگی پول میشه.

بانک تجارت این نزدیکی ها کجاست؟ من میپرسیدم و هر کسی جوابی میداد با 180 درجه اختلاف.

آخرش زیر بارون تا چهارراه بعدی رفتم و بعد از کلی خیس شدن یه تاکسی اومد که مسافر داشت و نمیشد دربستش کرد. با اون تاکسی تا بانک رفتم.

خوشحال وارد بانک شدم و شماره گرفتم نشستم منتظر. بانک خیلی شلوغ نبود و من خوشحال از اینکه بجای نیم ساعت ده دقیقه ای کارم انجام میشه.

آقا شما کارتون چیه؟ کارمند بانک پرسید و من جواب دادم این چک رو میخوام پول کنم و پایا کنم برای این حساب.

سیستم قطعه آقا.

خوب پایا نکنید و بین بانکی بدید.

نه، سیستم پایا رو نمیگم. سیستم تجارت قطعه و من نمیتونم چک رو نقد کنم.

ببینید این شعبه اش کجاست؟

روی چک رو خوند و گفت مال همین شعبه است. منم خوشحال از اینکه خوش شانس بودم و تو همین شعبه اومدم، گفتم که خوب مال خودتون رو که میتونید پول کنید.

نه آقا. حساب فراگیر حتماً باید سیستم وصل باشه تا بتونم چک رو پاس کنم.

عصبانی از بانک خارج شدم تا برم سراغ امضا چک. بعد از ده دقیقه زیر بارون وایسادن یهه ماشن ایستاد و من پریدم تو ماشین و گفتم دربست.

کجا؟

چهارراه شهدا.

نه اقا اونجا نمیتونم برم.

چرا؟

طرح ذوج و فرده و من نمیتونم برم. اونجا هم صدتا پلیس مثل پلنگ وایساده تا بگیرن ماشینها رو شب عیدی.

تا هرجا میتونی منو ببر زیر بارون دهنم سرویس شد.

خلاصه پراید سفید راه افتاد و بعد از نیم ساعت ترافیک گردی منو به یک تاکسی انتقال داد و نیم ساعت هم تاکسی رفت و دو ساعت هم حاج اقا و همکاراش منو علاف کردند تا چک امضا شد.

بعد هم بانک انصار و کارمند بانک انصار فرمودند بانک انصار پایا نمیزنه و من رو با دو تا چک بین بانکی پاس دادند به بانک تجارت، پاسارگاد و مسکن.

کل خیابونها قفل و ترافیک وحشتناک و من بدون چتر زیر بارون.

زیر باران باید رفت، چترها را باید بست، چوت چتری نیست که ببندی، زیر بارون دیدمش، تو خیابون دیدمش، فراموشم نمیشه.... ا ا ا چی شد؟ قاطی شد! خط رو خط شد. مگه داریم؟!؟!؟!؟

تعداد افراد منتظر 35 نفر، باجه های پاسخگو فقط باجه 3، زمان تخمینی انتظار، 3 ساعت! ساعت چنده؟ یک. بانکها تا چند بازن یک و نیم. من تو تجارتم. دو تا بین بانکی دستم ه برای پاسارگاد و مسکن که اگه قبل از بسته شدن بانک نرسم باید فردا رو بمونم مشهد!

تجارت رو بیخیال شدم و پریدم بیرون. خیابونها قفل، زیر بارون و چتر و لیلی و مجنون و مگه داریم؟!؟!؟!!

پاسارگاد انجام شد. سریع و بدون معطلی.

مسکن کجاست؟ بیست دقیقه دوندگی زیر بارون و لیلی و مجنون و مگه داریم؟!؟!؟!

کاری که توی پاسارگاد یک کارمند خانم انجام داد در کمتر از پنج دقیقه، سه تا کارمند اقای بانک مسکن بعد از نیم ساعت انجام دادند ومن رو ساعت 1:45 دقیقه از بانک انداختند بیرون.

یکیشون که ده دقیقه داشت با رشت و فومن و نمیدونم کجا حرف میزد تا بتونه یه شماره ملی از یکی بگیره که یه ینده خدایی هر سال شب عید کمک میکرده به یه بنده خدایی دیگه رو بتونه راه بندازه که نه من و نه اون خودش هم آخرش نفهمید کی به کیه و چی به چیه!!

1:45 دقیقه تا نزدیک های 2 به سمت بانک تجارت شعبه مرکزی دویدم تا شاید کشیک بانک کار کنه. اما در بانک بسته بود. یکی بهم گفت ساعت 3 دوباره باز میکنند.

زیر باران و بدون چتر و چشمانی شسته رفتم یه ناهار اساسی زدم. جای همه شما خالی ماهیچه!!

5 دقیقه به 3 دم بانک تجارت بودم تا 3:30 این پا اون پا کردم تا درد پام ساکت بشه. توی کفشم پر از آب بود. هوا سرد بود. جایی برای نشستن نبود.

در بانک باز شد و یه آقایی یه گونی پول گذاشت روی پیشخون بانک تا بریزه به حساب.

همش هم دو هزار تومانی. کارمند بانک شوکه شد و مشغول شد به شمردن تک تک بسته های اسکناس.

زمان به سرعت رد میشد و من لحظه به لحظه عصبانی تر. آخه من از همه زودتر اومده بودم ولی چون داشتم فرم پایا پر میکردم نوبت رسید به آقای گونی پول. 50 بسته صدتایی اسکناس دو هزارتومنی با دستگاه پول شمار کوچک که هر از گاهی گیر میکرد و اسکناسهای چسب دار رو پاره میکرد.

پایا هم داستان بود. خلاصه تا 4:30 در بانک تجارت علاف بودم و کارم انجام شد.

تاکسی گرفتم به سمت پروژه. رسیدم و دیدم بچه ها قسمتی از کار رو اونجام داده بودند و قسمتی هنوز مونده بود. خودم دست به کار شدم و تا 7:10 دقیقه کارم اونجا تمام شد و کنار آتش کارگرها کمی خودم رو گرم کردم و کفشها را گرم کردم تا پاهای خیسم بتونن منو تا تاکسی برسونند.

20 دقیقه زیر بارون که منتظر تاکسی. خبری از لیلی و مجنون دیگه نبود. باطری موبایل هم تمام شد و من رسیدم به جایی که قرار بود استراحت کنم و کت شلوار بپوشم و برم سمت سمینار.

قرار بود سخنرانی کنم. چی بگم؟ نمیدونم. میرم بالا بالاخره یه چیزی میگم. همیشه اینطوری بهتر میشه حرف زد.

کت شلوار به تن زنگ زدم به آزانس. ساعت 8:10 دقیقه بود و من تا این لحظه ده دقیقه به علاوه ترافیک مسیر عقب بودم.

آزانس تا ساعت 9 نیومد. برنامه رو عوض کردم. زنگ زدم و معذرت خواهی و رفتم سمت فرودگاه. یاد تبلیغ ایرانسل افتاده بودم که طرف به جلسه نرسیده بود و با موبایلش سخنرانی میکرد. اما آنتن دهی مشهد افتضاحتر از اونه که بشه همچین کاری کرد. تو مسیر فرودگاه به این فکر میکردم که امروز به اندازه ده روز خاطره دارم.

ساعت 11 هواپیما پرواز کرد به سمت تهران و تاکسی از ترمینال 2 به ترمینال 4. سوار ماشین شدم و مسیر خونه.

ساعت 2 توی تخت خواب بودم. دیگه خوابم نمیبرد.

بانک. دوندگی. پا درد. بارون و لیلی و مجنون. پروژه. سخنرانی انجام نشده. ترافیک. برف تاکسی و .... مگه داریم؟

 -----

سال 92 هم با همه خوبی ها و بدی هاش تمام شد.

عمو نوروز فردا میاد.

سال نو به همه مبارک

با ارزوی بهترین ها

شادی

سلامتی

موفقیت

برای تک تک شما ها