یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

سال نو مبارک

باز هم یک سال دیگه سر شد

یک سال دیگه هم رفت و من در تفکر اینکه، امسال آخرین پستم رو در مورد چی بنویسم.

نمیدونم این چندمین پست آخر سالمه، چندمین باره که دارم سال نو رو تبریک میگم و چندمین باره که دارم آرزوی شادی برای خواننده های نه چندان زیاد اینجا میکنم.

خیلی ها هیجان سال جدید رو دارند، و خیلی ها شاد هستند. خیلی ها به مسافرت و چگونگی استفاده از تعطیلاتشون فکر میکنند و بعضی ها مثل من، یک نفس در سینه زندانی شده دارند. نفسی که هر قدر محکم آه بکشی، باز هم در سینه حبس خواهد ماند و رسوبات اکسیزن های نه چندان زیاد هوای آلوده تهران، باعث گرفتگی بیشتر شش ها خواهد شد و کم کم نفس تنگتر....

اما چه میشه کرد. سال کهنه داره میره. ننه سرما هم تغریباً امروز خبری ازش نبود و هوای اینجا کاملاً گرم و بهاری بود.

پس، من هم بیخیال این تنگی نفس میشم و با شادی تمام، بهاران رو به شما عزیزان تبریک میگم.

دوستان، غریبه ها و آشناها، عیدتان مبارک. به امید اینکه سال 91 سرشار از شادی برای همه شما باشه، و لذت ببرید از زندگیتون.

طوری زندگی کنید طوری از این عید و نوروز لذت ببرید، که اگر نوروز دیگری در کار نبود، حسرت نخورید!

کی میدونه؟ شاید این آخریش باشه.

تا درودی دیگر، بدرود.

شوک

هرچی با خودم فکر کردم تا بفهمم جریان خوابم چی بود، چیزی نفهمیدم.

حسابی نگران بودم. دیدم که مدتهاستخبری از دو دوست ندارم. تغریباً مطمئن بودم برای یکیشون اتفاق بدی افتاده. با ترس و لرز، یک خبری از اولی گرفتم و یک ایمیل به دومی.

یک اس ام اس دریافت کردم، به این متن: همه چیز از بین رفت. خوبم. نیستم. خوبم چون چاره ای نیست و مجبورم که خوب باشم.

خیلی دلم شکست. حقش نیست که اینقدر اذیت بشه. هرچند اون روزی که داشتم سعی میکردم استرس رو ازش دور کنم، میدونستم که کارم بیهده است. با اون تفکر و استرسی که اون داره، حتی اگه همه چیز خوب باشه، نتیجه نمیگیره و ... اما خوب من به عنوان دوست وظیفه داشتم که کمکش کنم تا استرس رو از خودش دور کنه، که بی فایده بود!

با خودم فکر میکردم که خوابم مربوط به این قضیه است و غرق در تفکر به حال این دنیای نامرد بودم.

اما کمی که گذشت، زنگ موبایل منو به خودم آورد. از خارج از کشور بود. تا جواب دادم دیدم اون طرف خط داره داد میزنه که چرا اینقدر این شریکت احمقه! بگو همین الان جلوی حواله رو بگیره. اون شماره حساب من نیست. اون ایمیل رو من نفرستادم. یک دزدی در کاره و ...

شوکه شدم. فقط گفتم باشه و شوک زده داد زدم بگیر این آقای .... رو

همینطور که منشی داشت شماره رو میگرفت، ایمیلی که امروز صبح برام اومده بود رو خوندم و دیدم که طرف راست میگه، از وسطهای ایمیلها، آدرس ایمیل عوض شده و یک هکر به این احمق جواب داده و شماره حساب خودش رو داده و اون هم داده به صرافی و نتیجه، 125.000 دلار ناقابل از جیب من بدبخت رفت تو حساب یک کلاه بردار اینترنتی. 250 میلیون تومن نا قابل!

تنم یخ کرد. چشمهام سیاهی رفت. پیگیری ها شروع شد و فهمیدم که پول از حساب صراف خارج شده اما هنوز نرسیده به حساب هکر.

همینطور داشتم حرس میخوردم که موبایلم زنگ خورد. صدا آشنا بود. خودش رو معرفی کرد. خواهر نفر دوم بود. گفت که خواهرش بهش گفت که به شما زنگ بزنم و بگم که با اون طرف ازدواج کرده. خواهر سوژه، گفت که سوژه با اون طرف ازدواج کرده!

دنیایی که داشت یواش یواش از چرخش به دور سر من می ایستاد، به سرعت تمام شروع کرد به چرخیدن. کم مونده بود که پس بیفتم.

دنیای نامردیه. با نوشتن این پست و یاد آوریش، باز هم بهم شوک وارد شد.

بدرود

درصد روانپریشی ما!

جناب سرهنگ محترم، همراه با یک گردان مامور زد شورش و لباس پلنگی، حمله کردند به کوچه بن بست و ما و یک سری از بشقابهای (دیش) گیرنده های ماهو.اره رو جمع کردند و بقیه هم زودتر دست به کار شدند و قبل از اونها خودشون جمع کردند.

نتیجه: ما تلویزیون نداریم. چرا؟ چوت به همت افتتاح برج میلاد، تصویر تلویزیون ما چند سالی هست که افتضاحه و ما شبکه های رسانه ملی رو هم از طریق امواج ماه.واره دریافت میکردیم.

خلاصه، شب رفتم خونه و حسابی حوصله همه سر رفته بود. نه من میتونستم شبکه بنگاه سخن پراکنی بریتانیای کبیر فارسی، یا National Geographic Farsi   رو نگاه کنم و نه عیال میتونست عشق ممنوعه و ازل و ... اینها رو نگاه کنه.

بعد از شام تصمیم گرفتیم بازی کنیم. گلپسر هم خوشحال از این اتفاق میمون، پیشنهاد داد که بدو بدو بازی کنیم! نیدونم این بچه سوخت موشک میخوره یا بنزین اکتان 150! صبح تا شب هم بدوئه، باز هم میخواد بدوئه! اصلاً هم درک نمیکنه که بابا من از صبح تا حالا هزارتا کار کردم و خسته ام، تازه اصلیتم هم شیرازیه!!

خلاصه رازیش کردیم که با هم بشینیم و اسم فامیل بازی کنیم!

دو عدد کاغذ و خودکار بین دو طرف اصلی بازی توسط گلپسر پخش شد.

یک نیم ساعت یک ساعتی که بازی کردیم یک طرف صفحا ها پر شد و من خسته! شروع کردیم به حرف زدن از این طرف و اونطرف. من هم همینطور که حرف میزدم به یاد دوران دبیرستان پشت کاغذ رو با خودکار خط خطی میکردم. خط خطی من نوشتم کلمات با خط شکسته نستعلیق بود. چه کلماتی؟ اسم گلپسر، عشق، سیب، زندگی. صفحه من کلا پر شد.

باهاش یک موشک برای گلپسر درست کردم و پرواز آغاز شد!

گلپسر سریع کاغذ دوم رو از دست عیال کشید تا موشک دوم آماده پرواز بشه. کاغذ به کارخانه ساخت موشک (بنده) تحویل داده شد. پشت کاغذ عیال هم خط خطی هایی بود: متنفرم، ازت متنفرم، ازتون متنفرم، بمیری، نفرت و ...

جا خوردم. با خودم فکر کردم که با این دو سند میشه و یک روانشانس میشه پی برد درصد روانپریشی این ذوج را!!

بدرود

تنگ نفس

یک بغض، بیخ گلوم رو گرفته، و ...

نمیتونم به راحتی نفس بکشم.

یک لیوان آب، لیوان دوم، چای، شکلات، غذا، هیچ چیز نتونست این بغض بیخ گلو رو، بفرسته پایین تا نفسم بالا بیاد.

نفس عمیق رو امتحان میکنم، باز هم نتیجه بهتری حاصل نمیشه.

چه باید کرد؟

هیچ، به دردهای روزمره، تنگی نفس رو اضافه میکنیم. دلیل هم مهم نیست. شاید نامردی روزگار بهترین دلیلی میتونه باشه که در پرونده دردهای عاطفی، جلوی تنگی نفس، ثبت بشه.

اما شک ندارم، راه خلاصی از این درد رو هم پیدا خواهم کرد.

..............

دلم تنگه، برای گریه کردن، کجاست مادر، کجاست گهواره من، همون گهواره ای که یادم نیست! همون ...

 

داستان عجیب (تمام)

مدیر ساختمان با ترس و لرز سلام کرد و گفت قربان امر بفرمایین.

ایشون صاحب خونه هستند؟ (سرهنگ رو به مدیر و با اشاره به پیرمرد پرسید)

نه قربان. ایشون مستاجر جدید هستند. مالک الان چند ماهی هست که خارج از کشور تشریف دارن. این آقا هم 3 روزه که اومدند اینجا.

معرفشون کی بوده؟

والا قربان بنده بی اطلاع هستم. مالک ملک رو سپردند به بنگاه سر کوچه، بنگاه هم ایشون رو آوردند و ایشون هم خونه رو گرفتند و من هم کاره ای نیستم. من به خدا اصلاً نمیخواستم مدیر بشم. باور کنید اینها منو مجبور کردند. من اصلاً گفتم من این کاره نیستم. اما اینها خودشون الکی به من رای دادند. من اصلاً کاندید نشده بودم. بنده 30 سال...

خوب حالا! بسه دیگه. برو بیرون.

چشم قربان. با اجازه

مدیر رفت و سرهنگ رو کرد به سروان و گفت بنگاه سر کوچه رو بیار.

چند دقیقه ای گذشت و سروان برگشت بدون بنگاهی.

قربان بنگاهیه میگه من بدون احضاریه هیچ جا نمیام. بدون وکیلم هم حرف نمیزنم.

چی؟!! بعد تو چی گفتی؟

قربان خوب چی بگم؟! قانون نمی...

سرهنگ با دستش سروان رو زد کنار و گفت کسی وارد نشه، کسی هم خارج نشه. بعد هم رفت به سمت بنگاه سر کوچه.

اما وقتی رسید دید که تعطیله! بنگاهی مغازه رو بسته بود و رفته بود.

سرهنگ برگشت به سمت آپارتمان پیرمرد. تو مسیر زنگ زد به اداره و گفت تو این چند روزه گذشته مورد فرار از امین آباد نداشتیم؟

از ان طرف خط بعد از بررسی گفتند که داشتیم.

سرهنگ گفت تماس بگیرید بگین بیان موردشون اینجاست!

..........

آقای دکتر شما باید بیشتر از این حرفها مواظب باشید. حالا چه کسی میخواد این خسارت ها رو جبران کنه؟ اگه کسی زیر آوار مرده بود چی؟

جناب سرهنگ ایشون رو بسته بودیم. اما دو ماهی بود که کاملاً خوب شده بود. اون اوایل که فکر میکرد پیامبره. بعد هم که میگفت هیتلر و این اواخر هم دنبال گنج بود.

ما هم دیدیم بهتره آزادتر باشه. اینجوری هم باغچه های امین آباد رو زیر رو میکرد، هم خودش خسته میشد و شبها بهتر میخوابید. اما نمیدونیم با کی دست به یکی کرده و فرار کرده......

 

 

عاشق شدن فرهاد بر شیرین!

Error: Embedded data could not be displayed.

+++++

این پست مال سال هشتاد و هفته! نمیدونم چی شد که یه دفعه سر از اینجا در آور!!

+++++


دیروز پستی نوشتم در رابطه با داستان شیرین و فرهاد.

جستجویی در اینترنت کردم و داستان واقعی را در آوردم. با خواندن داستان فهمیدم که عشق بین شیرین و فرهاد اشتباه بوده! همیشه فکر میکردم که فرهاد عاشق شیرین میشه و شیرین هم عاشق فرهاد. ولی شیرین عاشق خسرو بوده. کمی هم عاشق فرهاد. کمی با اون میپریده و کمی هم با این!!

البته در آخر واقعاْ عاشق خسرو میشه. عاشق خسرویی که باعث مرگ فرهاد شده بوده!!!

کل داستان را براتون میزارم.

قضاوت با شما!

------------------------------------------


زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب خسرو و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروز نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان .

نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.

فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.

فردوسی بزرگ می فرماید :

ز پرویز چون داستانی شگفت

 ز من بشنوی یاد باید گرفت
که چونان سزاواری و دستگاه

بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
کز آن بیشتر نشنوی در جهان

اگر چند پرسی ز دانا مهان
ز توران و از چین و از هند و روم

ز هر کشوری که آن بد آباد بوم
همی باژ بردند نزدیک شاه

برخشنده روز و شبان سیاه .

روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود .

شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد .  در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد .  به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن از نسل آریا. در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند.

 به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد .

فردوسی بزرگ می فرماید :

چنان شد که یکروز پرویز شاه

همی آرزوی کرد نخچیرگاه
بیاراست برسان شاهنشهان

که بودند ازو پیشتر در جهان
چو بالای سیصد ب زرین ستام

ببردند با خسرو نیکنام
همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش

شاهنشاه با کاویانی درفش
چو بشنید شیرین که آمد سپاه

 بپیش سپاه آن جهاندار شاه
یکی زرد پیراهن مشکبوی

بپوشید و گلنارگون کرد روی .

شیرین نیز به پایتخت رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است .

شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در آنجا شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا به همسری وی بیایی یا وی را ترک کنی .

 مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد... پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد .

ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند .

خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. امادختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند .

ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد .

صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید .

چنین گفت شیرین به آزادگان

 که بودند در گلشن شادگان
که از من چه دیدی شما از بدی

ز تازی و کژی و نابخری
بسی سال بانوی ایران بودم

بهر کار پشت دلیران بودم
نجستم همیشه جز از راستی

ز من دور بود کژی و کاستی
چنین گفت شیرین که ای مهتران

 جهاندیده و کار کرده سران
به سه چیز باشد زنان را بهی

 که باشد زیبای تخت مهی
یکی آنکه شرم و باخواستت

که جفتش بدو خانه آراستست
دگر آن فرخ پسر زاید اوی

زشوی خجسته بیفزاید اوی
سوم آنکه بالا و روشن بود

بپوشیدگی نیز مویش بود
بدانگه که من جفت خسرو شدم

 بپیوستگی در جهان نو شدم.

شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت .

فردوسی بزرگ می فرماید :

نگهبان در دخمه را باز کرد

زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهره بر چهره خسرو نهاد

گذشته سختیها همی کرد یاد
همانگاه زهر هلاهل بخورد

ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی

 بتن در یک جامه کافور بوی
بدیوار پشتش نهاده بمرد

بمرد و ز گیتی ستایش ببرد .

منابع  :ماندگار، تولز و فرهنگ  و هنر.


برگفته از سایت http://www.esalat.org

معجزه

به زیبایی روز سوگند و درخشش مهتاب

بارلاها، ای بوجود آورنده هر آنچه هست، و ای گرداننده هستی، به بزرگی و عظمتت قسم، که کلید همه درهای بسته، در دستان توانای توست.

ای آنکه بود و نبودت این روزها سوالیست بس پیچیده در ذهن خسته و ناتوان من، بودن یا نبودنت در این لحظه دیگر مساله من نیست. پس ترمیم کن این شکستگی های زجر آور زندگی من و دوستانم را.

ای بزرگ بزرگان، در این لحظات درماندگی، تنها تویی که حتی در نبودنت میتوانی امیدی باشی برای حل مشکلاتمان.

پس زیبا، حال که کسی جز تو نیست یاری گر ما، برسان معجزه دیرینت را که بس درمانده ایم.

آمین

...............

پ ن: هر طور که بلدین، به هر کیشی که هستین یا نیستین، طلب معجزه کنید. معجزه تنها راه نجات ماست