Error: Embedded data could not be displayed. مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (5) - یادایام
X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1396
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (5)

خب چند روزی فاصله دادن و رفتن پیش مشاور و گفتن شرح واقعه، کمی اوضاعم رو بهتر کرده.

البته که نمیتونم بگم خوبم، نه، نیستم. اما بهتر از قبل هستم.

باید بهتون بگم که ترتیب نوشتن وقایع گاهی وقتها، بنا به دلایل خود سانسوری و گاهاً بخاطر اهم و مهم، جابجا میشن تو این مجموعه پستها. ولی خدا رو شاهد میگیرم که تغییری در وقایع و آنچه که بوده، بوجود نمی آورم. اون قسمتهایی رو هم که سانسور میکنم گاهی وقتهاً بخاطر زن هست. شاید روزی به این نتیجه برسم که برای من دیگه زن و آبروش مهم نیست ،  مثل خودش، که البته مثل خودش هم نه و به صورت منصفانه قسمتهای سانسور شده رو هم خواهم گفت.

تا اینجا رو گفتم که عاشق و شیدا من بودم و اون سوار بر خر مراد! منو به هر جا دلش میخواست میکشوند و میبرد. در رابطه با گلپسر سخت گیر بود و میگفت که روش تربیت شما ها خوب نبوده و این روشی که من میگم درسته، البطه نا گفته نمونه که از همون اول گفت هر شب و سر یک ساعت خاص بهش زنگ بزنم تا نسبت به شنیدن صدای من شرطی بشه.

آهان، اینو نگفتم که چند ماه اول پسرک پیش من بود و البته خونه مادرم زندگی میکرد،ترم اول که تمام شد رفت پیش مادرش زندگی کنه. خب من از این قضیه ناراحت بودم. اولین بار بود بعد از اینکه پسرک زبون باز کرده بود و مهرش به دلم افتاده بود، از من جدا میشد. گلپسری که سالهای جوونیم رو تو اون زندگی خراب ، فقط و فقط بخاطر اون تباه کرده بودم. چون برام خیلی عزیز بوده و هنوز هم هست. فکر کنم اونهایی که بچه دارند فقط این حس رو بفهمن.

ولی زن بچه ای نداشت و این حس رو نمیفهمید. و حتی ناراحت بود از اینکه چرا من بخاطر رفتن گلپسر ناراحتم. ببینید حسادت رو خیلی ها دارن و میشه گفت تقریباً تمام کسانی که دوست داشتن و عشق توی دلشون هست، حسود هم هستند. ولی اون به غیر از حسادت، حس ه ترس هم داشت.

یادمه که چند ماه بعد از رفتن گلپسر بود که اومده بود تهران پیش من، شب پیش من خوابید و من اون شب کلی باهاش حرف زدم. از این گفتم که تو قسمت خیلی مهمی از زندگی من هستی، گفتم که تو بعد از من مدیریت شرکتم رو اگر بتونی و به خوبی درست رو بخونی به عهده خواهی گرفت. گفتم من اگر میبینی خیلی کار میکنم، قسمتیش بخاطر تو ه.

حرفهایی که بین و من و پسرم رد و بدل شد رو به زن گفتم. ناراحت شد و عکس العمل نشون داد. گفت اینکه اون پسر اینقدر برای تو مهمه، برای من شده عذاب!

متاسفانه نمیفهمید که عشق به فرزند، از جنس عشق به همسر نیست و نباید اینها رو با هم مقایسه کرد.

از طرف دیگه هم پسر جوان دیگه ای بود که برادر ه زن هست. زن همیشه میگفت و نشون میداد که بعد از فوت پدرش، اون برای برادرش نقش پدر رو بازی کرده.

اونقدر این پس رو ساپورت میکرد و همه زندگیش رو بخاطر اون و بر اساس خواسته های اون میچید، که ناخودآگاه مواقعی که به پسر من گیر میداد، من از تو خودم رو میخوردم که تو برای برادرت خیلی بیشتر از اونی که من برای پسرم مایه میزارم، داری مایه میزاری.

قبل از اینکه ماشینش رو بفروشه، ماشینش همیشه دست برادرش بود. بعد از اینکه بفروشه و من یکی از ماشینهام رو بهش بدم، اون ماشین همیشه دستش بود. بعد از اینکه من ماشین جدیدم رو خریدم، اونقدر که اون سوار اون ماشین بود، من نبودم. شرکت میخواست بزنه و کار و کاسبی راه بندازه، براش وام گرفت و قسطهاش رو میداد. سر پول دانشگاه و خیلی مسائل دیگه، این زن بود که دست برادرش رو میگرفت، و احتمالاً هنوز هم میگیره.

کار به جایی کشیده بود که من هم باید ساپورت میکردم، و خب میکردم. اونقدر عاشق و شیدای زن بودم که سرویس دادن به برادرش، با وجود  اینکه ناراحتم میکرد و گاهی وقتها از خودم و کارم و زندگیمون باید میزدم، شده بود مثل یک وظیفه و صدام در نمیومد.

چی بگم از اینکه بارها و بارها ماشین من رو میبرد و به من نمیگفت حتی! چی بگم از اینکه همین چند ماه پیش که خلافی ماشینم رو دادم جریمه هایی بود از جاهایی که من با اون ماشین نبودم. چی بگم از اینکه این پسری که من اینقدر هواشو داشتم، روز خاستگاری تو چشم من نگاه کرد و گفت توافقتون رو بنویسید!

چی بگم از پسری که با وجود اون همه خوبیی که من بهش کردم، تهدید کرد که ال میکنم و بل میکنم!

امیدوارم البته الان دیگه مثل یک مرد واقعی از خانواده اش حمایت کنه و نزاره آب تو دل زن و مادرش تکون بخوره، ولی اون موقع ها اینطوری نبود.

حالا این پسر با این رفتار، خیلی وقتها میشد مایه دق برای من، چون نه تنها رفتار خوبی با خواهرش که زن بود نداشت، بلکه همه بهش سرویس میدادند و من جرات سرویس دادن به پسر خودم رو نداشتم.

تقصیر خودمم هست. میگن که لطف که از سر بگذرد، نادان خیال بد کند!

من زیاده روی کرده بودم.

یادمه که یکبار میخواست بره شمال. زن با اون دعواش شده بود چون گفته بود که من با این ماشین (206) روم نمیشه برم شمال! این بی کلاس ه! 206 ماشینی بود که من انداخته بودم زیر پای زن، که البته زیر پای برادرش بیشتر که راحت باشند. زمانی که من خودم سمند داشتم هنوز و 206 دست اونها بود. خلاصه زن برای من این رو گفت و توقع داشت من بگم خب بیاد و این ماشین خوبه رو ببره. (ماشین خوبه ماشینی بود که عید 94 خریده بودم و یک ماشین اروپایی ه) من هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم که توقع زیادی ه و اصلاً چرا باید تربیت این مرد اینجوری باشه که بخاطر اینکه ماشینش از بقیه پایینتره نره مسافرت!

من نگفتم که بیاد و ببره. زن با من دعوا کرد. آخرش مجبور شدم که برای خاتمه دعوا بگم خب بگو بیاد این ماشین رو ببره و اون هم گفت نه و کلاً نرفت مسافرت. اون موقع بود که فهمیدم از این به بعد بارها و بارها بخاطر این برادر ، من و زن دعوا خواهیم داشت. که داشتیم!

برای من هیچ وقت پول مهم نبوده اونقدرها. البته از اینکه نداشته باشم نارحت میشم، ولی دنبال این نبودم که کلاس بزارم و با پول بخوام بگم که من از بقیه برترم. ولی نقطه مقابل من برادر ه زن بود که آدمها رو همیشه با دارایی هاشون میسنجید.

با وجود این همه اختلاف، همیشه سعی کردم کمکش کنم و رابطه خوبی باهاش داشته باشم و داشتم.

ولی جواب تمام این خوبی ها، تهدید بود و اون جمله که بنویسید و امضا کنه!

حالا که گذشت. جالبه که با تمام اینها، هنوز گاهی دلم برای برادر ه زن هم تنگ میشه!

آهان، اینو یادم رفت بگم. هر بار که گلپسر میرفت، بعد از فرودگاه، البته هنوز هم،میزنم کنار و بغض خورده شده میترکه و گریه میکنم. و تو اون سالها بار ها و بارها این اتفاق افتاد و من حتی جرات این رو نداشتم که بهش بگم.