Error: Embedded data could not be displayed. مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (4) - یادایام
چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (4)

اومدم صفحه یادداشت جدید رو باز کردم که بنویسم، اما نمیدونم چی شد که گفتم بزار یه سر به زن بزنم.

دیدم عدد کامنتهای پست آخر یکی رفته بالا. فضولی کردم و دیدم که به قول خودش اگر سرت رو بکنی زیر پتوی کسی، چیز خوبی نمیبینی!!!

هرچند که اونجا پتو نبود و فضای مجازی و باز ه و همه میخونن.

چیزهایی برام روشن شد که آه از نهادم در آورد.

یاد قسمتی از ماجرا افتادم که از قلم انداخته بودمش بخاطر سانسور، بخاطر حفظ آبروی اون و خودم حتی.

اونقدر دلشکسته و عصبانی شدم که تصمیم گرفتم بنویسم.

بنویسم بلکه آرومتر بشم و بلکه بتونم کمی از آهی که داره از نهادم در میاد، کم کنم.

روزی که تمام استخوان های قلبم یکجا شکست، و روزی که دلش رو شکستم!

هنوز طلاق قطعی نشده بود. تو گیر و دار جدایی بودم و اواخر اردیبهشت و شاید اوایل خرداد. قطعاً قبل از پنج خرداد بود. یک جمعه.

قرار بود با هم بریم بیرون. من و زن. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. هنوز راه نیفتاده بودیم که صدای وایبر در اومد. اون روزها وایبر رو بورس بود و همه وایبر باز! یه حسی باعث شد که ته دلم خالی بشه. گوشیش رو باز کرد و چیزی نوشت. من رانندگی میکردم. درست نفهمیدم اما به نظرم اومد نوشت که با مادرم بیرون هستم!!

من عاشق، من حسود، حالم بد شد. ولی خودمو جمع کردم. رفتیم و تا عصر با هم خوش بودیم. عصر من برگشتم خونه و اون هم رفت خونه خودشون. همینطور با هم در تماس بودیم که یه دفعه غیبش زد. یک ساعت، دو ساعت، بارون میومد. شب شده بود، نزدیک 12 شب شد و هنوز خبری نبود ازش. کلافه شدم. دیوونه شدم. هزارتا فکر بد تو کله ام بود. یادم افتاد که وایبرش رو یکبار روی لپتاپ (نسخه کامپیوتری) فعال کرده بودم. رفتم سراغ لپتاپ و با بدبختی تونستم دوباره وایبرش رو راه بندازم.

قلبم ایستاد. اولین بار تو عمرم حس سکته رو درک کردم. اقراق نمیکنم و اون شب اولین باری بود که قلبم تیر کشید و تپش قلبم تا حدی بالا رفت که هر لحظه منتظر انفجار بودم.

یک آقایی، که ازش قبلاً گفته بود، اومده بود دنبالش، با هم رفته بودند بیرون، گشت و گذار، و آخرش براش به قول معروف لاو ترکونده بود و از باران و روز خوبی که با هم داشتند گفته بود و امیدوار بود باز هم تکرار بشه.

براش پیام فرستادم، یادم نمیاد چی، اما فهموندم بهش که میدونم کجا غیبت زده بوده و چه کردی. جواب داد! زنگ زد یا نمیدونم چی که ساعت 1 شب یا شاید هم بیشتر بود که گفت پایین ه خونه ام و بیا پایین.

رفتم پایین، سوار ماشین شد. رفتم کوچه بقل برج. نمیتونستم رانددگی کنم. از ماشین پیاده شدم. نتونستم خودم رو بیشتر از این کنترل کنم و زدم زیر گریه. با صدای بلند. شاید صدای منو همه دنیا شنیدن. فکر میکردم که از تک تک پنجره ها چشمهای غریبه دارن گریه کردن مرد رو میبینن. کمی که خالی تر شدم، نشستم تو ماشین. گفت تو رفتی سر وایبر من! گفتم دیگه تمام شد. گفت خوبه، برو برگرد به همون زندگیت، اتفاقی نیفتاده هنوز. ولی بدون که من مجبور بودم. برای چکی که دست مردم داشتم هنوز دو میلیون تومن پول کم داشتم. یادمه وقتی اینو گفت محکم زدم رو فرمون ماشین و داد زدم من ه الاغ که تا اینجاش رو برات جور کرده بودم این دو میلیون رو هم جور میکردم برات. دقیقاً نمیدونم اما فکر کنم از بیست میلیون تومن نزدیک 15 تومن یا 16 تومن رو من بهش کمک کرده بودم.

راه افتادم سمت خونشون. رفتم و رسوندمش و برگشتم خونه. موقع خداحافظی گفت کسی که سرش رو بکنه زیر پتوی کسی، چیز خوبی نمیبینه!

برگشتم خونه و تا صبح نخوابیدم. با صدای بلند گریه میکردم و عیال سابق از خواب بیدار شد و اومد و پرسید چی شده؟ داد زدم سرش که به تو ربطی نداره! اونم داد زد که بگو ببینم کسی مرده؟ اتفاقی افتاده؟ گلپسر طوری شده؟ گفتم یکی از دوستهام مرده. تو نمیشناسیش! دروغ هم نگفته بودم، قلبم بود که مرده بود. عشق بود که مرد!

عیال رفت خوابید و من تا صبح آب خوردم و قرص خوردم و سعی کردم آروم باشم، اما نشد. نزدیکهای صبج اومدم تو وبلاگ نوشتم. هیچ کس تا این لحظه نمیدونه اون شب که این پست (تمام استخوان های قلبم یکجا شکست)  رو نوشتم، جریان چی بود.

یکی دو روز بعدش تولد من بود. ورق برگشته بود و من محکوم بودم که رفتم سر وایبر زن و فضولی کرده بودم و اون کاملاً تبرعه شده بود. میدونید چرا؟ چون من عاشق بودم و شیدا و اون....

گذشت اون روزها و گذشت. همیشه من از شنیدن اسم اون آقا تپش قلب میگرفتم و همیشه احساس میکردم سایه ی اون روی رابطه ما هست. هر از گاهی ازش میپرسیدم که چه خبر از رضا و زن جواب میداد که هیچ. اون برای همیشه تمام شده و میخواد بره پیش دوست دخترش که کاناداست. تا اینکه امروز، تو فضولی دوباره ای که تو وبلاگش کردم و با خوندن کامنت رضا، فهمیدم که حسم درست میگفته و تمام این سالها واقعاً سایه اون روی زندگی ه ما بوده، هر چند کمرنگ!

آقای محمدی خدا پدر و مادرت رو بیامرزه که الان دوباره قراره قانون سوم نیوتن بیاد وسط و جبران کنه! حتی اگر من محکوم شده باشم تو اون ماجرا به نا حق، قانون آقای محمدی خودش محکمه خودش رو داره و به حق مجازات میکنه!

تابستون بود، مرداد شاید. بعد از جدایی ه من. یک دوست قدیمی دعوت کرد که بریم باغ. نمیدونم که چی شد که اون روز به زن نگفتم و خودم با یکی از دوستانم رفتم.

توی باغ استخری بود و تنی به آب زدیم. خب چند تا پسر دیگه که بودند با دوست دخترهاشون بودند. چند ساعتی اونجا بودیم و لبی بر می زدیم و اونقدر من استرس داشتم که زودتر از همه برگشتیم.

چند هفته باز از اون ماجرا گذشت. شاید هم چند ماه. آره چند ماه. پاییز بود. یک روز جمعه فکر کنم. زن خونه پیش من بود. باید میرفتم بیرون و برگردم. لپتاپم دست زن بود و مشغول کار. داشت دفاتر حسابداری مینوشت و از لپتاپ من استفاده میکرد. تو این نیم ساعتی که من نبودم، وایبر لپتاپ من رو باز کرده بود بود و پیامهای من رو خونده بود. تو پیامها از اینکه من رفته بودم اون روز باغ خبر دار شده بود. دقیقاً یادم نیست از چی ولی فهمیده بود. وقتی که رسیدم خونه دیدم خونه پر از دود ه سیگاره!

چند وقت بود سیگار نمیکشید. میگفت بخاطر من ترک کرده. دیدم زیرسیگاری ه جلوش تقریباً 10 تا سیگار توشه.

پرسیدم چیزی شده؟ سکوت کرد. فهمیدم که از لپتاپ و وایبر چیزی فهمیده. خودم هم میدونستم که غیر از اون باغ و استخر چیزی نبوده. گفتم که حق داری. ببخشید. ولی چیزی جز یه باغ رفتن که اونم بهم زهر مار شد نبوده.

قبول نکرد. شاید بیش از یک ماه با من قهر بود و التماس کردم تا دوباره آشتی کرد. اون روزها جرات نکردم مثل خودش بهش بگم که اگر سرت رو بکنی زیر پتو چیز قشنگی نمیبینی!

میدونید چرا؟ چون من عاشق بودم و شیدا، و اون سوار بر من!!

میدونم که اون روز اشتباه کردم و خیانت کردم و دلش رو شکستم. هیچ وقت خودمو نبخشیدم بابت اون کار. هنوز هم ناراحتم. ولی کیه که نشنیده باشه که میگن چیزی که عوض داره گله نداره!

البته من بخاطر تلافی کردن این کار رو نکرده بودم و این کار قانون سوم نیوتن بود و بس!

ولی اون یک باغ تمام شد و رفت، ولی سایه رضا همیشه روی زندگی من بوده و من احمقانه سرم رو کرده بودم زیر برف و باز تمام تخم مرغ های احساسم رو گذاشته بودم در سبد عشقی که به زن داشتم!

کاش با نوشتن اینها و کالبد شکافی آنچه که گذشته، به آرامش برسم و از عشقی که به نفرت تبدیل شده هم به درجه بی تفاوتی برسم.


ادامه دارد.