Error: Embedded data could not be displayed. فشار قبر - یادایام
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395
فشار قبر

رفیقی میگفت میدونی مشکل تو چیه؟ مشکل تو اینه که نمیدونی از دنیا چی میخوای. نمیدونی دنبال چی هستی.

با اعصاب داغون و روحی بین زمین و آسمون، حدود ساعت ۵ عصر اومدم تو تخت و خوابیدم.

خب البته واضحه که با کمک قرص

چندباری خواستم بلند شم و ماشین رو راه بندازم به سمت اصفهان و برم دست گلپسر رو بگیرم و بیارمش تهران، بعد از تو گوشی ه محکمی که به مادرش خواهم زد، ولی دیدم تا اینجای کار راحته، بعدش چکار کنم؟!!

همش صحنه کتک خوردن گلپسر از اون افریطه جلوی چشمم بود و از تو داشت منو میسوزوند و تک تک سلولهام بغض داشتند و میلرزیدن

مدتهاست که دیگه نفرین کردن رو بد میدونم و اصلا به زبون نمیارم اما هر بار که جای دستهاش رو روی رون پای بچه میدیدم، ناخودآگاه این جمله میومد تو ذهنم که بشکنه دستش. تو مثلا مادری؟!!!

ساعت ۳ صبح از فشار قبر بیدار شدم!

بهش میگم فشار قبر چون آنچنان فشاری روی تک تک استخوانهام احساس میکردم که انگار یک کوه روی بدنم گذاشتن.

مثل تمام دیروز و امروز اخبار ساختمان پلاسکو رو پیگیری کردم تا شاید معجزه ای که برای من هیچ گاه رخ نداده برای اونها رخ داده باشه، که خب اونجا هم خبر خوبی نبود.

آرزوی این رو کردم که کاش من جای اونها بودم. کاش تو اون لحظه من بعد از اینکه جون کسی رو نجات داده بودم زیر خروارها آهن و سیمان و آتش مدفون میشدم و فقط یادی از من باقی میموند.

بعد تجسم کردم که اگر من واقعا اونجا بودم آیا جرات این فداکاری رو داشتم؟!!

فکر میکنم داشتم ولی خب مطمئن نیستم.

با اینکه بیدارم و گرسنه، ولی از همون فشار قبری که گفتم توان بلند شدن از جام رو ندارم.

تصور کردم که اگر این برج الان مثل پلاسکو بیاد پایین، من که الان طبقه دوم هستم، ۱۵ طبقه بالاتر از من روی من آوار خواهد شد. یعنی اون فشار از این فشاری که الان روی من هست بیشتره؟!!

دلم برای خودم میسوزه

چه غریبانه ننگ خیانت به پیشونی من زد و دلم رو شکست و من رو به این نقطه کشوند.

به جایی که هم دلتنگشم و هم ... هم ... نمیدونم بگم تنفر یا بگم دلخوری یا بگم عصبانیت... فقط ازش بغض دارم.

الان یک هفته است که برگشتم. دقیقا هفته پیش همین ساعت پام رو گذاشتم خونه.

ولی خب، رفیقم  راست میگه. زن هم راست میگه. من نمیدونم چی میخوام. تکلیفم با خودم روشن نیست.

حالا که مطمئنم زن همراه خوبی برای ادامه مسیر زندگی ه پر تلاطم من نیست، نباید به اون فکر کنم و عشقم رو باید به اون تمام کنم، اما لعنت به این دل. تنها نفرینی که میتونم و میکنم نفرین به دل خودمه.