Error: Embedded data could not be displayed. بعضی روزهای لعنتی - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393
بعضی روزهای لعنتی

با شوق و ذوق از خواب بیدار میشی.

چون مطمئنی امروز یک روز دیگه است.

چون فکر میکنی قراره خوشحال باشی.

اما...

هنوز یک ساعت نگذشته که ...

همه چیز عوض میشه.

باز تو سعی میکنی درستش کنی.

نمیشه.

سعی میکنی به خوبی فکر کنی و الکی جنایی ش نکنی و به چیز دیگه ای وصلش نکنی تا حداقل از طرف ت تلاشی باشه برای برگشتن ورق.

نمیشه.

اوضاع بدتر میشه.

معذرت خواهی میکنی تا بد فهمیدن ها (سوتفاهم سابق!) برطرف بشه و از یک کاه، که واقعاً هیچ چیز نیست، کوهی سرت خراب نشه.

نمیشه.

وقتی معذرت خواهی رو تایپ کردی با خودت میگی الان همه چیز برمیگرده به قبل، ولی یک حس بهت میگه که نه! پس با خودت عهد میبندی که اگر درست نشد دیگه اصراری بر معذرت خواهی دوباره نمیکنی.

جمله ای رو میخونی که شک میکنی به بیدار بودنت. چند بار چشمهات رو میمالی و با خودت میگی حتماً خوابم!! ولی باز همون جمله جلوی چشمته. یادت میفته به خوابی که داشتی توش میمردی و تو خواب داد میزدی که من رو از خواب بیدار کنید!! آرزوی میکنی که از خواب بیدار بشی، اما نه.... جمله جلوی چشمت ه داره بهت پوزخند میزنه.

سرت گیج میره. اتاق میچرخه. داد میزنی"دهقانپوووررر" سریع میاد تو اتاق و میگه بله آقا؟

برای من یک لیوان آب بیار

چشم آقا

5 ثانیه بعد لیوان آب جلوته و با نگرانی نگاهت میکنند و میپرسند" چیزی شده آقا؟"

میگی برید بیرون و در رو ببندید.

چشم آقا و نگاه نگران...

یادت میفته که قبلاً هم این جمله رو شنیده بودی.

یادت میفته که قبلاً حتی اینجا هم ازش نوشته بودی.

یادت میفته که تو یک پست هستی تو دادگاه خودت برای خودت.

هزارتا چیز دیگه هم یادت میفته.

هزارتا

بعضی روزهای لعنتی، آتیشت میزنند.

یک پارچ آب و باز کردن پنجره هم خنکت نمیکنه.

دیروز پدر یک دوست دور فوت کرد، دیشب دایی منشی، امروز شاید تو.

از گرما!!

از فشار

عصبانیت

غم