یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

به گلپسر

راستش فکر نمیکردم اینقدر دلتنگت بشم.


پدرسگ خیلی دلم برات تنگ شده. همینطور که دارم با خروار کاغذهای روی میز و کارهای عقب افتاده کلنجار میرم به تو هم فکر میکنم. بعضی وقتها خود به خود اشک توی چشمهام جمع میشه و کم مونده آبروم بره. صبح تا حالا ۱۰ دفعه الکی رفتم دستشویی و فقط...


بابایی شنیدم حسابی داری مامان و مامان بزرگ و در و همسایه رو اذیت میکنی. نکنه تو هم حالیت میسه و دلتنگ بابا میشی و گریه میکنی و ...


صفحه مانیتور تار شد. باز هم میرم....

نظرات 6 + ارسال نظر
سحر دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 02:11 ب.ظ http://www.iran.forum.st

اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم.

گلپر دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 04:16 ب.ظ

ای جان
آخی دل آدمو کباب میکنی با ین احساسات رقیق ژدرانهه
ایشالا طوری بشه که هیشه پیشت بمونه

انشالله

مارمولک دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 06:06 ب.ظ

حتما گلپسرت هم دلش واست تنگ شده شک نکن.

نمیدونم
شاید

مریم دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 06:54 ب.ظ

سلام .خوبی ؟خوش گذشت ؟برگشتی با نه؟چرا یه زنگ نمی زنی خبر بگیری یا غیر مستقیم از طریق یکی از فامیلاش .

خیلی هم بی خبر نیستم
میدونم که داره اذیتش میکنه. البته گذاشتتش مهد کودک. دیروز هم اس ام اس زده به بابا که سوغاتی های گلپسر رو + یک سری چیز دیگه که لیست کرده براش بخرم و بفرستم!

گل ابی سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 08:08 ق.ظ

از کجا ازش خبر داری؟ این حق توست که پسرت رو ببینی. نمیخوای بری سراغش؟

هفته پیش مامانم زنگ زده بهش و باهاش حرف زده. حق منه اما اصلاً نمیتونم برم اونجا و نمیخوام هم برم.
تا جایی که بتونم تحمل میکنم. بعد هم مجبورم شکایت کنم تا بچه رو بگیرم.

م.ز شنبه 18 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 05:55 ب.ظ

الهی بگردم :(

آخه چرا بچه رو دیگه عذاب میده ؟! چقدر ما آدما گاهی خودخواه میشیم . به خاطر خودمون و غرورمون همه چی رو له می کنیم حتی یه کودک که شاید همه زندگیمونه :)

هـــــــــــــــــی روزگار ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد