یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

در زللف چون کمندش ای...

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته‌دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس

گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت

چشمت بغمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم

یکساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در هدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

شریعتی:

اگر مثل گاو گنده باشی میدوشنت.

اگر مثل خر قوی باشی بارت میکنند.

اگر مثل اسب دونده باشی سوارت میشند.

فقط از فهمیدن تو میترسند.


خیلی گاو و خر و اسب بودم! خیلی. اما دیگه نمیخوام. میخوام بفهمم تا ازم بترسند!!

اگر از احوال ما خواسته باشید...

حالم خوبست. همه چیز روبراه و بر وفق مراد. اما تو باور نکن!!

کمی دلتنگی رو چاشنی حس خوبی که دارم بکن. و البته کمی غرور! غرور از اینکه کسی نمیتونه بهم زور بگه و از نداشته هام سوءاستفاده کنه و از نداشته هام چماغی بسازه و بکوبه توی سرم!

دیگه کسی نمیتونه بهم بگه جهیزیه ام رو میبرم! کسی نمیتونه بگه با زنت بساز تا هزاران هزار لوازم خانه داشته باشی!!! (در جواب مادرم که گفته بود اقلاْ یک فنجان و قاشق از لوازمی که خود فرهاد خریده بود را میگذاشتی گفته بودند!)

رفتم باقیمانده لوازم را یکجا و از مارک و جنس بهتر خریدم! همه نو! آخه گفته بودند که آره خوب میتونه دست دوم و ارزون بخره!

بر خلاف عقیده ام که جنس ایرانی خوبه بخاطر رو کم کنی همه رو از بهترین مارکها خریدم!

بالاخره ما مردها هم بعضی وقتها برای رو کم کنی خر میشیم دیگه!

اما اصلاْ ناراحت نیستم و حسرت پولی که رفت رو نمیخورم!

هنوز هم با حرفهاش از راه دور داره میسوزونتم!

دیشب با مامان خیلی حرف زدم. مامان میگفت منتظرم که از مهمترین وظیفه اش در زندگی شانه خالی کنه. آن موقع است که دیگه با خیال راحت میگم که این زن به درد تو نمیخوره!

آخه هنوز هم بعضی وقتها مامان بخاطر حس فمنیستی و زن دوستی که داره از اون طرفداری میکنه!


من حدس میزنم که رد خواهد شد!


یاران همراه. ایام به کامتون.

بدرود


خودم بودم!!

این پست همه اش سانسور شد!!


راستش داشتم پشت سر یکی چیزهایی مینوشتم که وسطهاش فهمیدم خودمم!!!

همه رو پاک کردم. بعضی وقتها فرهاد خیلی کثیف میشه!!!!

آینه ای بود از من! به خودم آمدم. کاش من آنطوری نشم.


خدایا به تو پناه میارم. دوست ندارم اونطوری بشم.


دیروز بابام به ایال پیغام داده که گلپسر رو بیار تهران. اون هم فعلاْ قبول کرده. البته بعید میدونم.

توی انتخاب بعضی از وسایل خونه موندم! نمیدونم بر اساس اعتقاد خودم خرید کنم یا بخاطر شرایط فعلی ولخرجی کنم!!


بدرود.

همه رفتند توی کما!

حال و حوصله درستی نداشتم. گفتم سری به همسایه ها بزنم.

عجیبه. اما همه همسایه ها هم رفتند توی کما!


شماها دیگه چرا تعطیل کردین و نمینویسین؟ مگه شما هم...


یکی گقته همه چیز روبراهه ولی نمینویسم!

یکی نوشته شیرازم و برمیگردم. ولی ظاهراْ هنوز تو راهه!

یکی گفته اینترنت شرکت قطعه و... ظاهراْ اون هم هنوز قطعه!

یکی از مرگ عزیزی در جاده شمال نوشته و دیگر هیچ!

یکی چند خاطره از کودکی.

یکی آنچنان پریشان بوده تو نوشتن که مطمئنم بعد از نوشتن خودش هم نخونده که چی نوشته!

یکی هم از حسهای به هم گره خورده. از یک جنگ قدیمی که هیچ وقت پیروزی نخواهد داشت و از مهر سکوت بر لب!!

یکی هم.....


فکر کنم بازار وبلاگ نویسی دچار یک رکود سنگین شده. یا همه بهشون خیلی خوش میگذره و یا مثل من به این نتیجه رسیدند که جواب این سوال رو ندارند! که چرا باید نوشت؟!


ایام به کام

بدرود

نکته ای از انجیل


متن فوق را دوستی چند روز پیش برام ایمیل کرده بود. وقت نکرده بودم بخونم. اما با خودنش کمی آرامتر شدم! شما هم بخونید:


در Malachi آیه 3:3 آمده است:

))او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست((

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد.. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظهای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

«زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

 

دروغ گفتم!

همکارها چند روزه که گیر دادند ایالت از اصفهان برگشته؟ گلپسر چطوره؟ چه خبر و این حرفها...

تا چهار شنبه پیش میگفتم که نه هنوز نیومده. اما دیدم که زیادی دارن فضولی میکنند که چرا و چی شده و این حرفها...

من هم امروز الکی گفتم که برگشتند.


توی این دو روز کمی از لوازم مورد نیاز رو خریدم. بقیه رو هم هر وقت که برسم خواهم خرید.

ایال هنگام بردن لوازم خودشون و البته من یک کرم دست که مال دوست من بوده رو هم بردند! این هم شده پایه خنده ما. این رفیق ما چپ میره و راست میره میگه که کرم منو چرا برده؟؟!!


دوستان دلتنگ گلپسرم. برام دعا کنید.


بدرود

شریعتی:

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با
    کلاغها می کند پرهایش سفید می
    ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست
    داشتن کسی که لایق دوست داشتن
    نیست اسراف محبت است

الکساندر فلمینگ

 

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.

یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات می دهد...

 

روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.

مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.

 اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی".

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم".

در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

کشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟  پنسیلین !

 

پرونده پدر

پرونده پدر

-         نامت چه بود؟

-         آدم

 

-         فرزند؟

-         من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت

 

-         محل تولد؟

-         بهشت پاک

 

-         اینک محل سکونت؟

-         زمین خاک

 

-         آن چیست بر گرده نهادی؟

-         امانت است

 

-         قدت؟

-         روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

 

-         اعضای خانواده؟

-         حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک

 

-         روز تولدت؟

-         در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق

 

-         رنگت؟

-         اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه

 

-         چشمت؟

-         رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد زآسمان

 

-         وزنت؟

-         نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست، نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین.

 

-         جنست؟

-         نیمی مرا ز خاک، نیم دگر خدا

 

-         شغلت؟

-         در کار کشت امیدم، به روی خاک

 

-         شاکی تو؟

-         خدا

 

-         نام وکیل؟

-         آن هم فقط خدا

 

-         جرمت؟

-         یک سیب از درخت وسوسه

 

-         تنها همین؟

-         همین!!!

 

-         حکمت؟

-         تبعید در زمین

 

-         همدست در گناه؟

-         حوای آشنا

 

-         ترسیده ای؟

-         کمی

 

-         زچه؟

-         که شوم من اسیر خاک

 

-         آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

-         بلی

 

-         که؟

-         گاهی فقط خدا

 

-         داری گلایه ای؟

-         دیگر گلایه نه، ولی...

 

-         ولی که چه؟

-         حکمی چنین، آن هم به یک گناه!!؟

 

-         دلتنگ گشته ای؟

-         زیاد

 

-         برای که؟

-         تنها فقط خدا

 

-         آورده ای سند؟

-         بلی

 

-         چه؟

-         دو قطره اشک

 

-         داری تو ضامنی؟

-         بلی

 

-         چه کس؟

-         تنها کسم خدا

 

-         در آخرین دفاع؟

-         می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

به گلپسر

راستش فکر نمیکردم اینقدر دلتنگت بشم.


پدرسگ خیلی دلم برات تنگ شده. همینطور که دارم با خروار کاغذهای روی میز و کارهای عقب افتاده کلنجار میرم به تو هم فکر میکنم. بعضی وقتها خود به خود اشک توی چشمهام جمع میشه و کم مونده آبروم بره. صبح تا حالا ۱۰ دفعه الکی رفتم دستشویی و فقط...


بابایی شنیدم حسابی داری مامان و مامان بزرگ و در و همسایه رو اذیت میکنی. نکنه تو هم حالیت میسه و دلتنگ بابا میشی و گریه میکنی و ...


صفحه مانیتور تار شد. باز هم میرم....

تحریم!

سلام به همه دوستهای گلم و همسایه های عزیز.


راستش با خواندن بعضی از پستهایی که شما همسایه های گل مینویسید و از خوبی زندگیتون حسودیم میشه و بعضی از وقتها خیلی دلتنگ همچین لحظاتی که هیچ وقت نداشتم میشم.

انشالله که همیشه شاد و سلامت باشین و زندگیتون پر از عشق. اما من بعضی از وبلاگها رو دیگه نمیخونم. ناراحت نشین. دلیلش یکی اینه که دلم میشکنه و به نداشته های خودم بیشتر فکر میکنم و دلیل بعدی هم اینه که میترسم نا خود آگاه زندگیتون رو چشم کنم!!!

پس هر وقت دیدین با من همدردین و کمک یا همفکری منو لازم دارین بهم بگین تا دوباره بهتون سر بزنم.

البته من میگم که نمیخونم. اما حقیقت اینه که نمیتونم از دوستانم بیخبر باشم. پس کمتر بهتون سر میزنم.

همین.


بدرود

اتریش (وین)

منتظرم تا موقع پرواز بشه. چند ساعتی توی وین وقت داشتم. اما اصلاً حوصله اینکه از فرودگاه بزنم بیرون رو ندارم. تو هواپیما که از روی شهر رد میشدیم حس کردم شهر قشنگی باید بشه. اما یک دلتنگی خواصی توی ذهنم افتاده و اصلاً حوصله ندارم. یک آن خیلی دلم هوای بعضی چیزها رو کرد. خیلی دلم هوای گلپسر رو کرد. اشک توی چشمام جمع شد. توی این چند روز اصلاً کسی بهم خبر نداد که حالش خوبه یا بد. روبراهه یا نه. سرما نخورده؟ دل تنگ بابای خرش نیست؟


ای بابا. این هم از زندگی جدید. از فردا باید با تنهایی بسازم. یک سری کار عقب افتاده دارم. یک سری لوازم خونه باید بخرم و هزارتا کار دیگه.


برای فرار از دلتنگی و ناراحتی لپتاپ رو در آورد تا بنویسم. دیدم بالاخره تو یک فرودگاه اروپایی هم اینترنت مجانی پیدا شد. نوشته های قبلی رو آپ کردم.

راستی یک دوست امریکایی توی پرواز پیدا کردم.

ماجراش خیلی جالب و خنده داره. ولی مطلب نوشته و نخونده شده زیاد دارم.

اینو بعدا مینویسم.

تا یک ساعت دیگه وین رو به مقصد تهران ترک خواهم کرد و سفر اروپایی به پایان خواهد رسید.


بدرود دوستان

باران!!

 

لیموژ که بودم 2 روز یک پشت باران می آمد. خوب اونجا قشنگ بود. مخصوصاً اینکه ساختمانی که ما توش بودیم و جلسه داشتیم یک پنجره و منظره خیلی قشنگ داشت به مناطق سرسبزی که شاید شانس دیدنش خیلی کم باشه. بعضی وقتها میرفتم کنار این پنجره و باران تندی که میامد رو نگاه میکردم و میرفتم تو رویا!

اما الان نیامدم که بگم باران خوبه، آمدم بگم مرده شور یاهوودر (Yahoo Weather) رو ببرن! قبل از اینکه بیام اینجا چک کرده بودم و دیده بودم که بارسلون کلاً آفتابی و یک روز کمی ابری ولی بیشتر آفتابیه! دیشب از صدای باران بیدار شدم و تا الان هم که ساعت 12 ظهره صبر کردم که قطع بشه اما ظاهراً میخواد بگه کور خوندی. دریا که مالیده هیچ، لاقل کم نمیشه که برم جاهای ندیده رو ببینم! فکر کنم بهتره برم یک چطر جور کنم و بزنم تو خیابونها.

یادم رفت بگم یک دوست پیدا کردم که خیلی پایه است! یک پمپ بنزین نزدیکهای هتل هست که یک سوپر مارکت 24 ساعته داره. این سوپر مارکته شبها از ساعت 7 به بعد در رو میبنده و فقط یک پنجره بازه و فروشنده پشت گیشه میشینه و هرچی بخوای بهش میگی برات کیاره و پولش رو میدی و به سلامت. شب اول رفتم تا کمی خرید کنم برای شام و صبحانه. فروشنده یک آقای حدوداً 35 ساله است. رفتم پشت گیشه و بهش به انگلیسی گفتم آب بده. شروع کرد اسپانیای حرف زدن و یه چیزی تو مایه های لانراپینا روپرتا؟؟؟ من گفتم فکر کنم همین که میگی بشه. بیار. رفت یه چیزی آورد که نمیدونم چی بود. بعد من با اشاره میخواستم بفهمونم بابا آب میخوام. اون هم خوشحال که فهمیده میرفت و شراب می آورد. بعد من دوباره با اشاره که بابا چرا نمیفهمی آب و بعد لیوان می آورد. خلاصه هی آن یک چیز اشتباه می آورد و من میمردم از خنده و خودش هم میخندید و میرفت یک چیز دیگه می آورد. بالاخره آب رو آورد. حالا تصور کنید که من چقدر پانتومیم و تئاتر و فیلم بازی کردم تا چایی، شکر، نسکافه، نمک، فلفل، نان و کنسرو ماهی و چند تا چیز دیگه خریدم.

حسابی آن شب جفتمون خندیدیم. با وجود اینکه زبان هم رو نمیفهمیدیم اما خوب با هم دوست شده بودیم. دیشب هم باز رفتم پیشش تا تخم مرغ بخرم. جفتمون دلمون رو گرفته بودیم از خنده. من صدا و ادای مرغ در می آوردم و اشاره کردم به..م و آن رفتم کاندم می آورد. وای وقتی کاندم آورد من دیگه ترکیدم از خنده. دیگه انگلیسی رو گذاشتم کنار و فارسی بهش میگفتم مرد تو انگار پاک ..سخلیا!! آخه کی موقع حال و حول صدای مرغ در میاره؟!!! خلاصه که وقتی بهش حالی کردم تخم مرغ چیه و من چی میخوام آن هم مرد از خنده.

امشب باز میرم پیشش کمی میخندم!

ولی جداً دمشون گرم. اسپانیایی ها خیلی باحالتر و خونگرمتر از فرانسوی ها هستند. درسته اینجا خیلی ها شون انگلیسی نمیدونند و حتی نمیدونند آب چیه، اما همین که وقت میزارن و سعی میکنند کمکت کنند خودش خیلی خوبه. فکر نمیکنم ما ایرانی ها با اینهمه ادعای مهمان دوستیمون اینقدر اهمیت بدیم به توریستها.

من برم یک چتر از این رفیقم بخرم و برم تو شهر.

 

بدرود.

 

دلهره دارم!!!


امروز هم وقت نکردم برم کنار دریا! بابا این بارسلون برای خودش شهریه ها. فکر نمیکنم وقت کنم همه جا رو ببینم. امروز یک کتاب راهنمای توریست خریدم ببینم اصلاً چه خبره. دیدم بابا اینجا هم از نظر جا برای دیدن کمی از پاریس نداره. به هر حال امروز هم رفتم یک پارک خیلی شیک و بزرگ. پارک توی یک تپه است. از بالای پارک همه بارسلون پیداست. یک موزه هم بود که به نظر من نمی ارزید 5 یورو بدی برای اون موزه. وقتی تو موزه بودم برای چهار تا مبل و صندلی احمقانه که البته به گفته اینها آغاز طراحی مدرن بودند، 5 یورو داده بودم، به این فکر میکردم که چقدر ایران ما جاهای بهتر از این موزه داره و بخاطر.........

هر چی میخوام سیاسی نگم نمیشه! خوب آدم دلش میسوزه به خدا!

بعد هم رفتم بندر و سری به کریستف کلمب زدم. یک خیابون هم بود که فکر کنم از روی چهار باغ اصفهان کپی کرده بودند! اسمش لا رامبلا است. معروفترین خیابون بارسلونه. پر از فروشگاه و رستوران. نهار رو زدم به شکم و داشتم راه میرفتم که یک ساختمان بزرگ دیده دیدم. رفتم تو.

اوه خدای من. حدس میزنین چی بود؟

باز هم رفته بودم توی یک کلیسای دیگه!! این هم خیلی قشنگ بود. چند تایی عکس هم از کلیسا گرفتم. خیابون رو گرفتم تا ته رفتم. حسابی خسته شده بودم. ساعت هم شده بود نزدیکهای 8. برگشتم هتل و یک شام مشتی برای خودم راست و ریس کردم و جاه همه تون خالی زدم تو گوشش! خرجم داره زیاد میشه. موقع سرفه جویی تو رستوران رفتن هم رسیده. راستی یادم رفت بگم توی لا رامبلا یک بازار بود که خیلی قشنگ یود. پر از مغازه ها مختلف فروش مواد غذایی. از میوه و سبزی بگیر تا گوشت و نان و همه چی. آنقدر قشنگ این مواد رو چیدن که آدم دلش میخواد بخره. قیمتها رو با ایران مقایسه کردم. بعضی چیزها مثل گوشت از ایران هم ارزونتر!!!! بعضی چیزها مثل تخم مرغ و حتی پسته ایران یک قیمت با ایران بود!! ولی خوب نان و پنیر گرون بود!!

خلاصه که چند کیلویی هم خوراکی خریدم و امشب هم یک استیک فرهادپز درست کردم که خیلی هم خوشمزه بود!!

راستی این احمقها تازه دیشب ساعتهاشون رو جابجا کردند!! فردا صبح هفت هشت جا رو نشان کردم برم ببینم و گوش شیطون کر برم ساحل! هر چی خدا بخواد!!

یه چیزی همش تو دلم افتاده. همش حس میکنم اتفاق بدی افتاده و کسی نمیخواد چیزی بهم بگه. الکی همش نگرانم. کاش واقعاً اتفاقی نیاقتاده باشه. کاش.

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. دلم برای وبلاگم و کامنتهاش هم تنگ شده. دلم برای همسایه هام هم تنگ شده. دلم برای کوهسار هم نتگ شده.

مسافرت اروپایی خیلی خوبه اما تنها فاز نمیده. یک همزبون. یکی که بتونی باهاش حرف بزنی.

امروز توی یک فروشگاه داشتم کمی خرت و پرت میخریدم که یک ذوج ایرانی آمدند تو. داشتند با هم حرف میزدند در مورد کالاهای مغازه! من هم بعد از چند روزی که صدای کسی که فارسی حرف بزنه رو نشنیده بودم حسابی سورپرایز شدم. اما راستش روم نشد بپرم وسط و باهاشون حرف بزنم L

 

کاش اتفاقی نیافتاده باشه!

بدرود.

مسیحی دو آتیشه!!


هنوز قبلی رو که نوشتم نتونستم آپ کنم. الان ساعت 10:20 دقیقه است و من هم توی هتلم. راستش یک هتل آپارتمان ارزون پیدا کردم که خیلی هم شیکه. از اینترنت پیدا کرده بودمش وقتی فرانسه بودم. همون رو هم گرفتم. همه چیش خوبه غیر از اینکه اینترنت نداره. دیروز و امروز چند جایی رو گشتم. هم دیروز و هم امروز هم رفتم کنار دریا. میخواستم ببینم دریای اینجا حرفی غیر از دریای خزر خودمون داره، که متاسفانه نرفتم توی دریا تا ببینم حرف حسابش چیه. ولی فردا حتماً میرم.

راستی برای خودم یکپا مسیحی تو آتیشه شدم! هفته پیش یکشنبه رفتم کلیسای نوتردام، و امروز هم رفتم یک کلیسای خیلی بزرگ و باحال. باز هم رفتم توی مراسمشون! فکر نکنم خود این مسیحی ها هم اینقدر برن کلیسا.

و اینکه دلم تنگ شده....

 

بدرود.

اسپانیا


الان که دارم این پست رو تایپ میکنم توی یک ایستگاه قطار مرزی هستم. تو مرز فرانسه و اسپانیا. اسم ایستگاه پورت بو هست. از دیشب تا حالا توی قطار بودم و خواب. الان ساعت 9 صبحه. قطار بعدی ساعت 10:20 از اینجا به سمت بارسلون حرکت میکنه.

راستش تنهایی مسافرت کردن رو دوست ندارم. اما چاره ای نیست. وقتی میخوای بیای غربت نمیتونه همراهیت کنه. به نظر میرسه که اسپانیایی ها خونگرمتر از فرانسوی ها هستند. انشالله که همینطور باشه که حدس زدم. اینجا که هوا کمی سرده. به نظر نمیرسه بشه رفت کنار دریا. اما فکر کنم توی بارسلون بشه یک کارهایی کرد. نمیدونم. شاید!

مسافرتم تا اینجا که خوب بوده. مطمئنم با دعاهای شما که پشت سرم هست از اینجا به بعد هم بخیر میگذره.

مسافرت اروپایی به نیمه رسیده. فقط 5 روز دیگه از این مسافرت مونده. همش یاد فیلم یورو تریپ می افتم! از ایران به اتریش، اتریش به فرانسه و حالا هم به اسپانیا! از تهران به وین، وین به پاریس، پاریس به لیموژ، لیموژ به پورت بو، پورت بو به بارسلون، بارسلون به وین و وین به تهران!! فقط توی اون فیلم چندتا رفیق باحال با هم بودند ولی توی این فیلم فرهاد مثل خیلی از وقتهای دیگه، تنهاست!

این موبایل لعنتی هم که همیشه موقع شکار ...دنش میگیره! اون دفعه الکی الکی چند روز قطع شد و ایندفعه هم بخاطر پول رومینگ داره نفسهای آخرش رو میکشه و مجبورم کرده که جیره بندیش کنم! امروز هم که توی ایران تعطیله و کسی نمیتونه پرداختش کنه.

راستی دیروز پاتریشیو بخاطر اینکه بلیط من اینطوری شده بود حسابی شرمنده شد و البته سعی کرد جبران کنه. با ماشین خودش آمد دنبالم و بردم هتل اولی که چمدان رو بردارم و بردم یک هتل دیگه کنار ایستگاه قطار تا راحت برم. بنده خدا صد دفعه معذرت خواهی کرد. ولی باز هم شد دوستی خاله خرسه. چون اون هتل جدید اینترنتش پولی بود و کردیت کارد میخواست که من هم ایرانی!!

توی گروهی که ایندفعه با هم بودیم یک پرتقالی یک لبنانی یک اسلواکیایی یک تونسی و یک عرب اردنی که از عربستان آمده بود و من هم از ایران و البته 3 فرانسوی بودیم. جو اولش خیلی دلچسب نبود اما بعد از کمی مسخره بازی هایی که ایرانی در آورد و شوخی، همه با هم دوست شدیم. البته این لبنانی که آندفعه هم من خیلی باهاش کل کل داشتم آدم بشو نیست! دیروز همه با هم خدا حافظی میکردیم و نکته جالبش اینجا بود که همه دعوتم کردند برم کشورشون برای گردش! اون عرب از عربستان که خیلی پسر خاله شده. راستش من اصلاً‌ با عربها حال نمیکنم. البته یک دوست عرب که کویت زندگی میکنه دارم، اما با اون هم خیلی حال نمیکردم! این دشمنی خونی بین ما ایرانی ها و عربها ریشه ژنتیکی پیدا کرده. ولی از این عربستانیه خوشم آمد. با وجود اینکه مثل من نبود و مشروب نمیخورد و توی انتخاب غذا دقت میکرد، اما همیشه توی جمع بود. باحال بود. خونگرم، مثل خودمون.

خوب دیگه قطار آمد و من هم میرم سوار شم.

نمیدونم کی اینترنت پیدا میکنم تا آپ کنم.

شاید وقتی برگشتم.

 

بدرود.

ادامه سفر اروپایی (Euro Trip)

روز اول که آمدم اینجا به این آقای پاتریشیو (مسئول رسیدگی به ماها) گفتم که حاجی جون من بعد از لیموژ میخوام برم بارسلون. یک قطار از لیموژ به بارسلون هست. ساعت ۱۱ شب جمعه حرکت میکنه. قیمت بلیطش هم ۱۵۰ یوروست. یک بلیط یرای من بگیر. اوکی؟؟

ایشون هم گتند چشم. تازه من برات میگردم اگه راه بهتری هم بود همونکار رو برات اوکی میکنم!

فرداش هم گفت که بهترین راه همونه که خودت گفتی و بلیط هم برات رزرو کردم و فقط همون شب برو ایستگاه و بلیط رو بگیر و سوار شو.

من هم دیروز عصر با بقیه برو بچ رفتم ایستگاه که بلیط رو بگیرم که..........

موسیو برای شما بلیطی رزرو نشده!!!!!!

به جون همون چشمهای بابا غوریت پاتریسیو گفت رزرو کرده! رو کردم به بقیه بروبچز که بابا شما بهشون بگین رزرو کرده. این چرا حالیش نیست!!!

از ما اسرار و ار اون هم انکار و گفت رزروی در کار نیست و قطار هم پره!!!

بعد گفت چون بچه خوبی هستی یک قطار دیگه هست که ساعت ۱ صبح راه می افته و بعد میره یک شهر دیگه و از اونجا باید قطارت رو عوض کنی و یکی دیگهو این حرفها!!!

چاره ای نبود. قبول کردم. خریدم. تو دلم هم چند تا فوحش آبدار به این احمق فرانسوی دادم.

بعد از خریدن بلیط با برو بچ تو شهر راه میرفتیم که رسیدیم به یک بار. قبلاْ این بار رو رفته بودم. دستگاه ساخت آبجو داره و آبجو های خیلی مرغوبی درست میکنه. رفتیم که فقط ببینیم ولی موندگار شدیم. منی که غرق خواب بودم و میخواستم زود بخوابم تا ۱ شب اونجا بودم. کمی اعصابم هم خورد و نگران گلپسر. خلاصه کنم که این نامردها هم نامردی نکردند و هی خوردن. منهم که میخواستم کم نیارم هی خوردم. هرچی میگفتم بابا دیره پاشین بریم هتل. این رفیق تونسی هی میگفت نه بابا بخور خوبه!! ۱۰ تا لیوان گنده از این آبجو ها رو ریختیم تو خندق بلا!!!

اصلاْ نفهمیدم کی خوابیدم! ولی دمش گرم. مثل خرس خوابیدم. این هم یکی از اون خوابهایی بود که خیلی وقت بود نداشتم.

یک اتفاق جالب هم افتاد. توی بار با یک پیرمرد فرانسوی آشنا شدم. همکار قدیمی خودمون. ۲ سال پیش بازنشسته شده. در مورد ایران و تهران و شهرها چیزهایی میگفت که من که ایرانی ام نمیدونستم!

از اولین موسسان شرکت بود. شرکتی که من توش کار میکنم یکی از بزرگترینها توی دنیاست (تو زمینه کاری خودش) و اولین کارخونه خارج از فرانسه رو هم توی ایران زده. سال ۱۹۷۱. پیرمرده میگفت من زمان شاه و بعد از انقلاب هم ایران بودم. سالهای زیادی ایران زندگی کردم. خیلی کشورهای دیگه هم بودم. ایران به نظر من یکی از قشنگترین کشورهاست و فرهنگ ایرانی از بهترین و با ادبترین فرهنگهاست.

بقیه همکارها مخصوصاْ این لبنانی احمق که همش میگفت خلیج و من هم سریع تصحیح میکردم خلیج فارس - حسابی میخ کوب شدن. من هم با یک افتخاری گوش میکردم به تعریفهای پیر مرد از ایران.

جالب اینجاست که از هکارها همه اشون سراغ گوگوش رو میگرفتند!! همه اشون گوگوش رو میشناختند و حتی یکیشون یک موزیک از گوگوش رو حفظ بود!!


امروز روز آخر که اینجا هستم و بعد دیگه میرم تا نوازشی به اعصابم بدم و برگردم تهران ببینم ادامه زندگی چی میشه!

راستی به همه مشکلات سفر اروپایی تغییر ساعت رو هم اضافه کنید! امشب ساعت فرانسه عوض میشه! من هم امشب میرم. اونجایی هم که باید قطار رو عوض کنم هم نمیدونم ساعتشون چیه!!

خدا کنه بین زمان و مکان گم نشم!!!

آهان. یادم اومد. بارسلون اینترنت ندارم. چون نمیخوام برای اینترنت پول الکی بدم و برم هتل گرونتر.


دوستان خوبم باز هم منو از دعاهاتون محروم نکنید.

خوابم میاد!

اگه تو فهمیدی از صبح تا حالا این زنیکه چی گفت، منم فهمیدم!!!

از بس که خوابم میاد.


دیشب بیخوابی زده بود به سرم! ولی حالا آرومم و خفن خوابم میاد.

کاش امروز زودتر تمام بشه برم بخوابم.

ادامه عکسها

چند تایی عکس از موزه لوور میزارم براتون. خداییش عکسها 90 درصدشون غیر قابل پخش بودند. ماشالله هیچ کدوم نقاشی ها و مجسمه ها حجاب اسلامه که هیچ حجاب غیر اسلامی هم رعایت نکرده اند. اینها رو دیگه بزور از توشون در آوردم!!!



اینها هم یکسری گدای مکزیکی بودند کتار کلیسا نوتردام. 

برج ایفل خودمون! البته توی شب.


پاریس از بالای برج ایفل. باز هم در شب.

این هم امارت شارل دوگول. سر خیابون شانزلیزه خودمون!!!


امید که خوشتون بیاد.

بدرود.