یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

نمایشگاه ماشین

سلام

به درخواست پاره ای از دوستان چند تا عکس از فرنگستان براتون میزارم.

این پست چند تا از عکسهای نمایشگاه ماشین.



منم از اینها میخوام

ایستگاه قطار

 

سلام به همه دوستان گلم

الان که دارم این پست رو تایپ میکنم تا سر فرصت و هرجا که اینترنت بود آپ کنم، توی ایستگاه قطار آسترلیدز (پاریس) هستم.

شنبه صبح رسیدم پاریس و همون شنبه هم رفتم نمایشگاه ماشین. جای ماشین دوستها خالی. خیلی جالب و جذاب بود. خوبیش این بود که پشت خیلی از ماشینها که آرزو داشتی یک روز ببینی، میتونستی بنشینی. از انواع ب ام و گرفته تا مرسدس و پورشه. انواع و اقسام ماشینها. جداً زمانی آرزو داشتم پشت فرمون همچین ماشینهایی بنشینم. کاش خدا پولش رو هم بهم بده تا بخرم!

دیروز هم رفتم موزه لوور. دفعه قبل موزه رو جا انداخته بودم. از صبح تا عصر توی لوور بودم. خیلی قشنگ و زیبا بود. مخصوصآ تالار ایران. قدرت امپراتوری ایران به همه ثابت میشد. قطعاتی از تخت جمشید بود واقعاً فرهنگ والا و غنی ایرانی رو به رخ میکشید. هیچ کدوم از تالارها، حتی رم و مصر به عظمت تالار ایران نبود. هیف از اون همه قدمت!

از ماست که بر ماست.

بگذریم. تالارهای رنسانس و آپارتمانهای ناپلئون هم خیلی زیبا و جذاب بودند. بعد هم نقاشی ها که واقعاً زیبا بودند. مونالیزا یا همون لبخند ژکوند خودمون هم بود. توی لوور با دو تا دختر ایرانی آشنا شدم. یکی تاجر گل بود و دیگری هم پزشک. هر دو شیرازی بودند و برای نمایشگاه گل رفته بودند آمستردام. اون یکی که تاجر گل بود از نقاشی خیلی حالیش بود. در باره بعضی از نقاشها و نقاشیها توضیحاتی میداد که جالب بود. در باره این مونالیزا هم چیزهایی گفت. مثل اینکه از هر زاویه ای نگاه کنی داره بهت نگاه میکنه. یا در هر لحظه هم داره میخنده و هم نه. بستگی داره که تو چی تو ذهنت باشه! یا از خطوط مهو کنار لب و چشمها که این خواصیت ابهام رو بهش میده و به عهده بیننده است که بفهمه خندانه یا گریان! لبخند دو جنسی و یکسری چیزهای دیگه.

بعد هم باتفاق اونها و یک ذوج ایرانی دیگه که همراه اونها بودند رفتیم ناتردام. منو کردند تور لیدر و گردش شروع شد. ولی من زیاد حوصله اینها رو نداشتم. خیلی لفتش میدادند توی دیدن و عکس گرفتن. توی ناتردام مراسم بود. یکشنبه بود دیگه. من هم که قبلاً توی این مراسمها بودم میدونستم که حاجیشون (همون پدر روحانی) وقتی بره بالا کمتر از یک ساعت ول کنه معامله نیست و پایین بیا نیست. اما اونها میخواستند بنشینند و ببینند چی مشه. من هم از فرصت استفاده کردم و خداحافظی و زدم بیرون سمت ایفل. دفعه قبل بالای برج نرفته بودم. ایندفعه با اینکه شب بود رفتم توی سف آسانسور و رفتم بالا. تا اون بالای بالا رفتم (طبقه 3) از اون بالا هم پاریس رو دیدم و البته سرما هم خوردم! خفن باد میومد و من هم سرما رو نوش جان کردم.

امروز صبح هم رفتم یک داروخانه تو شانزلیزه. به آقای دکترشون گفتم یک ادولت کلد میخوام. بهم داد. گفتم آموکسیسیلین هم میخوام. تعجب کرد گفت نسخه داری؟! گفتم نه! ولی خودم دکترم!!! یارو با تعجب نگاه کرد و گفت دکتر چی؟ گفتم دکتر خودم! خندید و یک آموکسی سیلین هم بهم داد. پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایران! پرسید حالا جداً شغلت چیه؟ گفتم مهندس و توی فلان شرکت کار میکنم. پرسید دارو ها رو از کجا میشناسی؟ اینها رو توی دانشگاه بهتون یاد میدن؟ گفتم نه بابا. ما ایرانی ها از همه چیز سر در میاریم. پرسید حالا مطمئنی با این خوب میشی؟ گفتم آره. خداحافظی کردم و اومدم هتل و حالا هم ایستگاه قطارم. یک ساعت دیگه پاریس رو به مقصد لیموژ ترک میکنم.

حالم هم بهتر شده. گلو دردم کمتر شده و فکر میکنم تا فردا دیگه کاملاً خوب بشم.

از فردا به مدت 3 روز توی شرکت جلسه داریم. بعد هم میرم بارسلون. یک هفته هم اونجا و بعد هم برمیگردم ایران خودمون.

حالا هم برم یک ناهار بزنم به شکم و یواش یواش برم سوار قطار بشم.

 

دوستان عزیز، جای همتون خالی.

بدرود.

 

رفتم....

نمیدونم حالا که این پست رو میخونین کی هست و من از کجا اینو آپ کردم. الان که دارم تایپ میکنم توی فرودگاه امام خمینی تهران نشستم و قصدم این بود که از همینجا آپ کنم که متاسفانه اینترنت اینجا مشکل داره و هرکاری میکنم نمیتونم وصل بشم. یادمه که دفعه قبل از همینجا آپ کرده بودم. بالاخره امروز هم با همه گرفتاری ها و شلوغی هاش تمام شد. دو هفته تمام بود که همه اش جلسه پشت جلسه و کار پشت کار و البته توی خونه هم دعوا پشت دعوا. امروز اتفاقات زیادی افتاد. هیچ کس هم به فکر من نبود که بابا این فرهاد بدبخت مسافره و به تنهایی نمیتونه این همه فشار رو تحمل کنه. اما باز هم ثابت شد که فرهاد تونست و تحمل کرد!

ایال به کمک برادرش جهیزیه اش رو به همراه قسمتی از اساسهای من بردند. فکر میکنم که ساعت حدود 5 اساسها رو برده بودند. رفتم خونه تا من هم چمدونم رو ببندم و آماده بشم برای رفتن به فرودگاه. دوست نداشتم از پرواز جا بمونم یا نگران دیر رسیدن باشم. ساعت 8 شب بود که در خونه رو باز کردم و وارد شدم. با دیدن صحنه خونه خالی از اساس توی دلم خالی شد. هرچند میدونستم که خونه خالیه اما نمیدونم چرا باز با دیدن این صحنه جا خوردم چند دقیقه ای هنگ بودم! با دور زدن توی اتاقها فهمیدم که با وجود اینکه بارها و بارها تاکید کرده بودم غیر از لوازم و جهیزیه خودت چیزی نبر، خیلی چیزها برده شده بود. من حتی تهدید هم کرده بودم ولی ظاهراً تهدیدهام دیگه کارساز نیست!

ولی عیبی نداره. ما هم خدای داریم. کاش بتونم طول این سفر فکر نکنم! اصلاً دیگه نمیخوام فکرم مشغول این مشکلات احمقانه ای که حل شدنی هم نیست باشه.

 

یاران یادایام، ایام به کامتون باشه.

التماس دعا.

 

نظر سنجی؟؟

امروز کمی خلوت تر بودم. جلسه ای در کار نبود و من هم بعد از مدتها رسیدم برم بانک و کمی از کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و میزم رو مرتب کنم.

من اصولاً آدم منظمی نیستم. شرکت هم امروز کمی خلوت تره. یک سری مهمون داریم که نصف بچه ها برای استقبال و با اونها بودن پیچوندن! من هم اصلاً حوصله نداشتم و ترجیح دادم مثل بچه آدم بشینم سر جام.

مذاکرات با ایام کماکان ادامه داره. فعلاً قرار شد که خرج و مخارج نگهداری از گلپسر رو برای 3 ما محاسبه کنه تا نقداً پرداخت کنم. فکر میکنم حدود 500 تومانی بشه.

به قول ایال اگه میخوا تنها باشی و آزاد باشی باید هزینه اش رو هم پرداخت کنی. من هم قبول کردم.

پسرمه. البته امیدوارم از این پول حداقل 50 درصدش خرج گلپسر بشه!

ایال میگه که نمیخوام با مامانم زندگی کنم. میخوام برای خودم تنها باشم و مستقل. ازش پرسیدم چرا و اون هم گفت گلپسر مامانم رو اذیت میکنه و مامانم اعصاب نداره!!!!!!

شاخم در آمد. آخه تا حالا همیشه میگفت مامانم این یکی نوه رو خیلی دوست داره. جون مامانم در میره برای این یکی! خود مادربزرگ جان هم هر وقت زنگ میزنند یا صحبتی پیش میاد همچین گلپسر گلپسری میکنند که آدم فکر میکنه دیگه اینها عاشق و معشوقند!

مادر من از بچه داری خوشش نمیاد و رسماً هم میگه. اما اونهایی که میگن ما جونمون واسه گلپسره چرا؟؟

بگذریم. فقط اینروزها دارم یواش یواش واقعیتهای دیگه ای از زندگی رو میفهمم.

و اما اصل مطلب این بود که بگم به نظر من و خانواده پدری تنها زندگی کردن ایال خوب نیست. اصلاً وجه خوبی نداره. حالا بعد از طلاق مشکلی نیست. ولی الان اصلاً قشنگ نیست و حتی زشته!!

نمیدونم نظر شما چیه. اگه بدونم خوبه. شاید بهتر بتونم تصمیم بگیرم. فکر کنم هنوز هم کمی از مردانگیم مانده باشه تا نگزارم. البته اگه نباید!

پس لطفاً نظر بدین که چیکار کنم.

 

جمعه شب فرهاد به مدت دو هفته میره فرنگستان. فرانسه و اسپانیا. فرانسه کاری و اسپانیا غیر کاری! فکر کنم حق داشته باشم کمی هم برای خودم خرج کنم!!

البته کمی. پول لازم شدم دوباره!

یاران همراه، ایام به کامتون.

درود و دوصد بدرود

مشغله!!

عجله دارم و سریع باید برم دنبال ادامه جلسات خسته کننده.

این روزها زندگی خیلی پیچیده شده. رفتار آدمها مشکوکه و پشت هر رفتاری فقط خدا میدونه که چه نقشه ای هست. دیگه نمیتونم مطمئن باشم که الان که ساعت 2 بعد از ظهر روزه یا شب!

ولی زندگی همچنان ادامه داره و فرهاد همچنان زنده است و نفسی میاد و نفسی میره. عمرمونه که به قول بعضی از دوستان داره تلف میشه!

ایال هر روز یک حرفی میزنه و من هم هر وقت عصبانی میشم میگم باشه تا خودم رو خلاص کنم اما بعدش میزنم زیر حرفم! اون هم میگه مرد نیستی. ما هم میگیم مرد نیستیم. شما هم بگین مرد نیستم. خوبیت نداره!!!

جهیزیه به حراج گذاشته شده و من هم استقبالی کردم که مپرس! بزار شر این چهارتا تیر و تخته کم بشه تا هی نکوبند تو سر آدم که اساسهامو میبرم اساسهامو میبرم!!!

خدا رو شکر 7 تا شتر جهازیه نبوده و اون موقع 3 میلیون بیشتر پول ندادند.

فعلاً قرار شده که چند مدتی یا چند ماهی یا حتی چند سالی جدا از هم زندگی کنیم. شاید اتفاقی بیافته! این پیشنهاد خیلی از مشاورها بود که تا حالا انجام نداده بودیم و به عنوان تیر آخر قرار شد تست بشه.

هر چند تیری در تاریکی بیش نیست!

مامان رو رازی کردم که اگه طلاق و طلاق کشی شد گلپسر رو بزرگ کنه! البته فقط از ساعت 4 که مهدکودک تعطیل میشه تا ساعت 8 شب که فرهاد میرسه پیش جیگر بابا!

ولی فعلاً تا زمانی که طلاقی در کار نیست مامان جانشان به اتفاق مامان جانشان (همون وار مینیستر خودمون) بچه را تربیت (هه هه) بنمایند. (خدا میدونه توی این چند وقت چی تحویل من بدهند!)


دوستان عزیز، یاران همراه، ننوشتن بخاطر مشغله زیاده!!! (ما میگیم مشغله است، شما هم بگین مشغله است، اونها هم میگن مشغله است، خوبیت نداره!!!!)


بدرود

باز هم.....


راستش حال و حوصله نوشتن نداشتم. با خودم فکر میکردم که با نوشتن من دردی درمان نشده و نخواهد شد. جز اینکه خودم رو خالی میکردم. که خوب این خود خالی کردنها باعث شده که جمعی دوستانه بین من و بقیه همسایه ها بوجود بیاد. یکی از تهران و یکی از بوشهر. آن یکی شمالیه و آن یکی از اون لنگه دنیا. یکی هم از یزد کویری و دیگری از اصفهان. اون دوست مقیم اسپانیا و کانادا هم که جای خود. خوب این جو رو دوست دارم. از همه هم ممنونم و متشکر. انشالله که هیچ کدومتون به قول یکی از همین همسایه های عزیز به درد چه کنم چه کنم دچار نشین. قبلاً هم گفتم و باز هم میگم که دوستانی دارم بهتر از آب روان! و خدایی که در این نزدیکیست.... اما راستش اینروزها به قسمت دومش شک کردم!!!

بگذریم.

فرهاد با همه شما دوستان عزیز و همسایه های محترم رو راست بوده. یادش نمیاد که تاحالا دروغی بهتون گفته باشه. نه تنها توی این یاد ایام، بلکه توی مرحوم یادایام هم صداقت رو رکن اول قرار داده. هرچند بارها و بارها این صداقتش باعث شده که خیلی چیزها رو از دست بده. خیلی چیزها رو. فرهاد میتونست با یک دروغ کوچیک خیلی خیلی بیش از این دوست داشته باشه! خیلی بیش از این حال کنه توی زندگیش. اما از بس که ضربه خورده از این دودره بازی ها و دروغ گفتنها، متنفر شده از هرچی دروغه!

مهم نیست که تو رو بخاطر دروغ نگفتن از دست بدم، مهم اینه که تو بدونی فرهاد حاضر نیست تو رو به هر قیمتی بدست بیاره! فرهاد اگه مثل همه در دهنش را بسته بود الان به چه کنم چه کنم نیافتاده بود!

بگذریم. بهتره این قضیه بیشتر از این باز نشه.

و اما اوضاع و احوال زندگی. ملالی نیست جز درد بی درمون. دردی که ریشه دوونده توی روح فرهاد. درمونی هم نیست و باید سوخت و درد کشید و ساخت. همونطور که پیش بینی کرده بودم با تشریف فرمایی زندانبان (مدتها بود نگفته بودم) زندانی سلول انفرادی بر گشت سر پله قبل. کی این حبس ابد تموم میشه خدا میدونه!

دعوای اول دیشب سر سفره شام بود. و دعوای دوم هم با بیدار کردن زندانی از خواب برای ادامه دعوای اول! دعوای سوم هم امروز صبح تلفنی! حرف حسابش هم اینه که من تهران بمون نیستم و میخوام برم ور دل مامان جونم (همون وزیر جنگ خودمون) من هم که میگم من اصفهان بیا و زندگی کن نیستم! قاضی حق انتخاب محل زندان رو داده به من و من از زندان اصفهان خاطره خوبی ندارم و حتی به قیمت اعدام هم حاضر نیستم بیام اونجا!

ایشون هم زنگ زدند به چند تا سمساری تا بیان و لوازم خونه را بخرند (جهیزیه) سمسارها هم آمدند و قیمت پایین گذاشتند. ایشون هم ناراحت که چرا! آهرش هم قرار شد که زندانی کلیه جهیزیه زندانبان را بخره!

این هم بامبول جدید برای تلکه کردنه دیگه!نآنآن بوی دو زار پول به مشام وزیر جنگ رسیده و طی جلسات مهمی که کل کابینه فتنه با هم گرفتند این نقشه را کشیدند که اینجوری پول بدست بیارند!

تقاضای زندانی برای گلپسر هم رد شد! مرده شور این مملکت با این قوانینش. تا پارسال حق نگداری از پسر بعد از دوسالگی با پدر بود اما قانون رو عوض کردند و تا 7 سالگی با مادره! خدا میدونه برای اون دیگه چقدر باید پرداخت!

حالا قراره امشب طی یک نشست دوستانه تصمیم بگیریم که چه میشه کرد! انشالله که نشست دوستانه برگزار بشه.

 

یاران همراه، دوستان عزیز و اونهایی که عمرشون را تلف کردند و ناراحتند از این تلفات، زندگی از نظر فرهاد همین حالاست. دقیقاً همین العان. همین لحظه ای که داری این مطلب رو میخونی. اگه داری حال میکنی و لذت میبری، پس عمرت رو تلف نکردی، ولی اگه ناراحتی و توی ناراحتی داری ادامه میدی و تلاشی هم نمیکنی برای بهبود، عمرت را تلف کردی.

سفسته و پیچوندن هم لازم نیست. توضیح دادن هم. دیگه اصلاً مهم نیست. مهم این بود که یکی توی گود بود و نمیدید که دور و برش چه خبره و هم بازیش داره چه میکنه. اما حالا یواش یواش داره چشمهاش باز میشه.

راستش فرهاد مخش را تعطیل نکرده. فرهاد با تعطیل کردن مخش به جایی نمیرسه. فرهاد باید دلش رو تعطیل کنه!!

اینطور نیست؟؟

 

بدرود

عشق است قمار من و بازیگر آنم

دلسوخته تر از همه سوخته گانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازیگری، کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آن که همه باخته در وادی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق، از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندن حرامم
عمریست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرمم و تو ذبح مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم، با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف منو من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او رو سر جانم

آیا صداقت زیبا نیست؟

داشتم یک سری از خاطراتم رو مرور میکردم.

اتفاقاتی که باعث شده بود از درون بلرزم!

به این نتیجه رسیدم که صداقت زیباست!

خیلی هم زیباست. حتی زیباتر از زیباترین منظره ها! یا زیباتر از زیباترین خاطرات! و حتی زیباتر از زیباترین احساسات!


خدایا، بهم بدی میکنی، قبول. اما بهم قدرت و شجاعت صداقت را بده.

با خودم صادقم و با دوستانم هم.


بدرود.

---------------------------------

پ ن : لازم نیست خیلی هم سعی کنی که صادق باشی. گردش ایام و روزگار همیشه حقیقت را برملا میکنه. اما بدا به حال اونهایی که صادق نبودند و رسوا میشن! حالا تصمیم با خودت.

این منم.....

 

هنوز حالم جا نیومده. هنوز خوب نشدم. هنوزم امیدی واهی دارم که شاید راهی باشه. آخه میگند  در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت....

خیلی دلم میخواد که راهساز باشم!

از صبح تاحالا دارم سعی میکنم و با خودم کلنجار میرم که انگولک کردن دل پاره پاره را بزارم کنار و بزارم توی خاکستر خاموشش بمونه. اما چه کنم که با نسیمی خاکستر کنار میره و آتش دل زبانه میکشه.

این خلاءی که توی وجودم بوجود آمده بود، از لحاظ فیزیکی هم داره تحت تاثیرم میزاره.

از صبح تاحالا همش از ته دل آه میکشم.

ولی خوب چاره ای نیست.

زندگی همینه.

من میتونم، بقیه نمیتونند. بهتره از هر کسی به اندازه توانش توقع داشته باشم.

من راه را میسازم اما بعضی ها جیگر ندارند که وارد این راه خطرناک بشن!

حق دارن. این کوره راهی که ساختم درسته زیباست، اما خیلی خطرناکه!!! خیلی خیلی زیاد.

ولی خوب من اهل خطر و ریسک بودم و هستم. همیشه گفتم که چو به دریا زدی، بزن و با دریا باش!

 

چند روزی هست که همش این ترانه از عارف افتاده رو زبونم:


این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
آی به دل آتیش نزن عشق تو امیدشه
غم شده مهمون دل چه عزیزی پیش شه
ساده دل ،ساده دل
ساده دل هرگز نمی گفت از شب و شب قصه ی بی خوا بی هاش
ساده دل فهمیده بود تو عاشقی صادق نمی مونی باهاش (این قسمت ربطی به داستان فرهاد نداره!)
ساده دل
یک شب عاشق تر شد و راهی می خونه شد
باده خورد و گریه کرد عاقبت دیوونه شد
ساده دل
پشت خونت اومدش سر به دیوارا زدش
عاشق عشق تو بود با همون خوب و بدش
این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
ساده دل
اون یه رنگ نابلد خسته از دنیای بد
دل به عشقت داد و رفت سر به کوه دره زد
این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل

 

خدای من، چرا؟

ایال و گلپسر دارند بر میگردند. ساعت 7 میرسند تهران. دیشب با گلپسر حرف زدم و....

مرخصی روانی من هم تمام شد. از لحن حرف زدن دیشب ایال میشد شیپور مارش جنگ را شنید. میگه میاد تا اساسهاش را جمع کنه و برگرده بره اصفهان. اما تجربه نشون داده که همچین کاری نمیکنه! تجربه نشون داده که بعد از چند روز که از جداییش از وزیر جنگ بگذره، بیخیال میشه و چند وقتی حرف رفتن نمیزنه.

نمیدونم.

گیجم.

این سوییچ مخ انگار خراب شده!!! هرچی خاموشش میکنم باز هم مخه داره مثل مخ خر کار میکنه!

خرم دیگه.

شک نکن.

 

ولی......

چو به دریا زدی، بزن و با دریا باش!

 

اوس کریم، این روزگار نیست!

اینو از وبلاگ یکی از همسایه ها کش رفتم. اما بد رقم تو مخمه.....

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

 

مسته مست!

باز هم منو کشوندی به الکل!!

خیلی وقته که مست نکردم!

امشب مست میکنم

مسته مسته مست!!


اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن

تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن
اونا که تو خلوت شب شعرای حافظ رو خوندن
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهی موندن

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

بهشون بیگید که قصه اش مثل شاهنومه درازه
کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه
حالا قصه هاشو مستها توی میخونه ها میگن
اما اون همیشه مست رو توی اونجا راه نمیدن

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

دیگه گیس کمند دلها  گیسوهای رنگ برفش
دیگه میخونه جایی نیست که بیاد رو لب ها حرفش
بزارین همه بدونن که به دست غم اسیره
آخرش یه شب همینجا سر این کوچه می میره

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

من امشب سرخوش و دیوانه و مست و غزل خوانم
به جام می پناه آورده ام از غم گریزانم
گر از میخانه باز آیم مرا غم باز می جوید
روید ای دوستان من گوشه میخانه می مانم
جان ای دل

دیگه گیس کمند دلها  گیسوهای رنگ برفش
دیگه میخونه جایی نیست که بیاد رو لب ها حرفش
بزارین همه بدونن که به دست غم اسیره
آخرش یه شب همینجا سر این کوچه می میره

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

نیست!

داغونم و عصبانی.

ایندفعه نه تنها از دست بنده هات عصبانی ام، بلکه از دست خودت هم عصبی ام!

چرا اینقدر منو به بازی گرفتی؟ مگه من مسخره دست توام که همش داری برام بامبول جدید سرهم میکنی؟!

بابا دیگه جونم به لبم رسیده! مگه تو منو نیافریدی؟ د آخه تو که منو ساختی که منو باید بهتر از خودم بشناسی که! نگو این هم حکمتی بود که به خودت قسم حکمتی در کار نیست و فقط قسد بنده آزاری داری.

آره کفر میگم.

آره شاکی ام.

من نفهمم. نمیفهمم چرا بالا و پایین ام میکنی. نمیفهمم چرا اینقدر سرد و گرمم میکنی! بابا من ترکیدم. ترک خوردم. غلط کردم. گه خوردم. اصلاً تو بگو ببینم چه گناهی کردم که باید اینطور اذیت بشم؟!!!

دیگر چه خواهی؟

من که عمرم را به پایت ریختم زندگی ها را یه پایت ریختم

ای تو دیروز من و امروز من من که فردا را به پایت ریختم

دیگر چه خواهی دیگر چه خواهی

من که با خوب و بد تو ساختم آبرویم را به پایت ریختم

در سفر تا هفت شهر عشق تو من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه خواهی دیگر چه خواهی

من که همچون بت پرسدیدم تو را هر کجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه ها از دست تو می شکستم بغض خندیدن تو را

پس چرا آزردن را دوست داری حسرت وغم خوردنم را دوست داری

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده سوختن ار عشق را لایق نبوده

از توام بر آتش و خاموشم از تو نا نگویی در وفا صادق نبوده

هرچه می سوزم تو می گویی کم است قصه ام ورد تمام عام است

هر چه را می خواستی از من به دست آوردهای

مرگ غرورم بس نبو که قصد جانم کرده ای

من که دنیا را به پایت ریختم زندگی ها را به پایت ریختم

دیگر چه خواهی دیگر چه خواهی

باز هم لطمه ای زدی به این روح پاره پاره. میدونم دردت چیه. میخوای من هم مثل همه باشم. چشم نداری ببینی یکی از بنده هات احمقه! نمیتونی ببینی یکی هنوز احساس داره!

باشه. بزن. محکمتر بزن. یعنی اینقدر بیکاری که گیر دادی به من بدبخت؟! بابا من بنده خودتم!!

نکنه نیستم؟!! یا نکنه تو نیستی؟! جدا نیستی؟!

داری بد میکنی. تو خدایی. از تو بدی دیدن خوب نیست.

فکر آبروی خودت باش.

فردا اونهایی که بخونند همه با هم بهم فوحش میدن. میگن کفر گفتی و داری میگی. اما مطمئنم به تو هم شک میکنند!

شک میکنند که تویی که خدایی چرا داری با فرهاد لج میکنی!

باشه. آخر هم سرنوشت منه فرهاد هم میشه مثل سرنوشت فرهاد کوه کن و خیلی از فرهاد های دیگه!!

لعنت به من که دل به تو بستم.

لعنت به من که فکر کردم هستی.

حالا دیگه مطمئنم نیستی.

به خودت که به همه میگم نیستی. مگه اینکه ثابت کنی هستی.

 

نیست. خدایی اون بالاها نیست. بدانید و آگاه باشید که قرنهاست همه مون با هم سرکاریم!

چقدر زود دیر شد!

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
بودن و نبودنی که کاش بیرزه
همتی کن پای این سقف شکسته
نگو این سقوط آخر راهتو بسه
کم نشو تو وحشت باغی که سوخته
سکه خنده تو کی به غم فروخته
نگو تقدیر تو صد تا گره داره
قحطی نور رو نذار پای ستاره
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه

مرده بدم، زنده شدم.... مولوی

مرده بدم زنده شدم , گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدهء سیر است مرا , جان دلیر است مرا

زهرهء شیر است مرا , زهرهء تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای , لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم , سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای , رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم , وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای , در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش , کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی , مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم , وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی , قبلهء این جمع شدی

جمع نیم , شمع نیم , دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری , پیش رو و راهبری

شیخ نیم , پیش نیم , امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری , من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش , بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو , راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم , سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم , ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی , سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من , پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم , وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم , دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر, لاف همی زد ز بطر

بنده و خربنده بدم , شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو, از شکر بی حد تو

کمد او در بر من , با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم ,از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او, نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک , از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او, روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق , کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق , اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم , چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون , یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر, در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو, گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان , خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان , فرخ و فرخنده شدم

 

تهوع!!

به کسی بر نخوره لطفاْ

این متن رو جایی خوندم و به خودم گرفتم.

دیدم که خطاب به منه!

تصمیم گرفتم بزارم برای هر کسی که احتیاج داره به اینکه.... اصلاْ خودتون بخونید!


"تهوع"

...

هی!!!تو...

استفراغت نگرفته؟...

از این همه عشق بی حد و حساب و بی سر و ته و مداومی که

نسبت به من داری؟..

یه چیزی می خوام بهت بگم ، مهمم نیست که بهت بر بخوره.

این که... دیگه به چشمم عاشق نیستی.....احمقی!

حماقته تو دنیای به این بزرگی...تو انقدر فکرت کوچیک باشه که

آویزون یه نفر بمونی..و تمام آدمها...تمام کائنات...ذره ذره خوشیها ...

 ناخوشیها رو نبینی..یا بدتر ، ببینی و ندیده بگیری.فقط به خاطر

 این که، یا صریح تر بگم ،به بهونه این که فکرت در گیر ( یه نفره).

.....

لطفاعاشقم نباش...اگه برات ممکنه.... (رفیقم) باش.

...

تو...

 

استفراغت نگرفته؟

...

گاهی لازمه خودت انگشت تو حلقت کنی و .. عق بزنی

 

یالاه! ... تردید نکن ..امتحان کن

...

حالت تهوع دارم

می رم دستشویی ...بالا بیارم.

استراحت!

خستگی توی تنم مانده.

چند هفته ای هست که استراحت نکردم. از صبح تا شب کار و آخر هفته ها هم مسافرتهای کاری به گوشه کنار های کشور. از شمال به غرب و از غرب به شرق. فردا هم که کرمان! ایندفعه مسیر خیلی طولانی بود. 1000 کیلومتر فاصله تا تهران. به قول بابا پیر آدم در میاد تو این مسیر!!

ساعت نزدیکهای 11 شب بود که از کرمان بهم زنگ زدند برای هماهنگی. تصمیم ایندفعه این شسده بود که به بچه ام (ماشین جونم) استراحت بدیم و با هواپیما بریم. من هم با هزار تا پارتی بازی بلیط جور کرده بودم. بنده خدا که از کرمان تماس گرفته بود گفت که فقط یک سیستم خرابه!! شاخم در آمد. قبلاً به من گفته بودند دو دستگاه! من هم از خدا خواسته همین را بهانه کردم برای نرفتن. زنگ زدم به اینور و اونور که من برای یک دستگاه نمیتونم این همه راه بکوبم برم کرمان. بزارین برای یک موقع دیگه. هروقت یکی دیگه هم خراب شد اون موقع میرم!

اونها هم قبول کردند.

خداییش هم باید به من هم حق بدهند! بابا من هم آدمم. اول بابا شاکی شد که بابا جان یک دستگاه هم یک دستگاه! هزینه رفت و آمد را هم که میگیری. بلیط هم که گرفتی. بزار بریم.

من هم گفتم بابا جان شما خودتون کل هفته را استراحت میکنی و برای آخر هفته میای میریم اینور و اونور. ولی من کل هفته دارم کار میکنم. آخر هفته را هم که باید استراحت کنم دو برابر کار میکنم!!

خسته گی توی بدنم مونده.

بزار برای یک موقع دیگه.

اونم قبول کرد.


خسته گی روحی اگه همراه با خسته گی جسمی بشه نتیجه ای نداره جز از پا انداختن آدم.

تازه بابا جان و بقیه از خسته گی روحی هیچی نمیدونند!


ساعت 12 شب بلند شدم رفتم فرودگاه برای کنسل کردن بلیطها. حالا هم آمدم خانه و گفتم قبل از خواب یک آپ دیگه بکنم.


کاش فقط ایال این چند روز را هم استراحت کنه!!!

شاید من هم بتونم یک استراحتی به روح و جسم بدم.


ایام به کام

بدرود.

می دونی؟

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دونی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نازکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مردم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

"دوستت دارم"

عید شما مبارک!

خوب ماه رمضون هم رفت.

روزها به سرعت باد دارند میان و میرن. تنها قبار پیریه که روی تک تک سلولهای روح من میشینه و بهم گوش زد میکنه که داری پیر میشی و پیمانه ات لحظه به لحظه پرتر.


از امروز رازیم. واقعاْ روز خوبی بود. هر چند امروز هم مثل هر روز بدون اتفاق بد نبود، اما روزی بود که خوب شروع شد و بعد از اون غروب خاکستری که توام با دلتنگی همیشگی بود، شبی زیبا داشت.

شبی همراه با یادایام!

بعد از سالها با دوستم رفتم بوفه گردباد!

یادش بخیر.

آخرین بار هیچی نتونستم بخورم! اما امشب مثل خر خوردم!

این دوست من هم که هیکلی! البته دیگه این هم داره پیر میشه. یادمه دبیرستانی که بودیم یکجا 8 تا ساندویچ را میخورد! اما به نظرم امشب اون هم کم کار شده بود!


بعد هم رفتم این آبنمای پارک ملت را با هم دیدیم. چند ماهی هست که میخوام برم اونجا و ببینم چه خبره که همه میگن قشنگه قشنگه، که وقت نمیشد!

اما امشب از آخرین شب مجردی استفاده کردم و رفتیم و دیدیم.

خیلی قشنگ بود. واقعاً آدم را به وجد میاره.

پیشنهاد میکنم که اگه ندیدین حتماً برین و سری به اونجا بزنین.

ارزشش را داره.

برین اگه دوست نداشتین بیایین و تف بندازین توی این پست!!!!

شوخی کردم.


یادمه که پارسال مخ را تعطیل کرده بودم.

دقیقاً پارسال تابستون بود.

و توی یادایام قدیم به سوییچ آف معروف شده بود.

فرهاد مخش داغ کرده.

با اجازه بزرگترها برای مدتی دوباره سوییچ آف میکنم.

بزار کمی آمپرش بیاد پایین بعد ببینیم چه خاکی میشه به سرمون بمالیم!


دوستان عزیزم، از همراهیتون ممنونم و بخاطر کامنتهای زیبا و پر انرژی که گاهاً همراه با نصیحتهای سازنده ای هست، متشکرم.

انشالله جبران کنم.


عیدتون رو هم دوباره تبریک میگم.

شاد و پیروز.

ایام به کام.

بدرود.


سه شنبه!!

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن                                     

به خودم هی زدم از این جا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

 

صبح سه شنبه صبح خوبی بود. صبحی که با طراوت شروع شد. صبحب با خبرها و اتفاقات خوب. من سه شنبه به دنیا ‌آمدم! همیشه هم قرارهای مهم زندگیم را سه شنبه ها میگذاشتم! اما مدتها بود که همه روزها برام یکرنگ شده بودند با این تفاوت که از جمعه ها متنفر بودم!

امروز دقت کردم که سه شنبه است. از صبح که از خانه زدم بیرون تصمیم گرفتم سه شنبه روز خوبی برام باشه!

روز خوبی هم بود! یعنی شروع خوبی داشت. بوهای خوبی هم به مشامم میرسید.

بوی خوش آشنایی!!

اما غروبی خاکستری در انتظارمه!!!

امروز خیلی فکر کردم.

خیلی از خاطراتم را مرور کردم.

از دوران خیلی خیلی قبل تا همیچن چند سال گذشته و حتی همین چند روز گذشته!

دیدم که خیلی جاها اشتباه رفتم. و خیلی جاها چاره ای جز اشتباه نداشتم!! و خیلی جاها هم درست رفته بودم.

مروری بر زندگی بچه ها طلاق و بچه هایی که توی جو متشنج خانوادگی بزرگ شدند!! هر دو بده. اما بین بد و بدتر باید انتخاب کرد.

3 بر 1 بچه های طلاق عقب هستند!!!!

اما 5 بر هیچ طرفین جدا شده از هم جلو هستند!!

 

مروری داشتم بر روابطم با دوستانم. با لجبازی هایی که با خودم کردم! به افکاری که داشتم و الان ندارم! به افکار و عقایدی که نداشتم و الان دارم!!

پیر شدم.

فشار زندگی داره کمرم را تا میکنه. اونی هم که اون بالا نشسته هی داره فشار را بیشتر میکنه! اما کور خونده. فرهاد بیدی نیست که با این بادها بلرزه! فرهاد یاد گرفته. فرهاد بزرگ شده!

به این فکر میکردم که بعضی از آرزوهام خیلی خوب و قشنگ بودند. هنوز هم هستند. اما یک آدم بزرگ برای رسیدن به هر آرزویی هر کاری نمیکنه!!!!

لذت کنار معشوق بودن خیلی زیاده. اما به چه قیمتی؟ به قیمت قتل!!!! قتل روح یک بچه بی گناه که در قبالش مسئولی؟

ولی خدا جون، یادته که خیلی سال پیشها گفته بودم داره کمرم میشکنه! مگه من چند سالمه؟!!! فشار را کمش کن؟؟؟ یادته؟ کمش کرده؟ فکر نکنم. من پوست کلفت شدم.

بارلاها! خداوند متعال، نوکرتم، چاکرتم، تو رو به خودت قسم، این انصافه؟؟!!!

 

چرا من همیشه باید دیر برسم؟؟؟!!!!!

 

ندا آمد که شکایت بس است!

 

فردا میرم کرمان. مسافرتی کاری پیرو همون جریانات قبلی!

 

یاران یاد ایام، ایام به کامتون باشه.

بدرود.

شب نوشته های من

ساعت از 11 شب گذشته.

من تک تنها توی خونه نشستم و دارم با تنهاییم حال میکنم!!!

چیه؟ خیلی تابلو بود که دروغ میگم؟

آره دروغ میگم مثل سگ!!!!!

راستی مگه سگ دروغ میگه که میگن مثل سگ؟؟؟



بگذریم.

تک و تنها. خونه بابام یک کوچه آنطرفتره. اما به دروغ گفتم با دوستم هستم تا بیام و تنها باشم.

به یاد روزهای تنهاییه گذشته. روزهایی که تنها بودم و فکر میکردم و رویاپردازی!!!

اما حالا دیگه حوصله رویاپردازی هم ندارم.


تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته

با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم
شب بخیر
خوابهای خوب ببینی
سینما اسکوپ
رنگی
س .....ی
اصلاً خواب خودم را ببینی


چشمام همش به صفحه است!!!!

 

از صبح خیلی کلافه ام. کلاً چند روزه که کلافه ام. حس خوبی ندارم. یه چیزی بین عصبانیت و ناراحتی. یا یه چیزی شبیه شکست. شاید هم خیانت. اصلاً نمیدونم چه مرگمه. یا بهتر بگم میدونم اما نمی خوام باور کنم! تصمیم گرفته بودم که نرم فرانسه. آخ یادم رفت بگم. یک سفر فرانسه پیش رو دارم. اما اصلاً دلم نمیخواست برم. نه بخاطر اینکه فرانسه بده و بد میگذره. به خاطر اینکه خاطراتی برام زنده میشه که باعث سرافکندگیم میشه. یادم میاد که چه حماقتی کردم! اما آخرش امروز دل لامصب مجبورم کرد برم و فرم تهیه بلیط را پر کنم. نمیدونم چرا یهو دلم پر زد. البته از دیشب هوایی شده بود. اخبار داشت مسابقات دوچرخه سواری توربوفرانس رو نشون میداد. از خیابونهای پاریس میگذشتند. دلم خواست!! امروز هم کار خودش را کرد و منو کشوند به اونورها. شاید کارهای نیمه تمامی که توی ایران داشتم هیچ وقت به ثمر نرسه! و شاید ایندفعه دیگه بمونم. ولی نه. نمیمونم. من بخاطر بچه ام از همه چیز گذشتم. پس بخاطر اون هم بر میگردم. اما چه حیف......!


از صبح تا حالا 100 دفعه این وبلاگهای همسایه ها را و وبلاگ خودم و حتی صفحه ایمیلم را چک کردم تا شاید خبری بشه. روزها خیلی بد میگذرند. هر ثانیه که میخواد بره جلو جونم را بالا میاره. همش دلم میخواد که از این وضع در بیام.

بابا یکی بیاد به منه الاغ بگه برای کی مینویسی؟؟؟؟؟؟!!!!

نه! اصلاً من برای چی مینویسم؟؟؟ اینها به درد کی میخوره؟

نمیدونم.

شاید عادت کردم که بنویسم. شاید باید بنویسم! شاید .......

اه

حالم به هم خورد از این شاید باید شاید باید.

مرده شور این زندگیه گند احمقانه شاید بایدی که هرجاش را نگاه میکنی اقت میگیره.

 

لعنت به من

لعنت به من که با این دل صاب مرده بازی میکنم و انگولکش میکنم!

 

لعنت!

آنقدر از دست خودم عصبانیم که دلم میخواد آنچنان کتی به خودم بزنم که خون بالا بیارم.

من تو ترکم.

دارم ترک میکنم.

فرهاد داره ترک میکنه

اینها هم از درد بی دردیه!

عجب دردیه این درد بی دردی که درمون هم نداره!

 

 

بدرود