Error: Embedded data could not be displayed. ردپای او.... - یادایام
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 17 مهر‌ماه سال 1395
ردپای او....
از خواب بیدار میشی

خوابی که سراسر پر بوده از رد پای او!

به خودن تلنگر میزنی که امروز رو بدون یاد او شروع کن!

ولی، .... مگه میشه؟

خودت هم میدونی که نمیشه.

این روزها هر جا نگاه میکنی اثری از او، میبینی.

آثار او همیشه با تو هست و شاید بخاطر اینه که همیشه اثری از او، دم به دم و لحظه به لحظه میبینی.

دیروز با خودت فکر میکردی که چرا من خوشحال نیستم؟

چرا من نمیتونم خوشحال بشم؟

چرا از اتفاقهای خوب خوشحال نمیشم؟

چرا از جابجایی، چرا از سفر، چرا از مستی، چرا از دایی شدن، اون هم دایی ه دوقلو ها، چرا از گرفتم پروژه جدید، چرا از رانندگی، چرا چرا چرا... و هزارتا دلیل که شاید روزی برات خوشحال کننده بود، الان خوشحال نمیشی؟

چرا بهت میگن دایی ه بی ذوغ!

چرا بهت میگن افسرده؟

چرا بهت میگن مریض!

چرا هیچ چیز برات جذاب نیست؟

چرا هیچ کس برات هیچ اهمیتی نداره؟

چرا دو روز تمام خودت رو تو خونه ای ساکت حبس میکنی؟

چرا حتی برای خوردن چیزی از خونه بیرون نمیری؟

چرا نمیری برای خونه ه نو پرده بخری؟

چرا نمیری آینه بخری؟

چرا لوستر نداشتن خونه برات اصلاً مهم نیست؟

چرا اجاق گاز نداشتن برات اهمیتی نداره؟

چرا یخچال خالی رو که فقط یک آبسردکن شده رو به دادش نمیرسی؟

چرا دیگه نمیزاری خانواده بیان و بهت سر بزنن؟

چرا هیچ دوستی رو دیگه خونه ات راه نمیدی؟

چرا تلویزیون رو راه نمیندازی؟

چرا برای خونه اینترنت حتی نمیگیری؟

هزاران چرا ی بی جواب.

با این همه سوال، تصمیم میگیری روز رو جور دیگه ای آغاز کنی.

پس ساعت رو دستت نمیکنی.

اما کافی نیست! تنها اثر اون ساعت نیست!

لباس چی؟

تصمیم میگیری لباسی بیپوشی که اون نخریده باشه! تصمیم سختیه! این که اون خریده، این به مناسبت 4 دی، این برای روز مرد، این رو با هم خریدیم، این رو همینطوری برام خریده، این رو اون دوست داشت، این رو از فلان جا، این رو ....

همه اش ردپای او!

با خودت میگی حالا لباس رو بیخیال، بپوش و برو و دیگه به او فکر نکن!

سوار آسانسور میشی، میای پایین، میرسی به ماشین، دوباره او!

چقدر ذوق داشتیم از خریدن این ماشین.

چه جاهایی که با هم نرفتیم، چه سفرهایی، چه خاطراتی، چه رویاهایی...

چند ثانیه ای زل میزنی به ماشین و با خودت میگی بیخیال، سوار ماشین میشم ولی دیگه به اون فکر نمیکنم!

سوار میشی و گوشی رو از جیبت درمیاری که بزاری کنار کنسول ماشین و .... گوشی!

باز هم ردپای او!

ساعت دستت نکردی ولی گوشی رو چیکار میخوای بکنی؟!!

دیگه به او فکر نمیکنم رو با خودت تکرار میکنی و ماشین رو راه میندازی.

از پارکینگ میای بیرون، از مجتمع خارج میشی و میفتی تو اتوبان، همه چیز داره خوب پیش میره! تا اینکه ضبط ماشین رو روشن میکنی، باز هم رد پای او!

ضبط رو خاموش میکنی، به چیزی مثلاً فکر نمیکنی تا میرسی به برج میلاد، تابلو ها، پارک ها و ....

عصبانی میشی از خودت.

از سرنوشتت.

از اینکه چرا اینجوری شده.

از اینکه چرا اونجوری که باید باشه نیست.

همه جا ردپای او هست.

همه جا.

چاره چیه؟

هیچ!

چاره ای نیست.

یا باید بری.

یا باید بمیری.

ولی نگران نباش، این دعوای بین عقل دل، قطعاً کشته میده!

الان هم خیلی زنده نیستی.

یه جایی خوندم که هیچ کس با نبودن کس دیگه ای نمرده، ولی خیلی ها با نبودن خیلی ها دیگه زندگی نکردند!!