| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
کار از کار گذشته بود ... لیلا وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود. از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه. اما حالا خالی شده بود ... عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن! لیلا با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد ... دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش ... استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف لیلا بیشتر کوچیک بشه. کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت : انصافاً ناز نفست ...!!! کلاس دوباره منفجر شد ...! اینبار همه می خندیدن! استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه ... لیلا بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن ... توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت ... حتا دوستای صمیمی لیلا هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن ... آخه صدای گوز لیلا صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ....!!! ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد ... عرفان از جاش بلند شد. از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن ... حتی لیلا هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد. عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن!!! دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد ....! چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن ...! حالا همه چیز عوض شده بود ... کسی دیگه به لیلا نمی خندید. همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند. لیلا هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان ...! دلیل خنده لیلا این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ... فقط با یه گوز ...
محکم
استوار
سر بلند و پر آوازه
مثل کوه قوی و پابرجا
مثل کوهی که هیچ زلزله ای نمیتونه از جا تکونش بده.
آرام و پر شکوه
وقتی به ظاهرش نگاه میکنی، میفهمی که بیدی نیست که با این بادها بلرزه.
اما...
این کشتی بزرگ، با کوله باری از تجربه، با غرور و آوازه شکست دادن هزاران هزار طوفان، در دل دریای آرام به مسیر خودش ادامه میداد. بدون کوچکترین لغزش. بدون هیچ تکان یا حتی کوچکترین اثری از ضعف. هیچ کسبه خودش جرات این رو نمیداد که بخواد شک کنه که این کشتی بزرگ، روزی به سرنوشت تایتانیک دچار بشه.
در دل یک شب، ابتدای شب بود به گمانم، در یک آن، یک تکه یخ، یک تکه یخ خوش خط و خال سفید، آرامش این کشتی بزرگ را به هم زد و به کشتی یاد آوری کرد که تنها ظاهری قوی برای خودش ساخته بوده و از درون پوسیده است!
حالا کشتی داره لحظه لحظه غرق شدن خودش رو میبینه و افسوس میخوره. افسوس که فقط ظاهرش رو ساخته بوده و از درون، به یک تلنگر بند بوده. اما در عجب از اینکه چطور از اون طوفانها گذر کرده....
آسمان
چون شمع مشتاقان پریشان میکند
در
شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟
ذل زدی تو چشمهای من، که بهم بگی خیلی خرم؟
ای بابا. من خودم میدونم چقدر خرم. جون مادرت اینقدر ذل نزن! نفسم بند اومده. الان یک ساعته که دیگه نمیتونم خوب نفس بکشم.
بی انصاف. داره اشکم در میاد. دارم پس می افتم. نکن.
داره اون کشش چشمهات، منو میکشونه تو دریای نگاهت و من هم که تو آب نیفتاده نفسم بالا نمیاد، چه برسه به وقتی که بیفتم و تو دریای نگاهت و با اون نا بلدی، شروع کنم به دست و پا زدن و آخر سر هم، مرگم حتمیه.
نکن.
سالها بود که ...
نمیدونم به اون یخی رفتار روزهای بدت فکر کنم تا اثر این جادوی نگاه رو از خودم دور کنم، یا به گرمیه نگاههای روزهای آخر که البته دیر شده بود!
به نیشخندها و توهینهای روزهای بد، یا به خواهش لبخند روزهای آخر؟
نزدیکی. خیلی نزدیک. فکرش رو هم نمیکردم که باز هم نزدیک بشی. فکرش رو هم نمیکردم این نزدیک شدنت آتشی بشه به خرمن آروم و دریای بی موج دلم.
اینه رسم روزگار.
درستزمانی که فکر میکنی همه چیز تحت کنترلته، همه احساساتت رو تحت کنترل خودت آوردی، همه چیز رو داری به خوبی مدیریت میکنی، یک دفعه، با یک نگاه، نگاهی حتر از پشت صفحه پلاستیکی مانیتور، همه چیز خراب میشه و آتیش میگیری!
بر میگردی سر پله اول.
دنیا رو سرت خراب میشه.
به خودت فوحش میدی که چرا کنجکاوی کردی و چرا اینجوری شد؟!!
باز روز از نو و روزی از نو!
باز باید بشینی تیکه تیکه های این دومینوی هزارپاره رو روی هم بچینی تا برگردی به امروز.
چند روز طول میکشه؟
اصلاً شدنیه؟
کی میدونه!
لعنت به این روزگار.
لعنت به این دل.
لعنت به این دنیا.
لعنت به این ذهن.
ذهنی که فراموشی تو کارش نیست و سرکش و بازی گوش و احمق و کله خره!
همین