Error: Embedded data could not be displayed. حرف آخر با زن - یادایام
X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1396
حرف آخر با زن

روزی روزگاری، تو همین سرزمین بزرگ، تو همین شهر کثیف، من بودم و تو. تویی که الان دیگه برای من تو نیستی. تویی که بد کردی با من. تویی که بد کردم با تو.

اولش اینجوری نبود. اولش نه من خر تو بودم و نه تو سوار بر خر مراد! ولی کمی که گذشت، از بد روزگار، من خر شدم و تو سوار!

سوار شدی و پایین نیومدی. تاختی و ظلم کردی. هویج رو بسته بودی به چوب و جلوی من گرفته بودی و افسار هم به دست، میبردی منو به هرجایی که میخواستی.

منم البته لذت سواری دادن به تو رو داشتم! فکر میکردم خوشبخت ترین مرد دنیام و نمیدونستم در خوشبینانه ترین حالت، خوشبخت ترین خر دنیام!

ولی خب همه میدونن که در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه. به خودت هم گفته بودم، من آرومم و آرومم و آرومم، اما عصبانیت آدمهای آروم، غیر قابل کنترل ه! خودت دیده بودی مواقعی که برای بقیه عصبانی میشم چجوری میشم. تو هم تا تونستی افسار رو محکمتر کشیدی و تا تونستی بیشتر منو با چوب زدی و تو سرم زدی. اصلاً به این فکر نکردی که این خر، ممکنه یهو رم کنه و پرتت کنه پایین!

که کردم، میدونم که اون موقع که پرتت کردم پایین دردت اومد. خودمم از دردت ، دردم اومد. خودمم دلم شکست که چرا دلت رو شکستم. که چرا پرتت کردم پایین و سرت شکست. اما من نمیخواستم سرت بشکنه. حتی نمیخواستم بعد از اینکه پرتت کردم پایین لگد هم بهت بزنم. من انداختمت پایین تا بجای اینکه تو از اون بالا با من حرف بزنی، من زل بزنم تو چشمهای زیبات و چشم تو چشم با هم حرف بزنیم. بجای اینکه تو فقط بگی این کار و بکن و این کار رو نکن، و من فقط فرمانبر باشم، من هم حرف بزنم و با هم تعامل دشته باشیم. من هدفم این بود. ولی تو، وقتی پرت شدی پایین، بجای اینکه بیای با هم حرف بزنیم، داغ رو برداشتی و خواستی به خر خودت، داغ بزنی! خواستی بهم حالی کنی که هی الاغ، تو خری و من خر سوار!

آره، اینجوری بود. خرداد پارسال من پرتت کردم پایین، و تو تیر ماه داغ رو برداشتی و زدی به من، و آخرهای تیر یا شاید هم مرداد، نمیدونم دقیقاً کی، من لگد آخر رو زدم بهت و اونجا بود که آنچنان ضربه ای خوردی که رفتی!

بعد از رفتن تو، من تا چند وقت دنبالت اومدم و باز عر عر کردم که بیا با هم حرف بزنیم، ولی خب تو آنچنان مغرور بودی که من خر سوار رو چه به حرف زدن با خر، گوش نکردی و با خودت گفتی بالاخره این خر دوباره به من سواری میده!

غیر از این بود؟

نه. شک ندارم که همینطور بود. به همین دلیل اون بدهیت به من رو گرو کشیدی که به هوای اون دوباره بیای و سوار من بشی. به این فکر نکردی که با گرو کشیدن اون بدهی، خر رو نه تنها به زیر نکشوندی و باز سواری نگرفتی، بلکه کار کردی که برای همیشه فکر تو رو از کله پوکش بیرون کرد و شد خری که کینه گرفته از تو!

خدا هست و بوده. کائنات، قانون سوم نیوتن یا هرچی تو دوست داری صداش کن. اون هست.

یادته بهت میگفتم عیب ما آدما اینه که اون موقعی که تاوان پس میدیم نمیدونیم تاوان کدوم گناهمون رو داریم پس میدیم؟ یادته بهت میگفتم کاش من و تو اینطوری نباشیم، کاش بدونیم که الان که داره این اتفاقی که میفته بخاطر بلایی ه که فلان موقع سر یکی دیگه آرودیم. کاش هیچ وقت بدی نکنیم و ...

همون موقع که من این حرفها رو میزدم، تو سوار بر من بودی و میتازوندی، تو دلت چقدر به من میخندیدی! میگفتی این خر رو باش!

من این روزها تاوان اون پرت کردن و لگدی که بهت زدم رو دارم پس میدم. اتفاقی که توی زندگیم افتاده و نه تنها من و کل خانواده رو درگیر کرده، تاوان لگدی که من به تو ه ظالم زدم.

بترس از روزی که نوبت تو بشه. برای لگد زدن ه من، این بلای وحشتناک نازل شده و دیگه هیچ وقت پدر من مثل قبل نمیشه، هیچ وقت.ببین تو برای سالها سواری گرفتن و داغی که به من زدی و پولی که از من خوردی، چه تاوانی قراره پس بدی!

همون خدایی که اون بالا هست، مامور شده برای ادب کردن تو و تمام شماهایی که بد کردین به من.

اگر تا الان اتفاقی نیفتاده، منتظرش باش. و اون روز یادت نره که داری از کجا میخوری....