| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمیتواند و بیاد می آورد روزی را که میتوانست ولی نخواست.
دیشب چند ساعتی مشغول یادایام بودم و تفکر. فکر به اینکه چی می خواستم و چی شد! فکر به اینکه حالا چی می خوام و چی دارم! به اینکه چرا نمیتونم و چرا نخواستم آن موقعی که میتونستم.
به خاطرات خوب گذشته و افسوس اینکه چرا الان نیست! و البته به مشکلات زندگی و سربالایی های سخت!

به اینکه یک ماهه برنج شده کیلویی 5000 تومان و من بی خبرم! چرا بی خبرم؟ چون آنقدر مشکلات بزرگتر از مشکلات حاد روزمره بقیه دارم که اینها فراموش شده اند.
به اینکه سالهاست دارم میدوام ولی نمیرسم! به راه دور و مسیر دشوار. به دیوارهایی که داره سر راهم ساخته میشه! به جامعه بد و نامرد! به دوستهای نامردتر!
به گرگهایی که دنبال شکار میگردند و انسانهایی که شکار میشن!
تفکر و یادایام طولانیی بود و نتیجه اش هم کمی بی خوابی. که البته مشاجره با همسر گرامی هم بی تاثیر نبود.
هنوز بعضی وقتها سری به مرحوم یاد ایام میزنم و یاد ایامی میکنم!
این نیز بگذرد.
بوهای خوبی داره به مشامم میرسه. امید که اشتباه نکرده باشم.
بدرود.
صبح رفته بودم دادگاه خانواده!
نه، برای خودم نرفتم. حقیقت برای یکی از همکارهای سابقم مشکلی پیش اومده بود که از من خواسته بود به عنوان شاهد توی دادگاه حاضر بشم.
حالا قضیه مشکل همکارم بماند. قرض از نوشتن این پست اتفاقاتی بود که اونجا می افتاد و صحنه هایی که میدیدم.
از ساعت 8 تا 9 تو خود میدون ونک و جلوی در ورودی دادگاه منتظر وکیل مدافع دوستم بودیم. توی این فاصله به مردمی که وارد دادگاه میشدند دقت میکردم. زنها و مردهای مختلف با قیافه های مختلف. توی خود میدون هم که با وجود گشت ارشاد، چندتایی خانم محترم به دنبال مشتری میگشتند! آنقدر تابلو که بودند که دوست من که همراهم بود هر از گاهی بهم نشانشون میداد و میگفت که اینکاره است!
توی وبلاگ قبلی یک پستی داشتم در مورد بیمارستان. نوشته بودم که کودکیم خیلی کم مسیرم به بیمارستان افتاده بود اما از دوره ای حسابی پام به بیمارستان باز شده بود. صبح توی دادگاه داشتم به این فکر میکردم که در مورد دادگاه هم همین قضیه صادق بوده.

تاحالا خیلی رفتم دادگاه. بیشتر از آدمهای معمولی. اولین بار سوم دبیرستان بودم. همیشه شاکی بودم و یکی دو مورد هم متشاکی. به همین دلیل تقریباً با اصطلاحات و روند کارهای دادگاهی آشنا هستم. یادمه تازه فارغ التحصیل شده بودم که در دادسرای اصفهان منتظر یک وکیل بودم و مشغول گفتگو با یکی از دوستانم که زمانی معلم دبیرستانم بود. این دوستی ادامه داشت تا جایی که با هم همکار شدیم! اون روز اون دوستم که زمانی خیلی مذهبی و از طرفدارهای سر سخت جمهوری اسلامی بود برام از یک کتاب حرفهایی زد. اسم کتاب دقیقاً یاد نیست. فکر میکنم از "قضا خانه تا شهر نو" بود. میگفت توی این کتاب نویسنده نتیجه تحقیقاتش را در مورد چند زن تن فروش که توی شهر نو های زمان شاه کار میکردند نوشته. نتیجه تحقیقات نویسنده این بود که بیشتر این خانمها زمانی مشکلی در دادسرا ها داشتند و مشکلشون حل نشده و به نحوی یا توسط قاضی ها یا توسط یکی از افراد قوه قضاییه سابق کارشون به شهر نو کشیده شده! یادمه که اون روز اولین روزی بود که فهمیدم دوستم دیگه طرفدار سفت و سخت رژیم نیست! چون ادامه داد که متاسفانه حالا هم همین اتفاقات میافته!
پارسال با یک وکیل در مورد طلاق صحبت میکردم. میگفت که زنها وقتی پاشون به دادگاه باز میشه هزار تا اتفاق در کمینشونه. میگفت که قاضی، حتی قاضی های روحانی نگاه خریدارانه به زنهای درخواست کننده طلاق دارند. و میگفت که این نگاهها بعضاً متوجه ما وکلای خانم هم میشه. چون قاضی عادت کرده که همه زنها را میتنونه بخره. خیلی از زنها هم برای رهایی از شوهر....
امروز صبح با دیدن انواع خانمهایی که وارد دادگاه میشدند، بادیدن خانمهای کاسب در کنار خودروهای گشت ارشاد و با دیدن نگاههای مردم به همدیگه! حس کردم که اتفاقات زیر زمینی شهر ما خیلی بیشتر از اتفاقات بیرونه. روابط پنهانی خیلی بیشتر از روابط آشکار! نمونه اش هم همین جریان رییس پلیس سابق شهر!
خیلی زیاده روی کردم و وارد سیاست شدم. یک مثلی هست که میگه هرچی کمتر بدونی بیشتر زنده میمونی!!
بدرود.

چهارمین باره که یک پست به اسم من کی ام مینویسم.
ولی باز هم میگم.
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود خیلی چیزها بود. اینهمه آدم. توی این شهر بزرگ، میلیونها آدم زندگی میکنند. یکیشون منم.
دارم به 28 نزدیک میشم! بیست و هشت؟!! باورت نمیشه که خودمم جا خوردم! چیزی نمونده که برم تو 30!
بیخیال. یک گلپسر قند عسل و یک عیال محترمه دارم. توی یک شرکت خارجی کار میکنم. مهندس شبکه های کامپیوتری، مستاجر، گرفتار و شاکی!
دنیام سیاهه که دارم سعی میکنم رنگش را عوض کنم. والبته دارم سعی میکنم که با سیاهیش هم کنار بیام.

تا حالا چندتا وبلاگ نوشتم که متاسفانه مجبور شدم تعطیلشون کنم. آخریش رو خیلی دوست داشتم و باهاش حال میکردم که بهم ضد حال زدند و ....
و اما این یکی. تازه به دنیا اومده. قراره مثل قبلی حسابی پر رونق بشه.
بدرود.
سلام به همه.
من خیلی پر رو ام.
باز هم اومدم.
اومدم تا بگم که به زودی در این محل در و دلهام را مینویسم.

انشالله که این یکی یکسال دوام بیاره.
بدرود