Error: Embedded data could not be displayed. ساحل دور است! - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393
ساحل دور است!

حساس شدم.

اینطوری نبودم.

حساس شدیم.

اینطوری نبودیم.

همه ما.

همه حساس شدیم و کمی هم عصبی.

چی شده؟

چرا همه؟

-----------

گر حال تو همچون من آشفته خراب است،

گر خواهش دلهای من و تو، بی حساب است،

ای وای به حال هر دو ما، ای وای به حال هر دو ما.

----------

روزهایی سپری شد. نه چندان زیاد. ولی نمیدونم ده روز یا شاید هم بیشتر گذشت.

بشتر

دو هفته

دو هفته گذشت و من در تلاش برای وفق دادن خودم با شرایط جدید، کمی موفق و کمی هم نا موفق.

بگذار اینجا خودم باشم.

بگذار بگم.

بگم که هنوز نتونستم. فکر میکردم راحت تر از این حرفها باشه. اما نبود. نیست.

چون حساس شدیم!

برای اینکه ترسم بریزه و مجبور بشم با شرایط روبرو بشم، پریدم توی دریا و شروع کردم به دست و پا زدن.

الان رو نمیگم.

از همون اول ماجرا رو میگم.

ماجرای طلاق منظورمه.

پریدم.

اولش نه، ولی آخرش یهو چشمهام و بستم و نفس گرفتم و به سمت ساحل پریدم و شروع کردم به پا زدن.

فارق از اینکه عمق چقدره و من بلدم یا نه، فقط و فقط به پشتوانه اینکه ساحل جلومه و میتونم تا اونجا شنا کنم، پریدم.

اولش خوب بود.

ولی....

کمی که پیش رفتم احساس کردم پاها و دستهام نمیکشن.

من آدم تنبلی هستم شاید.

ورزشکار نیستم قطعاً.

یک مسیر 200 متری رو شروع کرده بودم به شنا کردن.

دریا، از دور اصلاً بزرگ و ترسناک نمیاد. ولی اون مسیری که من داشتم شنا میکردم خیلی بیشتر از بزرگترین استخرهایی بود که شنا کرده بودم.

یه جایی اون وسطها، شاید همین وسطهایی که الان هستم، دیگه پا نزدم، دست هم، رفتم زیر آب، خسته بودم، خسته، چشمهام رو باز کردم. کف دریا رو نمیدیدم، کف دریا رو نمیبینم.

تسلیم شدم. تسلیم مرگ. هر چه بادا باد.

ولی یهو، یه چیزی بهم گفت باز میتونی. ادامه بده. ادامه دادم. خیلی ها از من ضعیفتر بودند و ادامه داده بودند. پس من هم باید میتونستم.

اون روز رو میگم. اون روز ادامه دادم و رسیدم به ساحل.

اما حالا، نمیدونم، باید بتونم، ولی....

ولی نداره.

چرا داره.

ولی

ولی

ولی حساس شدم

حساس شدیم

ضعیف

کلی فشار روی من بوده تو این سالها.

ساحل هم نزدیکه.

ولی....