| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
بگم چی؟
بگم روزی که مشت خوردم؟!
مشت نخوردم.
روزی که...؟
بگم روزی که له شدم؟
شاید. اما خب له هم نشدم.
روزی که منگ شدم؟
یا.... روزی که ..... ؟!! روزی که روز بدی بود.
روزی که شوک شدم.
روزی که مرگ خودم رو تصور کردم، تصور کردند، آنالیز کردند و ...
روزی که فهمیدم که هیچی نیستم.
روزی که کاش کر و کور بودم.
روزی که ازش بدم میاد.
روزی که بهم ظلم شد.
روزی که امید و انرژیم بر باد رفت.
روزی که چشمهام چیزهایی دید و خوند و گوشهام حرفهایی شنید که باور نمیکرد.
زن مقصر نیست.
من هم.
اما زن، خودش باور ندارد، اما خوب تخت تاثیر حرفهای دوستان، مادر، و حتی تخت تاثیر بعضی اشتباهات من، بر روی همه چیز خط میکشد.
و منی که مار زده ام را با ریسمان سیاه و سفید روبرو میکند.
روزی که امیدم نا امید شد.
روزی که قصر رویاهایم خراب شد.
روزی که ...
زن حق دارد. مادرش هم. دوستانش هم. اما انصاف رعایت نشد.
چون من از اون مردها نبودم که مثل اونها با من رفتار شد.
و متعجب از اینکه چرا زن، مرا ندید!!
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را؟
برای این همه نا باور خیال پرست!
از زمانی که من و زن با هم پیمان دوستی بستیم، معجزه ای رخ داده و ما کماکان در آن معجزه هستیم.
شاید از 4 دی و شاید هم از قبل از آن.
وقتی این روزهایخودم رو با این روزها من در سال 93 مقایسه میکنم، تفاوت فاحشی رو احساس میبینم.
میبینم که من آزاد شده ام از بند زندان بان، و میبینم که من و ما، بیشتر تحت تاثیر آن معجزه پیش رفته ایم.
سالها زندگی بد، از من مردی کمی ترسو و پر اشتباه ساخته، و تجربیات تلخ گذشته زن، ترسی بیشتر را در دل او و حتی خانواده اش بوجود آورده.
من قدم به قدم در حال پیشروی هستم و ذره ذره دارم زن رو به عنوان همراه همیشگی خودم در ادامه این زندگی معرفی میکنم.
حاشا بگویم که افتخاری برای من به نام زن وجود دارد. حاشا بگویم با زن، آینده ای خوب و عالی برای خودمان در کنار هم میبینم و میبینم که گنجینه افتخارات من، با زن تکمیل خواهد شد.
سال 93، با تمام خوبی ها وبدی هاش، که با مشکلات شروع شد و با جنگ ادامه یافت و با آزادی تثبیت شد، و در یک چهارم نهایی با مشکلات بسیار به من و زن و رابطه ما فشار آورد، بالاخره تمام شد.
تا آخرین روز هم ضربه زد. تا 29 اسفند حتی.
ولی خب، در آینده زندگی من، سال 93 نقطه عطفی خواهد بود.
سال 94، با سختی و دلخوری و دلتنگی شروع شد ولی از اینجا به بعد رو شیرین و زیبا میبینم.
میبینم که معجزه، کائنات، خدا، انرژی یا هر چه صدایش میکنند، در حال نزدیک کردن ما به آرامش است و روزهای خوب جبران کننده روزهای بد، در پیش روست.
زن، مرد اینجا رسماً اعلام میکند که عاشق توست، و قبله گاه آینده او، تو هستی و خواهی بود.
مرد اینجا اعلام میکند که همه چیز با کمک زن، مرد و معجزه خوب خواهد شد و ما در کنار هم آینده ای عالی خواهیم داشت.
مرد، تو را دوست دارد.