Error: Embedded data could not be displayed. متروپل - یادایام
X
تبلیغات
زولا
جمعه 4 فروردین‌ماه سال 1396
متروپل

از خواب بیدار شدم

خسته از خواب

فکر کنم حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود

تنها لذتی که اینروزها از تعطیلات سال نو نصیب من شده، خواب است و بس!

گوشی رو خاموش میکنم و میخوابم، و کسی نیست از خواب بیدارم کنه. معمولا از کمردرد بیدار میشم!

از اتاق خواب منتقل شدم به آشپزخانه و کتری رو روشن کردم و بعد تلویزیون رو روشن کردم تا مثل روزهای دیگه فیلم ببینم.

یک شبکه ماهواره ای پیدا کردم که پشت سر هم فیلم سینمایی میزاره، معمولا هم فیلمهای خوبی میزاره و تبلیغات وسط فیلمش هم کوتاهه

گوشه بالای تصویر نوشته شده بود متروپل! اسم فیلم بود.

عجب

تو این چند روز اونقدر خودم رو بسته بودم به شراب و آلپرازالوم، کمتر مجال فکر کردن داشتم، ولی خب این فیلم رو وقتی تو سینما دیده بودیم اونقدر دلخور بودیم و در موردش غیبت کرده بودیم که خب باز منو برد به روزهای خوب گذشته.

هر چی با خودم کلنجار رفتم به پستچی سر نزنم، نشد که نشد.

خوندم و حالم باز هم گرفته شد.

بارها و بارها تصمیم گرفته بودم که برای دفاع از خودم هم که شده حقایق رو اینجا بنویسم، اما خب هیچ وقت متونستم با خودم کنار بیام که با آبروی اون بازی کنم، حتی وقتی که اون بدترین تهمتها رو به من میزنه.

تو تک تک کلماتش نفرت رو میشه خوند. کاش اون روز که گفتم باید ببینمت، با تنفر بهم نگفته بود تو دیگه نمیتونی بگی باید و نمیشه همدیگر رو ببینیم.

کاش پارسال خرداد که نشستم تمام چتهای از روز اول تلگرام رو تا روز آخرش رو خونده بودم، به اون هم گفته بودم بخون اگر مثل من نگه داشتی تا بفهمی دردم از کحا شروع شده.

کاش اون روزی که رفتم مشاوره و چهار ساعت تمام حرف زدم و حرف زدم و همه چیز رو بی پرده براش گفته بودم تا کمکم کنه بلکه تصمیم درستی بگیرم، اون هم بود.

هزاران کاش دیگر که نوشتنش اینجا دردی رو دوا نمیکنه.

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که، شاید برای همیشه باید فاتحه داشتن خانواده رو بخونم.

چقدر هیف

امیدوارم، واقعا آرزوی قلبی ه من برای اون ه، که خوشبخت بشه. هیچ آرزویی جز این برای کسی که هنوزم دوستش دارم نمیتونم داشته باشم.

با من نمیشد، نشد، ولی تو خوشبخت باش و بنویس و منو خوشحال کن.