یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

شوخی شوخی، جدی جدی

میدونی، خیلی چیزها فرق کرده، درسته، من و تو کلی فرق کردیم با اون روزها. اما خوب، گفتنش سخته. نمیدونم چطوری بگم

راحت باش، حرفت رو بزن.

من راحتم، اما. بزار چشمهام رو ببندم و بگم

"خندید و با بازی گوشی سعی کرد که به حرفهاش گوش کنه"

ببین، یه موقعهایی بعضی ها شوخی شوخی، یا اصلاً بزار یه جور دیگه بگم، یه موقعی یه بچه بازیگوش و دوست داشتنی، با یه چوب که آتیش گرفته خونه خونه مورچه ها رو میکنه و مورچه ها جدی حدی تو آتیش میسوزن و میمیرن!

چقدر غم انگیز گفتی! اما خوب، ربطش رو نمیفهمم! چه ربطی به...

خوب یه روزی تو خیلی معمولی به من گفتی "من از همه پسرها بدم میاد، اما از تو نه! تو برام قابل احترامی و بهت احترام میزارم. همین. نه بیشتر." یادته اینو بهم گفتی؟

یادم نیست. ولی خوب، باز هم نمیفهمم. بیشتر توضیح بده.

تو اینو گفتی و من شنیدم که دوستت دارم! دوستت دارمی که از هزاران هزاران دوستت دارم دیگه، بیشتر به خاطرم مونده و هیچ وقت از ذهنم نخواهد رفت. تو، خیلی ساده و شوخی شوخی، با تیکه چوبت تمام وجود منو سوزوندی و رفتی، منم جدی جدی این سوختگی رو تمام عمرم به دوش کشیدم و ......

تو هم با من نبودی ای ذهن!

وقتی دلتنگ میشی و همراه تنهایی میری به اعماق خاطرات سالهای گذشته زندگیت، وقتی که نمیدونی باید بمونی یا باید بری، وقتی آنقدر محکم رو صندلی نه چندان راحتت چسبیدی که با جک هیدرولیک هم نمیشه از جات بلندت کرد، وقتی درد تمام مهره های کمرت رو نوازش کرده و باز هم فرمانی برای تمام کردن به بدنت نمیدی، وقتی نمیدونی وقتی بعدی رو با چی بنویسی تا شاید بتونی بهتر به اونی که اینو میخونه بفهمونی چه مرگته، میفهمی که دیگه دوران نوشتنت هم به سر اومده.

پس اسرار بیهوده نکن. التماس نکن به این ذهن مشوش. اون هم دیگه یارای تو نیست.

باید به ذهنت هم بگی: تو هم با من نبودی، مثل من با من، و حتی مثل تن با من!


گیجی مزمن!!

مدتهاست که دیگه خوب نمینویسم. واسه همین هم هست که دیگه خیلی کم مینویسم.

اون طور که باید نمیتونم حسم رو بیان کنم. نمیتونم بگم که در دنیای درونم چی میگذره. بعضی روزها هم که مثل امروز، نمیدونم که چه کاری درسته. بعضی وقتها فکر میکنم که الکی الکی خودم رو انداختم توی یک زندان و برای خودم یک سلول درست کردم.

شاید این سلول انفرادی نباشه و قطعاً نیست، اما باز هم زندان زندانه! جالب اینجاست که خودم برای خودم این زندان رو درست کردم. آنقدر از آخرین باری که به آزادی و پرواز فکر کردم گذشته، که دیگه پرواز رو دارم فراموش میکنم. آرمانهام رو فراموش کردم و عوض شدم!!!

همیشه فکر میکردم عوض کردن آدمها غیر ممکنه، اما خودم، نمیدونم توسط کی، عوض شدم. شاید خودم بودم که خودم رو عوض کردم.

هه، خنده داره، حتی نمیدونم که از این تغییر راضی هستم یا نه! نمیدونم از اینی که هستم خوشم میاد یا نه، فقط اینو میدونم که دیگه نمیتونم بنویسم. فقط از اینش بدم میاد.

کاش میشد باز هم بنویسم

کاش.....