| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
یه عده هم هستن که کلاً خیلی شجاعند
از هیچی نمیترسن
از خوردن پول مردم نمی ترسن
از آه یتیم نمی ترسن
از نفرین بی گناه نمی ترسن
اینا همه مرحله ترس رو پشت سر گذاشتن و در حال حاضر در مرحله بزدلی به سر می برند
✍
عجیبه که هنوز خوابتو میبینم!
واقعا برام عجیبه.
اینروزها، روزهایی نیست که دیگه به تو فکر کنم، اما یهو سر از خوابم در میاری!
عجیبه.
و من باید بگم، یک لحظه خواب دیدن تو، به تمام دنیا می ارزد...
بالاخره روزی فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچ کس دیگری دوام نیاورده اید.
پل استر
روزهای روشن تو راهه.
مثل خیلی وقت پیش ها، که برای فرار از مشکلات چسبیدم به کارهای جدید، این روزها باز هم عزمم رو جزم کردم که کار جدیدی انجام بدم.
و انجامش میدم.
چند ماه پیش که این کارها رو شروع کردم، شریکم گفت دیر شروع کردی، باید قبل از اینکه پدرت سکته میکرد شروع میکردی تا پدرت کمکت کنه، راست میگفت، اون روز که این حرف رو زد بابا هنوز زنده بود، چند هفته بعد هم که بابا رفت.
این روزها حس میکنم که بابا داره کمکم میکنه، که کارهای جدیدی که میخواستم انجام بدم و کمکش رو احتیاج داشتم رو انجام بدم.
موفق میشم.
مطمئنم.
رکورد نخوابیدن خودم رو شکستم
نه به دلخواه، که به اجبار!
نه به جبر روزگار، به جبر مغز پر کار.
بی خوابی باعث حالت تهوع هم میشه، نمیدونستم!!
الان میتونم بگم که نزدیک 3 روز هست که نخوابیدم.
یه روز دوباره جون میگیرم، پا میگیرم، بلند میشم و رشد میکنم.
یه روز دوباره خورشید زندگی من هم طلوع میکنه.
تو روشنایی و نور، پیش میرم آنچنان بزرگتر میشم که انگشت به دهان بمونی، تعجب کنی که این چجوری دوباره پا گرفت؟!!
من سگ جون تر از اونم که فکر میکنی.
میاد روزی که همه اونهایی که بهم بد کردند و بد من رو خواستن، با حسرت به موفقیتهای بیشتر من نگاه کنند و پشیمون بشن، هر چند دیگه دیر شده برای پشیمونیشون.
میاد اون روز...
این روز بد را با دو قطره اشک معلق در گوشه دو چشمم به پایان میرسانم، به یاد پدر.
.....
بارون میاد، از پنجره دریاچه رو نگاه کردم، یاد بابا افتادم که چقدر این خونه و این پنجره رو دوست داشت ولی دیگه نیست.
رفتم اینستاگرامش، چندتا عکس از نوه هاش بود و خودش، ...
جاش خالیه
روحت شاد بابا
دلخوش به این بودم که امروز، روز خوبیه، امروز روز ماست، روز ما ایرانیا که خیلی غمگینیم،
یه روز خوب و عالی که بدون آلودگی هوا شروع شده بود و بارونی بود. عصر زودتر راه افتادم سمت خونه که فوتبال رو ببینم، ولی... عجب ترافیکی!
تو راه به همکارم که گیر داده بود بیا برای فینال بریم دوبی، گفتم فکر کنم کار درستی کردیم که نرفتیم! گفت چرا؟ گفتم نمیدونم اما حس میکنم قراره ببازیم امروز. گفت نه بابا ژاپن رو هم مثل چین میبریم. گفتم نمیدونم اما احساس میکنم که، نه، قرار نیست ببریم.
خلاصه تقریبا نیم ساعت اول بازی رو بخاطر ترافیک تو ماشین دیدم، بعد هم که ... باختیم. الکی باختیم.
این رویا هم مثل بقیه رویاها دود شد و رفت. شادی، حق ما نیست. خوشبحال اونها که شادن.
بر عکس اون چیزی که بهمون میگن، خدا هم به همه ماها پشت کرده. این حجم از بدبیاری بدون کمک خود خدا غیر ممکنه!
امروز هم بد بود، مثل همه روزها.
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
......
خیلی وقته خوابتو ندیدم، امشب منتظرتم.
تو فاصله خوردن آلپرازالوم و اثر کردنش و خواب، جایی بهتر از اینجا پیدا نمیشه که بیای و گپ بزنی، حتی با خودت.
امروز بعد از چند ماه به دوستی زنگ زدم، کمی باهاش حرف زدم و گفت اون یکی خط رو چند ماهی هست خواموش کردم.
گفتم چرا؟
گفت چند ماه پیش رفتم و دماغم رو عمل کردم، همون شب قبل از بیمارستان با خودم فکر کردم که من دارم میرم بیمارستان و تو کانتکتهای گوشیم پر از آدمهایی هست که همیشه ادعا دارن که دوستم هستند، اما هیچ کدومشون به درد نمیخورن!
هیچ کدومشون حتی اونقدر برای من ارزش قائل نمیشن که منو همراهی کنند، پس اون خط و تمام کانتکتهاش دو زار هم نمی ارزه.
گفتم خب حق داری، اما خیلی هم سخت نگیر، مردم گرفتارن.
گفت اگه گرفتارن پس ادعا هم نکنن.
حق با اون بود.
تماسم که تموم شد یاد زن افتادم.
تقریبا ماهی یکبار یا نهایتا دو ماهی یکبار بخاطر سردرهای میگرنی و افت فشار شدید میبردمش درمانگاه و سرم میزد تا کمی بهار بشه. دیگه متصدی تزریقات باهامون دوست بود، هر بار میرفتیم فقط اون بود که مورد اطمینان بود خواسته ما این بود که اون سرم رو بزنه.
روزهایی که حالش بد بود، حال من هم واقعا بد بود، اما از طرفی احساس غرور میکردم که این منم که بهش رسیدگی میکنم و امیدوار بودم عشق منو به خودش بیشتر و بیشتر بفهمه.
چقدر هم فهمید!
اونقدر فهمید که تونست خوب آسیب فراموش نشدنی بزنه.
حتما میدونید که بیشتر ضربه ها از نزدکیترین آدمهاست، چون غریبه ها رو حواسمون رو جمع میکنیم.
خواب داره میاد، یواش یواش، بدم نمیومد اگه شرایط مهیا بود و این خواب ابدی میشد.
......
بدرود
کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی
نامِ کوچکی تا به مهر آوازش میدادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگیست
و بر سکّوبِ وداعاش به زبان میآوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهیِ آهی
که در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولاد
به لبجُنبهیی بَدَل میشود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفتهیی شنیده پنداشته.
احمد شاملو