Error: Embedded data could not be displayed. مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (1) - یادایام
دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (1)

یکشنبه بود، اولین یکشنبه ای که با هم تو کافی شاپی که بعدها کافی شاپمون، نام گرفت قرار گذاشتیم تا بعد از سالها دیداری تازه کنیم و گپی بزنیم.

من دیر رسیدم، ترافیک رو دست کم گرفته بودم و احتمالاً نیم ساعتی دیر رسیدم.

وارد کافه که شدم بعد از بوی قهوه که معمولاً بوی غالب تمام کافه هاست، بوی عطرش حسابی منو جذب کرد. بوی عطری که مدتها با شنیدنش حالم خوب میشد و قلبم به تپش می افتاد، و شاید هنوز هم! همین چند روز پیش، اواخر اسفند، توی مغازه پلاستیک فروشی مشغول خرید و گشتن دنبال نمیدونم چی بودم که از قفسه پشتی باز همون بو اومد و ضربان قلب من ناگهان رفت بالا! هر چیزی که دست بود رو گذاشتم و رفتم دنبال بو. باید خودش میبود، اما اونجا چندتا دختر جوون بودند که داشتند با همحرف میزدند و چندتا خانم مسن تر. خرید رو رها کردم و تک تک دختر ها رو بو کردم، هیچ کدومشون نبود! باور نمیکردم که بو از یک خانم چادری ه میانسال بود!!!

بگذریم، این وسط بد نیست که بگم این بوها، بدجور آدمو میبرند به ته اعماق خاطرات! مشکل هم اینجاست که این عطرها همیشه در بهترین لحظات استفاده شدند و ...

کجا بودیم؟ کافه! چند ساعتی از همه جا حرف زدیم. از خودمون، از زندگیمون، از گذشته و حال. اونقدر سرمست بودم که موقع خداحافظی اوکی رو گرفتم که باز هم این دیدارها تکرار بشه.

شد. یکشنبه ها روز ما بود. کافه خودمون.

هنوز هم غصه میخورم وقتی میبینم دیگه اون کافه نیست. اون کافه سالهای سال، به گفته خودش، پاتوق تنهایی هاش بوده، و شده بود کافه مون! چقدر برای من ارزشمند بود، و برای اون هم.

چند ماه بعد ارتباطها بیشتر و بیشتر شد. مهتاب رفت ایتالیا و من در کشمکش دعواهای زندگی خودم، تک و تنها بودم تا اینکه یه روزی، استارت دوستی ما خورد و رسماً از چهار دی، دوستیمون شروع شد.

مثل تمام دوستی ها، اولش پر بود از شباهت ها!!

اولین شباهتمون خردادی بودنمون بود و بعدها به سال خروس بودن هر دو، به گروه خونی یکسان، به تقارنهای مهاجرتهای زندگی، به خاطرات مشترک دوران دانشگاه، به سلیقه های مشترک کتاب و فیلم و گاهاً موسیقی، به عطر و رنگ و ...

بهمن اون سال با هم رفتیم سفر. که خب بعدها فهمیدم که اون سفر با وجود اینکه خیلی خوش گذشت بهمون و خاطرات بسیار لذت بخشی مثل تابوت سواری داشت، اشتباه بزرگی بود.

سالها با مهتاب دوست بودم و هیچ سفری با هم نرفتیم و اون همیشه از این قضیه دلخور بود، الان هم شاید اینجا رو میخونه هنوز و باز دلخور میشه از این قضیه، اما با زن، رفتم. دلم رو به دریا زدم و به دریا زدیم! سفر دوبی اون سال شد نکته منفی برای من، و تا آخرین روزهای دوستی هم همیشه پاش رو خوردم! به من انگ این زده شد که تویی که با من رفتی سفر، بعد از من هم تو سفرهات حتماً کسی هست!

این جمع بستن شما مردها شما زنها، همیشه و همیشه بوده و هست. جالب اینجاست که ما مردها هم به هر دلیلی گاهی وقتها هم جنسهای خودمون رو میکوبیم که ...

اصلاً دلیلش مهم نیست و نمیخوام هم بهش فکر کنم، اما با خوندن کامنتی که یه بنده خدا بگه ما مردها ال و بل، اصلاً حس خوبی بهم دست نداد!!!

کجا بودیم؟ آهان از دوبی برگشتیم.

بعد از برگشت پرونده معلق و نیمه باز طلاق مجدداً اومد رو. نمیگم که اون خواست. نه. خواسته اون نبود. سالهای خوب زندگی ه من تو اون زندگی ه بد تلف شده بود و زن به عنوان یک انرژی ه کمکی منو همراهی کرد تا پرونده طلاق به نتیجه برسه. و رسید.

یادمه یک شب قبل از محضر یا شاید دادگاه بود که تو پارکی که اسمش شده بود پارکمون، بهم گفت که اگر داری بخاطر من جدا میشی، نشو!

اون شب بهش نگفتم که آینده خودم رو با کسی غیر از تو نمیتونم تصور کنم، ولی با شنیدن این جمله از اون، اولین جرغه تو ذهنم خورد که اونطور که من فکر میکنم شاید همه چیز شفاف نیست!

اصلاً چرا دارم اینها رو مینویسم؟

اول اینکه تمام این چند ماه گذشته که دیگه داره به سال میرسه، در حال مرور و آنالیز این هستم که چی شد و چرا اینجوری شد. دوم اینکه برای اونهایی که میخونن، درسی بشه که شاید بتونن درست تر از من و زن مسیرشون رو طی کنند، سوم اینکه زن هم بدونه که چرا یه دفعه اینجوری شد، اگر نمیدونه البته!

چون به نظر میرسه که مثل خیلی از وقتهای دیگه، تنها مقصر این قضیه رو من میدونه و داره انتقام میگیره. انتقامی که خودش متاسفانه شده صحه بر تمام افکاری منفیی که من داشتم و دارم و دلیل اصلی اینکه دوم خرداد روز ازدواج ما نشد!

متاسفانه با نوشتن این مجموعه پستها، حال من بد و بدتر میشه و نمیتونم در غالب یک پست تمامش کنم.

به قلبم که الان ضربانش بیش از صد هست، به چشمانم که پر از اشک سرازیر نشده است، و به بغضی که راه نفسم رو گرفته استراحت میدم و بعداً مجدداً ادامه میدم، اگر عمری باقی بود.