Error: Embedded data could not be displayed. منزل سفیر - یادایام
سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1396
منزل سفیر

پارسال فکر میکنم اواخر خرداد یا شاید هم اوایل تیرماه بود که تماسی داشتم از سفارت فلان کشور اروپایی!

مسئول بخش بازرگانی سفارت بود و گفت با توجه به اجرایی شدن برجام سفیر تصمیم گرفتند که جلسه ای با بعضی از شرکتهای خارجی و شراکای ایرانیشون تو منزلشون داشته باشند تا از نزدیک مششکلات رو بشنون و راهکاری برای برون رفت از این مشکلات رو پیدا کنند و در سفری که رییس جمهور فلان کشور به ایران دارند این مسائل حل بشه. و گفت شرکت شما تو لیست شرکتهایی که با این کشور کار میکنند هست و از شما هم دعوت شده در این جلسه و مهمانی که در منزل سفیر هست شرکت کنید و براتون دعوتنامه رو ارسال میکنم.

دعوتنامه ارسال شد و من به همراه شریکم رفتیم به اون جلسه که عملاً مهمونی بود! شب جالبی بود. تا حالا تو این جور جلسات تقریباً دیپلماتیک شرکت نکرده بودم و خونه هیچ سفیری رو هم ندیده بودم!

گذشت و گذشت. چند روز پیش دوباره تماسی داشتم از همون آقا. که به مناسبت فلان سالگی استقلال فلان کشور، سفیر جدید مهمونی گرفتند در منزلشون و از شما دعوت شده که تشریف بیارید و دعوتنامه براتون ارسال شد.

روزی که قرار بود مهمونی باشه روز تعطیل بود. منم خونه پدر مشغول کار کردن روی گفتار و حرکت پدر. یهو یادم افتاد که امروز بود مهمونی! دعوتنامه رو هم پرینت نکرده بودم. خلاصه با خودم فکر کردم که احتمالا مثل پارسال حدود ساعت 7 باید باشه شروع مهمونی. نزدیک های ساعت 5 بود که رفتم سمت شرکت و دعتنامه که از پرینتر اومد بیرون، دیدم که ای دل قافل! ساعت 5 تا 7!! الان ساعت چنده؟ 5:30 تا برم خونه و کت شلوار بپوشم و برم 7 میرسم الهیه که منزل سفیر اونجاست! چه کنم؟ برم؟ نرم؟

دیدم این بار نمیتونم شریکم رو ببرم و با این عجله اونجا رفتن فایده ای هم نداره. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه. نمیدونم چی شد که با خودم گفتم بزار شانسم رو امتحان کنم و برم. پدال گاز فشار داده شد و سرعت ماشین زیاد و با تمام تلاشی که کردم سر ساعت 7 رسیدم دم منزل سفیر.

بدو بدو رفتم تو. دیدم کارمندهای سفارت و تعداد کمی از مهمونها هنوز هستند. رفتم پیش همون مسئول که میشناختمش و بهم خوش آمد گویی گفت و بعد من رو برد پیش سفیر و بعد از چند دقیقه صحبت من رو به کاردار بازرگانی معرفی کردند و بعد هم کنسول ویزا و ...

کنسول ویزا یه خانم مسن گوگولی بود که چند سال پیش اولین بار که از این سفارت خواسته بودم ویزا بگیرم باهاش مصاحبه داشتم. چند دقیقه ای که باهاش حرف زدم من رو راهنمایی کرد به سمت بار و اونجا چندتا از کارمندهای دیگه سفارت که ایرانی بودند هم بودند. بعد از چند دقیقه ای بگو بخند، همه رفتند و یکی از خانومهای کارمند اونجا کنار من موندو شروع کرد به حرف زدن و سوال جواب از سفرها و جاهای مختلف دنیا.

فکر کنم نزدیک بیست دقیقه یا نیم ساعت حرف زدیم و بعد من گفتم بهتره که دیگه من برم و مهمونی که تموم شده و موندن بیشتر اینجا درست نیست.

منو راهنمایی کرد به سمت سفیر و بقیه کنسول ها و با همه خدا حافظی کردم و اون خانوم هم خدا حافظی کرد و با من اومد تو حیاط منزل سفیر و اونجا منتظر بود که من خداحافظی کنم. بهش گفتم خیلی خوشحال شدم از آشنایی با شما و به من کارت ویزیتش رو داد و من هم کارت ویزیتم رو دادم بهش و بعد گفتم اگر وسیله ندارید من میتونم برسونمتون! اون هم بعد از تعارف قبول کرد و قرار شد من برسونمش خونشون.

تو راه باز هم کمی حرف زدیم و خداحافظی و برگشتم خونه خودم.

صبح دیدم که Missed Call دارم از یک شماره نا شناس. زنگ زدم و خودش رو معرفی کرد و گفت خواستم تشکر کنم بابت دیشب و بگم که برای تشکر هر وقت که شما وقت داشتید یک قرار بزاریم یک قهوه در خدمت شما باشم. منم قبول کردم و گفتم خبرتون میکنم و با هم قرار میزاریم.

چند روز بعد، یکشنبه بود که قرار شد همدیگر رو ببینیم. ساعت 5 ، گفت کافه ای سراغ دارید که خوب باشه؟ گفتم والا من که سراغ ندارم جایی رو!

راستش تنها کافه ای که پاتوق من و زن بود دیگه تعطیل شده و من الان بیش از یکسال ه که دیگه پام رو اون طرفها نزاشتم و نمیزارم، تو این بیش از یکسال هم به قول معروف تارک دنیا شده بودم و هستم هم! پس انتخاب کافه رو گذاشتم به عهده اون خانوم.

آخرش تو یک کافه تو خیابن ولیعصر قرار گذاشتیم. ساعت 5 !

یکشنبه، ساعت 5!

از زمانی که از شرکت راه افتادم همش یکشنبه ها ساعت 5 ها تو سرم بود و ...

چه یکشنبه ساعت پنج هایی رو با هم سر کرده بودیم!

رسیدم به کافه. اون خانوم تو ترافیک گیر کرد و نزدیک یک ساعت تاخیر داشت!

تو این فاصله میز کنار من دو تا دختر نشسته بودند و تخته بازی میکردند و سیگار میکشیدند و شاد بودند و غیبت هم البته قسمت اصلی حرفهاشون بود!

یه دفعه یکیشون رو به من گفت: آقا؟ شما تخته بلدید؟ گفتم کمی. یعنی قوانینش رو بلدم اما تکنیک ها رو نه. گفت خب میشه من و دوستم بازی میکنم شما هم بشینید کنار ما؟!!!!

گفتم برای چی؟ گفت هیجی همینطوری اینطوری کیفش بیشتره! من میخوام مارسش کنم و با هم آشنا هم میشیم!

گفتم ممنون من منتظر کسی هستم ولی تا نیومده اگر دوست داشته باشید باشه.

خلاصه چند دقیقه ای نشستم و اونها بازی کردند تا خانوم دیپلمات تشریف آوردند.

من هم از اون دو تا جدا شدم و نشستم روبروی دیپلمات! دیپلمات که نه ولی ...

شروع کرد به حرف زدن. از اتفاقات سفارتخونه و آسمون و ریسمون!

گفت: خب شما نمیخوای چیزی بگی؟

گفتم خب چرا، من جدا شدم و یه پسر دارم!

از اینکه من اینجوری شروع کردم جا خورد! گفت ناااازی! منم جدا شدم و یه دختر دارم!

گفتم حدس میزدم!

گفت از کجا؟

گفتم الان دیگه کمتر کسی پیدا میشه که جدا نشده باشه! یه جواریی وقتی یک دوستی رو برای 6 ماه نمیبینیش، بعد از دیدنش اولین چیزی که میپرسیم اینه که جدا نشدی؟!!

گفت خب آره راست میگی. جامعه داره بد میشه!

گفتم بد که نیست. عوض شده فقط.

فکر کنم دو یا سه ساعتی حرف زدیم. از زن گفتم و از اتفاقاتی که بعد از جدایی برام افتاده. اون هم خیلی حرف زد. تنها چیزی که من از حرفهاش فهمیدم، میتونم بگم این بود که... راستش اصلاً حواسم به حرفهاش نبود.

همش حواسم به این بود که امروز یکشنبه است! ساعت 5 بود! کافه! و لعنتی با وجود اینکه اصلاً زیبا نبود و هیچ شباهتی که زن نداشت و کاملاً معمولی بود، شیطنت چشمهاش مثل اون بود!

برق چشمهاش. برقی که وقتی حالش خوب نبود و سردرد داشت، دیگه تو چشمهاش نبود. این خانم هم بازی چشمهاش و رفتارش و بعضی از Body Language ش مثل زن بود.

فرداش، که دیروز باشه، رفتم دوباره پیش مشاور. براش تعریف کردم. بهم گفت هنوز آمادگی شروع نداری!

گفت عجیبه که استانداردهای جهانی میگه تو الان آماده ای، ولی تو نیستی!!

نشانه هاش رو هم بهم گفت. چند تا راهکار جدید بهم داد برای برون رفت و ....