| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
بی فکری
دلم لک زده برای بی فکری
برای رهایی از هرچی فکره که مغزم رو مشغول میکنه.
از صبح تا شب و حتی توی خواب افکار مختلف و چالشهای گوناگون فکر و ذهنم رو درگیر میکنه و یادم نمیاد که کی آخرین لحظات بی فکری رو سپری کردم.
یک سال پیش، دو سال پیش، ده سال پیش و یا حتی خیلی عقبتر.
اصلاً یادم نیست کی و کجا بی فکری رو تجربه کردم و حالش رو بردم.
این روزها هم که بیشتر از روزهای قبل.
روز به روز بیشتر.
صبح رو با یک نگرانی خواص که نمیدونم چیه و از کجا نشات گرفته شروع میکنم و تا شرکت رو با افکار مختلف و حرفهای مختلفی که تو ذهنم آماده کردم رانندگی میکنم و میرسم به مقصد.
هنوز وارد نشده به چالشهای قبلی چندتایی اضافه میشه و اکثر مواقع تو مسیر این موبایل چند بار زنگ میخوره و چند چالش دیگه و چندین فکر دیگه به مغزم اضافه میکنه.
کامپیوتر روشن میشه. اولین صفحه ای که باز میشه کنترل پنل وبلاگه و یادگاری هایی که صبحم رو رنگینتر میکنه! کامنتهایی که مجوز نمایش نگرفتند و یادگاریی که نمیدونم تا کی قراره هر روزم رو با اون شروع کنم. نظری که قراره آنقدر جلوی چشمم بمونه تا نقشش پررنگ و پررنگتر بشه و شاید، فقط شاید من درس بگیرم از گذشته!
صفحه بعدی هم صفحه سایت مثقال و قیمت روز دلار و یورو. آنها هم این روزها مثل خیلی از نمودارهای دیگه دارند میرن بالا و با هر نوسان رو به بالای اونها بد دل پاره میشه.
خدا رحم کنه. کاش لااقل این یکی بیاد پایین!
صفحات بعدی هم وبلاگ چندتا از همسایه هاست که این روزها اونجا هم اوضاع بهتر از اینجا نیست.
تو ایمیلهای کاری و غیر کاری هم چیز به درد بخوری پیدا نمیشه.
روزی چندتا جلسه کاری و سرکشی به چندتا پروژه که لحظه به لحظه اونها هم خروار فکر رو جاری میکنه به مغزت.
آخر نمیدونم کی این مغز من منفجر میشه. فقط این رو میدونم که مغز عجیبیه. چون هرچی بیشتر دارم افکار مختلف میریزم توش، بیشتر داره تشنه این تنشها میشه.
اون خسته نشده، اما من دلم لک زده برای یک ساعت بی فکری.
بی فکریی که دیگه الکل هم برام به ارمغان نمیاره.
اون لورازپام هم فکرم رو آروم میکنه اما خالی، خیر!
شما هم همینطور شدید؟
آخرین بار کی بی فکری رو تجربه کردید؟
به راستی زندگی چیست؟
زندگی آیا همین لحظات زیبا و گرم از هم دور بودن نیست؟
آری، دور بودن هم زیباست. هم زیباست و هم گرم!
از تو دور بودن را دوست دارم زیرا که به یاد نمی آورم خنکای نسیم نفست وقتی با نفسم گره میخورد، آیا بوی تعفن امروز را میداد یا من مست از مزه لبهایت بودم و هیچ بویی را جز بوی با هم بودن نمی فهمیدم.
آن روزها گذشتند. روزهایی که کم بودند و تکرار نشدنی. خاطرات آن روزها هم روز به روز کمرنگ تر میشوند و تنها لکه ننگی که بر بدنه خصوصی هایم گذاشتی مانده و من هر روزم را با مرور آن تهمت شروع میکنم و ساعت به ساعت به بهانه اینکه رنگی بر آن لکه کشیده باشی سرکی میکشم و میبینم که ذهی خیال باطل! لکه تا ابد پا برجا خواهد بود.
آری عزیز سابق، چه آسان و بی فکر ضربه ای زدی به عمق وجود بی پایانم که لکه تبدیل به سنگ نوشته ای شده که شاید کتیبه ای شود برای آیندگان. آیندگانی که نمیدانم در جایگاه قضاوت خود چه حکمی برای من و تو صادر خواهند کرد.
به فلسفه وجود من و تو اگر فکری کنند، حکمشان چیزی نیست جز حماقتهای پی در پی من و تو و البته گردش نا متناظم چرخ گردون.
اما من در این هنگامه گرم و خیس از بی تو بودن، به چیزی نمی اندیشم جز اینکه به راستی زندگی چیست!
زندگی شاید همین لحظه دلتنگیست، شاید همین لحظه پر از فکر!
گفتم فکر، دلتنگ بی فکری ام. ای کاش برسد زمانی که بتوانم بی فکری را تجربه کنم بدون هیچ محرکی. بدون هیچ کاتالیزری. بدون هیچ و پر از هیچ.
گرم است
خیلی گرم
گرم تر از آن شبی که فقط یک شب بود.
گرم تر ظهر جهنم.
گرم تر آتش شعله ور
گرم تر از آغوش سردت!
خدایت نگهدار
سلام
صحبت تو خونه یکی از همسایه ها از این بود که قل بخوریم، تا لبه های تیزمون صیقل بشه و بهتر بتونیم قل بخوریم، (تکه گم شده) و اینکه آیا اون نتیجه نهایی ارزش این همه ذجر کشیدن و قل خوردن رو داره یا نه، که تلنگری شد به ذهن همیشه مشوش من که آیا واقعاً اون چیزی که بخاطرش داریم خودمون رو میساییم، ارزشش رو داره یا نه.
یه سری به زندگی خودم و ساییده شدنهای خودم زدم.
خوب فکر کردم و چند مورد رو بررسی کردم
اولی که ..... نه! ارزشش رو نداشت.
اولی منظورم یک شخص نبودا! حالا نیایین گیر بدین که کی بود و چی شد و ...
منظورم اولین سایش بود. نتیجه اش اون موقع برام جالب بود اما حالا میبینیم که نه! ارزشش رو نداشت.
دومی..... ای! اون هم ای! ولی خداییش برای یک تنبلی مثل من، باز هم ارزشش رو نداشت.
.....
همینطور چند مورد رو بررسی کردم و دیدم که بعضی ها آره و بعضی ها هم نه.
حالا بد نیست تو هم با خودت خلوت کنی. ببینی چی رو داری از دست میدی، و در ازای اون قراره چه چیزی رو بدست بیاری و آیا ارزشش رو داره؟
هزار تا حرف دیگه تو دلم بود که الان دیگه وقتش نیست.
باشه برای بعد
بدرود
گفتم حالش خوب نیست. به کمک احتیاج داره. الان موقع تنها گذاشتنش نیست.
گفت کی حالش خوب نیست؟!
گفتم چه سوالیه میپرسی! معلومه. یعنی واقعاً تو نمیدونی کی حالش خوب نیست؟
گفت نه والا! یعنی میتونم حدس بزنما! اما مطمئن نیستم
گفتم بهتر بگم. کی حالش خوبه؟ تو این اوضاع همه حالشون بده. مگه نه؟
گفت آهان! پس اینو بگو. اما خوب تو منظورت از بین اون همه کیه؟
گفتم چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که نباید تنهاش گذاشت!
گفت فکر کنم تو خودت هم یکی از همون همه باشیا؟! نه؟!
گفتم خیلی باهوشیا!! معلومه که حالم من هم خوب نیست. معلومه که من هم نباید تنها بمونم!
گفت مگه تو الان تنهایی؟! تو که هیچ وقت تنها نمیمونی که!
گفتم درست میگی. من تنها نیستم و تنها نمیمونم. اما اونایی که تنها میمونند و به من احتیاج دارند چی؟
گفت تو دوباره خودت رو تحویل گرفتی؟! فکر کردی کی هستی؟ چرا فکر میکنی به تو احتیاج دارند؟
گفتم خوب احساس میکنم. حس من معمولاً درست میگه
گفت برو بابا تو هم با حست! اون احساست به هیچ دردی نمیخوره.
گفتم بهم داره بر میخوره ها!! این چه جور حرف زدنه؟ من برای....
پرید وسط حرفم و گفت مثل اینکه یادت رفته من هم یک وجه از خودتم! من و تو یکی هستیم. من یک شخصیت دیگه از خودتم که از فرط تنهایی نشستی داری باهام مشورت میکنی و درد دل. میدونم چه مرگته. نگران نباش. زندگی جاریست! مگه حرف خودت نبود؟

نگران
عاشق
چشم ناپاک
خسته
زخمی
رنجور و رنج دیده
تنها
نگران
دلنگران
ناراحت
گرمازده
خسته
غرق در موسیقی
گیج و سر در گم
مثل نتهای موسیقی که بالا و پایین داره، مثل نتهای رومئو و ژولیت که آرام شروع میشه و غم همه جاش رو میگیره و بعد به اوج میرسه و زبان به شکوه باز میکنه، حال من هم از سر درگمی و نگرانی، به شکوه رسیده.
یک عذاب وجدان لعنتی بیخ گلوم رو فشار میده و نمیزاره که خوب فکر کنم.
احساس میکنم که باید ......
فکر که مینم میبینم باید به احساسم گوش نکنم و خفه خون بگیرم.
سکوت کنم و به موسیقی گوش کنم.
کاش میشد ازت خبری گرفت.
کاش میشد این نتها رو نوشت
کاش میشد این نتها رو خوند.
اگه نمیشه، باید گوش کرد و ....
کاش ما آدمها یاد میگرفتیم وقتی عصبانی هستیم، وقتی یکی حالمون رو گرفته، حتی وقتی میخواهیم سر به تن یکی نباشه، منصفانه حرف بزنیم و جوری رفتار نکنیم و چیزی نگیم که چند روز بعد راه برگشتی برامون نمونده باشه.
کاری نکنیم که چند روز بعد، یا حتی چند سال بعد شرمنده اون رفتارمون باشیم.
چیزی ننویسیم و تهمتی نزنیم که این نوشته سالهای سال جلوی چشم مخاطبش بمونه و مثل یک نیشتر قلبش رو به درد بیاره و آه از نهادش در بیاره که یعنی یک نفر میتونه اینقدر بی انصاف باشه؟!
کاش....
کاش ما آدمها میفهمیدیم که ما هیچی نیستیم.
هیچی نیستیم که کسی بخواد نسبت به ما...
بیخیال
من هم الان زخم خورده ام و باید یاد بگیرم که چیزی نگم که فردای پشیمونی شرمنده بشم.
بدرود
شنیدی میگن من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟
شنیدی میگن کوری، عصا کش کور دگر شود؟!
شنیدی میگن به اینجام رسیده؟!!
شنیدن میگن خلایق، هر چه لایق؟!!!
اگه اینها رو شنیدی، این رو هم بشنو که .......
اصلاً ولش کن.
نشنو!
در گوشت رو بگیر.
چشمت رو هم ببند.
اونجا یکی وایساده، یا آغوش باز، میگه به مرگ خوش آمدی!
خدا بیامرزتت.
همین.