Error: Embedded data could not be displayed. ستون که لرزید - یادایام
چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1396
ستون که لرزید

ستون که لرزید من در خواب بودم.

صبح جمعه بود

ساعت دقیق رو کسی نمیدونه.

حتی کسی نمیدونه ستون، در آخرین لحظات پایداری به چه فکر میکرده و چرا و چگونه لرزه بر اندامش افتاد!

پدر، ستون خانواده است. پدر تا هست، اطمینان هست، وقتی بلرزد، دیگر تو آن پشتوانه را نخواهی داشت.

ساعت 8:30 صبح بود، معمولاً صبح های جمعه را تا 11 خوابم. اما نمیدونم چی شد که اون روز شوم بیدار شدم. نگران بودم. نگران چی، تا اون موقع نمیدونستم. به این حال روزهای تنهایی عادت کرده ام. بلند شدم که سری به توالت بزنم و چشمم به چراغ چشمک زن موبایل افتاد، رنگش عادی نبود. با تعجب گوشی رو برداشتم و دیدم از منزل پدری، تماس ناموفق دارم!!

این موقع صبح؟!!! بی درنگ زنگ زدم. مادر بود. گفت سریع بیا. بابات حالش خوب نیست بیا ببریمش بیمارستان!

نفهمیدم چطور این مسیر رو رفتم که بیست دقیقه بعد منزل پدری بودم. خواهر کوچک ساکت بود ولی صورتش پر از اشک! مادر پر از غم بود. پدر اما ساکت و بی حواس تکیه داده بود به مبل.

زنگ زده بودند به اورژانس. من هم مجدداً زنگ زدم. گفتم سکته مغزیه، سریع بیایید. کارشناس اما سوال و جواب میکرد و آخر هم کارشناس اورژانس با موتور سیکلت آمد برای تشخیص!!!

عصبانی بودم. خیلی زیاد. هر چقدر سعی میکنم کمتر بروز بدم که این مملکت همه جای کارش مشکل داره، اما بعضی وقتها واقعاًً نمیتونم. میگم آخه آقا شما با موتور اومدی؟!!!

گفت اول من باید تشخیص بدم که آمبولانس لازمه بعد بفرستیم! اگر لازم نباشه خودم حلش میکنم.

میگم سکته مغزی رو خودت حلش میکنی؟!!! پس زمان طلایی چی؟!!!

گفت ای آقا این حرفها مال تلگرامه!!! بعد هم شما اگر عجله داشتی خودت میبردی!!

میگم اگر میتونستم که میبردم، مشکل اینه من نمیتونم تکونش بدم.

گفت پس حالا که نمیتونی چیزی نگو بزار من تشخیصم رو بدم.

خفه خون گرفتم. معاینه کرد. سوال و جواب و آخر گفت تلفن خونه کجاست! زنگ زد آمبولانس بیاد! کد سما! یعنی سکته مغزی که زمان طلایی از دست نرفته هنوز و باید سریع بود....

بگذریم، از نوشتن اینکه چطور اون صبح جمعه اونها با فس فس کردن و طلف کردن وقت تو بیمارستان دولتی، زمان طلایی رو از دست دادن،نه دیگه پدر خوب میشه و نه حال من!

هدف از نوشتن این پست این بود که بگم پدر ستون خانواده است. در انتها هم خواستم بگم به پدرم برای داشتن چنین همسری که تو این شرایط پروانه وار پرستاریش رو میکنه حسودیم شد! پدر شاید تا 6 ماه و شاید هم بیشتر، نتونه حرف بزنه، نتونه حرکت کنه و کاملاً همه انرژی همه رو میگیره که بلکه بتونه روی پای خودش بایسته. ما دریغ نمیکنیم این انرژی رو امیدواریم که باز هم بتونه ستون روی پای خودش بایسته! تنها چیزی که داریم، امید ه و بس.

----

پ ن: این پست رو قبل از زلزله کرمانشاهت چرکنویس ذخیره کرده بودم تا بعداً تکمیلش کنم. کاملاً اتفاقی بعد از چند روز کرمانشاه لرزید و بقیه اتفاقات رو هم که حتماً میدونید.