Error: Embedded data could not be displayed. شب تنهای پاییزی - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 12 مهر‌ماه سال 1394
شب تنهای پاییزی
تو یه شب بهاری، نشستی و با خودت فکر کردی که یه چیزی تو زندگی بی روح و تکراری ه کسالت آورت کمه، و اون چیزی نیست جز عشق. 
یک عشق آتشین و رنگارنگ.
تنها نبودی. ولی خب خوشحال هم نبودی.
زندگیت چیزی نبود که دلت میخواست.
گارد همیشه بسته ات رو باز کردی و اعتماد کردی و اجازه دادی عشق بیاد و رنگ و بوی زندگیت رو عوض کنه.
اومد.
عوض کرد.
زندگیت رو طراوت بخشید.
دیدی که آره، خودشه، همونی که میخواستی.
کم کم، اعتمادت به این حس جدید بیشتر شد.
فهمیدی که همه عمر اشتباه میکردی.
فهمیدی که دل، بهتر از عقل تصمیم گیری میکنه.
پس با دلت، بدون هیچ شیله پیله ای، بدون هیچ محافظی، اومدی جلو.
دیدی که احتیاج به هیچ کس نداری، چون اونو داری.
همه رو گذاشتی کنار.
همه.
پدر و مادر، خانواده و دوست و همه و همه. 
خودت رو تنها کردی ولی بهش نگفتی تنهایی، چون وقتی اونو داری، دیگه احتیاجی به کسی نداری.
بالا و پایین رفتی ولی خم به ابرو نیاوردی.
همه فکر و ذهن و تلاشت رو گذاشتی برای اون.
چون وقتی اونو داری، همه چیز داری.
گذشت و گذشت.
چند سال.
تو یک شب پاییزی، شبی که از دندون قروچه فکت درد گرفته بود، شبی که ترس نداشتن اون وجودت رو پر کرده بود، دیدی که تنهایی.
تنهای تنها
دیدی که وقتی اون نیست کنارت، هیچ کس رو نداری، هیچ کس.
و هیچ کس نخواهد بود.
بوی الرحمن این عشق داره بلند میشه.
و این عشق با رفتنش، داره تو رو هم با خودش میبره.
وجودت و بودنت رو.
این دو بیتی از باباطاهر افتاده تو کله ات و همش تکرار میشه.

 خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس توئی من مانده بی کس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار موئه چه حاجت کس

حالا چرا همش این داره تو کله ام تکرار میشه، نمیدونم!

کله ام پر از صداست
پر از پارازیت
پر از هیاهو
انگار نشستم کنار یک کمپرسور پر سر و صدا 
در صورتی که اینجا هیچ صدایی جز عقربه ساعت نمیاد.

چرا من بیقرارم؟