Error: Embedded data could not be displayed. جنگنده ها! - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1394
جنگنده ها!

تو راه بودم. داشتم میرفتم سمت محل کار زن، که با هم بریم سمت خونه. پشت فرمون دخترک لوس و پر افاده، بعد از رفتم پسرم، که سالها مونس راه هایی بود که طی کردم (ماشین قبلی) دخترک لوس و پر افاده شده همراه این روزهای من، فقط در راهها! یهو پیچید جلوی من، کمی ماشینش مالید به نوک سپر دخترک، چیز مهمی نبود اما با گذاشتم دستم به روی بوق، اعتراض کردم که چرا؟!!!

برگشت و نگاهی کرد و اخم کرد چیزی گفت، اختمالاً فوحش میداد، گفت و من که نمیدونستم چی میگه، باز بوق زدم! ماشینش رو گذاشت توی دنده عقب و چند بار محکم کوبید به ماشین!!

عصبانی شدم، تا اومدم پیاده بشم، راه افتاد و رفت، کمی جلوتر پلیس ایستاده بود، سرباز بود، پرسیدم جلوی ماشین من چیزی شده؟ گفت کمی! پا رو روی گاز گذاشتم و فشار دادم، دخترک لوس در این مواقع تبدیل میشه به فشنگی که از تفنگ خارج شده! به سرعت رسیدم بهش، تو ترافیک گیر کرده بود. سریع ترمز دستی رو کشیدم و پریدم و کنار شیشه ماشینش بهش گفتم: عمو میزنی و میری؟!! مگه شهر هرت ه؟!!!

داد زد به من نگو عمو!

گفتم بگم خاله خوبه؟!!!! خاله چرا میزنی و میری، بیا پایین ببین زدی ماشین رو داغون کردی! (دروغ چرا، خودم هنوز ندیده بودم و بر اساس حرفهای اون سرباز گفتم! کمی اون سرباز حتماً خیلی بوده!)

اومد دوباره راه بیفته و بره که یقه اش رو گرفتم و از توی شیشهه ماشین کشیدمش، گفت بزار پیاده شم تا حالیت کنم، منم ولش نکردم، دست کرد و کلید ماشینش رو برداشت و چند ضربه با کلید زد و من ولش کردم تا پیاده بشه.

پیاده شد. قدش از من بلندتر بود و کمی هم درشت تر، ولی من عصبانی بودم. همینطور یقه اش رو گرفتم و کشوندمش سمت ماشین خودم، یقه اون توی دست من بود و اون هم باز با کلید ضربه میزد و من از ضربه ها چیزی نمیفهمیدم. رسیدم جلوی ماشین، دیدم که سپر از جای خودش در رفته و قیافه دخترک، دیگه مثل قبل اون هارمونی و ظرافت رو نداره و داره بهم دهن کجی میکنه!

یقه رو ول کردم، دوید به سمت ماشینش که بره، پلیس رسید، و گرفتش و اجازه حرکت بهش نداد. به پلیس گفتم این میره ها! گفتن نگران نباش و به سرباز گفت بنشین توی ماشینش.

زدیم کنار و راه رو باز کردیم. به دستم نگاه کردم. دیدم چند زخمی روی دستم هست و خون میاد. موبایل رو برداشتم و زنگ زدم به زن، گفتم تصادف کردم و دستم بنده و شما برو. پرسید کجا و گفتم.

بعد دیدم زخم دستم بیشتر از اونی ه که فکر میکردم. زنگ زدم به پلیس 110. گفتم شرح ماوقع رو. گفتند مامور خواهند فرستاد!

پلیس راهنمایی ما را حواله کردند به کارشناس تصادفات، یک کیلومتر جلوتر. من تنها و اون همراه سرباز، بخاطر فرار کردن ابتدایی!

رسیدیم پیش کارشناس، با عصبانیت و آب و تاب تعریف کرد که من از عقب چندین بار ضربه زده ام به او، و او کار داره و میخواد بره!

تعریف هاش که تمام شد، به پلیس نگاه کردم و گفتم، به نظر شما من آدم دیوانه ای هستم که با ماشین 180 میلیونی! (کلی گذاشتم روی قیمت ماشین) از عقب بزنم به این آقا و ماشین خودم رو داغون کنم؟!!! شما یه نگاه به دست من بنداز! خودم هم نگاه کردم و دیدم خون داره بیشتر میشه!!!

پلیس راهنمایی بررسی کرد و رو کرد به اون، و گفت مقصر شمایی. بابت دست این آقا هم که پلیس کلانتری رسیدگی میکنه.

نگاهی به دست من کرد، ناگهان عوض شد!

معذرت خواهی کرد. بارها و بارها. حلالیت طلبید، بارها و بارها. گفت نفهمیدم چه کردم. موهای سفیدی داشت، نگاهی بهش کردم و نمیدونم چرا، دلم سوخت!

نگاهی به ماشین کردم و به دستم، باز عصبانی شدم.

زن تماس گرفت، آدرس گرفت و با برادرش تو راه بود. با خودم فکر کردم که قطعاً اگر زن و برادرش ببینه که چی شده دستم، دیگه نمیتونه به این راحتی ها بره.

به پلیس راهنمایی گفتم زودتر کار رو تمام کنید. مدارک رو دادند به من و شماره تلفن ها رد و بدل شد. ولی نمیرفت، همش معذرت خواهی میکردو میگفت حلالم کن. گفتم الان عصبانی ام، نمیتونم چیزی بگم. شما برو تا بعد، اما باز اصرار کرد که حلالم کن و تو این فاصله زن، و برادرش رسیدند.

برادر زن، جلوی رفتنش رو گرفت. جوان و قوی و پر شور، مطمئن بودم جلوی خواهرش و برای دفاع از من قطعاً حال طرف رو میگیره و احتمال زد و خورد هست. سریع جلوی برادر زن رو گرفتم و اون رو راهی کردم و رفت.

بعد از رفتن اون، زن دست من رو دید، و اعتراض کرد که چرا گذاشتی بره!!

.....

شب شد، رفتم و دوش گرفتم تا زخمها رو تمیز کنم. دیدم که چند جای کمرم هم زخم شده. عصبانی شدم. تصمیم گرفتم که همین الان برم کلانتری و پزشکی قانونی، با زن مشورت کردم و اون استقبال کرد. اما دیدم که کاری سخت خواهد بود و من بخشیده ام! پیش خودم خوب نمیدونستم که وقتی بخشیدم، باز پرونده رو باز کنم!

پس تصمیم گرفتم بیخیال بشم. هرچند که کاهی وقتها احساس خریت میکردم! و مطمئن بودم که اون اگر جای من بود، نمیبخشید، ولی خب...

تلفنم زنگ خورد. اون بود. زنگ زده بود برای دلجویی و احوال پرسی، گفتم که زخمهای جدیدی کشف کردم! گفت شرمنده است و پشیمان. اونقدر حالش بده که اومده پیاده روی و مطمئن ه که تا صبح نمیخوابه و خواست حلالش کنم.

گفتم حال من خوبه، شما هم سعی کن کمتر عصبانی بشی. با حرف بیمه و قرار گذاشتن بحث رو عوض کردم.

خوابیدم

صبح شد.

توی بیمه دیدمش.

تا از ماشین پیاده شدم، با یک شاخه گل رز که تزیین شده بود، از من استقبال کرد و باز معذرت خواهی کرد. برای ما مردها هیچ وقت گل گرفتن مهم نبوده، اما من با دیدن این صحنه، فهمیدم که اشتباه نکردم برای بخشیدن.

گل رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم گذشت.

گفت دستتون رو ببینم، گفتم خوبه. باز معذرت خواهی کرد و رفتیم دنبال کارهای اداری.

کمی بعد تعریف کرد که در جبهه جنگیده. فشار های زیادی در اون سالها بهش اومده و به قول پدرش، در جنگ اعصابش رو جا گذاشته.

باز دلم سوخت.

برای اون و برای تمام جنگنده ها!

برای پدر خودم حتی.

شرمنده شدم.

کاش یقه اش رو نگرفته بودم و گذاشته بودم بره.

پرسیدم که اگر قبلاً از بیمه اش استفاده نکرده و تخفیف داره، من خسارت نمیخوام و بره. قبول نکرد. و گفت قبلاً هم از بیمه استفاده کرده و حتماً باید برای ارامش خودش هم که شده خسارت ماشین رو بگیرم. حتی اکر بیشتر از بیمه بشه باید خودش پرداخت کنه.

در مورد شغلش توضیح داد و گفت هر کاری که بخوام برام انجام میده.

خواستم بگم زن، زمانی آرزوی بازیگری داشت و کاری کن، دیدم که درست نیست. نه تنها سواستفاده از تعارف این اقا، و بلکه بازیگر شدن ه زن!!!!! (ما از اون آدمهاش نیستیما!!! گفته باشم!!!)

کار اداری تمام شد و خداحافظی کردیم. باز هم معذرت خواهی کرد و من باز دلم برای تمام رزمنده های عزیز مملکتمون، چه خوبها و چه بدها، چه موافقین و چه مخالفین، همه و همه سوخت برای همشون آرزوی سلامتی و ارامش کردم.

بارها با خودم فکر کردم اگر اونجا که اون عصبانی بود من هم ضربه ای شده بودم الان چطور میتونستم با وجدانم کنار بیام!