| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
یه بابایی توی توییتر، پرسیده بود که آخرین باری که از یه رابطه بیرون اومدین، آخرین جملاتی که به هم گفتین، چی بود؟
فکر کردم، به سال ۹۵، فکر کنم تیر بود، یا شاید هم اوایل مرداد، دقیقا یادم نیست، ولی خوب یادمه که اومد دم شرکت و سوار ماشینی که مال من بود و دست اون بود شدم، رفتیم پارک خودمون، جایی که پاتوقمون بود و بارها و بارها اونجا برای خودمون ساعتها گذرونده بودیم و شهر زیر پامون.
گریه کرد، از گریه اون قلبم به درد اومده بود و هنوزم وقتی یادم میفته، قلبم به درد میاد. گفت اصلا هر چی تو بگی، اعتراف کرد که رفته ته و توی تمام زندگیم و رازهایی که دلم نمیخواست بدونه رو در آورده، اعتراف کرد که هیچ حریمی برای من قائل نبوده و ....
ترسیده بودم ازش، خیلی، ولی بازم از گریه اش دلم کباب بود.
هنگ بودم و صداها و حرفهاش توی سرم اکو میشد، مثل کسی که در تاریکی و سکوت مطلق، صدای هم همه ای تو سرش بپیجه ک سوتی بلند از انفجاری دور گوشش رو پر کنه و صداها تکرار میشدن.
اتفاقهای چند ماه آخر همشون جلوی چشمم بودن، تهدیدهای قبلش، دودمانت رو به باد میدم گفتنهای ماه پیشش و و و و و
همه اینها رو گفت و آخر سر گفت هر چی تو بگی، هر کار تو بگی بکنیم.
مبهوت، نگاهش کردم، مثل همیشه برای من زیباترین بود، با تمام وجودم جلوی اشک خودم رو گرفتم و ترسم بر من غلبه کرد و گفتم، نه. الان نه، چند ماه فرصت بده. من باید فکر کنم.
گفت نه، همین الان، من فرصت نمیدم.
همون موقع، ترسم و عقلم به من گفتن ببین، اینجوریه، اینجوری میگه هر چی تو بگی، این هر چی تو بگی هم مثل خیلی از حرفهای دیگه است. اون ادمی نیست که بخواد کمی، حتی کمی با تو راه بیاد. اون همونی ه قبلا رک بهت گفته باهاش مخالفت کنی، دودمانت رو به باد میده، بترس از اون!
گفتم، پس نه، اگر فرصت فکر کردن نمیدی، نه.
این نه رو گفتم و فکر میکردم که واقعا فرصت فکر کردن رو میده و بعد از چند وقت، برگشتی در کار هست.
اما چند روز بعد، وقتی گیر افتادم از لحاظ مالی و ازش خواستم که کمی از بدهیش رو به من بده، کاری کرد که دقیقا شد همونی که نباید. برای همیشه تموم شد.
شاید با خودش فکر میکرد که با اون کار، واقعا دودمان منو به باد میده، با شاید هم واقعا داده! شاید الان پدرم زنده بود اگر اون بدهی لعنتی رو داده بود و من با دست بازتر خرج پدرم میکردم.
هزارتا شاید.
اینطوری خودم رو آروم میکنم که پدرم قسمتش این بود که تو ۶۰ سالگی بره از پیش ما و اون داستانها هیچ ربطی به طول عمرش نداره.
و حالا که باز سر از خاکستر بلند کردم و دوباره به خودم اومدم و حتی تونستم خونه بخرم، با خیالی راحت و وجدانی آسوده، اون و تمام کسانی که با اون همدست بودن در زمین زدن من و خیانتی که به اعتماد من کردند، رو به دادگاه الهی و کائنات میسپرم.