یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

۵ سال گذشت

گیلاس شراب رو تو دستش گرفته بود و به روشی که از پدرش یاد گرفته بود میچرخوند تا بوی شراب دربیاد. بو میکرد و کمی از شراب قرمز که طعم گس متمایل به تلخی داشت رو توی دهنش میریخت و مزه مزه میکرد.

با هر جرعه، کمی بیشتر گرمش میشد و کم کم کف پاش مثل همیشه داغ میشد.

ساعت کم کم تز ۱۲ شب هم رد شده بود و وارد ۲۷ آبان شده بود. 

و خب چیزی به ساعت ۳ هم نمونده بود.

پنج سال از اون سحر گذشت. مثل باد گذشت. اما غم اون سحر هنوز که هنوزه روی دلش مونده بود.

از بچگی وقتی زمین میخورد و دردش اومده بود ، بهش گفته بودن، عیبی نداره، بزرگ میشی یادت میره!

اما، اون یادش نرفته بود و یادش نمیره.

دردها فراموش نمیشن، مخصوصا اگر زخم هم شده باشی، مخصوصا اگر زخم روی دلت باشه. اینها هیچ وقت فراموش نمیشن!

بزرگ بشی، پیر بشی، باز هم یادته. مگر اینکه مرده باشی!

مرگ مگر اثر کند.....

اما آلزایمر چطور؟ یعنی اگه یه روز آلزایمر بگیرم، یادم میره؟ 

یا اون موقع هم این خاطرات همش داره تو سرم میچرخه؟!

یعنی اون موقع هم این خروار غم هنوز روی سر من خواهد بود؟!!!

پسرک 2

روزها و ماه ها میگذشت و پسرک بارها و بارها تو رویاهاش خودش رو در کنار دخترک قصه تصور میکرد. با دخترک زندگی میکرد، بهش عشق میورزید، اونو تو تمام رویاهای دیگه ش اضافه میکرد و کم کم به جایی رسید که دیگه رویایی بدون حضور دخترک نداشت. حتی تو رویاهای کاملا پسرونه ش که مثلا شرکت در مسابقه اتوموبیل رانی یا فوتبال بود هم دخترک حضور داشت و قسمتی از رویا مختص اون بود.

چند ماه بعدتر، دیگه دخترک فقط در رویاهاش نبود. تو تک تک افکارش هم بود. به هرجا نگاه میکرد، اون رو میدید و مغز پسرک تصویر دخترک رو تمام نمادهای ممکن حک میکرد.

به ماه نگاه میکرد، صورت دخترک در ماه بود. به آب نگاه میکرد ، آب مثل آینه ای جادویی دخترک رو نشون میداد. به تخته سیاه کلاس که نگاه میکرد، از توی خطهای در هم بر هم کشیده شده توی زنگ تفریح، صورت دخترم میومد بیرون. همه جا فقط و فقط دخترک رو میدید.

پسرک عاشق شده بود. عاشق دخترکی که روحش هم خبر نداشت. پسرک عاشق فقط و فقط دخترک رو توی ذهنش و رویاهاش و افکارش داشت. نه دخترک رو میدید، نه صداش رو میشنید و نه میتونست لمسش کنه. تنها چیزی که داشت یک عکس توی آلبوم بود که خاطره یک سفر شمال رو ثبت کرده بود و پسرک و دخترک و بقیه خواهر برادرها و پدر و مادر در کنار هم بودن. یک عکس مربوط به چند سال قبلتر. صورت دخترک توی عکس اونقدر کوچک بود که حتی جزئیات صورتش پیدا نبود. یک پیرهن راه راه تنش بود و از نظر پسرک اون زیباترین پیرهن دنیا بود. اصلا اینکه بقیه توی عکس بودن و چی پوشیده بودن، مهم نبود. مهم این بود که دخترک اونجا بود.

دنیای پسرک متفاوت شده بود. بدون اینکه کسی بهش یاد بده عاشقی چیه، داشت عاشقی میکرد به روش ابداعی خودش. عاشقی کردنش فقط فکر کردن به دخترک بود. خب اون سالها امکان اینکه حتی تلفن کنه به دخترک رو هم نداشت. مسافت طولانی بین تهران و شیراز هم مزید بر علت شده بود و پسرک آرزوی دیدن دخترک رو فقط با خودش میکشوند تا شاید عید یا تابستان برن شیراز و دخترک رو ببینه و بهش بگه که بابا من دوستت دارم!

یعنی میشه؟

چرا اینها منو نمیبرن شیراز؟

چرا زودتر مدرسه تموم نمیشه؟

چرا من بزرگ نمیشم؟

چرا اونها شیرازن؟

چرا ما شیراز نیستیم؟

چرا دخترک نمیدونه من عاشقشم؟

اگه بهش بگم چیکار میکنه؟!!!

........

ادامه دارد...