یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

باز هم ۲۷ آبان

یه بیست و هفت آبان دیگه هم گذشت. 

یه سال دیگه هم گذشت. 

مثل باد.

تند و سریع. 

اما دردناک و غم انگیز.

تو این دو سال، اتفاق های خوب هم بوده، تغییرات و موفقیت هم بوده، ولی میدونی بابا، لحظه به لحظه به این فکر میکنم که کاش تو هم میبودی.

امروز عصر، تو بهشت زهرا، دلم میخواست کلی باهات حرف بزنم، اما خب هم هوا تاریک شد و هم سرد، بچه ها هم اذیت میشدن و بهتر بود که حرفهام رو بزارم برای بعد.

راستی، دیدی گل پسر دیگه شده شاخ پسر! قدش از من بلندتر شده! دیدیش که؟!

خیلی پسر خوبیه، واقعا بهش افتخار میکنم، راستش اصلا فکرش رو نمیکردم یه روزی اینقدر بچه خوبی بشه که بهش افتخار کنم! فکر کنم تو از اونجا حواست بهش هست! ممنونم.

آخ داشت یادم میرفت، موتور جدیدم رو که دیدی؟ به یاد تو خریدمش، درسته که به بزرگی و سنگینی موتوری که تو داشتی نمیرسه، ولی خب سنگینترین و شیکترین و سریعترین و البته گرونترین موتوری ه که مجازه و میشه خرید. من که مثل تو کارت نظامی ندارم که موتور سنگین تر بخرم! 

هر بار که سوارش میشم، کلی بهت فکر میکنم و حتی بجای تو گاز میدم و صداش رو در میارم. چند باری تو همت باهاش تخت گاز رفتم و لذت بردم، ولی هنوز برای اینکه بتونم سریعتر از ۱۷۰ برم، باید بیشتر تمرین کنم و بدنم رو قوی تر کنم. به زودی به یادت ۲۰۰ تا با این موتور میرم.

خونه رو هم چند ماه دیگه از مستاجر تحویل میگیرم و میرم توش. همیشه نگران خونه خریدن من بودی، و من همیشه دلم میخواست به اولین نفری که میگه خونه خریدم، تو و مامان باشین، خب به مامان رو تونستم اما تو... خب تو که خودت همیشه با منی! مگه نه؟

کلی حرف دیگه باهات دارم، اما آخرین گیلاسهای شرابی که با هم درست کردیم رو نوشیدم و دیگه دارم سنگین میشم و نمیتونم فک بزنم.

دوستت دارم بابا.

روحت شاد.