Error: Embedded data could not be displayed. مرد جدا شده! - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393
مرد جدا شده!

زندان بان برای همیشه از زندان رفت.

سالها بود که از واژه زندان بان استفاده نکرده بودم. دقیقاً بعد از اینکه یادایام قدیمی توسط وجه خانم مارپل زندان بان کشف شد و اونجا تعطیل شد، منم با تکیه کلام های اون وبلاگ خداحافظی کردم تا این یکی رو در امان نگه دارم.

آری، رفت. برای همیشه. البته تو این همه سال محصول مشترکی بین زندانی و زندان بان بوجود اومده و بزرگ شده که بهش میگم گلپسر. گلپسر باعث خواهد شد تا زنده ام زندان بان را در حاشیه ای از زندگی ام نگه دارم.


یادمه وقتی اسرای جنگ ایران و عراق ازاد میشدند مدتی در قرنتینه نگه داری میشدند. چرا؟ دلیلش چیزی نبود جز اینکه اونها باید با شرایط جدید خودشون رو وفق میدادند و از نظر مریضی های احتمالی مداوا میشدند. چرا مریضی؟ چون شرایط اسارت بسیار سخت و دشوار بود برای اسرای عزیزمون.


زندانی هم بعد از 12 سال تحمل حبس قطعاً آسیبهایی دیده که باید درمان بشه.

خودم میدونم.

یک ترس تمام وجودم رو میگیره گاهی. خوب فکر نمیکنم و خوب هم عمل نمیکنم.

زندانی سابق که الان دیگه آزاده، چیزی نیست جز یک مریض.

بعضی ها درک میکنند و کمک میکنند به درمان و بعضی ها نادیده میگیرند و بعضی ها نمک میریزند به زخمهای باز.

آلپرازالوم و شراب و خواب هم کمکی نمیکنه و مسکنی بیش نیستند. درمان را باید شروع کرد. خودم کاملاً میبینم که خوب نیستم.


برنامه چیه؟ راه درمان چیه؟ الان باید چیکار کنم؟ اولویتهام چیه؟ کار درست کدومه و کار اشتباه کدومه؟

با عوض کردن اسمها توی تلفن شروع کردم.

پاک کردن عکسها از فیسبوک.

رسیدگی به ماشینی که ماههاست داره میگه به دادم برس.

و اما خونه. با یاد گرفتن جای چیزها توی خانه. تمیز کردن حمام و توالت. تمرین آشپزی.

خرید برای خونه

یادآوری سطل زباله و شوتینگ.

اتاق گلپسر.

کشوها و کمدها.

گلدونها.

و و و

اینها ربطی به درمان من دارند؟

نه!

برای درمان خودم باید چکار کنم؟

باید تسلیم بشم در برابر مشاور؟

بگم چشم. هر چی تو میگی درسته؟

یا بگم نه! من انقلاب کردم برای ارمانهای خودم. من بهای آزادی رو پرداخت کردم که خودم باشم.

مشاور درست میگه. من مشکل دارم. اما من سالهای درد زندان رو تحمل نکردم که باز هم خودم برای خودم زندان بسازم.

اربابی نیست. اما من عادت کردم که خودم ارباب خودم باشم. خودم برای خودم امر و نهی کنم. امر و نهی هایی که سالها اذیتم کردند.

عمری رو در امید اینکه روزی آزادی رو به دست بیارم و برم و داد بزنم من آزادم سر کردم. یک عمر.

تقریباً یک سوم از زندگیم. رفت. تمام شد. یک سومی که بهترین سالها بود.

حالا به اون روز رسیدم.

آزادم.

اما.... خوب حالا چی؟

چرا اینجا نشستم؟

چرا نمیرم داد بزنم و بگم من آزادم؟!!!

چرا خودم رو میخ کردم به این صندلی؟

چرا نمیرم جایی که هیچ کس نیست؟

و داد نمیزنم من آزادم؟!!!

این روزها چندین بار شنیدم که دیو دو سر اون زندگی من بودم! زندان بان من بودم و فکر میکردم زندانی ام!

واقعاً من زندان بان بودم و فکر میکردم زندانی ام؟

همش دلم میگیره! همش تنم اسیره!

جرات ندارم.

جرات ندارم بگم این حق منه.

جرات ندارم از آزادیی که خریدم استفاده کنم!

شاید هم حق ندارم.

شاید هم هنوز آزاد نیستم.

هنوز باور نکردم آزادم.


از همه این بندهایی که هنوز خودم رو باهاشون بستم که بگذرم، من از همسر سابقم جدا شدم و الان یک مرد مجرد که نه، یک مرد جدا شده هستم!

و یک پدر، پدری که باید گلپسر رو تربیت کنه و بزرگش کنه.