Error: Embedded data could not be displayed. کی میدونه تا کی هست؟ - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1393
کی میدونه تا کی هست؟

خرداد پر حادثه خوب داره میتازونه.

خواصیتشه. میدونی، هیچ خرداد آرومی رو در زندگیم سراغ ندارم!

کلاً خرداد اگه آروم باشه خرداد نیست. حالا برای من فقط اینطوری یا برای همه، نمیدونم.

امروز عصر ناگهان طوفانی شدید آسمان شهر رو سیاه کرد! از دور که قبار نزدیک میشد و قدم به قدم آسمون رو سیاه میکرد، از پشت پنجره طبقه سوم داشتم نگاهش میکردم.

آمد و آمد و با آمدنش انبوهی از کاغذ و زباله را به هوا میبرد و روی پشت بامها اجسام سبک را به این طرف و آنطرف میکوبید و آرزوی پرواز بعضی از آنها را به حقیقت پیوند میداد!

با نزدیک شدنش صدای آزیر خودروهای پارک شده به هوا میرفت و تیکه های ایرانیت از سقف نورگیر همسایه کنده میشد و پرواز میکرد.

هوا تاریک شد. تاریکیی ترسناک. طوفان شن در کویر را تجربه کرده بودم اما طوفان شهری بخاطر همهمه صدای شهر، ترسناکتر بود. جرثقیلی که از کمر خم میشد و تاب بازی میکردم و هر لحظه جیغ تماشاگرانش را به هوا میبرد و بعضی فرار میکردند از ترس!

همکارهای شجاع، از ترس شرکت را ترک کردند و رفتند. معتقد بودند با سقوط جرثقیل، ساختمان ما خراب خواهد شد و وزنه های سیمانی تعادل جرثقیل دقیقاً قسمت دفتر کار ما خواهد بود.

تنها شدم و با باز کردن لای پنجره صدای زوزه باد و طوفان را به افکارم اضافه کردم تا بنشینم و به اتفاقهای خرداد، و مخصوصاً امروز فکر کنم.

اتفاقهای امروز، از دیروز شروع شد.

از گپی 7 ساعته!!! با دوستی قدیمی که فکر میکنم الکی طولانی شد و باعث شد اتفاقهای بدی امروز بیفته، و شبی که، شروع روزهای پر تنش آینده رو در پیش خواهد داشت.

و چه زیبا خواهد شد اگر و فقط اگر پایان این تنشها هم در خرداد باشد!

شطرنج با شیطان وارد مرحله جدید رو در رویی تمام مهره ها شده و جنگ بین سفید و سیاه وارد مرحله ای خونین شده.

سرباز ها یکی پس از دیگری به خاک می افتند و مهره های اسب و فیل و رخ هم مشغول اجرای استراتژی های طرفین شده اند.

من، تک و تنها با وزیر بازی میکردم. اما از دیشب، اسب را به میدان کشیدم و پی رو آن، دو رخ هم به پشتیبانی و حمایت از وزیر وارد میدان شده اند.

جنگ رو شده است.

به زودی همه مهره ها وارد نبرد خواهند شد. توافق شده بود که بازی مساوی تمام شود اما، کی میدونه تا کی هست؟!؟!؟!؟!

خوندم که در محله ای در شمال غرب تهران بزرگ بخاطر طوفان و بر اثر سقوط مسالح ساختمانی روی سر مردی 25 ساله، مرد کشته شد.

شک ندارم تا لحظه قبل از مرگش، حتی یک درصد هم فکر نمیکرده آخرین لحظات دیدن دنیای زشت و زیباست!

پس کی میدونه تا کی هست؟

شاید روزی وزیر هم خورده بشه و منی که تمام استراتژی هام بر اساس بازی با وزیره؛ بازی را خواهم باخت.

شاید هم در یک آن، یک لحظه، همه چیز تمام شود و خرداد پر تنش به خردادی آرامبخش تبدیل شود.

کی میدونه؟

هیچ کس!