یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست .....
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
….
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم .
یادم باشدها را قبلاً هم توی مرحوم یادایام گذاشته بودم. مال خیلی وقت پیش هم نیست. مال همین چند ماه پیشه! اما نمیدونم چرا یادم رفته بود!
یادم رفته بود که حرفی نزنم که به کسی بر نخورد، خطوطی نوشتم که آزار داد کسی را! یادم رفته بود که روز روزگار خوشست و تنها دل من دل نیست!
یادم رفته بود اونی که تنها مانده از سنگ بودنشه. یادم رفته بود سنگ نباشم تا تنها نمانم! یادم رفته بود که زندگی را با همه بدیهاش، دوست دارم! و لرزیدن دلم را پنهان کردم و نزدیک بود برای همیشه تنها بمانم! از راستی ترسیدم و ترساندم!
وای خدای من، چرا اینقدر فراموشکار شده بودم؟! اینهمه؟!

دوستان یادایام، منو بخاطر اینهمه بی وفایی و فراموشکاری، ببخشید. منو بخاطر خطوط بدی که از خودم جا گذاشتم عفو کنید. من اونی که توی این چند پست گذشته از خودم نشان دادم نیستم. من همونی ام که بیش از یک سال به نام یادایام میشناسید. شما توی شناخت من اشتباه نکردید، من بودم که سعی میکردم خیلی احمقانه خودم نباشم! میخواستم چند پست گذشته را پاک کنم، اما دیدم شاید بد نباشه که هر از گاهی مروری بشه.
باز هم خواهم بود و خواهم نوشت.
و اما چند خبر.
اول که از شنیدن خبر مرگ خسرو شکیبایی عزیز جا خوردم و اندوهگین. باز هم سایه مرگ بر سر خانواده ای. و اینبار هامون. خسرو با هامون پا به دلها گذاشت و هامون همچنان زنده است! عشق هامونی مثلی شد برای عشاق! هیچ کس دیالوگهای هامون را فراموش نخواهد کرد!
این زن حق منه عشق منه عمر منه طلاقش نمیدم.....!!!
خدایش بیامرزاد.
دوم اینکه زیارتم قبول! امام رضا شرمنده ام کرد!
سوم اینکه روز روزگار خوش است و همه چیز روبراه و بر وفق مراد!
بدرود
امروز روز پدر بود.
روز مرد.
تمام شد!
الان که دارم این پست را مینویسم دیگه نیست! عمداً دیروز چیزی ننوشتم. ننوشتم تا ننه من غریبم در نیاورده باشم. تا ببینم کیا واقعاً یادشون هست و کیا نیست! هرچند فکر میکردم برام مهم نیست، اما حالا که به خودم سر میزنم میبینم برام مهم بود. یعنی برام مهم شده. توی زندگی بعضی چیزها ارزششون عوض میشه. بعضی چیزها که خیلی مهم به نظر میامدند، دیکه مهم نیستند و بعضی چیزها که مهم نبودند مهم شدند.
این روز پدر هم از آن روزهایی بود که هیچ وقت برام مهم نبود و حالا مهم شده.
تبریکهایی رسید. بعضی ها با اس ام اس و بعضی ها هم با کامنت توی وبلاگ یا ایمیل. اما کسی زنگ نزد! حتی همسر گرامی! نمیدونم اگه من هم تبریک نمی گفتم اتفاقی نمی افتاد؟
ولی مهم نیست. اس ام اس کافی بود. شاید من توقعم زیاد شده.
و اما مطلب دیگه. چندتا پست توی چند وقت گذشته نوشتم که از روی عصبانیت بوده و غرض، مرض بود! راستش میخواستم بسوزونم که سوزوندم! ببخشید که بدجنس بازی در آوردم. اما به نظرم می آمد که لازمه. پس حالا تکذیب میکنم. جریان 10تا دوست دختر و این حرفها دروغی بیش نبود!
من زیر همین یکیش هم زاییدم. چه برسه به ده تا!
مطلب بعدی هم اینه که توی این یک سال و چند ماهی که از تولد یادایام گذشته و توی این بیش از 200 پستی که در یادایام ها نوشتم، قصد جلب توجه نداشتم و قصدم توسعه فضای بیشه و افزایش ماده های تحت سلطه نبوده. به هیچ وجه. اونهایی که با من از طریق این وبلاگ (ها) آشنا شدند میدونند که من دنبال چی بودم و هستم. اهدافی از نوشتن داشتم که بعضی وقتها بهشون میرسیدم و بعضی وقتها هم نه!
اما حالا تصمیم گرفتم که بر باد بنویسم و توی دلم حرفهام را نگه دارم. شاید از همان اول نوشتن اشتباه بود. شاید باید راه دیگه ای را انتخاب میکردم.
بهتره دیگه نگم شاید تا کسی نگه دو دلیم نشان دهنده بلند شدن زیر سرمه!
از نوشتن دیگه حدفی ندارم.
خیلی دوستش دارم اما دیگه بسه!
منو به جایی نمیرسونه!

فروغ میگه: این جهان پر از صدای پای مردمانیست که همچنان که تورا میبوسند طناب دار تورا میبافند.
من هم از این آدمها کم ندیدم.
شاید من هم یافنده ای بودم.
اگه کسی فکر میکنه طناب دارش را بافتم، معذرت میخوام. منو ببخش.
بیماریم خیلی وحشتناک شده. شاید دیگه روزهای آخرم باشه. بهتره که دیگه ........
فکرم پریشونه ونمیتونم ادامه بدم.
ساعت هم از یک گذشته.
ثانیه ها دارن اعدام میشن. عمرشون فقط یک ثانیه است. خوش بحالشون. یهنی اونها هم عاشق میشن؟ حتماً میشن. یعنی آنها هم غم دارند؟ یعنی اونها هم منتظر ماندن و خبری نشد؟ یعنی آنها هم مریض میشن؟ حتماً میشن.
خانه عمو هستم. مشهد. همه خوابند و من بیدار. منتظر. شاید باز هم....
آره خوب. ممکنه. روز مرد. مرد جدید! شاید هم قدیم!
قرمز را یادتونه؟
نه.
قول داده بود.
اما فکر نکنم. شاید روی قول هیچ گربه ای نمیشه حساب کرد. حتی اگه گربه یک شیر باشه.
میدونست من مریضم اما....
دیگه بسه.
پراکندگی جملات مذخرفم هیچ جذابیتی برای هیچ کس نداره و نخواهد داشت. آب در هاون کوبیدنی بیش نبود!
بهانه هم که دیگه دستش افتاد!
میدونم که باز هم با جند تا دری وری میای و میگی خسته شدم!
باشه.
من که خودم گفتم پیر شدم. مریضم. روانی ام و دیوانه!
کمکم کنید!
دیگه نمینویسم.
دچار یک بیماری بد شدم که احتمال داره لا علاج باشه. چرا و به چه علت؟ عاقلان دانند! ما که تو گروه عاقلان جایی نداریم، ما را همان مهندسی بس.
اولاً که آقا فرهاد از فرنگ برگشته! اون هم با کوله باری از تجربه و سوغاتی و البته دوستانی جدید. دوستانی که روز به روز به تعدادشون اضافه میشه و در پلک به هم زدنی تعدادشون بیشتر.
اما بازگشت غرور آفرین ما از فرنگستان مصادف شد با فصل جدیدی از مشکلات. بهتر بگم فصلهای جدید!
دعواها با همسر گرامی (زندانبان سابق! دستور فرمودند بهشون نگیم زندانبان!) از همان شب ورود شروع شد. آن هم با شیوه جدید! ضاهراً آخرین مشاوره ای که باهاشون صحبت کردند نصایح حکیمانه ای داشتند. خانم جونم و عمرم (مشاور امر فرمودند جونم صداشون کنیم!) تشریفشون را بردند پیش روانشناس مشاور زبده و داستان زندگی اوشین وارشون را تعریف کردند و گفتند این شوهر ما چند جایشان خل است. ایشون یک وبلاگ داشتند (احتمالاً هنوز این یکی لو نرفته!) که توش اینجوری مینوشتند و اونجوری مینوشتند! جناب مشاور محترم یا محترمه هم تایید کردند که آقا فرهاد یک همه جا خل عقده ای هستند و چون هیچ کس هیچ وقت بهشون هیچ توجه ای نمیکند، برای جلب توجه از این نمونه کارها میکنند. البته حالا شما این دارو ها را میل بفرمایید شاید همسرتون خوب شد!!
بالاخره زن و شوهر مال همین وقتهاست دیگه. اگه من مشکل دارم دلیل نمیشه که من هم دارو بخورم که! پس زن گزفتم که چی؟ من مریض میشم و اونم دارو میخوره! چه حالی میده این مریضی!
تنها تفاوت مشهود بین دعواهای قبل از فرنگ و بعد از فرنگ فوحش های آبداریست که هر از گاهی شنیده میشه! خداییش قبلاً فوحش نمیداد. اما نمیدونم چی شده که توی فصب جدید، فوحشهای آب دار به چاشنی اضافه شده!
و اما مابقی فصول. با تشریف فرمایی ما و دیدارهایی که با دوستان و بالاخص دوستان جدید داشتیم مطلع شدیم که همچین بگی نگی زیادی سرمون را کرده بودیم لای برف. و لذا طی مراسمهای متعددی از اخبار جدید مطلع شدیم و راستش بسی سوختیم!
آنچنان سوختم که قسمتهایی از دل صاحب مرده تبدیل شد به خاکستر! فرضیاتی که توی ذهنم بود، ثابت شد. ثابت شدند و با ثابت شدنشون دنیا دور سرم چرخید! من نمیدونم این دنیا چی از جون من میخواد که اینروزها خیلی داره دور سرم میچرخه!
و چه جالب باز هم کنار آمدم. البته چاره ای نداشتم. دیگه سوخته بودم. ولی خوب من هم سوزوندم! مقابله به مثل! سوزوندم و تدریس را شروع کردم! سعی کردم درسی بدم تا عبرتی بشه برای آینده گان که حواسشون را جمع کنند که آقا شیره اگه بزنه به سیم آخر و خون جلوی چشماشو بگیره دیگه کاریش نمیشه کرد! بازی بازی با دم (دل) شیر هم بازی؟!!
چندتایی جوجه روباه هم بدشون نمیومد این وسط از آب گل آلود ماهی بگیرند و بزنند و در برن که خوب شیر مجبور شد بیشه را ساکت کنه. غرشی کردیم و نتیجه ای گرفتیم بسیار بسیار عالی! ولی افسوس که دوباره بیشه پر سر و صدا شده و پیشی ملوسه هم جنبه سوختن را نداشت و با دم آتش گرفته شروع کرده به این طرف و آنطرف دویدن!
کاش فکر میکرد. اگه فکر میکرد میفهمید که دویدن باعث گر گرفتن آتیش میشه. بای بایسته و عاقلانه تصمیم بگیره. مثل شیر. بالاخره از یک خانواده اند. مگه نه؟
شیر پیر مریض ما هم داشت خوب میشد و سعی میکرد خوب بشه و آرامش را به بیشه برگردونه که پیشی ملوسی دوباره شلوغ بازی در آورد.
خدا میدونه اینبار دیگه از دیوار کی میره بالا تا از بیشه بزنه بیرون!
شیر قصه ما خسته و 1یر شده و هنوز توی دوران نقاحته. دوران خطرناکی که فقط به یک جرغه احتیاج داره که مثل همین حالا تنها نزدیک ساعت 1 بعد از نیمه شب بنشینه و بنوشه و ...
فکر کنم خشک شده! دیگه در نمیاد!
شاید موقع خداحافظیه. شاید. شاید یک شیر جوون باید بیاد و پوزه منو به خاک بمالونه و بیشه را تصاحب کنه. شاید.
دومین شمال 87 را هم ثبت کنید. شمالی که خیلی خاطره ساز بود. شمالی که بعضی از آرزوهام را برآورده کرد. شمالی که صحنه زیبای نبرد بود که شیر قصه ما با اقتدار پیروز شد و پوزه رغیب را به خاک مالید!
فردا میرم مشهد. یک ماموریت کاری که تا شنبه هم ادامه خواهد داشت. شاید تا برگردم دیگه آپ نکنم. شاید هم برای همیشه تعطیل کنم. شاید هم بیشه را ترک کنم. شاید بهتر باشه قبل از شکست خودم قبول کنم پیر شدم و به درد نمی خورم. شاید به درد ماده شیرهای پیر اروپایی میخورم. شاید هم اصلاً دیگه به درد هیچ کس نمیخورم!
بدرود.
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت
می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت!
همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید:
«می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!»
یه روزی آقای بد شانس که فکر میکرد اول و آخر همه بد شانس هاست بلند شد و رفت سازمان ملل! حالا چرا سازمان ملل رفت و نمیدونم هواپیمایی نرفت، من نمی دنم و فکر هم نمی کنم دردی از ما دوا کنه!بلند شد و رفت سازمان ملل که من میخوام یک آژانسی تاسیس کنم به اسم بدشانسف! از شما هم کمک میخوام. خانم حسابدار (از بد شانسیش اونجا هم به پست حسابدار ها خورده بود!) گفت که همچین آژانسی که وجود داره!!!!
وجود داره؟!!
بله که وجود داره بد نیست بدونی موسس آژانس هم یک ایرانیه!!
آقای بد شانس آدرس آژانس را گرفت و رفت به سمت دفتر مرکزی. تا از در وارد شد دید عکس حاج فرهاد از فرنگ بر نگشته را زدند آن بالا. از منشی پرسید این عکس کیه؟
دکی، تو رییس کل بد شانسها را نمیشناسی؟
نه والا. من فکر میکردم خودم اول و آخرشم!
نه آقا ایشون رییس همه بد شانسها هستند و عکسشون را سر در تمام نمایندگی ها هم میتونین ببینین!

بگذریم. قصه اینجا بود که فرهاد خان قصد مملکت کرده شال و کلاه کرد که برگرده به مملکتش و ده دوازده ایالش را که از غصه سوی چشمانشون کم شده بس که آبغوره گرفتند را از دلتنگی در بیاره که باز هم بز آورد.
Excuse me sir just 5 minutes ago we closed the flight!
But I was in the queue. Just look. So many people are in the queue. And still one hour is remained to take off!!
گفتمانی بود بین فرهاد خان و خانم ایرفرانس که بی نتیجه ماند و بعد از نیم ساعتی دعوا با این و اون و رییسشون و سر پرست و پلیس و ال و بل، یک بلیط هواپیما برای روز دوشنبه دادن دستش و گفتند به سلامت!
حالا من ماندم و یک چمدان گنده و بی پولی توی شهر غربت! باز هم دیدم که هیچجا مملکت خودم نمیشه. لاقل پیاده میتونم برم خبر مرگم همون زندان خودم. نمیتونم؟! بابا میشه یک غلطی کرد اما اینجا اینها کاری کردند که آزادترین جاها هم برامون از زندان بدتره.
سوار بر مترو اجنوی شدیم و برگشتیم هتل. تلاش برای پیدا کردن ریسس احمق فرانسوی که الان خبر مرگشون پاریس تشریف دارند هم بی نتیجه بود. وزغ فرنگی موبایلش را خاموش کرده بود! امروز هم که شنبه و تعطیل!
شروع کردم به مشورت با این و اون که ببینیم چه خاکی میشه به سر ریخت. اول به رسیپشن هتل گفتم بابا تو هم با این تاکسی خبر کردنت! یارو یک ساعت تو راه بود تا برسه. رسیپشن گفت راست میگی؟
دروغم چیه؟
گفت تو ترافیک موندین؟
آره.
بعضی از این راننده تاکسی ها برای فرودگاه از مسیر اتوبان نمیرند چون اینجوری تاکسیمترشون بیشتر میندازه و بیشتر گیرشون میاد!!
جدی میگی؟
آره، چقدر گرفت ازت؟
55 یورو.
همینه دیگه. از ترافیک رفته. توی شرایط عادی و اتوبان فقط میشه 35 یورو.
آقا مارا میگی، داشتم آتیش میگرفتم. گفتم ببین نامردهارا. راننده مال جنوب شرق آسیا هم بود. قیافش به فیلیپین و تایلند میخورد. دیدی چطور برای 20 یورو دهن ما را سرویس کرد!
تنها کسی که فکر میکردم بتونه کمکم کنه و میدونستم کردیت کارد داره و میتونه، حرفی نزد. البته احتمالاً پولی توی کردیت کاردش نبوده. و جالب اینجاست که خودش پیشنهاد داد که به لاوانیا بگو!
راستش خودم اصلاً یادم به اون نبود. با توجه به بهم زدن جریان ازدواج و این حرفها هم روم نمیشد بهش بگم. اما چاره ای نبود. اس ام اس زدم و جریان را توضیح دادم. اون هم زنگ زد هتل و با رسیپشن حرف زد و حل شد. از اونجا با کردیت خودش ریخت به حساب هتل و حاج فرهاد را آوارگی نجات داد!
اونجا بود که گفتم خاک توی سر آنهایی که کاری کردند اینقدر برای چندر غاز ما باید خفت بکشیم. اصلاً اینجا هروقت دست تو جیبت میکنی تا پول بدی همه چپ چپ نگاه میکنند! آخه همه با کردیت کارد پول میدن. کسی پول نقد نداره. ایران هم داره همینطور میشه اما مشکل ما اینجاست که تحریمیم و کردیت کارد هامون اینجا کار نمیکنه! اما کشورها در پیت همه شون کردیتهاشون همه جا کار میکنه. چند روز پیش که میخواستم پول هتل بدم یارو دختره میگفت من پول خورد ندارم که. با کردیت بده. من از کجا بیارم 500 یورو خورد کنم!
نیم ساعت من معطل شدم تا پول را خورد کرد. امروز هم حقارت کشیدم و از لاوینیا خواستم بهم پول بده. باز خدا پدر مادرش را بیامرزه که به دادمون رسید!
آمدم توی اتاق و نشستم همه پولهای مانده را جمع کردم تا برنامه ریزی کنم ببینم چه میشه کرد. نتیجه این شد که رستوران دیگه در کار نیست. غذا از سوپر مارکت و رژیم غذایی. نه فکر کنی پول کم آوردم ها. نه. این چند وقت همه اش استیک خوردم کلسترول خونم رفته بالا!
رفتم سوپر مارکت دیدم یک شیشه گنه شراب 1.5 یورو و یک شیشه آب معدنی 2 یورو. من بخاطر بی پولی مجبور شدم ارزونتره را انتخاب کنم.
یک تن ماهی و نون هم شام امشب.
توی خیابون هم یک صحنه های خیلی باحال دیدم که الان حسش نیست تایپ کنم. باشه برای بعد. همینقدر بدونید که اینجا برای اونهایی که راهش را بلد شدند تا زندگی کنند بهشته.
رقص رپی ها بود با همایت پلیس که جتی بعضی از دختر ها که مست بودند میومدن جلوی پلیس و بهشون دری وری میگفتند ولی پلیس هیچکاری که باهاشون نداشت هی، اونهایی که از مستی میخوردند زمین را کمکشون میکرد!!!
عجب گشت ارشاد بی عرضه ای داشتند!!!
وای خیلی فک زدم.
بدرود.

چند روز پیش تصمیم گرفتم این شعر را بزارم تو وبلاگ. اما پشیمون شدم. دوباره تصمیم گرفتم و باز هم پشیمون شدم. اما حالا میزارمش. بعضی وقتها واقعا شرح حالمه. بعضی وقتها هم نه!
الانم نمیدونم هست یا نیست!
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دله بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت ، رفت از کنارم
از درده دوریش من بیقرارم
خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه هم زبونه
نمیدونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغه عشقش دارم میسوزم
فکرو خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه
دلم میخواد تا دوم بیارم
رو درده دوریش مرهم بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمیتونم من طاقت بیارم
برای پست قبلی دنبال یک عکس خوب از ایرن میگشتم. معمولاً هر پستی را که میخوام آپ کنم توی کوکل سرچ میکنم. کلمه ایران را توی گوگل سرچ کردم. شرم زده شدم. واقعاً ناراحت کننده بود. غیر از عکس پرچم و نقشه همه عکسها مربوط به اعدام، شکنجه، خشونت پلیس با زنها، کاریکاتورهای رییس جمهور و عکسهایی از موشکهای اتمی!!
اول فکر میکردم اشتباهی شده! کلمه فارسی ایران را امتحان کردم، نتیجه همون بود.
یکی از عکسها را که ملایم تر بود برای پست گذاشتم و بعد اومدم تا ببینم نتیجه برای کشورهای دیگه چیه.
از اروپایی ها شروع کردم تا در و همسایه های خودمون و بعد که دیدم هیچکدوم، حتی عراق و افغانستان اینطور نبودند رفتم سراغ آفریقایی ها و کره شمالی و شیلی و همه و همه. بیش از 60 تا کشور را امتحان کردم.

فکر میکنم بهتر دیگه جلوی این خارجی ها زبان درازی نکنم. چون نتیجه هیچ کدام از جستجو ها مثل ایرتن وحشتنتاک نبود.
گفتم شاید شیطنت گوگله. شاید رییس ایرانی گوگل خصومتی با ایران داره. رفتم سراغ یاهو، ام اس ان و بقیه. نتیجه همه همین بود!
توی این چند روز میدیدم بعضی ها چپ چپ نگاه میکنند. اول خیلی ناراحت میشدم. آخه توی این جلسه نزدیک 100 نفر هستیم. هر کدام از یک کشور. از انواع و اقسام نقاط دنیا. هر کسی با یک دید و یک مذهب. اما همه با دیدن اسم ایران زیر اسم من یک جوری میشدند. حس میکردم بعضی ها فرار میکنند. متاسفانه تا حالا توی جلسات اینچنینی شرکت، نماینده ایران، ایرانی نبوده. همیشه فرانسوی بوده. و این اولین باره که توی یک جلسه به این وسعت نماینده ایران، ایرانیه. با خیلی هاشون حرف زدم. مخصوصاً توی مهمونی دیشب. وقتی میدند من مشروب میخورم یا برای تفریح باهاشون غمار میکنم (پولی در کار نبود و شرکت پولهای پلاستیکی داده بود برای تفریح) و بعضی از بازی ها را هم خوی بلدم و حتی میبرم ازشون، تعجب میکردند. خیلی ها فکر میکردند که من از اینترنت یاد گرفتم و بازی کردم و دلیل اینکه بازیم خوبه اینه. اما وقتی میشنیدن که بابا ما ایرانی ها اینطور که شما فکر میکنید نیستیم، ما ورق بازی میکنیم، مشروب میخوریم، موزیک گوش میکنیم، میرقصیم، میخندیم و .... تعجب میکردند. همه میپرسیدند مگه ملا نگفته نکنید؟ من میگفتم چرا ولی کی اهمیت میده؟ همه کار خودشون را میکنند.
تقریباً همه اونهایی که جبهه گرفته بودند باهام دوست شدند و حسابی گپ زدیم. خیلی هاشون آدرس ایمیل یا تلفنشون را دادند تا باهم ارتباط داشته باشیم.
ولی امروز با دیدن این عکسها یادم اومد که کجا زندگی میکنیم!
خدا بهمون رحم کنه و صبر بده!
بدرود
توی این چند روزه خیلی با خودم کلنجار رفتم که بتونم تصمیم بگیرم. اما نتونستم یک تصمیم قاطعانه بگیرم. دلبستگیهام توی ایران خیلی بیشتر از اینجاست. اونجا چیزهایی دارم که اینجا ندارم. چیزهایی که براشون جنگیدم. بخاطرشون به در و دیوار زدم و بیشه را بهم ریختم. و خاطراتی که نمیتونم پاکشون کنم. و کسایی که برام مهمند و نمیتونم ازشون بگذرم. هرچند شاید دیوونه گی باشه که دارم از این موقعیت خوب میگذرم، اما میدونم کی و کجا عقلم را از دست دادم!!
خدا روحم را بیامرزه!!
شاید من دیوونه ام
شاید تو دیوونه ای
شاید ما دیوونه ایم.

I remember when, I remember, I remember when I lost my mind
There was something so pleasant about that place.
Even your emotions had an echo
In so much space
And when you're out there
Without care,
Yeah, I was out of touch
But it wasn't because I didn't know enough
I just knew too much
Does that make me crazy
Does that make me crazy
Does that make me crazy
Possibly
And I hope that you are having the time of your life
But think twice, that's my only advice
Come on now, who do you, who do you, who do you, who do you think you are,
Ha ha ha bless your soul
You really think you're in control
Well, I think you're crazy
I think you're crazy
I think you're crazy
Just like me
My heroes had the heart to Lose their lives out on a limb
And all I remember is thinking, I want to be like them
Ever since I was little, ever since I was little it looked like fun
And it's no coincidence I've come
And I can die when I'm done
Maybe I'm crazy
Maybe you're crazy
Maybe we're crazy
Possibly
همه برنامه ها را کنسل کردم. لاوینیا هنگ کرده. نمیدونه چی شده؟ فکر میکنه اون کاری کرده که من پشیمون شدم.
امشب بر میگردم پاریس. فردا را پاریسم و پس فردا هم تهران.
دلم لک زده برای یک کباب مشتی، یک چیز برگر مشتی از استاربرگر و جیگر!!!
بستنی های بابارحیم و ....
نمیدونم چرا، اما هنوز امید دارم. خیلی احمقم نه؟!
شاد و پیروز
ایام به کام
از روزی که گفتم دارم میمونم اینجا، انبوه سوالها از دوستان و در و همسایه جاری شده که جریان چیه؟ حالا ارض میکنم خدمتون و شما جای من تصمیم بگیرین. البته نظر بعضی از دئستان را شنیدم اما بد نیست دوباره مروری کنیم.
پاریس بودم. خسته و کلافه از شرکت برگشتم هتل. اسرار دوستان و همکارها برای رفتن به گردش را رد کردم چون میخواستم جایی باشم که اینترنت دم دستم باشه. مثل دیونه ها شده بودم و هر 30 ثانیه یکبار چهار، پنج تا ایمیل را با هم چک میکردم. یاهو، جیمیل، هاتمیل، شرکت، کلوب و وبلاگها!
حسابی کلافه بودم و خسته. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیگه داشتم یواش یواش تصمیم میگرفتم که از پاریس برم. فقط مونده بودم برگردم تهرات یا آمستردام یا هامبورگ یا...
بگذریم. سرتون را درد نیارم. ساعت نزدیکهای 6 به وقت فرانسه بود که بعد از هزار دردسر و از این خواستن و از اون پرسیدن و چت و .... از نگرانی یک مرگ دیگه در آمدم. ولی عصبانی و ناراحت. برام غیر قابل باور بود.
باز هم بگذریم.
باید میرفتم بلیط قطار همکارم را بهش میدادم. آن هم موبایلش قطع بود و من هم موبایلم قطع و هر کدام دنبال آن یکی میگشتیم. خوب به طبع من تونستم پیداش کنم. بهش گفتم آقای مدعی که فرانسوی هم بلدی باز هم به عرضه من!
باهاش توی ایستگاه قطار قرار گذاشتم و زدم بیرون. قبل از رفتن لاوینیا گفت که ساعت 7 بیا بریم سن. بریم سوار قایق بشیم. بد بخت فکر میکرد بخاطر از دست دادن پول ناراحتم. میخواست از ناراحتی درم باره.
پیچوندمش و رفتم ایستگاه قطار. اونجا با همکارم رفتیم بلیط جدیدی که آقا خریده بود را پس دادیم. با اینکه میگفتن پس دادنی نیست و این حرفها، پس دادیم. بابا ایرانیی گفتند اروپایی گفتند الکی که نیست. این سوسول بازی ها مال خودشونه. همه کار میشه کرد! هم میشه بلیط قطار و اتوبوس را پس داد و هم میشه.... کافیه بخوای.
بعد از پس دادن بلیط همکارم که با زنش اومده بود گفت بیا بریم که دوری توی شهر بزنیم. یاد لاوینیا افتادم. گفتم بریم اونم ببریمش. رفتیم هتل و بهش گفتم و اونم خوشحال آمد و رفتیم سمت رود سن.
![]()
همکارم با زنش حرف میزد و من هم با لاوینیا. هرچی سعی کردم که بروز ندم که عصبانی ام و ناراحت نشد. گیر داده بود که چی شده؟
منم سر درد و دلم باز شد! از زندگیم گفتم و اون هم شنید. بعضی جاهاش حسابی تعجب میکرد! سعی میکرد دوستانه باهام برخورد کنه. سعی میکرد از عصبانیت درم بیاره. بعد از تمام شدن تور و برگشتن سمت هتل، به پیشنهاد من رفتیم یک جایی شام بخوریم و مشروب. من آن شب دو برابر همیشه خوردم. واقعاً تصمیم گرفته بودم بترکم.
تلو تلو آمدم تا هتل. رسوندم تا اتاق و پرتم کرد رو تخت. به محض افتادن رو تخت خوابم برد. آن چنان خوابی که فکر کنم توپ هم میزدند بیدار نمیشدم. نفهمیدم کی صبح شد. دیدم یک داره در اتاق را میزنه. با بدبختی خودم را تکان دادم و در را باز کردم دیدم لاوینیاست. گفت بیا صبحونه بخور. دیر میشه دیگه سرو نمیکنند. رفتیم صبحانه خوردیم و بعد هم دیزنی لند!
با وجود اینکه شب خوبی داشتم، اما هنوز همش تو فکر بودم. کل روز را با هم بودیم. یک دفعه نمیدونم چی شد بهش پیشنهاد دادم که با هم ازدواج کنیم. اولش حسابی خندید بهم! اما بعد که یک سری مطالب را توضیح دادم متقاعد شد که شدنیه و میتونه فکر کنه.
فرداش رفت رومانی.
فکر کرد.
جواب داد.
قبول کرد!
البته هنوز هم بعضی وقتها تصمیمش عوض میشه. یک خط در میان آره و نه میکنه.
البته من هم سست شدم. مخصوصاً امروز. آخه یادم آوردند که دلبستگی هایی توی ایران دارم. اما تا دیروز که قرار هامون را هم گذاشته بودیم. قرار بود که من بعد از تمام شدن جلسه تو لیموژ برم رومانی. یکشنبه ازدواج کنیم.
از فرداش من دنبال کار اقامتم باشم.
بعد هم بریم دریای سیاه. اونجا یک ویلا کنار دریا داره. دو هفته آنجا. بعد هم برگردیم بخارست. اون بره سر کار و منم برم دنبال کار!
پدرش وقتی 10 سالش بوده فوت کرده.
مادرش هم 3 سال پیش.
یک بار ازدواج کرده و دو ساله که از همسرش جدا شده.
30 ساله است.
یک آپارتمان توی بخارست داره.
یک شغل نسبتاً خوب توی شرکت خودمون.
قد بلد، رومانی همسایه روسیه است و به طبع نژاد اینها شبیه روسهات. قد بلند و سفید.
دختریه که معتقده هنوز میشه عاشق بود. این جمله مال آخرین ایمیلی که برم فرستاده. من گفتم دیگه عاشق نمیشم. بسه. و اون گفته:
You must not be afraid to fall in love again…. This is anyway the most beautiful part of the life from my point of view…and also the most paintful…but only in this way the life is more beautiful….
خودتون ترجمه اش کنین.
حالا شما بگین من چیکار کنم؟
خیلی زود میتونم اقامت اروپایی داشته باشم. و به طبع خیلی خیلی راحتتر اقامت کانادا یا استرالیا. زندگی استاندارد و خیلی چیزهای دیگه.
چیکار کنم؟!
اما میدونی چی شد؟ آقا شیر بزرگه ما خاک بر سر شد! یک روز که داشت با گربه خانم گل میگفت و گل میشنید زد تو سرش! همونجا بود که فهمید دنیا اینطوری که تا حالا فکر میکرده نیست!
جونم برات بگه که آقا شیره عاشق شده بود. اولش حتی جرات نمی کرد به کسی بگه که عاشق شده. آخه شیر با اون یال و کوپالش که همه به پاش می افتن که عاشق نمیشه که. میشه؟ نه که نمیشه. ولی یواش یواش همه فهمیدند! این آقا شیره اون آقا شیره قدیم نبود! از صبح تا شب و شب تا صبح یا پای تلفن بود یا اینترنت! توی ماشین که بود اس ام اس میزد و تا میرسید خونه میپرید پای اینترنت یا تلفن. حتی خیلی وقتها شام هم نمی خورد!
همه فهمیده بودند. همه. بعضی از دوستهاش مسخره اش میکردند و بعضی ها هم نصیحت. میگفتند باید روباه باشی! باید دو رو باشی. اصلاً باید چند رو باشی. باید همه را سر کار بزاری و خودت حالش را ببری! اما شیر دوست نداشت مثل اونها باشه. و مثل اونها هم نشد و مثل اونها هم رفتار کرد.
آقا شیره همه بیشه را بهم ریخت! زمین و آسمون را به هم بافت. جلوی همه ایستاد. کوچ کرد! همه بهش گفتند آخه شیر که کوچ نمیکنه! شیر که بیشه خودش را ترک نمیکنه! کوچ مال پرنده هاست! اما کو گوش شنوا؟!
کار خودش را کرد! قافل از اینکه گربه بی وفاست!!!
گربه خانم هر دفعه به یک بهانه ای میرفت! شیر هم به این در و اون در میزد تا برش گردونه. همیشه هم برش میگردوند اما هر بار که خانم گربه ملوس شیطنت میکرد و میرفت، آقا شیره چند سال پیر میشد!
کارش شده بود همه اش ناله. تصور اینکه شیر ناله کنه غیر ممکن بود. اما شیر شده بوش موش و تو چنگ گربه خانم.
همه یال و کوپالش ریخت! بارها و بارها زد به موه و بیابون و رفت جایی که کسی نبیندش و نشست زار زار گریه کرد. مثل حالا!
البته به واسطه این رابطه و این به این در و اون در زدن پیشرفتهایی هم داشت. گربه خانم هم بعضی وقتها اذیت میشد. اما شیر همیشه مثل شیر پشت در می آمد و ازش دفاع میکرد نمیگذاشت آزاری بهش برسه!
چند روز پیش که توی آینه خودش را دید، دید که در عرض فقط چند روز تعداد موهای سفیدش دوبرابر شده!! فهمید که پیر شده.
پیر!!

اولش باورش نمیشد! اون هنوز جوون بود. خیلی جوون تر از اینکه بخواد به این روز بیافته.
آخرین باری که گربه ملوسه باز شیطنت کرد، شیر تصمیم گرفت تا هر وقت پیداش کرد و مطمئن شد سگهای روزگار نکشتنش و پاره پاره اش نکردند، پسبردش دست خودش. بگه دیگه تمام شد. من دیگه پیر شدم. من دیگه نمی تونم. من تمام شدم. من خورد شدم و از شیر بودنم هیچ چیز نمانده.
البته برای اینکه ببینه هنوز قدرتی داره یا نه، یک لقمه گنده انتخاب کرد و برد!
آقا شیره هنوز قدرت داره اما نمیدونه این گربه..............
پیر شدم!
خیلی خیلی زیاد!
باورم نمیشد! شاید اگه بخوام برگردم ایران موهام را رنگ کنم یا سفیدهاش را از ته بزنم. خیلی بده مردم ببینند و بگن یارو رفته اروپا پیرتر شده!!!

یکی بود یکی بود، زیر گنبد کبود یک آقا شیره بود که خیلی قوی بود!
شیر قصه ما به هرچی می خواست میرسید. به هر کسی میخواست دست پیدا میکرد. خدا قدرتهایی بهش داده بود که باعث میشد به هر چی بخواد برسه و هر حیوانی را که اراده میکنه به زانو در بیاره.
سالها بود که این شیر بزرگ توی بیشه خودش که خیلی هم بزرگ بود سلطنت میکرد. هیچ کس نمیتونست بهش زور بگه یا اذیتش کنه. زندگییه شاهانه ای داشت. البته مشکلاتی هم داشت که بهشون فکر نمیکرد. مشکلش این بود که عاشق نبود!! آره خوب شیر چه میدونه عاشقی چیه؟ چون نمیدونست داشت زندگی میکرد. تا اینکه.......
ادامه دارد....
باید برم جلسه.
بقیه داستان آقا شیره را بعداً مینویسم.
فقط بدونین که ممکنه دیگه برنگردم ایران! دارم ازدواج میکنم با یک دختر اروپایی! به طبع اقامت میگیرم و میمونم.
بد نیست نظرتون را بدونم.
چند روزی پاریس بودم. دوباره دارم بر میگردم لیموژ. با اون خانم رومانیایی که توی کلیسا گیر افتادخ بودم، توی این چند روز این ور و اون ور میرفتم و جاهای مختلف را بهم نشون میداد. از کشورهای مختلف برام گفت و روابط بین آدمهاش. از رومانی و آلمان، فرانسه و انگلیس، تا ایتالیا و یونان و ترکیه. از مسیح و شاگرداش، از دینشون و مذهباشون. از زندگیشون و استاندارهاشون. و البته خیلی سوال هم از شرق داشت. اون میخواست شرقی ها را بشناسه و من غربی ها. دو موجود کاملاً متضاد بودیم که چند روزی را باهم حرف زدیم. اون دختر غربی و سی و خورده ای ساله مسیحی و معتقد، من پسر شرقی بیست و هشت ساله مسلمان و البته با اعتقاد کم!
ولی در کل همزبون خیلی خوبی بود. شاید هم بخاطر اینکه خلعی تو من بود و عواطفم به دنبال پر کردن این خلع بود جذب شد! از عشق میگفتیم و از خاطراتمون. از تاریخ چند هزار ساله ایران گفتم و اینکه چی شد که حالا همه غربی ها فکر میکنند ما عرب هستیم! از نفرت اکثر ایرانی ها از عربها و از قومهای مختلف اروپایی شنیدم.
برام جالب بود که میدیدم هنوز دنبال عشقه و هنوز معتقد زندگی بدون عشق بی رنگ و بی معنی و قشنگی زندگی به عشقه! عقیده ای که من هم روزگاری داشتم و چند روزه که فهمیدم بزرگترین اشتباهم بوده! من میگفتم که عشق همش دردسر سازه و اون میگفت که عشق اگه توش دروغ نباشه همش لذته. میگفت همیشه توی روابطش اولین دروغ آخرین دروغه چون دیگه رابطه ای نیست و من میدیدم که چقدر احمقانه بعضی وقتها فکر میکنم دروغی دیگه در کار نخواهد بود!
برام جالب بود که غربی ها دروغ نمیگفتند اما شرقی هایی که میدیدم میگفتند! اولش برام خیلی دردناک بود که میدیدم آفریقایی های سیاه را به خوبی می پذیرند اما شرقی ها و عربها و ایرانی ها را نه! خدا را شکر میکردم که قیافه ما ایرانیها مثل آسیای شرقی ها تابلو نیست و تشخیص بین ماها و ایتالیایی ها فرانسوی ها به راحتی نیست!
اما وقتی میدیدم که از ماست که بر ماست، دردم کمتر میشد. آفریقایی سیاه قبیله نشین دروغ نمیگه ولی ماها میگیم!
و البته من هم! از خودم متنفر شدم که چرا بعضی وقتها دروغ میگم!
ولی از همه چیز دردناکتر دروغ شنیدن از عشقه! حرفی که هم من و هم لاوینیا (رومانیایی) و مایته (فرانسوی) و بقیه تایید کردند!
لاوینیا معتقده که آدمها عوض نمیشند و بزرگترین اشتباه یک آدم اینه که فکر کنه طرفش عوض میشه!

توی این چند روز دیدم که چه اشتباهات بزرگی توی زندگیم کردم. اما باورت نمیشه که هنوز هم دوست دارم اشتباه کنم. هنوز هم فکر میکنم شاید راهی باشه هر چند میدونم نیست!
لاوینیا دیروز عصر رفت و من باز هم تنها شدم و کسی نبود که باهاش حرف بزنم. توی فرودگاه با یک ایرانی برخورد کردم. از روی خودکار بیک که توی جیب کیفش بود شناختمش! ولی مطمئن نبودم که ایرانی باشه. از گیج خوردنش حس کردم که کمک احتیاج داره و ازش پرسیدم که ایرانی هستی؟ و گفت آره. از نروژ آمده بود پاریس برای گردش. دوستش توی شهر منتظرش بود و اون هم نمیدونست چطوره از فرودگاه بزنه بیرون و چطوری بره پاریس. جالب بود که هم مسیر بودیم. هتل من با ایستگاه مترویی که دوستش منتظرش بود فقط 5 دقیقه پیاده روی داشت. گفتم من کمکت میکنم تا بری. مسیرمون هم یکیه. اولین بارش بود که میومد پاریس و بزرگی فرودگاه شارل دوگول و جمعیت زیاد آدمها جو گیرش کرده بود. یک کرد بود که 6 سال بود پناهنده سیاسی شده بد توی نروژ. از نروژ و زندگیش توی آنجا برام گفت و از ایران شنید. دلش برای ایران تنگ شده بود!!
تا دو سال دیگه هم نمیتونست برگرده. از اینکه کمکش کرده بودم و به دادش رسیده بودم خیلی خوشحال بود. توی این چند روز حسابی با چم و خم اینجا آشنا شده بودم و بهتر بود که کمک میکردم که کردم. شماره اش را بهم داد و دعوت کرد برم نروژ. گفت که آنجا خونه داره و نروژ واقعاً طبیعت زیبایی داره. دعوت کرد که هر وقت خواستم برم پیشش و مهونش باشم. توی پاریس هم با دوستش آشنا شدم. اون هم یک کرد پناهنده سیاسی بود که توی پاریس زندگی میکرد. جفتشون اکثر کشورهای اروپایی را رفته بودند و زندگی کرده بودند. دعوتم کردند که بریم و توی یک کافه بشینیم و چیزی بخوریم و حرف بزنیم. به محض نشستن انبوه سوالها رد و بدل شد. اونها از ایران میپرسیدند و من از کشورهای دیگه. فرانسویه هنوز توی کمپ زندگی میکرد. اون هم شماره اش را داد و گفت هر وقت کاری داشتی فقط زنگ بزن!
نمیدونم فقط تعارف بود یا واقعای بود اما هرچی بود خودشون شماره دادند و فکر میکنم دوستهای به درد بخوری باشند. از کامران و صلاح الدین جدا شدم و رفتم هتل. دعوت کردند که بریم چاتلت (منطقه ای تو پاریس که پر از رستوران و بار و کافه و کلاپه. همونجایی که راهم ندادند!) ولی من خسته بودم و البته نگران. بازی فینال بین آلمان و اسپانیا بود و احتمال هر چیزی بود. ترجیح دادم نرم و بازی را از هتل ببینم و آماده بشم برای امروز که دارم میرم لیموژ.
توی هتل داشتم به دوستهایی که پیدا کرده بودم فکر میکردم.
اولیشون یک جوان فرانسوی بود که ماشینش خراب شده بود و کمکش کردم و ماشینش را درست کردم و اون هم منو توی چند تا خیابون گردوند و رسوندم هتل. دختری که کمکم کرد برم هتل بعد از گم شدن پول. البته فراموش کردم شماره های این دوتا اولی را بگیرم!
معلم فرانسوی و رسیپشن شرکت توی لیموژ. همکار پرتقالی. همکار اسلواکیایی که بردمش برج ایفل و گردوندمش و با هم دوست شدیم. لاوینیا و کامران و صلاح الدین.
خیلی راحت میشه با یکی ارتباط برقرار کرد و دوست شد کمک کرد و کمک خواست. حالا چه کمک مالی باشه چه پیدا کردن فروشگاهیی یا کافی نتی!!
خیلی راحته.
سعی میکنم درس بگیرم!
توی قطارم و اینجا اینترنتی نیست. اولین جایی که اینترنت بود آپ میکنم.
شاد و پیروز
ایام به کام
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی ، دل تنها و تکیده
دل گریون من و ای دل گریون
کوله بار آرزوهاتو کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید؟
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشقو نداشتن
تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده

بعضی وقتها هیچ چیز دل نشین تر و بهتر از یک ترانه نمیتونه حس آدم را بیان کنه.
متاسفم برای دل ساده خودم. با وجود اینکه سعی کردم از دیروز تا حالا حسابی خوش بگذرونم اما نتونستم با واقعیت کنار بیام. واقعیتی که حتی نمیتونم بنویسم. واقعیتی که داره خوردم میکنه. واقعیتی که نصف شب منو کشونده پای کامپیوتر تا اشکمو بنویسم. دل ساده سعی میکنه که قبول نکنه. متاسفم براش اما این واقعیته!
راستش نگرانم!
اتفاقهایی که توی این چند وقت افتاده نگارنم کرده.
بی خبری، مرگ آرمین همسر نیلوفر آن هم تو تصادف، دزدیده شدن پول، قفل شدن در کلیسا، یاد آوری مرگ شوهر خواهرم آن هم تو تصادف!، گم شدن چمدان همکار پرتقالی، مریض شدن همکار اسلواکیایی، قطع شدن موبایل و باز هم بی خبری!

مثل دیوونه ها همش دارم ایمل را چک میکنم و منتظرم. اما......
کاش خبری برسه!
کاش....
داشتم آماده میشدم که بخوابم. مثل همیشه گفتم سری به همسایه ها بزنم. باز هم مثل همیشه اول رفتم سراغ نیلوفر. اما وقتی پارچه سیاه را دم در خونهاش دیدم خشکم زد! باورم نمیشد. فکر میکردم سرکاریه! اما واقعیت بود!
باز هم تصادف یکی را کشت و یکی را بیوه کرد و دخترکی چند ماهه را یتیم!
با اینکه بعد از چند روز امروز بخاطر زندانی شدن توی کلیسا خندیده بودم و شارژ بودم، گریستم. گریه بخاطر نیلوفری که تنها شد و بخاطر دخترکی که هیچ وقت پدرش را بخاطر نخواهد آورد.
یعنی این هم حمکتی داشته؟!
من که هنوزم حکمت بعضی از کارهات را نفهمیدم. باز هم داری به پرونده حکمتهای پنهانت اضافه میکنی! کی تمام میشه؟!
هیچ وقت. میدونم.
لینک وبلاگ نیلوفر را میزارم. بهش سر بزنید. تنهاش نگذارید. اون الان احتیاج داره دورش شلوغ باشه.
http://www.nilufar62.blogfa.com
دیگه نمیدونم چی بنویسم و نمیتونم چیزی بگم غیر از اینکه انالله و انا الیه راجعون.
فاتحه فراموش نشه لطفاً
امروز اولین روز جلسه بود. تا 3 روز هم این جلسه اول ادامه داره. بعد دوباره میرم پاریس و چند روزی هم آنجام تا دوباره برگردم لیموژ. امروز بعد از مدتها با چند نفر حرف زدم. رییسم هم برام پول آورد. از صبح تا عصر با چندتا همکارم با هم بودیم و بالاخره یکی بود که باهاش حرف بزنم. این جلسات آموزشیه. منم شیطنت میکنم بعضی وقتها معلم بد بخت را که یک خانم فرانسویه با سوالهای سخت سخت گیر میندازم! نمیدونی چه حالی میده! آخرش هم جواب یک س.ال را گفت بلد نیستم! بعد هم رفت پرسید و باز هم بدون جواب آمد! حالا فردا قراره جواب بده و اگه دیدک بلد نبودند خودم جواب میدم. خانم مهربون و باحالیه! برای فردا هم قراره با بقیه همکارها بریم بیرون و معلم هم باهامون باشه.
اما جریان زندانی. عصر از شرکت که آمدیم هتل قرار شد با دو تا از همکارها بریم یک دوری توی شهر بزنیم و بعد هم شام بخوریم و برگردیم. من و یک خانم رومانیایی و یک آقای پرتقالی. سر ساعت دم رسیپشن هتل آماده شدیم که بریم که آقای پرتقالی گفت شما برین و من توی رستوران میبینمتون. من و خانم رومانیایی راه افتادیم. توی خیابونها قدم میزدیم و حرف میزدیم که رسیدیم به کلیسا. گفت بیا بریم توی این کلیسا. کلیسای قدیمی و قشنگیه. رفتیم تو. یک کلیسای قدیمی که همه جاش پر از نقاشی و مجسمه و همه چیز بود. واقعاً خیلی قشنگ بود. منم دوربینم را در آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن. این خانم رومانیایی فرانسوی بلده. اون هم رفت دمه سقاخونه و شمع روشن کرد و مشغول شد به دعا. سه تا پیر زن فرانسوی هم برای خودشون بوکوبوکو میکردن. چمیدونم چی میگفتند اما بعد خانم رومانیایی گفت داشتن پشت سر بقیه حرف میزدند! (پیر زنها کاری غیر از این ندارند. حالا چه فرانسوی باشه چه ایرانی!)

خلاصه اون دعا میخوند و منم عکس و فیلم و آن سه تا خانم هم غیبت و آخر سر آنها رفتند. ما هم بعد از چند دقیقه ای صحبت گردن در مورد خدا و پیغمبر ها و مراسمشون و نماز و این حرفها، تصمیم گرفتیم بریم. توی کلیسا فقط ما دو تا مونده بودیم. هوا هم واش یواش داشت میرفت سمت تاریکی. آمدیم سمت در و در را کشیدیم که دیدیم ای دل قافل. این سه تا اسگل در را بستند و قفل کردند و رفتند!
حالا این وسط خدا از جون کدوم کاها چی میخواست، نمیدونم. چشمتون روز بد نبینه. دو تا خارجی، توی کلیسا توی شهر کوچیک، درها همه قفل. یکی دختر یکی پسر! یکی مسلمون یکی پروتستان اون هم توی کلیسای کاتولیکها، همه چراقها خاموش و تلاش برای روشن کردن هم بی فایده و ....
من افتادم به جون در ها. هرچی در میزدیم که بابا یکی بیاد کمک، خبری نبود. افتادم به جون قفلها، هرچی سعی کردم نمیشد بازش کنی. آخه هیچ ابزاری هم نداشتم. تصمیم گرفتم که قفل را بشکونم که رومانیای گفت نکن این کارو. ما اینجا غریبیم. بعد باید یک ساعت توضیح بدیم که چی شده و چرا قفل در کلیسا را شکوندیم و این حرفها. من رومانیای و تو هم ایرانی. توی دردسر می افتیم. دیدم راست میگه. توی جیبم یک نقشه لیموژ داشتمو شانسم گفت که شماره هتل روش بود. بهش گفتم با موبایلت زنگ بزن به رسیپشن هتل و جریان را بگو همین کار را کرد. بعد از چند دقیقه رسیپشن زنگ زد که زنگ زده به شهردار! شهردار دنبال کلید دار گشته پیداش نکرده! زنگ زده به پلیس تا بره دنبالش بگرده! حلاصه که کل شهر را به هم ریختیم رفت پی کارش!
خیلی خندیم! میگفتم فقط تصور کن. من، مسلمون، با یک دختر، توی کلیسا، توی تاریکی چه غلطی دارم میکنم؟
پرسید زن داری؟ گفتم آره. هاهاها زد زیر خنده. گفت اگه به زنت بگن که دیگه هیچ! (با خودم فکر کردم این از کجا میدونه؟!)
خلاصه که بعد از دو ساعت در زندان باز شد و پیر مرد کلید دار بعد از بازرسی که ببینه چیزی از اموال خدا باهامون نیست، ولمون کرد تا بریم!
داستان را توی رستوران برای همکار پرتقالی تعریف کردیم. باور نکرد! اما وقتی برگشتیم هتل و دید که رسیپشن داره دوباره جریان را میپرسه باور کرد. من هم حسابی گذشتمش سر کار. خورشتش را زیاد کردم!
خلاصه که آقا فرهاد حسابی مشهور شد با این کلیسا رفتن و گیر کردنش!
احتمالاً به زودی من رو از بی بی سی میبینید!
یک گپ چند ساعته در مورد اسلام و دینهای دیگه و سیاست و همه چیز داشتیم. جالب اینجاست که همه تا میفهمند من ایرانی ام سوالاتشون زیاد میشه و میخوان بدوند ما تروریستیم!!
شاد و پیروز
ایام به کام
لیموژ اسم شهریه که قراره برم برای جلسه. مرکز اصلی شرکتی که توش کار میکنم. الان توی ایستگاه قطارم و تا چند دقیقه دیگه سوار میشم تا برم به سمت لیموژ. چند ساعتی تو قطارم.

راستش این اولین باره که سوار قطار میشم. توی این سفر چند تا اولین بار را تجربه کردم. اولین بار بود که آمدم اروپا. اولین بار بود که پولم را میدزدیدند! آنهم این قدر زیاد. اولین باره که قراره سوار قطار بشم. اولین باره که تنهام و هیچ همزبونی نیست. اولین بار بود که بخاطر تنها بودن جایی راهم ندادند! و اولین بار بود که برای یک لیوان ویسکی 10 یورو پول دادم. و اولین باره که دارم برای یک بطری کوچیک آب معدنی بیش از 3 هزار تومان پول میدم!
اولین بارهای جدید که هم تلخ توش بود و هم شیرینی! البته این اولشه. داستان ادامه داره.
این خسیسها اینترنت مجانی اینجا ندارند! بابا ما تو فرودگاهمون داریم اما اینها نه! به اولین جایی که رسیدم آپ میکنم.
فعلاً برم به قطار برسم تا یک اولین باره دیگه هم پاس کنم.
شاد و پیروز
ایام به کام
تا حالا شده از پشت یک ماشینه قدیمی ساده، بیای و پشت یک ماشین آخرین مدل مجهز به تمامی سیستمهای دنیا و بالاترین امکانات بشینی؟
خوب تکنولوژی این ماشین تورو مجذوب خودش میکنه و ممکنه که خیلی حال کنی. اما باید بدونی چطور میشه با این ماشین رانندگی کرد. توقع نداری که از پشت ژیان بیای و پشت این لیموزین مدرن بشینی و همان اول هم بی دردسر راننرگی کنی که؟
حالا جریان پقی آمدن ما هم شده همین. پقی همان پاریس خودمونه. به زبون خودشون (فرانسوی) میشه پَقی.
از لحظه ای که وارد هواپیما شدم و رسماً ایران را ترک گفتم همه چیز متفاوت بود. یاد سرویس دانشگاه افتادم که تا از سرازیری دانشگاه میگذشت همه دخترا چادر هارا در میاوردند و میکردن تو کیف و مشغول آرایش! آخه زمانه ما چادر اجباری بود! اینجا هم هرکسی که از در هواپیما وارد میشد اولبن کارش در آوردن مانتو بود و روسری. بعد هم آرایش و ....
حالا تا اینجاش طبیعی بود. بعد نوبت سرو نوشیدنی شد که همه یا آب میوه میگرفتند یا قهوه و چایی! اما من با پررویی عزمم را جزم کردم و تقاضای حرومی کردم. مهماندار هم با لبخند برام توضیح داد که این مدل را داریم و این مدل. منم مثل اوس گلا فقط گفته بودم که شراب! بعد از توضیحش که منم نفهمیدم چی بود، با یک ده بیست سی چهل، دست گذاشتم رو یکیش! بعد هم به سلامتی همه دوستان...
(ای بابا، این ناوارو هم از صبح تا حالا نموده مارا. هی آژیر میکشه و اعصاب برای آدم نمیزاره)
کجا بودیم؟؟ آهان ایر فرانس. هر وقت این خانمهای مهماندار از جلوم رد میشدند یاد فیلم بویینگ بویینگ جری لوییس می افتادم. لباسهاشون هنوز از دهه 70 تا حالا تغییر نکرده بود! خلاصه که پرواز 5 ساعته به مقصد فرودگاه شارل دوگول پاریس تمام شد و آقا فرهاد پاش به فرنگ باز شد! همه همکارها و دوستانی که رفته بودند میگفتند غیر ممکنه که گم نشی! چند ساعتی توی فرودگاه دور خودت چرخ خواهی زد و چون فرانسوی بلد نیستی حسابی اذیت میشی! من هم با این پیش زمینه خودم را برای یک علافی خفن آماده کردم. اما گوش شیطون کر این مرحله را بسیار خوب گذروندم! در کمتر از نیم ساعت از گیت پلیس رد شده بودم و ساکم را هم گرفته بودم و سوار بر تاکسی! همکار ها پیش بینی کرده بودند بین 2 تا 4 ساعت توی فرودگاه خواهم بود. خیلی از خودم خوشم آمد. سراپا غرور رفتم سمت هتل. آن هم با خوشگلترین تاکسی فرودگاه! اما دردسر شروع شد. وقتی رسیدم راننده گفت 100 یورو! فکم آمد پایین. جالب اینجا بود که وسط راه باطری GPS آقای راننده که یک سیاه پوست سیاه پوش خفن بودند که تا زمانی که حرف نمیزدند فکر میکردی هیچی نیست، تمام شد و من مسافر که اولین بار بود میامدم پقی از روی نقشه راهنماییش میکردم که از کجا بره!
من نمیدونم چرا همه جا باید آدرس بدم؟ کسی میدونه؟!
سر کرایه یکم جر و بحث آخر هم ایشون می خواستند فاکتور ندهدن و با میانجی گری کارمند هتل یک رسید گرفتیم و 100 تا اِخت کردیم رفت پی کارش!
چند دقیقه ای معطل اتاق و رسیپشن هتل فرمودند که ما برای ساعت 1 بعد از ظهر منتظر شما بودیم (اینها هم فکر میکردند ما اس گلیم و توی فرودگاه 4 ساعت علافیم. خبر ندارن که بابا مهندسی گفتند اوس گلی گفتند...) و اتاقتون آماده نیست! میتونین کیفتون را بزارین و بعد برگردین! من هم چون برنامه داشتم که برم و بلیط قطار برای همکارم و بلیط هواپیما برای خودم بگیرم، همه پولها را که جاهای مختلف قایم کرده بودم برداشتم و رفتم سمت ایستگاه قطار! تا ایستگاه قطار 10 دقیقه پیاده بود که رفتم. 2 تا بلیط مادرید برای همکار در کمتر از 10 دقیقه! باورتون نمیشه هیچ کس اینقدر سریع کارش راه نمی افتاد. حتی خود آنهایی که با فروشنده فرانسوی حرف میزدند، حداقل چهار تا پنج دقیقه با فروشنده کل کل میکردند، اما من فقط یک دقیقه با فروشنده حرف زدم و بقیه 9 دقیقه را توی سف بودم! چون از قبل تاریخ و ساعت و حتی شماره قطار را از اینترنت در آورده بودم و فقط به فروشنده گفتم که کدام قطار را میخوام. حتی به فروشنده گفتم که یک بلیط هست که به صورت مستقیم نیست، آن را نمیخواهم و آن دایرکت را میخوام. فروشنده متعجبانه دو تا بلیط داد و بلند شد و تشکر کرد و منم باز هم سراپا غرور و مهندس وار آمدم بیرون!
حسابی داشتم حال میکردم و سوار یک اتوبوس دو طبقه بدون سقف شدم تا جاهای مختلف را نشانم بده. وسطهای راه دیدم که این اتوبوسه خسته کننده است. تصمیم گرفتم پیاده بشم و چیزی بخورم و دوری بزنم و بعد از یک ایستگاه دیگه دوباره سوراه اتوبوس بشم.
پیاده شدم، چرخی زدم، سوار مترو شدم، گشتم، حال کردم و ....غش کردم!
برگردیم سر بحث ماشین. حالا فکر کن سوار این ماشین تمام اوتوماتیک شده و هیچی هم از سیستمهاش نمیدونی. داری مغرورانه با سرعت میرونی که یکی میپره جلوت. تو هم به هوای همون ژیان قدیمی با تمام هیکل میافتی روی فرمان و ترمز، ولی میبینی که بابا این که اینطوری نیست! چرا فروشنده چیزی به من در مورد این سیستم نگفته بود؟ چرا فروشنده نگفت که نمیشه دنده معکوس کشید! کلاچش کجاست؟ ای داد بی داد! گرومپپپپپ......
میزنی تو دیوار و میزنی ماشین را له میکنی! تقصیره خودته! هنوز با زیر و بم ماشین آشنا نشدی اینقدر سرعت میگیری؟!!! حالا خرج ماشین را رد کن بیاد!! چقدر؟ نا قابل 1200 یورو.
داشتم حال میکردم کهدیدم در کیف کمری بازه! در کیف باز و جا تر و بچه نیست! 1200 یورو سوت شد و رفت!

دنیا داشت دور سرم میچرخید! توی آن هم همه نمیدونستم کی و کِی پولام را زدند! نشستم زمین و دستم را گذاشتم روی سرم! هیچ کس را نمیشناختم! حتی نمیدونستم کجا هستم! نمیدونستم چی کار کنم و چی بگم. به کی بگم؟ اونجا بود که فهمیدم الکی مغرور شدم. من به یکی احتیاج داشتم تا حداقل آرومم کنه. بهم امید بده و بگه که عیبی نداره! ضرر مال مرده. پیش آمده و قوی باش. اما هیچ کس نبود! هیچ کس...
یک دختر رومانیایی که وضعیت من نظرش را جلب کرده بود آمد کنارم. فکر میکرد فرانسوی هستم. باهام فرانسوی حرف زد و من گفتم که نمیفهمم چی میگی! با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید که چی شده و کمک می خوام؟ جریان را گفتم. نشست کنارم و کمی پشتم را مالید و یک نوشیدنی برام خرید و کمک کرد که آروم بشم. بعد هم چند تایی بلیط مترو بهم داد و کمکم کرد برگردم هتل. منم اینجا دیگه حسابی گیج بازی در آوردم و حتی تعارفی نکردم و شماره هم نگرفتم که جبران کنم! توی مسیر هتل گفت که 2 ساله اینجا زندگی میکنه و معلمه و داره نمی دونم چه کوفتی میخونه! دم هتل خداحافظی کردم و آمدم بالا. یک اس ام اس زدم به همکارم که چی شده. زنگ زد و گفت نگران نباش. بعد هم رییسمون زنگ زد و گفت سعی کن آروم باشی و من هماهنگ میکنم برات پول بفرستند. بعد هم زنگ زد که شنبه است و تو دفتر پاریس هیچ کس نیست. آروم باش و از این حرفها...
تو عمرم هیچ وقت دوتا قرص آرامبخش با هم نخورده بودم! گشنه هم بودم. اما پولی برای ناهار خوردن نداشتم! دو تا قرص را انداختم بالا و گوشی را خاموش کردم و خوابیدم. دعا میکردم وقتی بیدار بشم تهران باشم و هنوز نیامده باشم!
چند ساعتی خوابیدم و بیدار شدم و گوشی را روشن کردم. چند تا اس ام اس با هم آمد. همه همکارها شاکی بودند که چرا خاموش کردم! در کمتر از 5 دقیقه از همکارم تا مدیر عامل همه آمدند پشت خطم. آخری هم یک دختر فرانسوی بود! بهم آدرس داد تا برم و پول بگیرم. دوست یکی از همکارهام بود!
بارها گفته بودم دوستانی دارم بهتر از آب روان! 200 یورو گرفتم و قراره فردا 1000 یورو دیگه بگیرم. بعد از گرفتن پول چند دقیقه ای رفتم توی کلیسا! مراسم دعا خوانی و این حرفها بود. خیلی باحال بود. دختر خانمی که بهم پول داد بهم گفت که امشب یک شب خواصه! توی کل پاریس فستیوال موزیکه. برو تا یادت بره چی شده. جندتایی هم آدرس بهم داد. اما راستش حالم خوب نبود! در کسری از ثانیه همه برنامه هام نقش بر آب شده بود! یک همبرگر خوردم و نزدیکهای ساعت 10 بود برگشتم هتل.
اما امروز خیلی بهتر بودم. فهمیدم که با فکر کردن و قصه خوردن چیزی درست نمیشه. کل پاریس را گشتم. آن هم پیاده! کلی هم عکس و فیلم. آنقدر که حافظه دوربین پر شد! فکر کن در عرض چند ساعت دو گیگابایت عکس و فیلم! واقهاً شهره قشنگیه. همه جاش شیک و آثار باستانیه! ان شالله قسمت آنهایی که ندیدند بشه.
چند روز پیش رییسمون توی یکی از جلسات خسته کننده در مورد کار تیمی و جمع شدن تساعدی افراد وقتی که یک تیم تشکیل میدن توضیح میداد. این دو روز فهمیدم که چرت و پرتهاش بیراه نیست! چقدر احساس اینکه یکی کنارت هست خوبه!
امشب میرم ولگردی! دعا کنید ایندفعه خودم را ندزدند!
شاد و پیروز. ایام به کام