Error: Embedded data could not be displayed. مرد تنها - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395
مرد تنها

دیروز با تمام وجودم درد تنهایی رو چشیدم.

بعد از داستانها و مشکلاتی که با زن داشتم و باعث خراب شدن رابطه امون شد، مدتی خانواده حسابی دور و برم رو گرفتند تا بلکه از این غمی که به قول اونها از غم جدایی برای من سنگینتر و عذاب آور تر بوده، رد بشم و زودتر خودم رو جمع و جور کنم.

که خب همین باعث شد هزاران تهمت از طرف زن به من وارد بشه که خب با توجه به رفتارهای این چند ماه گذشته، دور از ذهن هم نبود که منو با این انگ مواجه کنه و اینطوری بخواد مثل همیشه خودش رو مبرا کنه!

منم تقریباً ک ماهی هست یا شاید هم بیشتر، که از زیر چتر خانواده سعی کردم بیام بیرون، حتی به قیمت اینکه تنها بشم و اونها ناراحت!

پس، تنها شدم.

جریان خونه رو هم که گفتم. برای اولین بار تو عمرم یکی از من خواست که از اون خونه ای که توش زندگی میکردم بلند بشم و درد مستاجری رو به خوبی درک کردم.

حال بد، مشلات زیاد، گشادی یا هر چیزی باعث شد که فرصت زیادی رو از دست بدم و برسم به روز موعود و بی خانمان بشم!!

دیروز بود، روزی که باد خونه رو تحویل میدادم.

بیش از پنجاه خانه دیده بودم و نپسندیده بودم، یا کثیف بود، یا گرون بود، یا به مجرد به قول خودشون نمیدادند و هزاران یا ه دیگر، و نتیجه ای بود که من هنوز خانه ای برای ادامه زندگی پیدا نکرده بودم.

عمده مشکل هم این بود که بعد از پایین آوردن سود بانکی، صاحب خانه ها اجاره میخواستند و نه پول رهن، یا اینکه خانه های نوساز فقط رهنی بودند که خب گرون بودند!

هر جا میرفتم و میگفتم با شصت میلیون پول و ماهی یک میلیون اجاره، خونه ای به من معرفی کنید، یا به قول معروف آشغال خونه معرفی میکردند و من رو عصبانی میکردند، یا با تمسخر روبرو میشدم!

بالاخره به روزهای آخر نزدیک میشدم و جمعه یک خونه رو انتخاب کردم. باید یکشنبه تخلیه میکردم و چاره ای نبود.

قیمت، 80 میلیون ماهی 1 میلیون و سیصد.

زنگ زدم به دوستم، داوود. کار به جایی رسیده که بانک من شده داوود!

قرار شد بیست میلیون به من قرض بده. کل پس اندازش.

به بنگاه گفتم خونه رو من میخوام و برای فردا بعد از ظهر (شنبه) قرار شد صاحبخانه بیاد و قولنامه نوشته بشه.

شنبه صبح شد، رفتم پیش تکن و بیکن! تا عصر اونجا بودم و حدود 8 شب رسیدم خونه.

داوود هم با چندتا کارتن بزرگ رسید خونه.

زنگ زدم به بنگاه که چی شد پس این قولنامه؟

گفت هنوز خبر نداده!!!

گفتم کی باید خبر بده؟

گفت مالک دیگه.

گفتم اون که قیمت رو داده و من هم قبول کردم و پول هم که آماده است و خونه هم که خالیه، پس مشکل چیه؟

گفت صبر کن تا فردا صبح

گفتم بسیار خب، اما من فردا قول دادم که خونه رو خالی میکنم!

گفت نگران نباش.

خب گفت نگران نباش دیگه، مرد گنده وقتی میگه نگران نباش حتماً یه چیزی میدونه.

صبح شد.

رفتم از سوپر مارکت پایین برج چندتا کارتن دیگه بخرم، مرد گنده رو دیدم!!

گفتن فلانی من منتظرما!! دید که کارتن به دست هستم. گفت حالا چرا اینقدر عجله؟!!!!

گفتم مرد حسابی من که بهت گفتم باید خالی کنم امروز، زودتر بنویس این قولنامه رو که میخوام زنگ بزنم ماشین و کارگر بیاد

گفت حالا که نمیشه!!!

گفتم نمیشه یعنی چی؟ چرا نمیشه؟ مشکل چیه؟

گفت بزار بهت زنگ میزنم.

گفتم باشه، و رفتم ادامه کار. تنها بودم و همینطور که جمع میکردم وسایل رو، به خاطرات و خوب و بد این خونه فکر میکردم. چقدر این خونه اتفاقات مختلف داشته، دعوا، قهر، مستی، گریه، تنهایی، سیگار پشت سیگار، پیک پشت پیک، خنده و خوشحالی، آغوش گرم و آرامش، اوووه، کلی خاطره که بعضی هاش اشکت رو در میاره و بعضی های دیگه هم اشکت رو در میاره که چرا تمام شدند اون دوران!!

زنگ زد، مرد گنده رو میگم! گفت آقا جان با بدبختی راضیش کردم به 100 تومن و ماهی 1.5!!!!!!

گفتم چی؟!!! مرد حسابی تو که گفتی 80 ماهی 1300 !!

گفت نمیدونم والا الان میگه اینقدر، احتمالاً مشتری روش هست!!!

تو دلم گفتم اولاً لعنت به من که نشون دادم به این مردک که عجله دارم و امروز حتماً باید تخلیه کنم، و دوماً لعنت به هر چی آدم فرصت طلب و مخصوصاً بنگاهی جماعت!

گفتم الان میام پایین باهات حرف میزنم.

عصبانی بودم

خیلی

منو از وسط اون همه خاطره م حسرت کشوند پایین وسط دعوا!

رفتم و گفتم آقا جان چرا حرفت رو عوض میکنی؟ دیدی من عجله دارم گذاشتی رو قیمت خونه؟!!!! فکر کردی من ببو گلابی ام یا احمقم؟!!

دیدی عصبانی ام و گفت به جون مهندس من کاری نکردم که، مالک حرفش عوض شده! میگه کمالی (اسم خیابون) گرونتر از اینجاست.

گفتم این چه حرفیه؟ من با این پول احمق نیستم که اینجا بگیرم، میرم شهرک غرب، یا سعادت آباد، یا حتی ونک و ولیعصر.

اونجاها به این قیمت خونه دیدم.

گفت آخه مهندس شما ذوج نیستی و ...

نزاشتم حرفش تمام بشه و گفتم اصلاً لازم نکرده تو بخوای برای من خونه پیدا کنی. تقصیر من ه که بهت اعتماد کردم. خودم تو خیابون ولی عصر روبروی پارک ساعی یه واحد دیدم و میرم اون رو میگیرم.

گفت خب هر طور صلاح میدونید ولی اینجی قیمتش همینه.

گفتم اگه به همون قیمت قبل میده، باشه، اگه نه اصلاً نمیخوام.

گفت خب بزار برات جای دیگه پیدا کنم.

گفتم امروز فقط. من تا شب باید تخلیه کنم.

دروغ گفته بودم که تو ولیعصر رو میگیرم. اون خونه دخمه بود!! اصلاً به درد من نمیخورد. ولی خب، گفتم شاید این بلوف بتونه کمکی بهم بکنه.

رفتم بالا، کارتن ها رو ریختم دور و برم و مشغول جمع کردن شدم، ولی نگران بودم، جمع میکردم و کجا میبردم؟!! ده دقیقه ای گذشت و دیم اینطوری فایده نداره. موبایل رو برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به بنگاه هایی که رفته بودم. چند تا بنگاه گفتند بیا و ببین. تو 3 ساعت نزدیک 20 تا خونه دیدم. همه مشکل قبل رو داشتند.

آخرش یه واحد تو خیابان شیخ بهایی رو انتخاب کردم. کوچیک بود، نقشه خوبی هم نداشت، ولی نو ساز بود و تمیز، به صاحبخانه وقت گفتم من و پسر ده ساله هم هستیم، کمی تو هم رفت و پرسید پس همسرتون؟ گفتم جدا شدم. میانسال بود، کمی هم شاید پیر، هم سن پدر خودم، گفت عیبی نداره پسرم، شما به نظر معقول میای، فقط پولت آماده است؟

گفتم بله، آماده است.

دروغ گفته بودم. آماده نبود. میگفت 140 میلیون تومان رهن کامل، و من با پولی که از داود قرض کرده بودم میشد 80 میلیون. به صاحبخانه گفتم فقط یک لطفی به من بکنید، من 100 میلیون الان نقد میدم و بقیه اش رو چک یک ماهه. امکانش هست؟

گفت باشه، فقط تو این یک ماه در قبال اون 40 میلیون اجاره بده.

گفتم باشه.

گفت ببین پسرم من این خونه رو به یک نفر دیگه قول دادم ولی بعید میدونم پولش جور بشه، تا شب قراره خبر بده، شب به شما خبر میدم که فردا قولنامه کنیم.

گفتم باشه منم با صاحبخانه فعلی صحبت میکنم تا یک روز بیشتر به من فرصت بده.

از اون آقا با اون سبیلهای جذابش خداحافظی کردم و جوان بنگاهی رو رسوندم تا خیابان ملاصدرا و راه افتادم سمت خونه.

چمران، نیایش، فکر و فکر و فکر.

هر چی فکر کردم عقلم به جایی نرسید که بیست میلیون تا فردا از کجا جور کنم.

به چند نفر زنگ زدم، عمو، پسر عمه، خواهر، پدر و ...

یا نداشتند و یا وقت میخواستند.

عمو گفت عمو جان چی فکر کردی در مورد ما؟!! از کی تا حالا ما آدمهایی شدیم که بیست میلیون رو یک ساعته جور کنیم!! بعد هم تو نمیگی کی میخوای پس بدی.

دوستی بهم پیشنهاد نزول کردن داد!!!

تقریباً چاره ای نداشتم. گفتم چند درصده؟

گفت نمیدونم، ولی میپرسم برات.

زنگ زد و خبر داد که 4 درصد ماهیانه، با دو تا چک معتبر.

تمام این مکالمات تو پارکینگ توقف اضطراری ه اتوبان نیایش انجام شد. تلفن رو قطع کردم و سرم رو گرفتم توی دستم، با خودم بارها و بارها ترانه مرد تنها (حبیب) رو خوندم. چند دقیقه ای چشمهام رو بستم و بعد که باز کردم چشمم افتاد به لوگوی ماشین روی فرمون، با خودم دیدم که بهترین گزینه شاید فروختن این ماشین باشه.

روشن کردم و رفتم سمت خونه، پایین برج چندتا بنگاه ماشین هست، اولی، نه این ماشین تو کار ما نیست، دومی، بزار برات بفروشم این ماشین مشتریش کمه، سومی، نقد 70 میلیون!!!!

چی؟ هفتاد میلیون؟!!!

مرد حسابی من پارسال 115 میلیون پول دادم برای این ماشین!!

گفت پس کمتر از 70 می ارزه! این ماشین 6 ماه باید روش کار کنی تا بفروشیش!!

گفتم آتیشش بزنم نمیفروشم به این قیمت.

سوار شدم و رفتم خونه. فکر و فکر و فکر و فکر.

چاره ای نبود، باید نزول میکردم. زنگ زدم به اون دوستم که گفت سراغ داره و گفت بزار برات جورش میکنم و زنگ میزنم.

نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت شرمنده، اون میگه 5 تومن بیشتر الان ندارم و یکی دیگه هست که داره و میگه 5 درصد!!

باز عصبانی شدم و گفتم چه مرگتون ه همتون تا میبینید آدم گیره حرفتون عوض میشه و نرختون میره بالا!!!

گفت به من چه؟!! اون یارو داره میگه اینقدر! نمیخوای خب برو یه فکر دیگه ای بکن.

گفتم نه، نمیخوام.

نشستم دوباره به فکر کردن و محاصبه، 20 تومن از داود که احتمالاً تا 3 ماه دیگه نمیخواد، 40 تومن تا ماه دیگه که اجاره اش میشه ماهی 1200، 20 تومن نزول هم که میشه ماهی 1 میلیون، میشه 60 تومن پیش و بیست تومن بدهی به رفیق و ماهی 2200 !!

با خودم گفتم دیوانه ای؟!!!! افسوس خوردم که چرا یکی مثل خودم برای خودم ندارم که وقتی گیر میکنم دستم رو بگیره، عصبانی شدم که چرا من باید اینقدر احمق بوده باشم که پولهام رو به کسی داده باشم که اصلاً براش مهم نیست که تو چی داری میکشی! بلند سر خودم داد زدم و گفتم خاک تو سر احمقت! بکش که حقته!!

یهو یه جرقه خورد تو ذهنم، برمیگردم خونه پدری!!

زنگ زدم به مادرم و ماجرا رو تعریف کردم، گفت باشه، برای یک مدت بیا اینجا، اما تو باید مستقل باشی، اینجوری برات اصلاً خوب نیست، الان کسی رو نداری بالاخره چند ماه دیگه با یکی دوست میشی و درست نیست دوست دخترت با خودش فکر کنه که مرد گنده با 35 سال سن مستقل نیست، ولی باز تصمیم با خودت، اگه میخوای بیا اینجا تا هر وقت بخوای. البته که اتاقی وجود نداره که برای خودت داشته باشی و با خواهر کوچکت اتاقش رو شریک شو.

گفتم چاره ای ندارم، الان پول ندارم و نمیخوام یه خونه بد داشته باشم.

گفت خونه بد بهتر از خونه نداشتن ه، ولی خب تصمیم با خودت.

کمی بهم بر خورد، احساس کردم دست رد به سینه ام خورده برای برگشتن به خانه پدری.

اصلاً حس خوبی نبود. نمیدونم چرا، ولی با خودم فکر کردم حق من این نبود.

زنگ زدم به صاحبخانه و گفتم که اگه ممکنه من وسایلم رو بریزم تو یکی از اتاقها برای چند روز تا بتونم یک خونه پیدا کنم.

گفت ما تو این چند سال به جز خوبی از شما چیزی ندیدیم و باشه، فقط برای چند روز؟

گفتم یک واحد قراره تو بلوک 3 خالی بشه و میخوام برم اونجا، گفته تا بیست شهریور ولی شاید زودتر بشه.

گفت باشه، من حرفی ندارم، با دامادم هم صحبت میکنم و اون هم احتمالاً مشکلی نداره، فقط امروز حتماً خونه رو تحویل بده که میخواد نقاشی کنه و تا 5 م بیشتر بهش فرصت ندادن برای تخلیه اون خونه ای که الان هست.

دروغ گفته بودم، واحد بلوک 3 به روایتی تا بیستم شهریور و به روایتی تا 20 م مهر خالی میشد. ولی چاره ای نداشتم، باید وقت میخریدم تا فکری کنم. کمی خیالم راحت تر شده بود که الان قراره اثاثیه رو بریزم تو اتاق و فرصت دارم که خونه پیدا کنم.

زنگ زدم به داوود، گفتم کار رو تعطیل کن و بیا کمک.

خودش رو رسوند و مشغول جمع آوری لوازم شدیم. کارتن کارتن وسایل میرفت تو اتاق و لحظه به لحظه اتاق پر تر میشد.

تخت رو اول از همه باز کردم و بردم تو اتاق، اولین چیز هم ملحفه مورد مشاجره بود!!! ملحفه ای که باعث شده بود انگ خیانت به من بخوره!! چون نسخه ای رو برای همه میپیچه، زن رو میگم!!

سعی کردم تا میتونم چرت و پرت بگم و بخندم تا کمتر به خاطرات خونه فکر کنم. بیشتر چرت و پرتی که میگفتیم هم در حول و هوش جمله معروف کشتی گیرمون جناب آقای عبدولی بود که بعد از خذف شدنش گفته بود و روی آنتن پخش شده بود!! ...م تو این المپیک و هرچی که هست!!! گفتیم و گفتیم تا کمتر به مشکلاتم و تنهاییم فکر کنم!

وسط چرت و پرت گفتن ها یاد ترانه مرد تنها افتادم باز، با صدای بلند زدم زیر آواز:

من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم


وسط خوندن و آواز بود که موبایل برای بار صدم دوباره زنگ خورد، بنگاه پایین بود، گفت بیا یک واحد 80 متری هست بریم ببینیم.

پوشیدم و رفتیم و دیدم و نپسندیدم.

تو راه برگشت بهش گفتم همون واحد کوچه بالایی رو سعی کن برام بگیری به قیمت قبل.

گفت مهندس صبح از من عصبانی شدی و با من بد حرف زدی ولی به خدا تقصیر من نبود. منم نفهمیدم چرا یهو این حرفش عوض شد. شاید یکی از همکارهام این وسط موش دوونده باشه ولی من کاری نکردم. بعد هم این یارو به درد بخور نیست. فردا باهاش به مشکل بر میخوری.

گفتم من تو خیابون شیخ بهایی یه واحد دیدم و فردا اون رو قولنامه میکنم ولی دلم میخواست نزدیک خونه پدرم باشم بخاطر پسرم.

گفت حالا هر چی قسمت باشه، ولی خب بدون من مقصر نیستم.

برگشتم خونه و دوباره مشغول آواز و جمع کردن لوازم شدم که دوباره تلفن زنگ خورد. باز هم بنگاه پایین بود. گفت همون واحد بلوک 3 رو برات اوکی کردم برای همون 20 شهریور قولش رو گرفتم. بیا پایین بیعانه بده که دیگه حرفی توش نباشه. کرایه هم ماهی 1500.

کلی خوشحال شدم. بالاخره از بن بست داشتم در میومدم. رفتم پایین و بیعانه دادم و شکلات خوردم و اومدم بالا.

تا ساعت 1 شب هر طور شده بود وسایل رو توی اتاق جا دادیم و برای آخرین شب روی یک تشک توی حال خوابیدم.

خواب!

من میگم خواب و تو هم فکر کن که خوب خوابیدم!!

وداع با خونه. خونه ای که باب میلم نبودم ولی پر بود از خاطرات. خاطراتی که واقعاً دلم تنگ شده برای تکرارشون.

امروز هم خونه رو تحویل دادم و تمام شد.

گذشت، لحظه آخر بالاخره یه جوری مشکلم فعلاً حل شد. کار به نزول گرفتن و فروختن ماشین نشد و فقط با قرض گرفتن و البته کرایه بیشتر دادن حل شد، ولی زن، یه سری به خودت بزن!