یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

بدان و آگاه باش

از پدر و مادرم ممنونم.

منو خوب تربیت کردند. هرچند با بعضی از سیاستهاشون در رابطه با ارتباطاتم که در پست قبل گفتم مخالفم اما در کل از خودم راضی هستم و از اونها ممنونم.

الان هم اوضاع زندگیم دیگه قاراش میش نیست و در رابطه با مشکلات زندگیم هم هیچ کس رو جز خودم و عیال مقصر نمیدونم.

فکر میکنم که از پستهایی که اخیراً نوشتم متوجه شدین که تغییراتی که بوجود آوردم تو زندگیم باعث شده که زندگی آرومتری داشته باشم و از زندگیم راضی هستم.

منظور من از نوشتن پست قبل هم این نبود که مشکلی دارم و میخوام مشکلم رو گردن کس دیگه ای بندازم.

کاش میشد...

بیخیال!

چشمها را باید شست.

جور دیگر باید دید.

دو زاری ها را باید صاف کرد!!!!

از این طرف مونده و از اون طرف رونده!


این پست کمی طولانی شده و زیاد جذاب نیست. اما لطفاً تا ته رو بخونین.

.................

زمانی به این فکر میکردم که چرا این شکاف بین پدر و مادرها و فرزندان باعث کج روی فرزندان میشه. اصلاً این شکافی که میگن چی هست؟! شکاف کجاست؟ مشکل کجاست؟ کجا شکاف خورده؟ شکافش رو با چی میشه پر کرد؟ آیا قشر روحانیت میتونه این شکاف بوجوود اومده رو پر کنه؟ اصلاً چه قشری میتونه پر کنه؟ اصلاً عمق این شکاف چقدره؟ اصلاً شکافه اگه باشه مگه چی میشه؟ اصلاً ...

یکی پیدا نمیشه منو از برق بکشه؟!؟!

.....

ولی میخوام جدی تر به این قضیه بپردازم.

دبیرستانی که بودم و تازه پشت لبم سبز شده بود، میخواستم (روم به دیفال) ببینم اون تفاوتهایی که بین من و جنس مخالف تو بچه گی بوده حالا چی شده. دخترایی که تا همین چند سال قبلش همیشه مایه خنده و مسخره بازی بنده و بقیه ارازل و اوباش (دوستان) بودند داشتند تبدیل میشدند که موجوداتی ملوس و دوست داشتنی که میشد استفاده های دیگه ای هم غیر از مسخره کردند از اونها کرد!

اصلاً منو شطرنجی کنین تا راحت تر حرفمو بزنم!

خلاصه، از ما حرکت و از خدا هم برکت! اما یه مشکلی این وسط بود. اون هم اینکه بابا و مامان اگه میفهمیدند چی کار میکردند؟! جر میدادند بنده رو. یعنی همون شکافه!

خلاصه بعد از کلی تفکر در مورد این موضوع فهمیدیم که این شکافی که میگن چیه. طبق مطالعات بسیار دقیق بنده در مورد اون شکافی که میگن بین والدین و فرزندان هست، فهمیدیم که اون شکاف بر اثر اینه که فرزندان میخوان کنجکاوی کنند و برن سراغ آتیش و همین موضوع باعث جر داده شدننشون میشه و شکاف بوجود میاد!

اما فرهاد خان تازه سبیل در آورده پر رو تر از این حرفها بود و با تکیه بر اصل بزرگ دیوار بلند حاشا، کار خودش رو میکرد.

هرچی بنده بیشتر پیشروی میکردم با فشار بیشتری از طرف همون والدین اشاره شده مواجه میشدم و به عمق شکاف افزوده میشد.

فکر کنم این کش مکش چند ماهی ادامه داشت و آخر سر بنده دستهای مبارک را بالا گرفتم و گفتم خر ما از بچه گی دم نداشت! اصلاً نخواستیم اکتشاف کنیم. این جنس مخالف (دور از جون) همون به درد مسخره کردن میخوره!

به این ترتیب دیگه فشار کم شد و بنده هم رفتم دانشگاه و بعد هم نمیدونم چی شد که بهم گفتند آقای مهندس و همین مهندس مهندس گفتن باعث جو گیری شد و شدیم آقای مهندس فرهاد متاهل!

حالا هم که با اجازه بزرگترها بابا شدیم و بچه مون هم داره یواش یواش (خداییش به سرعت نور!) بزرگ میشه.

چند روز پیش یم جلسه ای داشتیم (بنده و عیال) پیرامون تربیت همین گلپسری که بالا ذکر شد. بنده خدمتشون ارض کردم که جناب همسر جان بنده با بوجود آوردن هر گونه شکافی مخالفم. اصلاً چخ معنی بین پدر و پسر شکاف باشه؟!

از همون اول دوستی. شکاف مکاف هم نداریم. در رابطه با ارتباط بین ایشون و جنس مخالف هیچ گونه محدودیتی نه حالا بلکه هبچ وقت نخواهد بود. چه 4 سالش باشه چه 14 و چه 24. ایشون آزادند که هر گونه اکتشافی که خواستند انجام بدهند. من هم به عنوان پدر مسئولیت همه چیز رو قبول میکنم و ازش حمایت میکنم.

عیال هم هی حرص میخورد که نه اگه آزادی بدیم ال نیکنه و بل میکنه و رشته کار از دستمون در میره. بعد هم گفت اگه دختر بود هم همین طور بهش آزادی میدادی؟

گفتم به جون همین گلپسر که اگه دختر هم داشته باشم همینطور باید آزاد باشه. نمیشه که بهش بگیم نکن نکن نکن. میشه 28 سالش. هیچی از جامعه نمیدونه. یهو میگیم خوب بزرگ شدی بفرما این جامعه! میره و چهار تا گرگ تیکه پارش میکنن. اصلاً چهارتا هم نه و یکی! برای دختر یا پسر چشم و گوش بسته یکیش هم زیاده.

پس همین که من میگم. آزادی اندیشه با ر ی ش  و پ ش م نمیشه! عیال چشمهاش شده بود 4 تا! داشت فکر میکرد که ارتباط بین این شعار و اون مطالب بالا چیه! چند ثانیه به مخیله اش فشار آورد و آخر گفت ببینم تو اصلاً کجا بودی؟! چرا دیر اومدی؟! چی خوردی؟! مشروب خوردی که از این حرفها میزنی؟!!؟!؟!!!

منو میگی! من هم چشمهام شد مثل عیال!

حاشیه زیاد رفتم.

برم سر اصل مطلب.

برای جوون ما چندتا موقعیت ممکنه پیش بیاد. یکیش اینه که آکبند نگهش داریم تا 28 سالگی و بهو ولش کنیم تو جامعه. بعد اون هم این وسط خوش شانس باشه و جون سالم به در ببره و ازدواج و مبارک باشه. حالا بعد از ازدواج دوباره این چرخ چجوری براش بچرخه و زندگیش رقم بخوره تو بحث ما نمیگنجه.

یکیش هم اینه که آکبند تا 28 سالگی بمونه و بره وسط گرگ ها و گرگ اولی گاز اول رو بزنه و اون هم زخم خورده از گرگ اول و با توجه به اون شکافه بره تو دامن گرگ دوم و از دومی هم یک زخم دیگه و باز هم از ترس خانواده بره به دامان گرگ سوم و باز هم زخم و باز هم زخم و زخم و زخم....

آخر سر خانواده میبینن که دکی! بچه ما که این شکلی نبود! این چرا اینقدر زخمیه؟! کی این بلا رو سرش آورده! نکنه تو زایشگاه عوضش کردند؟! اصلاً تو خونواده ما از این چیزها نیست! مامانه میندازه گردنه بابائه و بابائه هم مامان و البته از همه مقصرتر هم خوده فرزند! کلاً ما ایرانی ها خیلی حال میکنیم که بندازیم گردن یکی دیگه.

بعد هم درمان رو تو این میبینیم که بره تیکه پاره شده رو از ترس گرگها تو منزل زندانی کنیم!!!!

حالا این وسط تنها چیزی که برامون مهمه اینه که بابا این فرزند الان زخمیه و مداوا میخواد. محکوم به اعدام هم اگه مریض بشه اول مداواش میکنند بعد میفرستن زندان و انفرادی و چوبه دار. این که خداییش هم بخواهیم حساب کنیم تقصیری نداره. تقصیرش این بوده که نمیدونسته! بهش نگفته بودند گه تو این جامعه یک موجوداتی هست به نام گرگ که میخوره آدمو!

کاش بهش میشد گفت گرگ! خداییش گرگ هم یه بار میزنه طرف و تیکه پاره میکنه تمام. انسان مورد نظر ما این کار رو نمیکنه. همچین با دلت قشنگ بازی میکنه که تا آخر عمرت داری جر میخوره!

بعد اینو بدون مداوا زندانی میکنین والدین گرامی؟!

گناه خودت رو تو تربیت داری میندازی گردن بچه و بعد هم میزنی تو سرش و زوری میخوای آدم بشه؟! زوری میخوای خوب بشه؟!

بابا تو دیگه هستی!

حالا اومدیم یکی اومد و پرسید که شازده تو که میگی این کار درست نیست، کار درست چیه؟

من میگم اولاً اونهایی که هنوز کار از کار نگذشته حواسشون رو خوب جمع کنند و خوب به بچه هاشون یاد بدهند که جامعه یعنی چی. از همون اول هم با بوجود آوردن محدودیت های الکی راه رو برای گرگهای آدم نما باز نگذارند که اونها بیان و اون کشفیات رو براشون انجام بدن.

برای اونهایی هم که فرزندانشون مجروح شدند هم راه هست. بابا اعتراف کنید که خودتون اشتباه کردید. بعد هم با مسئله اون طور که باید برخورد کنین. تابو شکنی کنین و برای زخمی که خورده شده دادگاه راه نندازین. زخم رو مداوا کنین و کاری نکنین که از اونجا رونده و از اینجا مونده بشن.

بابا جان با زندانی کردن که درد درمون نمیشه! بهش یاد بدین که چطوری گرگ رو بشناسه و بعد هم کمکش کنین تا زخمش خوب بشه. مهمترین چیز هم اینه که یادتون باشه شما مسئول همه این مسایل هستین و نه اون بچه بدبخت!

...........

وای به زمانی که اون بچه تو دلش آرزوی آزادی کنه. میدونین اگه از دستتون رها بشه چی میشه؟! به این فکر کردین؟

شما اگه جای اون بودین چیکار میکردین؟

اگه هنوز فرصت دارین ازش استفاده کنین و بره رو برگردونین به زندگی. دیر نشه.

....................................

خیلی وراجی کردم.

اگه تا تهش رو خوندین ممنونم ازتون.

!!!!!! اگه کاری ازتون بر میاد دریغ نکنین !!!!!

بدرود.

 

مغایرتهای زمان ما

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

 

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

...............

این متن رو تو یک ایمیل که 2 ساله نخونده مونده بود توی صندوق پستیم دیدم

من که خوشم اومد.

سعی میکنم عمل کنم.

...........

بدرود

تا نباشد چیزکی..

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که نکنه....

تا نباشد چیزکی٬ مردم نگویند چیزها!

همراه شو عزیز

همراه شو عزیز همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود
تنها نمان به درد همراه شو عزیز
همراه شو همراه شو همراه شو عزیز
همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

............

برای دانلود ترانه فوق با صدای نامجو اینجا کلیک کنید.

.............

حس خوبی ندارم. باز هم لعنت به من!

بدرود


۲۲ خرداد 1389- یک سال گذشت.

احساس سر خوردگی دارم.

قسمم دادند که نرم.

اما من دلم اونجاست.

شاید هیچ خبری هم نباشه اما همین که نشستم اینجا و نمیرم خودش داره آزارم میده.

همش در حال رفرش کردن سایتهای خبری ام تا ببینم چه خبره. ظاهراً خبرایی هم هست.

دچار یک حس عجیب شدم. از یک طرف التماس و قسم برای اینکه نرم. از طرفی هم کل ماجرا رو رفته بودم و ....

چاره ای ندیدم جز اینکه بشینم اینجا و زلف نامجو رو گوش کنم. اون هم با صدای بلند!

توی شرکت تنهای تنها با صدای آواز و چه چه!

......................

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم      

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر    

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم

غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره‌ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس

تا به خاک در آصِف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند

روی من از آن روز که دربند توام آزادم

..................

عیال زنگ زده بود و داشت از یک حادثه غم انگیز میگفت. از یک تصادف که یک جوون بیست و چند ساله رو کشته بود. جوونی که تنها فرزند یک پیر مرد 70 ساله بود. جنازه جوون هنوز سر کوچه و توی چمنهای پارک بوده و پدر جوون هم ....

همینطور که تعریف میکرد بدجوری غم همه وجودم رو گرفت. تصور اینکه تنها امید زندگی یک مردی که دیگه فرصتی برای ساختن امید دوباره نداره، در کسری از ثانیه پر پر میشه.

واقعاً اون پدر چه میکشه؟! اون مادر؟!

این هم نشانه دیگری بر اینکه وقت زیادی نمونده!!

..............

نمیتونم طاقت بیارم و اینجا بنشینم!

باید برم.

حتی اگه زیر قولم بزنم.

التماس دعا.

بدرود.

 

دعا

بعد از یم روز پر تنش و سردرد آور هیچ چیزی بیشتر از این نمیچسبه که بشینی پشت میزت و فکر کنی و بنویسی.

بنویسی از هر چیزی که دلت میخواد. بنویسی از نامردی مردمان. بنویسی از دو رویی و پستی مرد نماهایی که...

بیخیال بابا.

اون چیزایی که گفتم اصلاً هم نمیچسبه.

میدونی چی میچسبه؟

اینکه دست به دعا برداری برای یک دوست. شاید هم دوستان. دوستانی که خودشون هم نمیدونند براشون داری دعا میکنی. اما برای خودت دعا نکنی. بزاری خود دعا کردن آرومت کنه. نوشتن مناجاتت با خدای خودت آرومت کنه.

جداً این خدا کیه که بعضی هامون فراموشش میکنیم و حتی انکار، اما بعضی از وقتها همین منکرانش هم بی اختیار میرن سراغش؟!

.......

پروردگارا، ای نیرو، ای انرژی، ای خدا، یا هو، الله، همه اسمهات قشنگه اما از همش دلنشین تر برای من همون خداست. پس خدا صدات میکنم. میدونم که بهت بر نمیخوره اگه فقط خدای خالی صدات کنم. تو که مثل ما نیستی که اگه بهت نگن دکتر مهندس بهت بر بخوره!

پس خدا، خدای تنها، چون نمیدونم مشکل چیه و راه حل چیه، فقط و فقط دعا میکنم. خودت حلش کن. روی این بنده حقیر رو زمین نمیندازی که؟! میدونم کارت درست تر از این حرفهاست.

صبر بده و حلش کن در بازه زمانی صبرمون.

نزار که صبرمون تمام بشه و کم بیاریم. میدونی که وقت زیادی هیچ کدوممون نداریم. پس دست بجنبون و حاجتمون رو بده. حاجت دوستهام اول. حتی اونهایی که دوستم ندارند. حتی اونهایی که از من ناراحتند. حتی اونهایی که میخوان سر به تنم نباشه. میدونی که همه محتاجیم. پس لطفت رو شامل حالمون بکن و حاجتمون رو بده.

مخصوصاً اونهایی که گفتند به دعا احتیاج دارند. اولویت با اونهاست. بعد هم اونهایی که تو رو فراموش کردند اما واقعاً کسی جز تو نمیتونه به دادشون برسه.

..................

دوستتون دارم.

همه رو.

همه همه.

حتی تویی که میخوای سر به تنم نباشه.

کاش بفهمی.

.....

بدرود

رقابت

شریعتی: خدایا! مرا همواره،آگاه و هوشیار دار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی- قضاوت نکنم.

......

روزی دوستی داشت از ترسش برام میگفت. میگفت که کسی که عاشقشه و الان هم همسرشه و همبسترشه، ممکنه که روزی عاشق یکی دیگه بشه و اون تنها بمونه.

آنچنان درموندگی رو تو چهره اش دیدم که دلم براش سوخت. راستش زیاد از این دوستم خوشم نمیومد و با خودم فکر میکردم که آدم بی عرضه ای هست و بیش از اونی که حقشه بهش لطف شده. ولی اون روز همینطور که حرف میزد به این نتیجه رسیدم که حتماً لیاقت اون چیزی رو که بهش رسیده رو داره. چون با حرارت از عشقش میگفت و میدیدم که به هر دری میزنه که کاری کنه که عشقش براش بمونه.

ازش پرسیدم که چرا فکر میکنی که زمانی خواهد رسید یا رسیده که عشقت دیگه تورو نمیخواد؟ مگه عاشقت نبوده از همون اول؟

گفت چرا. عاشقم بوده. هنوز هم فکر میکنم که هست. اما خوب شاید یکی پیدا شد و از من بهتر بود. یه جوری دلم میخواد بهم کمک کنی که یک حصار دور عشقم بکشم که دیگه هیچ کس رو نبینه تا برای همیشه عاشق من بمونه.

بهش گفتم مگه تو مشکلی داری؟ تو که هم خوشتیپی و هم اوضاع مالیت بد نیست و هم ...

همه چیزهای لازم برای جذب عشقت رو داری. پس از چی میترسی؟ چرا میخوای رغیب رو حذف کنی بجای مبارزه مردونه؟!

کمی به فکر فرو رفت و ساکت موند.

من ادامه دادم که: ببین عزیز من، شما الان عشقت رو داری. بیشتر زمانت رو هم پیششی. میتونی باهاش حرف بزنی. میتونی ببوسیش. میتونی بهش بگی که دوستش داری. و ... همه ابزارهای لازم برای جذب کردن اونو داری. تازه از همه مهمتر یک گذشته خوب با خاطرات خوب رو هم داری که میتونی با یادآوری اون خوبی ها هر وقت که بخوای اون آتش عشقی که توی طرف مقابلته رو شعله ور کنی. حالا بجای اینکه بخوای خودت رو نشون بدی به عشقت میخوای با حذف رقیبی که حتی ممکنه واقعاً هم رقیبت نباشه و فقط زاییده ترس تو باشه، یک نقطه منفی توی ذهن عشقت بکاری؟! تو باید از این بترسی که عشقت بفهمه که تو میترسی! نه اینکه بترسی که ممکنه کسی بیاد عشقت یا ناموست رو بدزده!!

همینطور ساکت مونده بود و فقط گوش میکرد. احساس کردم که مشکل کار رو پیدا کرده بود. تصمیم گرفتم آخرین راه رو هم بهش نشون بدم تا دیگه برای همیشه بفهمه که راه درست کدوم طرفه.

ادامه دادم که: اصلاً فرض کن که تو درست فکر میکنی و رقیبی هم در کاره. تو باید از این رقابت استقبال کنی. چون توی این مبارزه است که تو میتونی خودت رو نشون بدی. چون تو ابزارهای داری که هیچ کس نداره و احتمال پیروزیه تو 100 برابر بقیه است. به شرط اینکه مردونه مبارزه کنی. خودت رو بهتر کنی و خوبیه خودت رو نشون بدی به جای اینکه دنبال حذف اون باشی.

دوستم تشکر کرد و رفت. فکر میکنم که موفق بود. یعنی مطمئنم که موفق شد.

....................

شریعتی: خدایا! به من قدرت تحمّل عقیده ی مخالف ارزانی کن

...

بدرود

تجربه نه چندان جدید!

وقتی که جون آدمی فقط و فقط به یک نفس بنده و اون نفس هم در کسری از ثانیه ممکنه برای همیشه بند بیاد چرا جوری زندگی کنیم که انگار قراره سالهای سال زندگی کنیم؟!؟!؟!!؟!؟!

تجربه سفر دو روزه من جمله بالا بود!

......

بدرود

روز زن مبارک

روز زن و مادر رو به همه تبریک میگم.

............

پ ن: ........

............

بابا آب داد*

*بابا نان داد*

*بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد*

*بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد*

*خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند*

*دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند*

*و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.*

*مامان، زوجه*

*مامان، ضعیفه*

*مامان، عفیفه*

*مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید
و
رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.*

* بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، کار
مامان، پیکار*

*مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.
مامان،افسانه،لیلا*

*بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد*

*بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد*

*بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید.
مامان
شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود*

*بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد*

*مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان
باید
با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد،
نان
بدهد
بابا "پرسپولیس" را دوست دارد
بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار
مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار
مامان، زندان، بیمار، تب دار*

*بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد*

*مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق
نفقه
دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی
ندارد.
بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد*

*مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس
چرا
ماما تب دارد؟! بابا نمی بیند
نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،
بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار

...............

بدرود

این دیوانگیست !!


این دیوانگیست ... که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم ..

این دیوانگیست ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم..

این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم..

این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است..

این دیوانگیست ... که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است..

این دیوانگیست ... که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم ..
 

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و به یاد داشته باشیم که همیشه شانس های دیگری هم هستند دوستی های دیگری هم هستند عشق های دیگری هم هستند نیروهای دیگری هم هستند و افق های بهتری هم هستند

"تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم "!!

همه چیز...

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

..............

اولین روز از سی امین سال

تعقیب و گریز

دعوا

گلگیر و سپر طرف داغون شد

ماشینش رفت تو جدول

شیشه عقب ماشین شکست

.......

حال من کمی گرفته شد

اما خداییش حال اون بیشتر

شاید هم نه!

...........

مهم نیست.

..........

بدرود

تولدم مبارک!

چند روزی هست که دوستان پیش واز رفتند برای تبریک آغاز سی امین سال زندگیم. به همین راحتی 29 هم پر شد و روزهای 30 شروع شدند به رفتن.

همیشه نسبت به این روز ارادت خواصی داشتم. کلاً روز تولدم رو دوست داشتم. چون بالاخره همیشه یکی پیدا میشد که بهم تبریم بگه. اولین شرکتم رو هم دقیقا روز 5 خرداد سال 80 تاسیس کردم.

یاد اون روزها بخیر.

امروز هم خیلی جالب بود. و البته کلافه کننده!

صبح به زور گلپسر رو بیدار کردم که پاشو مدرسه ات دیر شد. آخه بچم مبره کلاس زبان و نقاشی.

راستی یک یاعت پیش زنگ زد و بهم گفت بابایی تلودت مبارک! خیلی حال داد. شما ها هم یادتون بره به باباتون بگین که تولدش مبارک!

یادتون نره ها؟! یاد من هم بندازین. مهر ماهه.

خلاصه گلپسر رو بیدار کردم و گوشی رو روشن کردم. قبل از روشن کردن یاد چند سال گذشته افتادم. همیشه اولین اس ام اس تبریک تولد مال بانک اقتصاد نوین بود!

یه دفعه 3 تا اس ام اس با هم اومد. بانک اقتصاد نوین و دو تا از دوستهای خوبم که تبریک گفته بودند تولدم رو.

.....................

از در خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم. گوشی زنگ خورد. تا آمدم جواب بدم قطع شد. شماره رو نمیشناختم پس بیخیال شدم. دوباره چند دقیقه بهد از شرکت زنگ زدند. منشی بود که میگفت یکی منتظرمه تا برسم. باهاش سر پروژه قرار گذاشتم.

سر پروژه بودم که یک دوست دیگه زنگ زد و شاکی که چرا اس ام اس من نرسیده بهت و بعد هم تبریک تولد.

چند دقیقه بعد هم اونی که صبح زنگ زده بود دوباره زنگ زد و تبریک تولد.

با هر تبریک لبخندی از روی رضایت روی لبم مینشست و مشکلات کاری یادم میرفت. آخه اینروزها خیلی خیلی زیاد درگیر کارم. به قول شریک گرامی این خوش بینی و مهربونی من کار دستمون داده!

................

تا آمدم برسم شرکت 2 تا اس ام اس دیگه آمد و تبریک تولد.

بعد هم یک تماس از طرف یک همکار و بعد از تبریک تولد کارش رو گفت!

یکی از همکارهای شرکت قبلی که کار میکردم هم تماس گرفت و تبریک گفت!!! از کجا میدونست من هم نمیدونم!

یک دوستی هم از عسلویه آمده بود تهران و زنگ زد که باید توی کافی شاپی جایی جشن بگیری!! گفتم بابا پیر مرد این حرفها از تو گذشته! آخه 50 سالشه! گفت من چون هنوز مجردم پس از تو جوونترم! دیگه بهش گفتم خیلی کار دارم بیخیال شد.

........................

ایمیلم رو باز کردم و دیدم که دختر دایی از بونان تبریک گفته.

بعد هم آنلاین شد و تو چت تبریک گفت.

8 تا ایمیل هم از فیس بود بود که 8 تا از دوستان تبریک گفته بودند.

یک ایمیل هم از کلوب بود که باز هم 2 تا از دوستهای دیگه تبریک گفتند.

.........................

وبلاگ هم که خودتون میبینین.

اما از همه مهترم این بود که شرکای گرامی امروز صبح رفتند شیراز برای مذاکره در مورد یک پروژه بزرگ که اگه بشه نقطه عطف زندگی شرکت ما و البته نقطه عطف زندگی همه شرکای عزیز شرکته.

جلسه اشون که تمام شد یکیشون زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت و با خوشحالی بهم گفت که احتمال پیروزیمون تو این پروژه زیاده.

الان هم یکی دیگشون از فرودگاه شیراز باز زنگ زد و گفت که امید زیادی داریم که بتونیم پروژه رو بگیریم.

نمیدونم چی بگم. ایشالا که بشه. اگه بشه که چی میشه! شاید این هم کادو تولد من باشه از طرف خدا.

..............................

از همه این تبریکها ممنونم. واقعاً با تبریکهاتون بهم احساس خوبی دادید. فهمیدم که تو برخوردم با شماها روی مسیر درستی دارم حرکت میکنم. اما کاش به همدیگه همیشه اهمیت میدادیم. کاش همیشه روز تولدمون بود. کاش قدر این روابط خوب رو بدونیم و سعی کنیم همیشه همدیگه رو دوست داشته باشیم.

باور کنید محبت کردن کار سختی نیست.

بدرود

 

دوست

دوست آن دانم که گیرد دست دوست// در پریشان حالی و درماندگی

این روزها هم که درماندگی من کمی بیشتر از قبل شده و تو همچین شرایطی خوب میشه دوست رو از دوست نما تمیز داد.

دوستان را به گاه سود و زیان// بتوان دید و آزمود توان

از دوستهای خوبم ممنونم و باید بگم که همتون رو دوست دارم.

حتی اونهایی که گاهاً ضربه میزنند.

...............

اما راستش حساب اونهایی که خودشون رو دوست من میدونستند و هنوز هم ادعای دوستی دارند ولی از سر نادانی و جهالت کارایی میکنند که باعث آزار من شده به این راحتی ها نمیگذرم.

بهتره به خودت بیای و دست برداری از این کارها. حتی اگه بیای و بگی که از سر دوستی و علاقه و حتی عشق همچین کارهای احمقانه ای کردی برام قابل قبول نیست.

خودت بهتر میدونی که منظورم خود خودته! واقعاً فکر می کردی که من نمیفهمم؟

نشنیدی که میگن ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه؟!

من اگه جای تو بودم آب میشدم میرفتم توی زمین و دیگه هم اینورا پیدام نمیشد.

.................

روزهای پر تنش رو با سختی دارم سر میکنم. اما .......

بیخیخیل.

........................................

بدرود

خرداد!

باز هم یک خرداد دیگه و باز هم گرمای خرداد و باز هم خرداد پر حادثه.

دو خرداد، سه، چهارده و...

خرداد و صدها خاطره.

صدها اتفاق.

..............

حالا هم که شده خرداد و صدها اتفاق بد و صدها دلنگرانی!

خرداد، با همه بدی هاش، مبارک!