یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

اخراجیها!


گفته بودم کمی ترس توی وجودم هست و نمیدونم چرا!

حالا میدونم.

من اخراجی هستم.

اخراجم کردند.

امروز بعد از ظهر، صفحه ایمیلم رو باز کردم و دیدم که اخراجم!

به همین راحتی، به همین خوشمزگی!

بالاخره کسی که با دم شیر بازی کنه و بخواد پوزه مدیرعامل یک شرکت بین المللی با 120 دفتر مرکزی در 120 کشور مختلف رو به خاک بماله، و بماله و خوارش کنه و به همه بفهمونه که ایشون هیچی نیستند و همش باده، باید منتظره همچین عکس العملی باشه!!

عکس العمل همکارها برام خیلی جالب بود. دو نفر در جا استعفا دادند!

نزدیک ده نفر با وجود اینکه میدونستند براشون دردسر درست میشه از من حمایت کردند و ناراحتیشون رو بروز دادند!

یکی با تماس و یکی با اس ام اس و یکی حضوری.

من هم پیشبینی کردم که ثانیه شمار پایان کار مدیریت شرکت شروع شده!!

حالا میبینیم کی این پیشبینی عملی میشه!

جالب اینجاست که از فرانسه این کار رو کرده. و زمانی که خودش اینجا بود جراتش رو نداشت!!

راستش از این اخراج ناراحت که نیستم هیچ، خوشحالم. چون مطمئنم عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد!

اما اعتراف میکنم که از یک چیز دیگه ای می ترسیدم! از یک اخراج دیگه! هنوز هم میترسم!

یک حکم اخراج دیگه برام صادر شده!!

خوف ناک و ترسناک.

از اولی خوشحال بودم و حتی نپرسیدم چرا، اما دومی....

نمیگذارم!

................

بدرود


پ.ن: ولنتاین به همه مبارک!!

برنده اما....

سلام به همه

چند تا برد داشتم:

۱- از عیال بردم. به پام افتاد. معذرت خواهی کرد. همه شرایط رو قبول کرد و گفت تغییر کرده و خوب میشه!

۲- توی کار چند تا موفقیت توپ که ممکنه حتی زندگیم رو کاملاْ متحول کنه. ممکنه دوباره از حالت کارمندیم در بیام و مثل قبل برای خودم کار کنم و آقای خودم باشم! از رییس کل بردم! از یک بازاری و ...

۳- پروژه های خسته کننده و در گل مونده رو با موفقیت کامل تمام کردم و باز هم بردم!



اما......

هنوز هم حس خوبی ندارم!

میترسم.

از یک چیزی میترسم!



فرهاد و ترس؟

این ترس من اصلاْ خوب نیست! اترس برای من مرگ بود و حالا دچار ترس شدم!

بدرود

چند خبر و چند حس!

۱- جام زهر را نوشیدم و قطعنامه را تحت فشار امضا کردم! صلح موفقتی بر قرار شد!

۲- یکشنبه تا سه شنبه یک سفر کاری دارم به دبی.

۳- اینترنتم توی شرکت قطعه و توسط بعضی ها تحریم شدم!!

۴- حالم خوب است اما تو باور نکن!!!

۵- حال بابا هم خوبه.

۶- حس خوبی ندارم و از این صلح لذتی نمیبرم!!



بدرود

بابا مرخص شد

سلام به همه.

بابا مرخص شد.

امروز صبح.

یعنی بهتر بگم دیروز صبح چون الان ساعت ۱۲:۵۰ بعد از نیمه شبه!!!

برای رفتنم دلایلی دارم و برای موندن هم.

شما دوستان بهترین دوستان و همراه من هستید و بهترین بهانه برای موندن.

اما.....



همش تقصیر این چرخه!!!

راستی منتظر مدارک عیال هستیم برای طلاق!!!

التماس دعا.

خواهش میکنم دعا کنید زودتر تمام بشه که بدجور دارم اذیت میشم.



بدرود

بابا خوبه.

سلام به همه

امروز صبح عملیات نصب دو عدد بالون توی رگهای قلب بابا با موفقیت انجام شد.

فردا صبح هم مرخصه.



راستی روز شمار بسته شدن یادایام شروع شده.

فکر کنم موقع اون رسیده که جول پلاسم رو از وبلاگ نویسی جمع کنم و برم!

خسته شدم.

خسته.



فعلاْ هستم اما به زودی خواهم رفت.

بدرود

و اما من...

راستش زیاد روبراه نیستم. یا بهتر بگم اصلاً روبراه نیستم.

با دلتنگی هام برای گلپسر کنار آمده بودم که آمد پیشم! به بازی های شبانه و شیرین زبونی هاش عادت کردم که داره میره!!

آره. درست خواندید. داره میره!

چرا؟

چون بابا رو قراره جمعه عمل کنند. چند روزی به استراحت احتیاج داره و مامان هم به عیال گفته که اگه میخوای خودت نگهش داری بیا و اگه نه چند روز رو میزارمش پیش یکی دیگه!!

این حرفهارو مامان بدون هماهنگی با من گفته! دادم در آمد وقتی شنیدم چی گفته!!!

البته میدونم که مامان این قضیه رو بهونه کرده تا اونو بکشونه اینجا تا شاید بتونه دوباره این چینی ترک خورده رو بند بزنه! بدون توجه به اینکه بابا این بدرد نمیخوره!!

خلاصه که به مامان گفتم بهش بگین نمیخواد بیاد و خودم مرخصی میگیرم و از بچه نگهداری میکنم. مامان هم میگه که گفته اما چی بگم.....!

عیال هم دیشب اس ام اس زدند که میان و گلپسر رو میبرند و بخاطر دلتنگی من دوری از اونو تحمل کردند!!!

من هم جواب دادم که خسته گی شما برطرف شد؟؟!!!!!

خلاصه که افتادیم توی لوپ من بکش و اون بکش که آخرش کات کردم و گفتم باشه! شما مثل همیشه حرفت رو عوض کن و بگو که من نگفتم!!!!!

سرتون رو درد نیارم که گفتند امشب میان و گلپسر رو میبرند! دیشب که بابام و بقیه گفتم همشون حالشون گرفته شد! آخه گلپسر داشت کتاب حافظ میخوند!!!

خیلی با مزه بود. کتاب رو گذاشته بود جلوی من و من هم کلمه کلمه میخوندم و اون هم تکرار میکرد!!

بلبلی برگ گلی خوش رنگ بر منقار داشت.....

آنقدر شیرین و با مزه این بلبلی رو میگفت که همه قربون صدقه اش میرفتند!

بعد هم ماشین پولیس بازی و موبایل بازی و ....

هیییی

چاره این است و نبودست به جز این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر!!

 

بدرود

بدون حرف!!!

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره ، گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه ، تنهایی ما
کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روز ها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست...

من و پسرم.

سه شنبه یک دستگاه خودرو پژو 405 بنده و 3 تن از همکاران محترم رو برد اصفهان. (دوستان شاکی اند که چرا تلگرافی مینویسی ما هم گفتیم چشم و همون دو تا جمله رو طولانی مفصل مینویسیم!)

بگم تو راه هم چه اتفاقی افتاد؟!

میگم.

اتفاق خواصی نیافتاد جز اینکه آقای راننده از 120 یک مثقال هم بالاتر نرفت و مسافرتی که من همیشه بین 2:45 تا 3:30 میرفتم شد 5 ساعت!

خدا بگم این نیروی محترم پلیس راه را چه کار بکند یا نکند؟؟!!

بگذریم.

رسیدیم هتل محترم عباسی اصفهان. (هتل هم میتونه محترم باشه یا نه؟!)

میخواین تاریخچه هتل رو هم بگم؟!

این هتل بزرگترین و پر ستاره ترین هتل اصفهانه که در زمان شاه عباس به صورت کاروانسرا بوده و در سال هزار و سیصد و سی و خورده ای به سفارش یک مستشار فرانسوی تبدیل میشه به هتل! در وسط هتل میدانی هست که....

بابا تو رو خدا بیخیال شین!

به محض رسیدن یک دستگاه خودرو 405 دیگه بنده رو برد به سمت ساختمان اصلی وزارتخانه جنگ!

نزدیکهای وزارتخانه بودم که زنگ زدم تا آدرس دقیق رو بپرسم! آخه نه که من خیلی علاقه به دیدار با وزیر محترم جنگ داشتم هیچ وقت این خراب شده رو درست و حسابی یاد نگرفتم! (البته 2 ساله که ساختمان اصلی محلش عوض شده)

گلپسر گوشی رو برداشت! بعد از سلام و حال و احوال گفتم گوشی رو بده مامان که گفت نیست! گفتم بده مادربزگ (هه) گفت نیست!

ما رو بگی شاخ در آوردیم به طول 2 متر! دو باره و سه باره پرسیدم گفت نیست! آمپری چسبوندم که یبا و ببین! یعنی این خانمهای عقل کل و محترم یک بچه دو ساله رو تو خونه تنها گذاشتند؟!!!

از ماشین پیاده شدم راه افتادم تو کوچه پس کوچه ها تا شاید یادم بیاد کجا بود! نیم ساعتی بود که داشتم میگشتم که موبایل زنگ خورد و دیدم شخص شخیص وزیر شخصاً تماس گرفتند که من برگشتم وزارتخانه! رفتهخ بودم دم در چی چی بخرم که همسایه آمد و بعد کی و کی و کی! آمدم بالا گلپسر گفت که شما زنگ زدید! گفتم بله من بودم میخواستم بیام و گلپسر رو ببینم!

آدرس رو گرفتم و رفتم بالا!

گلپسر رو دیدم! اشک تو چشمهای من و گلپسر جمع شده بود! خیلی عجیب بود که هیچی نمیگفت و فقط مثل آدم بزرگها که اشکشون رو میخورن 2 تا قطره از روی گونه هاش سر خورد و آمد پایین! وزیر هم مثل یک نگهبان قدر وایساده بود ببینه من چیکار میکنم! گلپسر رو محکم تو بقلم فشار دادم و سرم رو طوری برگردوندم که وزیر صورتم رو نبینه.

نمیدونم دید یا نه! امیدوارم ندیده باشه که دو تا قطره هم از چشمهای من سر خورد!

ده دقیقه ای گلپسر تو بقلم بود و در گوشش زمزمه میکردم! بعد حس کردم هوای خونه خیلی برام سنگینه. وزیر هم همینطور داشت حرف میزد. وسط حرفهاش فهمیدم که میگه عیال رفته سند موبایلش رو چیکار کنه!

با گلپسر و وزیر جنگ خداحافظی کردم! از اول که رفته بودم هیچی نمیگفت و فقط کمی از شکلاتی که براش خریده بودم رو خورد! کمی هم گذاشت دهن من!

مثل اینکه فهمیده بود من هم قند خونم افتاده!

لحظه خداحافظی زبونش باز شد و گفت خداحافظ بابا! (به زبون یک پسر بچه دو ساله که تازه زبونش باز شده خیلی قشنگ بود)

برگشتم و دوباره بقلش کردم و بهش گفتم بابایی فردا میام میبرمت خونه!

برگشتم هتل و سمینار و سخنرانی و هزارتا حاشیه!

از جمله اینکه مدیرعامل شرکت رو گذاشتیم وسط و گیر که این چه وضعه حقوق دادنه!

اون هم مثل همیشه پیچوندمون و با وعده الکی پشت گوش هممون رو مخملی کرد!

بعد از سمینار و شام هم دعوتمون کرد به سرف چای و قهوه تو کافی شاپ و البته همه حرفها پیرامون حقوق بود و حتی فال قهوه هم برای حقوق گرفتیم که دقیقاً یک آقایی توی فال دستش را مشت کرده و انگشت شصتش را باز نموده بود!!!!

رییس فرانسویمون میگفت ببین توی فال علامت پیروزی آمده! یعنی حله دیگه! یعنی حقوقتون رو زیاد میکنند! توضی دادم که این علامت توی ایران معنیش برعکسه!

سرخ شده بود و تعجب که چرا کسی زودتر به من نگفته! من تا حالا خیلی از این علامت استفاده کردم!

خلاصه که بعد مهمونی دوم کافی شاپ من و 4 تا از همکارهای دیگه رفتیم به اتاق من برای مهمونی سوم!

اینجا دیگه زیاد چیز خواصی نداره جز اینکه "گویند بهشت با حور خوش است        من میگویم که شراب انگور خوش است        این نقد بگیر و دست از نسیه بدار           که آواز دهل برادر از دور خوش است"

نقد رو چسبیدیم و حالی به حولی!

فردا صبحش هم یک جلسه توی ساختمان نظام مهندسی شهرداری و مثل همیشه به قول همکارها کوبیدیم به طاق!

بعد هم رفتم گلپسر رو تحویل گرفتم و هتل و تاکسی به سمت تهران!

گلپسر خیلی خوبه! اصلاً یک کلمه هم اسم مامانش رو نیاورده و دیشب هم خیلی خوب و راحت خوابید! صبح هم با خودم بردمش سر پروژه! همه میگفتند مهندس تو که خودت بچه ای چطوری این بچه مال توه؟؟!!!

اونجا هم حسابی بدو بدو و بازی با کارگرها و بعد هم خونه مادر گرامی و ناهار و ....

حسابی با خواهر کوچیکم بازی میکنه!

تا اینجا که خیلی خوب بوده.

امید که از اینجا به بعد هم روبراه باشه.

 

بدرود.