Error: Embedded data could not be displayed. مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (3) - یادایام
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (3)

دیشب رو تقریبا نخوابیدم. مثل پریشب. و مثل خیلی شبهای دیگه.

کلی فکر درد داشتم که اصلاً نوشتن این مجموعه پستها کار درستی هست یا نه؟ اینکه با نوشتن این خاطرات و این افکار، آیا باعث آزار و اذیت زن نمیشم؟ آیا با خوندن این مطالب، خودش یا دوستانش (اگر اینجا رو بخونن) ناراحت نمیشن؟ نکنه باعث دلخوری اون بشه یا نظر دوستانش نسبت به اون عوض بشه؟

تهش هم به نتیجه درست حسابی نرسیدم که ادامه بدم یا نه، پس تصمیم گرفتم با سانسور بنویسم! حداقل برای الان.

کجا بودیم؟ اونجایی که بخاطر اون کمد لباس کلی با من جنگید! کلی دعوا و دلخوری و آخر هم من تسلیم شدم و خیانت در امانت کردم.

چند وقتی گذشت و یک روز که من سر کار بودم و تلفنی با هم حرف میزدیم، بهم گفت که همکارم که چند ماه پیش فوت کرده بود رو یادته؟

بله، خدا بیامرزدش.

خانواده اش اومدند و خونه ای رو که داشتند رو از زنش که تو این سن جوونی و با یه بچه نوزاد بیوه شده میخوان بگیرن.

....

خلاصه کنم، ته حرفش این بود که اگر من و تو روزی ازدواج کنیم، بعد از مردن تو پسرت دو سهم میبره و دختر مشترکمون یک سهم و من یک هشتم!

گفتم خب راهکارش وصیتنامه است. گفت نه نمیشه و ... تهش من عصبانی از اینکه من هنوز زنده ام و سر ارث و میراث نداشته من دعواست!

خودتون رو بزارید جای من لطفاً! یادمه اون روز وقتی تلفنم تمام شد داد زدم سر آبدارچی شرکت که آب بیار برای من!

توصیه خودش بود دیگه، آب بخور خوب میشی!! ته حرفهای اون هم این بود که قبل از مردنت، باید هرچه هست به نام من و بچه مشترکمون بشه که پسرت که از زن دیگه است، نتونه بیش از سهمش بگیره.

اون روز خیلی دلم شکست. هر قدر هم آب خوردم و هنوز هم دارم میخورم، سوزش درونیم آروم نشد و نمیشه.

کمی که از این قضیه گذشت و مجدداً صلح برقرار شد، گفت که من نمیتونم پسر تو رو بزرگش کنم. مادرش یا مادرت باید بزرگش کنه. کمی ناراحت شدم ولی چون پیشبینی میکردم همچین حرفی رو، گفتم براش راهی پیدا میکنم.

چند وقت بعدش گفت نه من کلاً با این قضیه مشکل دارم. تصور کن یه روز زنگ بزنند که پسرت پاش شکسته و تو باید بری اصفهان به پسرت برسی. یا بزرگ شده و قراره بری براش خاستگاری، یا دعوا کرده و باید بری از کلانتری درش بیاری یا و یا و یا و ....

اون روزها بود که دیدم زن برای گلپسر شمشیر رو از رو بسته!

حتی چندبار به من گفت وقتی با من و خانواده ام بیرونی، و پسرت بهت زنگ میزنه تلفن رو جواب نده! اونقدر منو تحت فشار گذاشت که یادمه بارها گفتم تو بگو من چه کنم؟!! نمیتونم بکشمش که! نمیتونم پسرم رو طلاق بدم که! اون پسر ه من ه و جدا نشدنی از من. و اون با شنیدن این حرفها بیشتر عصبانی میشد و بیشتر جبهه میگرفت تا جایی که حتی مادرش بهش گوش زد کرد که اینقدر فشار نیار به این پسر! (منو میگفت)

کاش میدونستم که چرا اینقدر این بچه رو دشمن خودش میدونست؟!!!

نوشتن این مجموعه پستها خیلی داره اذیتم میکنه.

شاید ننویسم دیگه.

اگر ننوشتم، فقط میام و بهتون میگم که چه درسهایی گرفتم!

کاش میشد دوباره زندگی کرد!

کاش!

برم آب بخورم تا حالم خوب شه!!!!