یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

تمام.

میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره.

میدونم که خودم رو دارم اذیت میکنم.

میدونم که یک کتاب خوب، با خاطرات خوب رو که خودم مینوشتم و رقم میزدم رو دارم میبندم.

میدونم که سریالی رو دارم تمام میکنم که شاید سالهای سال، دیگه فرصت ایجاد همچین خاطراتی رو نخواهم داشت.

میدونم که فقط یک خر، میتونه همچین حماقتی رو در حق خودش بکنه.

میدونم که تو رو هم اذیت میکنم.

میدونم که مثل ماهی که از آب در آوردنت، بال بال زدی و من نفهمیدم که چی میخواستی بگی.

میدونم که هر وقت خواستی حرف بزنی، زدم تو دهنت که نگو.

میدونم که فصل قشنگ سریال جذاب و دوست داشتنی تو رو هم دارم تمامش میکنم.

میدونم که میتونستیم سالهای سال این سریال رو ادامه بدیم و این کتاب رو روز به روز پر برگ تر کنیم.

میدونم که سنگ دلم و تو رو درک نمیکنم.

میدونم که تو برای من کارهایی کردی که برای هیچ کس نکردی.

میدونم که با من خاطراتی داری که با هیچ کس نداشتی

میدونم که این خاطرات رو با هیچ کس دیگه هم نمیتونی داشته باشی.

میدونم که ذجرت دادم، درکت نکردم، نباید بهت شوک وارد میکردم و ....

همه اینها رو میدونم.

اما نمیدونم چرا، هیچ وقت منو نفهمیدی. هیچ وقت حال و هوام رو ندونستی. هیچ وقت نفهمیدی که من فقط نباید تو رو درک کنم. من باید خودم رو هم درک کنم. من باید خیلی ها رو درک کنم. من، من نیستم. من تنها نیستم. من توی یک جزیره با تو تنهای زندگی نمیکنیم. زمان و مکان منو درک نکردی و نمیکنی.

حالا، کتاب رو بستم. اما یه تیکه از روحم رو جایی گذاشتم که نپرس!!

 

یادم باشد که روز روزگار خوش است!

همه چیز رو براه و بر وفق مراد و خوب!

تنها دل ما دل نیست!!! آره تنها دل ما دل نیست......

 

تمام.

تیر خلاص!

دلم نمیخواد به زبون بیارم.

دلم نمی خواد که بگم.. خسته شدم.

تنهام

تو درک کردن خودم تنهای تنهام

همه رو باید درک کنم.

اما هیچ کس منو درک نکنه.

جالب اینجاست که گاهی وقتها خودم هم خودم رو درک نمیکنم!

خودم، خودم رو آزار میدم با درک نکردن خودم.

جالبتر اینجاست که تا کمی خودم رو درک میکنم، همه شاکی میشن!

خسته شدم از این وضعیت.

تیر خلاص!