Error: Embedded data could not be displayed. این روزهای من (خرداد 94) - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1394
این روزهای من (خرداد 94)


روزهای آخر خرداد ه و کم کم بهار داره جول و پلاسش رو جکع میکنه و تابستون ه که خودنمایی میکنه.

اگه بخوام در چند جمله انشای "بهار خود را چگونه گذراندید" رو بنویسم، باید بگم که: بد شروع شد، همراه با تنش و اعصاب خوردی، همراه با پروژه های بد باز مانده از زمستان که روزهای آغازین بهار رو کدر کرد و همراه با مسافرتی از روی اجبار.

ولی خب چه کسی تو این دوره زمونه انتظار این رو میتونه داشته باشه که همه چیز عالی و خوب باشه؟ قطعاً هیچ کس!

خدا را شکر گذارم که بعد از چند روز ابتدای سال، روال تغییر کرد و بهتر شد و بهار رو بهتر سپری کردم.

با خریدن یک دختر بچه لوس و زیبای ایتالیایی (ماشین جدید) کمی رنگ و بوی زندگی متفاوت شد. پسر با وفای قبلی (ماشین قبلی) رو سپردم به پدر و بر مرکب دختر تند و تیز جوان نشستم تا چند روزی هیجان جوانی رو مجدداً تجربه کنم.

فروردین گذشت و با رسیدن اردیبهشت، تازگی تازه وارد تمام شد و روند همیشگی زندگی، همراه با بالا و پایین رفتنهای گاه لذت بخش و گاه ذجر آور، ادامه پیدا کرد.

و اما خرداد، خرداد همیشه برای من ماهی متفاوت بوده و هنوز هم هست و خواهد بود. خردادماه ها همیشه پر از اتفاقهای خاص بودند و خواهند بود. خردادی ها هم به نظرم آدمهای خاصی هستند! نه بخاطر اینکه فقط خودم خردادی هستم، نه، بخاطر اینکه خودم هم خردادی هستم!!!

ولی خداییش خودتون خرداد و رویدادهاش رو تصور کنید، دو خرداد، سوم خرداد، پنجم، چهارده و پانزده خرداد، بیست و دو، بیست و سوم خرداد و ...

امسال هم تولد من به لطف زن، با سورپرایز و جشن تولدی خاص برگزار شد. جشن تولد امسال رو قطعاً هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. هیچ وقت.

ولی من ناتوانتر از اون بودم که بتونم به همون کیفیت برای زن، جشنی برپا کنم. جشنی که من برپا کردم، خوب ولی سورپرایز نبود و البته بیشتر کارها رو هم خود زن انجام دادند.

از جشنهای خرداد هر چی بگم کم گفتم، ولی از جشنها که بگذریم، عزاداری هم در کار بود.

دوستی که همچون برادر، نزدیک به 20 سال همراه و کنار من بوده، عزادار شد. پدرش از دنیا رفت و من رو در اندوه و غم فرو برد.

پدری که حتی در روزهای مریضی، هم بازی ما و حتی ضرب المثل جمع های ما بود، و البته خواهد بود.

و این روزهای آخر خرداد، همراه با مرور خرداد 93 است. اوج جنگ و تنشهای جدایی. یادآوری تمام روزهای جنگ سالهای گذشته، جنگ بین من و مادر فرزندم.

جنگهای فرسایشی، که از من، یک ترسو و بی اعصاب ساخته. مردی که گاه و بی گاه اشک چشمهاش رو پر میکنه، مردی که ترس از ناتوان بودن و بی عرضگی مثل خوره به جونش افتاده.

مردی که اشتباه میکنه پشت اشتباه. مردی که مدیر ه اما از پس مدیریت یک بچه بر نمیاد.

مردی که خسته است.

البته، یک سال زندگی بهتر، من رو بهتر از قبل کرده. کمکهای زن تو یکسال گذشته، مرهمی بوده برای تمام دردهای من، و نجات دهنده من از بیمارستان و قرص و داروهای ضدافسردگی.

خرداد داره تمام میشه.

تیر و 7 تیر در راه است.

در 7 تیر، در سالگرد آزادی، شاید مجالی باشد برای مرور تمام لحظه ها.