قبلاً گفته بودم و حالا هم آمدم تا بگم که با اجازه شما دوستان و البته بزرگترها جمعه شب تهران را به مقصد شهر رویاها ترک میکنم.(همکارم عاشق پاریسه و بهش میگه شهر رویاها و البته چندتا جمله فرانسوی هم میگه که من بیلمیرم!)
سعی میکنم از آنجا هم آپ کنم. امیدوارم بهم خوش بگذره. اولین باره که دارم برای مدت نسبتاً طولانی (15روز) جایی میرم که همه زبون نفهمند! تنهای تنها. سخته ولی فکر میکنم که تجربه جالبی باشه.
التماس دعا!
بدرود.
هر هزار سال یک بار فرشتهها قالی جهان را در هفت آسمان میتکانند، تا گرد و خاک هزار سالهاش بریزد و هر بار با خود میگویند: "این نیست قالیای که قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است ..."
با زمینه سرخ خون و حاشیههای کبود معصیت، با طرحهای گناه و نقش برجستههای ستم،
فرشتهها گریه میکنند و قالی آدم را میتکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش میکنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش، قالی بزرگی است زندگی، که تو میبافی و من میبافم، همه بافندهایم، میبافیم و نقش میزنیم، میبافیم و رج به رج بالا میبریم، میبافیم و میگسترانیم.
دار این جهان را خدا برپا کرد، و خدا بود که فرمود: "ببافید"، و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد.
و هر که آمد، گرهای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت و چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد، آمیزهای از زیبایی و نازیبایی، سایه روشنی از گناه و صواب.
گره تو هم تا ابد بر این قالی خواهد ماند، طرح و نقشت نیز، و هزاران سال بعد، آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشهای از آن را تو بافتهای.
کاش گوشهای را که سهم توست، زیباتر ببافی.
بد نیست هر از گاهی گوشه ای شلوغ که محل رفت و آمد انبوه آدمهاست بایستی و نظاره گر رفتار و شنونده گفتارشون باشی.
مردی توی گرمای تابستون پشت ترافیک توی ماشین نشسته بود با موبایلش حرف میزد. با صدای بلند. با کی بود، نمیدونم. اما شنیدم که میگفت : بابا منم سهم دارم. می خوام برم برای خودم کتانی بخرم. یک قسمتی از درآمدم سهم خودم باید باشه!
شنیدم و رد شدم.
خانمی از روبرو می آمد و آن هم با موبایلش حرف میزد. "فریده به جون تو خیلی ماهه. هر چی از لارژ بودن و با حال بودنش بگم کم گفتم. خودمم توش موندم که باهاش چیکار کنم!"
بعدی دو تا دختر خانم که اولی زد به دومی که طرف را نگاه کن و شروع کردند به پچ پچ و خنده.
مردی عصبانی باز هم با موبایل "بابا تو چرا نمی فهمی من چی میگم. پولم را می خوام. بد کردم به دادت رسیدم؟!"
داستان تکراری طلبکار و بدهکار. باز هم میگذریم.
چند تا نوجوان دبیرستانی که از امتحان آخر آمدند و خوشحال و البته بعضی ها هم ناراحت. ".....حرفهاشون قابل نوشتن نیستند!!......"
پیرزنی گدا که آویزونت میشه که گشنمه پول بده غذا بخورم!
خودرو پلیس که درجه دار روی صندلی جلو آنچنان با تکبر و غرور به همه نگاه میکنه و اخم کرده که انگار همه عمرش برای این بنز کار کرده و پول در آورده و همه مردم توکرش هستند!
پیرمرد خوش تیپی که توی گرمای تابستون هم کرواتش را باز نکرده و با وقار تمام توی خیابان راه میره و البته میشه فهمید زیر لب داره به ماشینهایی که بوق میزنند دری وری میگه!
خانم شیکی از کنارم رد میشه و با لبخندی ................
من هم که مثل همیشه موبایلم زنگ میخوره و سین جیم که کجایی و کیه و چیه؟ .........
به نظرم همه دارند گند میزنند به قالی بد بخت!
یک دوستی دارم به اسم اسماعیل. ما بهش میگیم اسی.
این آقا اسی 15 سال از من بزرگتره! آشنایی و دوستی ما هم از زمان کار کردن توی عسلویه است. اونجا با هم همکار بودیم.
چند تا خصلت خیلی با حال این اسی داشت که همیشه من یادش میکنم. اول که خنده هیچ وقت از روی لبهاش کنار نمیرفت. یک مرد متاهل ورشکسته که از فشار مالی مجبور شده بود دور از خانواده اش بیاد توی عسلویه کار کنه. نه اهل مشروب بود و نه دود. تنها تفریحش جوک بود. ج.کهاش هم با آنچنان آب و تابی تعریف میکرد که در نهایت تکراری بودن و بی مزگی، خنده را به لبها میاورد. بعضی وقتها در خواست تکرار جوک هم میکردیم!
آنقدر این آقا همیشه میخندید که همه فکر میکردیم که هیچ غمی تو دنیا نداره و از سر دلخوشی آمده اینجا برای کار. حتی کسی باور نمیکرد که چند سالشه! یک رییس کره ای هم داشتیم که بجای اسماعیل بهمش میگفت اسمایل (Smile) . میگفت از بس میخنده اسمش را گذاشتند اسمایل!
یک سیاستی هم داشت این بود که همیشه میگفت حق با رییسه! هیچ وقت توی دعوا های کاری شرکت نمیکرد و همیشه هر کاری بهش میگفتند انجام میداد حتی زمانی که میدونسا اشتباهه. حتی اشتباه رییس را هم بهش نمیگفت. با وجود اینکه از نظر فنی و زبان قوی نبود و همیشه کارهای تخصصیش را من انجام میدادم، خوب خودش را تو دل رییس و همه جا کرده بود. بعضی وقتها من حسابی شاکی میشدم و میگفتم اسی دیگه شورش را در آوردی. اسی پیر شدی! اسی بابا یه کم بهت بر بخوره! اسی چرا اینجوری هستی؟
خلاصه که با همین سیاستش از خیلی ها بیشتر پیشرفت میکرد. بعضی وقتها به من میگفت فرهاد اگه من تخصص و توانایی تو را داشتم الان صد برابر تو پیشرفت کرده بودم. به من میگفت تو خیلی جوونی. جوونی میکنی. و البته بعضی وقتها رییس هم حرفهای اونو تایید میکرد!

امروز یک ایمیل از رییس قبلیم گرفتم که میخونید:
بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می
داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای
آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار
اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد
ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش
فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان
ش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر
فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش
رسید. او می توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه
می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها
درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان
تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار
مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری
رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.
وقتی ایمیل را خواندم یاد اسی و سیاستهاش و اخلاقش افتادم!
ولی چاره ای نیست! جالب اینجاست که این ایمیل از طرف رییس قبلیم آمده. باهاش دوستم. وقتی استعفا دادم خیلی ناراحت شد و گفت داری منو تنها میزاری؟ جواب دادم من نمیتونم با رییس کل کنار بیام و رفتم!
فکر کنم اون تونست و بازیگر شد!
امروز روز خوبی بود. یعنی هم روز خوب و هم روز بد. کلاً این روزها روزهای خوبی هستند. قبلاً هم گفته بودم که بوهای خوبی را حس میکنم. بعضی وقتها فکر میکردم که بخاطر خوشبینی همیشگی منه اما امروز احساس کردم که واقعاً روزهای خوبیه.
البته شروع خوبی نداشت! با خبری بد مبنی بر فوت یک آشنا آن هم در اثر صانحه تصادف! باز هم اتومبیل این اختراع بسیار مفید بشر باعث مرگش شد! مرگی دردناک برای خانواده ای جوان. فرزندی 5 ساله یتیم شد و همسری جوان تنها و داغدار!

این اتفاق باز هم منو به بهشت زهرا کشاند. منو به اونجا کشوند تا باز هم تلنگری به منه مغرور بزنه که آسوده مباش که بی نیازی، یک آن دگر پر از نیازی! منو کشوند تا بهم بگه که شاید در کسری از ثانیه دیگه نباشی!
من و دوستم زودتر از اقوام مرحوم به اونجا رسیدیم. فرصتی شد تا سری به اموات بزنیم. سری به شوهر خواهر تازه از دست رفته و سری به دایی کهنه خاک!
دیروز داشتم به این فکر میکردم که توی سفرم به فرانسه سری هم به زن داییم که چند سالیه آلمان زندگی میکنه بزنم. دقیقاً دیشب به این فکر میکردم که عکسی از سنگ قبر شوهرش (داییم) بگیرم و براش ببرم که دیدم حس اینکه بکوبم و برم بهشت زهرا را ندارم. اما دست تقدیر باز هم منو کشوند به بهشت زهرا. جریان بهشت زهرا هم داره مثل بیمارستان رفتنم میشه! کاش به قول معروف پای من به بهشت زهرا باز نشه!
بعد دیداری با دایی برگشتیم به غسال خانه. مثل همیشه در غسال خانه شلوغ بود و همه شیون و ناله میکردند. انواع و اقسام آدمها بودند. از دختری که بخاطر شکافته شدن سینه مادرش توسط پزشکی قانونی فریاد میزد و شکوه میکرد تا مرد بلند قد تنومندی که وزنی بالای 150 کیلو داشت و قدی نزدیک 2 متر و با تمام توان فریاد میزد و نعره میکشید در فراغ برادر! از مادری که کودک خردسال کفن شده اش را مثل غنداق بود در آغوش گرفته بود و همراه دو سه نفر دیگه میرفت سمت محل خواندن نماز!
جگرم آتش گرفت. جگرم آتش گرفت وقتی که دیدم مادر داغدار چگونه گلپسر یکی یکدانه اش را در آغوش گرفته بود! سوختم! سوختم و ....
بگذریم. بهتر زیاد وارد غم نشم. همه این صحنه ها را دیدید و همه از دیدنش متاثر شدید.
اما چرا خوب؟ چون به به یکی از اهدافم رسیدم! چه هدفی؟ بماند! این یک رازه و راز خواهد ماند!
این روزها همش در حال برنامه ریزی مسافرت هستم. حقیقت اینه که چند روزی از مسافرت 15 روزه ام به اروپا بدون برنامه مانده و هرکسی پیشنهادی میده که برای خودش جالبه و قابل بررسی. یکی میگه برو به نیس (سواحل جنوب فرانسه) و یکی هم میگه برو به بارسلون (سواحل اسپانیا) اون یکی هم آلمان و یکی هم هلند.

حقیقت تصمیمم برای بارسلون قطعی شده بود. اما چیزهایی شنیدم که خیلی دو دل شدم. حقیقت اینه که میترسم نتونم جلوی خودم را بگیرم. یکی از دوستان که رفته بود آنجا ازم پرسید که خانمت میدونه میخوای بری بارسلون؟ منم گفتم آره چطور مگه؟ گفت عجب اعتمادی داره بهت. باز پرسیدم چطور ؟ که چندتایی از خاطراتش را تعریف کرد و منم مثل آدمهای یول کف کرده بودم. آخرش هم گفت برو که به آدمی با تیپ و قیافه تو آن هم توی این فصل خیلی خیلی خوش میگذره!
یکی دیگه از همکار ها هم از سفرش به آمستردام خاطراتی شبیه به این تعریف کرد که دیدم برای من یک جورایی خطرناکه!
دلیلش بماند....
البته هنوز هم معلوم نیست. تا آخر هفته ایران هستم و باز هم بررسی خواهم کرد که چه کنم. ولی احتمال ریسک کردنم کمه! آدمیه دیگه. درسته که از اینجا با کسی قرار ندارم و تنها دارم میرم. اما ممکنه که ....
راستی به نظرتتون مسافرت تنهایی آن هم 15 روز توی اروپا چطوره؟!
میشه یک سوال دیگه هم بپرسم؟ من میپرسم اگه دوست داشتی جواب بده.
تا حالا شده که از پشت یک بنز بری و پشت یک پیکان بنشینی؟ جفتش راه میره اما تفاوتش از زمین تا آسمونه. فکر کن دو تا ماشین داری و از صبح پشت بنزت که خیلی هم حالش روبراه نیست و کثیفه نشستی، حالا شب میشه و میری و پشت پیکان تازه از کارواش آمده تمیز و روبراه مینشینی! درسته که خیلی سعی کردن تا رله اش کنند. اما بنز کجا و پیکان کجا!
بدرود.
سفری در پیش رو داری، یا یک مسافر میاد به دیدنت. یا تو فکر سفری یا یکی مسافره و داره بهت فکر میکنه.
خیلی وقتها کولی هایی که میگن بزار فالت را بگیرم را دیدید. از اونها اسرار که طالعت بلنده و بزار کف دستت را ببینم و آینده ات را بگم و از شما هم انکار! البته خانمها معمولاً باور میکنند و منتظر مسافر میشینند چشم به راه!
ولی ایندفعه واقعاً سفری در راه دارم. سفری که شاید زندگیم را عوض کنه! و البته مسافری هم که امیدوارم تو فکرم باشه و امیدوارم بیاد!!
اون مسافر کسی نیست جز امید به بهتر شدن زندگی.
چند سال پیش تو فکر مهاجرت بودم و یک کارهایی هم کردم. اما نگذاشتند و منم بیخیال شدم. ولی راستش هیچ وقت بیخیال نشدم! هنوز هم تو فکر رفتن هستم. شهر خیلی بزرگه و بی در و پیکر. اما برای من کوچیکه. اینجا داره نفسم میگیره. اکسیژن اینجا کمه.
دیشب دوباره همسر گرامی را امتحان کردم و ایشون هم چه سربلند مردود شدند! حالا جریان را میگم
1- چند وقت پیش گیر داده بودم که باید بریم استرالیا. ایشون هم چون تو اوج جنگهای داخلی بود کاملاً سیاستمدارانه قبول کردند.
2- اول تیرماه به مدت 15 روز دارم میرم فرانسه. هم ماموریت کاری و هم چند روزی تفریح. دیروز تصمیم گرفتم که چند روزی هم برم اسپانیا.
3- دیشب الکی گفتم که اسپانیا برام کار پیدا شده و دارم میرم برای کار. چند ماهی میمونم و بعد هم شما پیرو صحبتهای قبلی (بند1) با گلپسر تشریف بیارید. توی این فاصله هم ماشین را بفروشید و بقیه وسایل را هم.

رنگ از رخساره ایشون پرید. خیلی سریع هم گفتند که من هیچ قبرستونی نمیام. مسافرت و تفریح باشه. اما برای زندگی نه. تو میخوای منو ببری اونجا و طلاقم بدی و بری زن بگیری و ....
بگو مگو شروع شد و نهایتاً گفتند که نمیان و منم گفتم که اسپانیا برای تفریح میرم. ولی بدون که دنبال کار مهاجرتم به صورت کاملاً جدی هستم. ایندفعه کسی نمیتونه جلوم را بگیره. من میرم. هرکسی میاد فدمش روی چشم. هرکسی هم نیامد که هیچ.
حالا من موندم و یک تصمیم بزرگ. تصمیم را که گرفتم و خواهم رفت. من ماندم و راهی سخت و تنهایی!
ولی روشنایی را ته راه میبینم.
سلام
امید که تعطیلات به همه شماها خوش گذشته باشه و از لحظه لحظه رهایی از کار و درس و روزمرگی، نهایت استفاده را برده باشید.
اگر از احوالات ما هم خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما که آن هم به زودی زود مرتفع میگردد و ....
راستش یک لحظه یاد کودکی و نامه هایی که به بابا بزرگ میفرستادیم افتادم. اون موقع ها تلفنی در کار نبود و ارنباط ما با آنها از طریق نامه بود. نامه از پدر بزرگ و جواب ما که همیشه همین جمله های تکراری توش بود! ولی صمیمیتی ته اون جمله ها بود که اینروزها دیگه توی هیچ چت و ایمیل و وب کم و اس ام اس و هیچی نیست! یاد باد آنروزگاران یاد باد.

بگزریم، تعطیلات آنقدر خوش گذشت که دیگه دلم نمی خواست برگردم و لحظه لحظه ثانیه ها را میشمردم تا تمام بشه و برگردم بیام سر همین روزمرگی کوفتی! توی این چند روز صد بار به خودم و جد آبادم لعنت فرستادم که چرا همچین غلطی کردم و رفتیم مسافرت.
من که عاشق شمال و دریا بودم، به علت همراه بد، درد هجری کشیدم که مپرس!
بزار از اولش تعریف کنم. شب حرکت طی تماس تلفنی مطلع شدیم که کلبه ای که توی جنگل برامون اوکی شده بود نوکی شد! یعنی اینکه تشریف میبرید شمال، بدون جا و مکان! و البته با توجه به اینکه حرف مرد یکیه و من اگه امام خزر بطلبه دیگه خون جلوی چشمام را میگیره و پای پیاده و بدون هیچ امکاناتی تا درگاهش سینه خیز میرم، زدیم به راه به امید خودش.
همراهان کی بودند؟ اینجانب، گلپسر قند عسل، همسر گرامی، خواهر زاده همسر گرامی، شوهر خواهر زاده همسر گرامی و دوست بنده.
خلاصه که صبح دوشنبه تهران بزرگ را به سمت شمال سرسبز ترک کردیم. اولش همه چیز خوب پیش میرفت. توی مسیر هم گفتیم و خندیدیم. من هم خوشحال بودم که دارم میرم زیارت دریا. همسر گرامی هم چون فک و فامیلش باهاش بودند حال میکرد. البته بگم که توی کل فامیل اونطرفی، من فقط با همین ذوج ارتباط دارم و باهاشون دوستم. واقعاً آدمهای باحالی هستند.
رسیدیم شمال و اسرار از طرف یکی از رفقا که اگه نیای خونه ما شاکی میشم! (قبلاً گفته بودم دوستانی دارم بهتر از آب روان) قبل از اینکه بریم اونجا رفتیم پابوس دریا. تنی به آب زدیم و گفتیم و خندیدیم و لذتی بردیم کمپرس!. چند تا عکس هنری هم گرفتیم که همین شد سرچشمه خوش گذشتنهای بعد! حالا عکسهای هنری چی بودند میگم بهتون. توی این عکسهای هنری شخصیت اصلی من و دوتا پسر دیگه بودیم، اما توی بکگراند خانمهایی هم بودند. قصد و قرض فقط خنده بود که ....
رفتیم خونه دوستم و به طبع دوستم و خانواده اش خیلی تحویل گرفتند و خیلی خیلی احترام و پذیرایی مفصل. این هم شد دلیل دوم برای تحریک اعصاب همسر. بعضی ها خیلی حساس شدند و حسادت که چرا اینها اینقدر فرهاد را تحویل میگیرند و دوستش دارند و ...
بحث عکسهای هنری و تحویل گرفتن های مشکوک ادامه داشت و دعواهای زیادی را بوجود آورد. تا جایی که خواهز زاده ایال فرمودند که خاک تو سرت با این زن گرفتنت! طلاقش بده بره فقط قول بده باز هم خواستی بری شمال ما را هم بیاری! بارها و بارها هم بهش میگفت رو آب بیافتی خاله! رفتار اقوام همسر با ایشان، کنایه های هر از گاهی مادر و مهمانهای دوستم مبنی بر اینکه چقدر تو باحالی و چقدر بقیه بی حال! درخواست دوستم و همسر خواهر زاده و بقیه مبنی بر اینکه تنها بیا! همه گی برام تکراری بود و جالب! راستش فکر نمیکردم که حتی اقوام همسر جان هم پی برده باشند که چقدر ایشون باحالند!
در کل خوب بود. چون با وجدانی راحتتر ادامه میدم!
شاد و پیروز
ایام به کام
شاکی ام. خیلی هم شاکی ام. حالا با خودتون میگین که این بابا هم که همیشه در حال شکوه و شکایت از زمین و زمانه. اما به خدا حق دارم. خودتون دقت کنید:
ساعت از چهار گذشته بود. هرچی زنگ میزدم خونه کسی جواب نمیداد. میخواستم شماره ملی همسر گرام را بپرسم. شب قبلش رفته بودم دکتر. دفترچه بیمه را که نشان دادم، فرمودند که اعتبارش تمامه. تا 1/3/87 اعتبار داشته و امروز دهم بود. اولین شکایتم اینجا بود. همه دفترچه ها اعتبارشون تمام بود. من، گلپسر قند عسل و همسر. جالب اینجاست که من دفترچه بیمه ام را سال 84 گرفتم. و تنها یکبار رفتم دکتر و بعد آن هم هیچ. سالی یکبار تمدید میکردم. ولی همسرجان بارها و بارها دکتر رفتند و هیچ وقت هم دقت نکردند که اعتبار دفترچه ها داره تمام میشه! خوب این هم حتماً از وظایف منه. سال 85 هم یک اتفاق شبیه به این نزدیکهای زایمان افتاده بود که قرار شد کنترل تاریخ اعتبار دفترچه ها از آن به بعد به عهده همسر گرامی باشه که... بگزریم. بعد از چند سال پرداخت ماهیانه بیش از پنجاه هزار تومان حق بیمه، نتونستم از مزایا استفاده کنم. فردای آن روز که دیروز باشه هر سه دفترچه را بردم برای تمدید. چون شماره ملی و شناسنامه همسر جان همراهم نبود، دفترچه ها پیش همکارم ماند و ...
چقدر آسمون ریسمون بافتم. برم سر شکایت دوم. چند دقیقه ای از تماس نافرجام با منزل نگذشته بود که موبایل صداش در آمد. از خانه بود. با صدایی لرزان گفت که گلپسر ساعت یک خورده زمین و تا حالا چند بار استفراق کرده. گفت که با سر خورده زمین. برق از کله ام پرید. گفتم آماده اش کن که اومدم. نفهمیدم چطوری زنگ زدم به دوستم تا بره دنبالشون و چجوری پریدم تو تاکسی به سمت بیمارستان میلاد. ماشینم دست دوستم بود. بنده خدا تازه رفته بود مسجد برای نماز که کشوندمش بیرون. حواستون بود شکایت دوم کجا بود؟! شکایت دوم اینجا بود که به گفته همسر عزیر گلپسر ساعت 1 خورده زمین و حالا ساعت از 4 گذشته بود!
رسیدیم بیمارستان و بچه به بغل دویدم تو اورژانس. پرسان پرسان رفتم تو اورژانس اطفال. بعد از کل کل با بقیه مریض ها که این وضعش خرابه و تشریفات صندوق و پذیرش، رفتیم پیش دکتر. دکتر هم بعد ازشنیدن توضیحات فرستادنمان به اورژانس بالا. خلاصه که بعد از یک ساعت از این سالن به اون سالن دویدن و چند باری هم استفراق پسربچه، رسیدیم به اتاق دکتر! ولی اینجا فقط اتاق بود و خبری از دکتر نبود! یک ربع انتظار و تشریف فرمایی دکتر!
تاحالا شمردین چند تا شکایت شد یا نه؟!
شکایت بعدی فرمایشات دکتر بود مبنی بر اینکه ما جراح مغز و اعصاب نداریم و ببرید به امام خمینی یا شریعتی! ولی میتونید سی تی اسکن کنید و بعد ببرید. دوباره نیم ساعت دنبال سی تی اسکن و آخر سر هم بی نتیجه. بیمارستان به آن بزرگی (یادمه جایی خونده بودم بزرگترین در خاورمیانه!) فقط یک دستگاه سی تی اسکن اون هم بدون جراح مغز و اعصاب!

عطای میلاد را به لقایش بخشیدیم و رفتیم سمت شریعتی. توی بیمارستان شریعتی یکی از اقواممان سرپرستاره. زنگ زدم به موبایلش و اون هم خودش را رسوند تو اورژانس. با سفارش اون کار ما زودتر راه افتاد و دکتر سریع ویزیت فرمودند و سی تی اسکن نوشتند. رفتیم سی تی اسکن که شکایت بعدی تکرار شد! تمامی دستگاهها خراب هستند! برین بیمارستان قلب یا امام. رفتیم قلب، اون هم خراب بود!!
عطای خدمات درمانی دولت مهرپرور را به لقایش بخشیدیم و رفتیم سراغ مراکز خصوصی. خلاصه که تا ساعت 12 شب آواره خیابونها بودیم. آخرش دیگه بچه خودش خوب شد. جواب سی تی اسکن را هم نشون دکتر دادیم و گفت مشکلی نیست.
اگه کیفیت سرویس دهی به بیماران اورژانسی تو تهران بزرگ اینه خدا رحم کنه به شهرستانیهای عزیز. یا بهتر بگم خدا بیامرزتشون!
حالا حق دارم شاکی باشم؟!
روزهای خوبیه و شبهای بد. این روزها واقعاً روزهای خوبی را دارم سپری میکنم و واقعاً شبهای بدی را! شروع هر روز را با انرژی و نشاط جشن میگیرم و پایانش را در سوگ از دست دادن روز، به عزا مینشینم. یه جورایی دارم متنفر میشم از هرچی شبه! برعکس خیلی ها که لحظه شماری میکنند تا شب فرا برسه و .... من لحظه شماری میکنم تا روز بیاد.
توده ای از تعطیلات توی راه است و همه مشغول برنامه ریزی. من هم تصمیم گرفنم که خوش بگذرونم. هماهنگ کردم با چند تا از دوستان و اقوامی که باهاشون جورم، بریم شمال. من و عیال و گلپسرقند عسل، دوست و فامیل و .... جای همه خالی. هر چند میدونم مشکلاتی پیش خواهد آمد اما سعی میکنم که به همه خوش بگذره. دیروز هم که جای همه خالی. عشق و حالی کردیم که مپرس! اول تا پانزده تیر هم که عشق و حال خفن دیگه ای توی راهه!
توی این چند سال زندگی مشترک! چیزهایی یاد گرفتم که کلاً دیدم را نسبت به زندگی عوض کرده. یاد گرفتم که روی حرف خیلی ها نمیشه حساب کرد و خیلی از حرفها تا زمانی اعتبار دارند که شنیده میشوند و به محض اینکه امواج صوتی این سخن، از آستانه شنوایی انسان کمتر شد، اعتبارشون تمامه! خیلی پیچوندم و علمی گفتم. اما دقیقاً همینطوره. متاسفم اما این یک واقعیته.
یاد گرفتم که سعی کنم حرفهای من مثل خیلی از حرفهای فناپذیر، تاریخ اعتبارشون بیشتر از اینها باشه. سعی ام را کردم ولی نمی دونم تا چه حد موفق بودم.
یاد گرفتم که به آینده امید داشته باشم اما خیلی هم رویا پردازی نکنم. یاد گرفتم که سرنوشت و واقعیت چیزی غیر از اونیه که من میخوام. یادگرفتم که از بازی با سرنوشت لذت ببرم اما مطمئن باشم که بازنده این بازی کسی نیست جز خود خود من. یاد گرفتم بعضی وقتها برای بردن، باید باخت!
یاد گرفتم که مشکلات بزرگ زندگی از نظر من چیزهاییست که از نظر بقیه اصلاً مهم نیست و برعکس مشکلات بزرگ زندگی تو نظر بقیه چیزهاییست که به نظر من اصلاً مشکلی نیست. یاد گرفتم که حرف نزدن گلپسر در آستانه دو سالگی اصلاً مشکلی نیست! جیغ زدنهاش و گریه هاش هم! نداشتن فضای گرم و آرام توی خونه و چاغی همسر گرامی بعد از دوسالی که از زایمانشون میگذره! ولخرجی های ایشون درست زمانی که پولی در جیب نیست و عقب افتادن اقساط ولخرجی ها. اینها هیجچ کدام مهم نیست و اصلاً مشکلی نیست. مشکل ارسال یک اس ام اس از طرف یک دختر به دوست صمیمی منه. دوستی که چند ماه یکبار میبینمش! حالا کی از کجا فهمیده، بماند.

یاد گرفتم که کنترل شدن از طرف همسر گرامی اصلاً مشکلی نیست. یاد گرفتم که دعوا های هر شب یک اتفاق کاملاً طبیعیه و اصلاً نباد اون را جزو مشکلاتم بشمارم! یاد گرفتم که سوءاستفاده هایی که از من توسط خانواده و اقوام همسر میشود، مشکل نیست، اصلاً مهم نیست یا شاید هم خوبه! یاد گرفتم که باید برای بدست آوردن هیچ، باج بدم. این هم مشکل نیست. یاد گرفتم که همه امور زندگی را باید خودم کنترل کنم و برنامه ریزی و اجرا. هرجا مشکلی پیش بیاد از به فکری منه و ربطی به شریک زندگیم نداره!
یادگرفتم که اگه همسر گرامی وقاهت را از حد گذروندند و فضولی را به نهایت رسوندن و موبایل دوست من که مهمان من هستند را یواشکی کنترل کردند و جستجو! ناراحت نشوم، این یک قانونه و کاملاً طبیعی.
وای چقدر چیز یاد گرفتم که بلد نبودم!
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم,خرده هوشی,سر سوزن ذوقی
مادری دارم,بهتر از برگ درخت
دوستانی,بهتر از آب روان
وخدایی که در این نزدیک است
لای این شب بوها,پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب, روی قانون گیاه
دیروز یکی از بهترین روزها بود. روزی که دوستان بهتر از آب روانم، بهم ثابت کردند که هنوز هستند و هنوز زندگی ادامه داره. تبریکهای روز تولد از صبح با اولین مکالمات تلفنی شروع شد و تا آخر شب و حتی امروز ادامه داشت.
جالب اینجاست که توی مهمونیی که به عنوان جشن تولد و سورپرایز از طرف پسر خاله و دختر خاله و خاله و بقیه تدارک دیده شده بود، همسر جان از شدت عصبانیت، نتونستند خودشان را کنترل کنند و تابلو بازی در آوردند. دل درد ناگهانی به سراغشون آمد و رفتند توی اتاق و دراز کشیدند. نکته جالب دیگه این بود که این جشن دو تا کیک داشت. یکی خودم خودم را تحویل گرفته بودم، و دیگری آنها می خواستند سورپرایز کنند! یک جشن هم در محل کار با حضور همکارها. و ....

توی این دو روزه فهمیدم که دوستان خوبی دارم. امروز صبح داشتم به این فکر میکردم که چرا؟ چرا تعداد دوستهای آدمها با هم فرق داره؟ چرا بعضی ها دوستهای بیشتری دارند و بعضی ها حتی یک نفر را ندارن تا باهاش برن کوه؟! یا تفریح یا پارک؟!
چرا بعضی ها حتی خانواده شان هم آنطور که باید تحویلشون نمیگیرند؟!
دلیلش را هم تقریباً میدونم. دوستی یک رابطه متقابله. هرچی بیشتر احترام بگذاری و بیشتر دوست داشته باشی و دوستیت را ثابت کنی، بیشتر بهت احترام میگذارند و بیشتر دوستت دارند و اینجور مواقع سورپرایزت میکنند.
این یک قانونه. قانونی که همسر جان نمیدونند یا میدونند و اهمیت نمیدهند.
چند روز پیش با یکی از همکارهای سابق چت میکردم. چند سالی هست که ندیدمش و خبری ازش نداشتم. میدیم که همیشه آنلاینه اما با هم گفتگویی نداشتیم. چند دقیقه ای گپی زدیم و یادایامی کردیم. بعد از اون گفتگو، یک دوری تو فرند لیست مسنجر انداختم و بعد هم دفترچه تلفن! دیدم که دوستهای زیادی تو شهرهای مختلف دارم. از جنوب گرم و سوزان تا شمال سبز و زیبا. از شرق تا غرب و حتی تا کشورهای دو دست آسیای شرقی! تا آمریکا و کانادا و اروپا! به خودم بالیدم به خاطر داشتن این دوستان. دوستانی که شاید من را فراموش کرده باشند، اما بعضی وقتها خوب یادم میکنند. بعضی وقتها ایمیلی از دوستی در گوشه دیگه دنیا که حالم را پرسیده و دعوت کرده که برم به دیدنش. یا دوستی که سوالی داشته و یاد من افتاده. همکارهای سابق که هنوز هم ترجیح میدهند سوالشون را از من بپرسند تا از همکارهای جدیدشون.
روزگار خوبیه و خوشحالم و پر انرژی. کاش هر روز تولدم بود!
بدرود
زندگی
زندگی یه بازیه .
کی از عمرش راضیه .
ابر گریونه دلم ،چشمه خونه دلم .
نمیتونم دلمو راضی کنم .
این دل دیونه رو راضی به این بازی کنم .
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم .
تو گلوم بغذ غمه . هوای خوندن ندارم .
همه جا سرد و سیاه ست ، رو لبام ناله و آه .
سر من بی سایه بون .
دست من غمگین و سرد .
تو دلم یه گوله درد .
نه بهاری نه گلی . پاییزه پاییزه زرد .
دلی که دلدار نداره ، با زندگی کار نداره .
غریبه ای بی عارم یه اشنا ندارم .
سرم بی سایه بونه .
دلم یه پارچه خونه .
غم تو دلم نشسته .
بال و پرم شکسته .
غریبه ای بی عارم یه اشنا ندارم .
سرم بی سایه بونه .
دلم یه پارچه خونه .
همه جا سرد و سیاه ست ، رو لبام ناله و آه .
سر من بی سایه بون .
دست من غمگین و سرد .
تو دلم یه گوله درد .
نه بهاری نه گلی . پاییزه پاییزه زرد .
دلی که دلدار نداره ، با زندگی کار نداره .
غریبه ای بی عارم یه آشنا ندارم .
سرم بی سایه بونه .
دلم یه پارچه خونه .
غم تو دلم نشسته .
بال و پرم شکسته ...

می خوای بگی که باز هم داری چرت و پرت میگی! میخوای بگی که دست بردار. خسته ام کردی. بس کن دیگه. تا کی میخوای به این اراجیف نوشتن و غم نوشتن ادامه بدی؟! تا کی؟ چیو میخوای ثابت کنی؟ بابا ولم کن دیگه. بسه. بس. میفهمی؟!!!
ولی آخه عزیز، نخوان. درسته که همیشه هشیارانه اینجا میشینم و چشم میدوزم تا شاید یک روز مست کنی و از این کوچه گذر کنی، اما امیدی برام نمونده. میکی خوب تمامش کنم؟ میدونم. حرفت همینه. اما نمیشه. نمیتونم.
تا حس میکنم که داره روزهای خوب میرسه، یک اتفاقی می افته و بهم میگه که ذهی خیال باطل.
چشمام را باز میکنم تا زیبایی های زندگی را ببینم، اما چیزی نیست! چند وقتی بود که سعی میکردم به غم فکر نکنم و شاد باشم و سعی کنم خوش باشم، اما نمیگذارند!
جمعه تا جمعه یک کوه رفتن با دوستان را هم دارند ازم میگیرند و تحریم!
تعطیلات خوبی بود که مثل همیشه با دعوا تمام شد و زهر مارمون کردند!
جالب اینجاست که فردا تولدمه و فکر نمیکنم کسی یادش مونده باشه!
البته دیگه مهم هم نیست!
بدرود.