Error: Embedded data could not be displayed. ما خردادی های لجباز - یادایام
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1396
ما خردادی های لجباز

ما خردادی های کله شقی هستیم که برای اینکه غرورمون رو نشکنیم و بگیم که ما از همه بهتر میفهمیم و بیشتر از همه حق با ماست، حاضریم زندگیمون رو هم بزاریم وسط!

آره، دقیقاً زندگیمون رو!

حداقل باید بگم ما دو تا اینطوری بودیم. همه چیز رو الکی الکی خراب کردیم که بگیم حق با ماست!

همه چیز داشت خوب پیش میرفت، حداقل من اینطوری فکر میکردم و میدیدم.

تا اینکه شب قبل از خاستگاری یک جرقه از طرف اون زده شد. قطعاً میشد خیلی راحت از کنارش رد شد. احتمالاً اون میخواست که گربه رو دم حجله بکشه یا شاید امتیازی بگیره ولی من که با جون و دل اومده بودم جلو این حرف خیلی برام گرون تموم شد و کوتاه نیومدم.

خب برای اون، قابل درک نبود که کسی مثل من که پروانه وار دورش میگشتم یهو سر این قضیه کوتاه نیام.

از شوربختی حرف هم حرف خودش نبود حتی. به نقل قول از مادرش اومد و گفت که من با سیاست کاری کردم که اون وجود گلپسر رو قبول کنه. خب من کوتاه نیومدم و اون هم. اولین جرقه های دلخوری و جدایی زده شد.

فردای اون روز رو خوب یادمه. لحظه به لحظه اش رو. منتظر بودم که اون کوتاه بیاد و نیومد تا ساعت نزدیک 9 شب شد. قراره ما ساعت 7 بود. نزدیک 9 شد که بالاخره کوتاه اومدیم، هر دو.

مراسم خاستگاری به خوبی و خوشی انجام شد و من حوشحال و سرمست که بالاخره باغ دوستی چند ساله ما داره میوه میده، صبح رو شروع کردم.

باز هم اینبار اون بود که حرف قبل رو تکرار کرد. خوشحال نبود. اون روزها نمیدونستم چرا خوشحال نیست ولی بعدها که فهمیدم سالهاست که تمام زندگی من رو حتی بخشهایی که خودم از خودم مخفی میکردم رو میدونه، فهمیدم که دلیل اینکه خیلی خوشحال نبودچیه!

اگر همون روزها میومد و با من حرف میزد و میگفت که جریان چیه، قطعاً بعد از دلخوری ه اندکی که بابت نفوذ به تمام لایه های ممنوعه زندگی من کرده بود، حرف میزدیم و براش حلش میکردم قضیه رو. ولی خب اون مغرورتر از این بود که بیاد حرف بزنه. من هم از رفتارهای اون دچار شک شده بودم که نکنه اشتباه باشه این ازدواج دوم هم!

باز بین ما دلخوری بوجود اومد و نه اون کوتاه اومد و نه من. من نمیدونستم دلیل رفتارهاش رو و اون هم شک کرده بود به من! من عصبانی از رفتارهای اون و اون عصبانی از رفتار من.

هر دو خردادی. هر دو مغرور و کله شق و احمق. آتیش زدیم به باغ دوستیمون و نشستیم که اون یکی بیاد خاموشش کنه. اون مطمئن بود که همیشه من خاموش میکنم و من منتظر بودم که اینبار اون کاری بکنه.

شعله های آتیش بیشتر و بیشتر میشد و هر دو نشستیم و نگاه کردیم. اونقدر بزرگ شد که دیگه کاری از دستمون بر نمیومد.

اون برای اینکه بگه حرف باید حرف من باشه اصرار کرد به دو خرداد، و من بخاطر رفتارهاش ترسیده بودم و قبول نمیکردم.

این حلقه بسته ه اشتباه هیچ وقت شکسته نشد و بعد از رد شدن دو خرداد عصبانیت اون بیشتر شد. جبهه ه جنگ علیه من تشکیل دادند! حرفهایی زده شد از جنس شکنجه! نفرین و تحمت و تهدید! حال من بد بود. حال اون هم. حال همه.

باغ قشنگی بود که داشت میسوخت و شعله های زشت همه جا رو گرفته بود.

کار کشید به رفتارهای غیر منظقی از طرف هر دو. فکرهای مریض اومده بود به سراغ هر دو ما. من فکر میکردم که این وسط قطعاً اون زن ه عاشق تسط کسی داره خط میگیره و بعدها فهمیدم که اون هم همین فکر رو میکرده در مورد من.

کسی هم این وسط از جنس یاری دهنده نبود. من که تک و تنها و حتی اجازه دخالت به خانواده ام ندادم، اون هم اگر کسی بود برای وصل کردن نیومده بود یا اگر اومده بود مسیر رو اشتباه میومد.

به غرور من توهین شده بود. غرور یک خردادی ه احمق!

به غرور اون توهین شده بود. غرور یک خردادی ه احمق!

اون میخواست که از قدرت و زورش استفاده کنه و وصل کنه. و من فکر میکردم که نباید زیر بار حرف زور برم.

زمانی کوتاه اومد که دیگه رفتارهایی از خودش نشون داده بود که تمام تصورات من از خودش رو خراب کرده بود.

به این فکر نمیکرد که من عاشق اخلاق و رفتار اون شده بودم و نه چیز دیگه.

زیبایی رو خیلی ها دارن. خوش تیپی رو خیلی ها دارن. تحصیلات رو خیلی ها دارن. خیلی ها بلدن خوب حرف بزنن. خیلی ها هستند که اطلاعات عمومی بالایی دارن. خیلی ها کتاب خون هستند. خیلی ها رانندگیشون خوبه و ....

همه این ها رو داشت. ولی مهمترینش آرامشی بود که به من داده بود. صداقتی که من همیشه تو چشمهای زیباش میدیدم. تون صدایی که با محبت با من ه زخم خورده حرف میزد و پروانه معروف رو تو دلم به پرواز مینداخت. توی اون دعواها دیگه این چیزها رو ازش ندیدم.

اون لج کرد و من هم.

سوخت.

اون باغ تمامش شد خاکستر.

یک سال گذشته. بارها و بارها زد به سرم که برم جلو دوباره. دروغ چرا زنگ هم زدم بارها و صداش رو شنیدم. با هر بار شنیدن صداش ضربان قلبم اونقدر زیاد شده که از صدای قلبم خودم ترسیدم!

مواقعی هم اونقدر عصبانی شدم از رفتارهای بعدیش و تهمتهایی که بهم زده که تصمیم گرفتم حالشو بگیرم. باز هم دروغ چرا حتی تا پای اقدام متقابل هم رفتم جلو و لحظه آخر نتونستم پا روی خاکسترهای اون باغ سوخته بزارم و کشیدم عقب.

حتی سرکوفت خوردم از وکیلی که با هاش داشتم پیش میبردم کار رو. کار رسید به جایی که گفتم بهش خودم حلش کردم و تو رو بخیر و ما را به سلامت.

القصه که این لجبازی ها و اتفاقات بعدش کار رو کشوند به جایی که تمام تصورات ما از همدیگه اشتباه به نظر بیاد و اون تصمیم بگیره به انتقام و با رفتارهاش کاری کنه که برای همیشه این باغ مخروبه بشه.

قصه باغ عشق ما تموم شد و خاکسترش هم باد خواهد برد. تنها درسی که از این قصه میتونم بگیرم اینه که خردادی ها به صورت احمقانه ای مغرور و لجباز هستند.


بدرود.