| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
برگشتم
به چند دلیل
اول اینکه برای تبدیل ویزا باید از خاک آمریکا خارج میشدم
که خب این اولی رو میتونستم تا ۴ ماه دیگه به تعویق بندازم.
دوم اینکه اوضاع شرکت تو تهران اونطور که باید پیش میرفت و توقع من بود، نبود. البته خودم هم میدونستم اون شرکت بدون من خیلی چیزها کم داره ولی فکر میکردم از اون کله دنیا میشه این کله دنیا رو کمی کمک کرد که خب نتیجه اونی که باید نبود.
سوم اینکه...
بزار این سومی و دلیل اصلی رو جور دیگه ای بگم
میگن اونهایی که کار نیمه تمام تو این دنیا دارن، اگر بمیرن و جسمشون از این دنیا بره و به قول معروف دستشون از این دنیا کوتاه بشه، روحشون در این دنیا سرگردان خواهد ماند.
رفتن من از اینجا مثل مرده ای بود که روحش اینجا سرگردان بود.
روح سرگردان تهران
فقط جسمش اونقدر عمیق در داخل زمین رفته بود که از اون سر کره زمین زده بود بیرون!
پس دلیل سوم و مهمتریندلیل اینه که روح من اینجا جا مونده بود.
حالا اینکه چجوری بتونم روحم رو راضی کنم که باز با من بیاد و بریم، خودم هم نمیدونم.
بارها و بارها با خودم جلسه گذاشتم و بحث کردم تا بتونم خودم رو متقاعد کنم که کدوم خودم درست میگه، اما نه این خودم و نه اون خودم نتونستن اون یکی رو با خودش همراه کنه.
خردادی است دیگر!
و اما تو این چند روزی که از اومدنم گذشته، تنها تجربه جدیدی که کسب کردم اینه که اگه بری، حتی اگر برگردی هم دیگه اون جایگاه رو نداری!
کاری باهات میکنند که باز بری.
دیگه اون میزی که مال تو بود، مال تو نیست. این اولین مورد ه و این موارد زیادن.
حتی همین الان که از ساعت ۴ صبح بیدار شدم از فکر زیاد و عدم هماهنگی ساعت بدن، و دارم به رابطه خودم با بقیه فکر میکنم میبینم که خود من هم وقتی کسی رفته و اگر برگشته دیگه اون جایگاه قبل رو بهش ندادم.
کمی که نه، بیشتر از کمی به خودم اومدم.
دیگه ثانیه به ثانیه فکرم اونجایی که نباید باشه نیست، شده در حد روزی چند ساعت سرجمع
و خب البته کمتر و کمتر خواهد شد
همینکه دیدم و با روح و جسمم فهمیدم که بود و نبود من آنچنان فرقی هم نداره، باعث شد بیشتر به خودم بیام.
و در آخر اینکه برعکس خیلی ها، تهران رو با تمام بدیهاش بیشتر از هرجای دنیا دوست دارم.
و شاید هم از رفتن دوباره منصرف بشم.
......
برای من این واژه غریب ه
با وجود اینکه سالهایی که عسلویه کار میکردم بخاطر اینکه شرکت خارجی بود و بیشتر همکارها خارجی بودن و سال نو میلادی تعطیلی و درخت کریسمس و این حرفها، و بعدها هم کلی دوست و همکار خارجی و باز این حرفها، و مصادف شدن ۴ دی ه خودم هم با کریسمس، ولی باز من سال نو رو به نوروز میشناسم و معتقدم این سال نو مال ما نیست!
ولی با این وجود آتش بازی های سال نو ه اینها رو همیشه دوست داشتم و دارم.
خب به همین دلیل امروز از کالیفرنیایی شمالی کوبیدم و اومدم کالیفرنیایی جنوبی و لوس آنجلس برای دیدن آتش بازی سال نو
تو مسیر بارون میومد اونم چه بارونی
من که عاشق رانندگی تو بارون بودم دیگه آخریا کلافه شده بودم.
ماشین هم چند روزی ه که دیگه سر ناسزگاری داره با من. روزی که میخواستم بخرمش به فکر این بودم که این مدل از بنز شانسی بلند رو برادر ه زن که عشق ماشین بود هر بار که میدید میگفت حاجی این عالیه. این حرف نداره. اما خب بنزی که مرگ نداره چند روزی هست که حالش بد شده. البته تا الان بیش از ۱۶ هزار کیلومتر باهاش تو آمریکا رانندگی کردم ولی باز هم بنز هم بنزهای قدیم.
خلاصه کنم خسته ام کرد بارون و ماشین ولی دوباره اومدم لوس آنجلس
اینجا ایرانی تا دلت بخواد هست
میشه فارسی حرف زد
میشه غذای ایرونی خورد
میشه بوی تهران رو حس کرد
مستقیم رفتم رستوران ایرانی و چلو خورش قیمه و بعد هتل
فردا شب امیدوارم اتش بازی ه قشنگی ببینم و ارزش این همه راهی که اومدم رو داشته باشه
امروز که با مادرم و پدرم حرف میزدم بغض کردم. چند روزی هست به گلپسر هم زنگ نزدم. میدونم که نمیتونم باهاش حرف بزنم و بغضم خواهد ترکید.
حسابی از دستم ناراحته. میگه چرا بهش نگفتم میرم که ...
بیخیال
اینو با خودم بودم
سال ه نو ه خارجی ها به خارجی ها تبریک
کریسمس هم به اونها
دیشب تا صبح ترانه من خونمو میخوام، از حمیرا رو گوش کردم.
مثل دیوونه ها
بدرود
نزدیک دو ماه شده که اومدم آمریکا
کشور رویاها
کشوری که خیلی ها خودشون رو میکشن که پاشون به اینجا برسه
جالب اینجاست که خیلی از جاهای دیدنیشون هم برمیگرده به بنادری که در سالهای قبل محل ورود مهاجران بوده و محل شروع زندگی جدید برای خیلی ها.
خب البته دلیل اینجا اومدن من با خیلی ها متفاوته
من برای فرار از عشقی که داشت لحظه به لحظه منو به سمت اشتباه میکشوند اومدم، و وقتی اومدم دیدم باز هم نمیتونم از اون عشق دست بردارم و لحظهبه لحظه با منه و شروع کردم به رویاپردازی که اگه با اون اینجا باشم چی میشه و ...
تا این لحظه که تو سانفرانسیسکو دارم این پست رو مینویسم به تایید خود آمریکایی ها کمتر کسی مثل من آمریکا رو گشته.
از دالاس تگزاس با یه ماشین سفرم رو شروع کردم و به اوکلاهما، سن لوییس، شیکاگو، کلیولند، آبشار نیاگارا، نیویورک، نیوجرسی، مریلند، واشنگتن دی سی، ویرجینیا، کارولینای شمالی و جنوبی، آتلانتا، اورلندو، میامی، نیواورلئان، هیوستون و سن آنتونیو تو تگزاس و سن دیگو و لوس آنجلس تو کالیفرنیا جنوبی، لاس وگاس و الان هم سانفرانسیسکو تو کالیفرنیا شمالی
تقریبا محل زندگی آینده ام رو انتخاب کردم.
ولی خب یاری که تو ذهنم بود دیگه برای همیشه پرونده اش رو بستم.
فقط امیدوارم سر خرده مسائلی که بینمون هست که البته همچین خرد هم نیست اذیتم نکنه!
راستش چمعبندی من از امریکا و زندگی تو امریکا بعد از دیدن این همه شهر و ایالت مختلف چیزی نیست جز اینکه خوشا تهران و ترافیک و دود و الودگی هوا.
اینجا احساس این رو دارم که روی هوا هستم.
دلم میخواد پام روی زمین باشه.
دیروز تو سیلیکون ولی، با شرکتی بسیار خوب به تفاهم رسیدم برای کار، پیشنهادشون خوب و وسوسه کننده است. ولی قطعیش نکردم.
چند روزی وقت خواستم.
من ایرانی هستم
اینجا ایران نیست
احتمالا برمیگردم به ایران، کشور خودم.
کلی ایرانی اینحا دیدم، تو رفاه کامل، اما همشون یه چیزی کم دارن. ایران رو
حتی اونهایی که با حرص از بدی ایران و خوبی اینجا میگن، اونها هم آرامش ندارن.
سر در گمم، هم دردهای بستن پرونده عشق، و هم تصمیم سخت مهاجرت.
قطعا از این درد نخواهم مرد!
شاد و پیروز باشید
۷ دی ۹۵
سانفرانسیسکو
کالیفرنیا
ایالاتمتحده آمریکا
وقتی داشتم پست قبلی رو مینوشتم، با خودم عهد کردم که اگر تو ۴ دی دیگه توهین و تهمتی نبود و اثری از روند خوب و قبول اشتباه بجای بلند کردن انگشت اتهام به سمت من، فرصتی دوباره بدم تا شاید اینبار سربلند باشیم. هردو.
و عهد کردم که اگر باز هم روند قبلی ادامه پیدا کرد برم دنبال سرنوشت خودم و برای همیشه این پرونده رو ببندم.
حتی یادآوری کردم که ۴ دی ه و ...
نذر هم کردم که اگر اینبار شد، فلان کنم و فلان، و فراموش کنم که چه کرد با من.
و عهد کردم که اگر باز بدی شد به من و باز تهمت وحرفهای ناراحت کننده، برای همیشه قید زن روببزنم ک برای دفاع از خودم بنویسم که چه گذشته بین ما!
وقتی مثل همیشه خوندم که چی نوشته و خوندم که کامنتهای اون چیه، قاعدتا باید مینوشتم که چه شده و چه گذشته، اما....
نذر بیحا کردم و آواره دنیا شدم...
قید زن رو زدم
همین الان.
برای همیشه
ولی نمینویسم
چون دوستانش و همکارانش شاید اینجا رو بخونن
آبروی اون برای من مهم ه
حتی اگر ابروی من برای اون نباشه
پس
نمینویسم
تمام
چیزی نمونده تا ۴ دی
ایران حدود ۲ ساعت
و اینجا هم نیم روز
از اینجا دیگه دارم خسته میشم
ساعت مچی ه من هنوز رو وقت تهران ه و شاید برای همیشه بمونه
این هم راهش نبود
فکر درد داره میکشتم!
باز هم یلدا
یک یلدای دیگه
اما متفاوت
دور از خانواده و هر دوست و آشنایی
بدون هندوانه و فال حافظ و همنشینی های مرسوم
با طعم گس شراب و اناری بزرگ، با ۱۲ ساعت اختلاف از سرزمین پدری
بعد از گشت و گذار از ۳ ربع از کل آمریکا، امشب و الان تو کالیفرنیا تک و تنها با هزاران فکر در سر، با هزاران خاطره بازی و هزاران دلتنگی، به خوردن شراب و انار و حالا هم ثبت این شب در اینجا رسیدم.
اونهایی که میخونید اینجا رو، یلداتون با تاخیر مبارک.
اونهایی که اینجا رو میخونید، بدونید تو این ۴۰ روز، خیلی جاها رو دیدم و کلی اتفاق افتاد برام که ننوشتم، شاید هم ننویسم هیچ وقت.
اونهایی که اینجا رو میخونید بهتون بگم که آواز دهل از دور شنیدن خوش است.
جاهایی که برای خیلی ها آرزو ه، برای من شد خاطره و یه جورایی دلم نمیخواد دیگه مرورشون هم کنم.
بگذریم
روز و روزگار بر همتون خوش