Error: Embedded data could not be displayed. غروب جمعه - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 28 آذر‌ماه سال 1393
غروب جمعه

دلم میخواد بنویسم. اما نمیدونم چطور و از کجا شروع کنم.

از جمعه ای بگم که همش به تنهایی در این چهار دیواری گذشت؟ یا از فکرم که درد میکنه؟ یا از تنهایی که اذیت میکنه؟ یا از آقای ها (اسم مستعار فن کویل و هر گرم کننده ای که با دمش هوای گرم محیط را گرم میکند) که هفته ایست مرا به یاری میخواند و غافل از اینکه من حوصله اش را ندارم.

از جنگ بین من و لشگر کرمهای داخل گلدان جدید، یا از تلویزیونی با هزار شبکه که فقط بین دو کانال پاسکاری میشود و هیچ گدام از این دو کانال هم مرا به خود جذب نمیکنند!

از گرسنگی و بی حوصلگی برای درست کردن یک املت، و یا از به هم ریختگی خانه و باز هم بی حوصلگی برای جمع و جور کردن.

از هر کدام که بگویم بی انصافیست در قبال دیگری و دیگری هایی که حتی اسمی از آنها برده نشد و هستند، مایه بی حوصلگی و کلافگی من.

کاش اینگونه نبود. کاش اشتباه نمیکردم در سال 81، و اشتباه نمیکردم در سال 85، و 87. کاش اشتباهات را نمیکردم تا امروز شاید شرایط بهتر میبود و من بی حوصله در این چهار دیواری رها نمیشدم.

درست خواندید، رها شده ام به حال خود.