Error: Embedded data could not be displayed. تکن و بیکن! - یادایام
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1395
تکن و بیکن!


امروز نرفتم شرکت

به یکی از کارمندها گفتم بیاد دنبالم و باهاش برم سر یکی از پروژه ها، تو فرودگاه امام

صبح ساعت ۸ و نیم پایین مجتمع منتظرم بود و حاضر شدم و راه افتادیم.

کل دیشب، که نه تنها دیشب بلکه خیلی از شبهای گذشته، نمیدونم دقیقا چند شب، همش در حال فکر کردن و غصه خوردن و خاطره بازی بودم.

دیشب شام نخورده بودم

صبح هم صبحانه نخورده رسیدیم به پروژه.

حدود ساعت ۹ یا شاید هم کمی بیشتر.

رفتیم توی موتورخانه مخصوص سردخانه ها و همکارم لپتاپ رو وصل کرد به سیستم و منتظر بود من مشغول به کار بشم.

بهش گفتم من امروز حواس درست و حسابی ندارم و خودت مشغول شد میترسم بزنم یه چیزی رو خراب کنم شر بشه

گفت آخه من از اینها سر در نمیارم که!

گفتم حرف نباشه! مشغول شو اگه مشکل برخوردی بپرس.

از لحن حرف نباشه خودم خجالت کشیدم. گفتم ببخشید که اینطوری گفتم منظورم این بود که ....

سعی کردم ماست مالی کنم و نشد

اونم که از سکوت من تو کل مسیر و پنچر بودنم فهمیده بود حالم خوب نیست، گفت نه مهندس این چه حرفیه شما استاد من هستید و ...

مشغول کار شد.

و من غرق در فکر که آخرین باری که اومده بودم اینجا سه شنبه بود.

سه شنبه خاستگاری.

آهان راستی نگفته بودم رفتم خاستگاری ه زن.

یادم افتاده بود به اون سه شنبه که چقدر همینجا دعوا کردیم با هم.

یادم افتاد که از شب قبلش بود که آتیشم زده بود.

یادم افتاد که ضربان قلبم از عصبانیت اونقدر بالا رفته بود که احساس میکردم الان تمام  رگهای مغزم منفجر میشه!

مثل کمپرسورها که وقتی های پرشر میشند با خاموش کردنشون از انفجار جلوگیری میکنیم، سعی میکردم با فکر نکردن از انفجار رگها جلوگیری کنم.

سه شنبه رو میگم

همون سه شنبه ای که یادم نیست چند سه شنبه قبل بود.

تو این فکرها بودم و دوباره فشار رگها رفته بود بالا که همکارم اومد و گفت مهندس فکر کنم این تکن و بیکن دوباره اومدن، من سر در نمیارم تو رو خدا بیا ببین چشه این سیستم!

از اعماق افکار آزاردهنده اومدم بیرون و رفتم که از دست تکن و بیکن نجاتش بدم.

با وجود اینکه مهندس ه و تحصیل کرده، بدجور به اجنه اعتقاد داره!

البته تقصیر این بنده خدا نیست.

تو این پروژه اتفاقهایی میفته همیشه که اصلا با عقل و علم مهندسی جور در نمیاد.

یه پیر مرد باحالی هم اینجا هست که میگه اینجا رو روی قبر یک امام زاده ساختن و دو تا جن اینجا هست به نامهای تکن و بیکن

جالب اینجاست که تقریبا همه کارکنان اینجا هم میگن تکن و بیکن رو دیدند.

کارش رو که راه انداختم رفتم به سالهای خیلی دورتر

کودکی

قصه های مادربزرگ 

تعریف میکرد که مادربزرگش یک جن رو اسیر کرده بوده و هر کاری میخواسته جن ه براش انجام میداده و هر چی میخواسته بهش میرسیده!

دست به دامن تکن و بیکن شدم.

راه افتادم تو تمام سوراخ سمبه های این ساختمون بزرگ ه مخوف ه سرد، دنبال تکن و بیکن

اما یافت می نشد!

آخرین باری که رفته بودم اونجا خوب نبود و شبش اوضاع خوب شد و از فرداش بدتر و بدتر

اینبار هم که رفتم مثل یک مرده متحرک بودم.

پر از افکار بد

پر از غم

شکست خورده ی به تمام معنا