یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

بعد از مهری(۲)

خاکسپاری چی میتونه برای گفتن داشته باشه، جز غم و گریه و افسوس؟ جز خداحافظی تلخ با جسم کسی که دوستش داشتی و دیگه نیست؟

جز دیدن چهره ای زیبا برای آخرین بار؟

من هم شانس این رو داشتم که چهره زیبای مهری رو برای آخرین بار ببینم. با چشمانی برای همیشه بسته، اما باز هم پر از زیبایی و جذابیت.

آخ، مهری، هیف تو بود، کاش اینقدر زود نمیرفتی. این جمله ای بود که در لحظه دیدن صورت مهری برای آخرین بار به زبون آوردم. 

کسانی بودند که نزدیکان مهری رو آروم کنند و زیر بقلشون رو بگیرند تا بتونن روی پا وایسن، اما کی بود که تو اون لحظه من رو که از درون داغون داغون بودم رو آروم کنه؟ اصلا مگه کسی تو اون لحظه حال منو میدونست؟ قطعا نه!

الان که چند روز از اون روز لعنتی گذشته، باز اومدم اینجا پیشت، تا برات تعریف کنم از اون روز. البته که تو خودت اون روز اینجا بودی و میدیدی. میدیدی که دارن جسمت رو زیر این خاک ها میزارن، میدیدی که حال همه داغونه، میدیدی که چقدر آدمها عزادار تو بودن. ولی ما تو رو نمیدیدیم مهری عزیزتر از جان.

راستی، اون بطری شرابت رو هم که نصفه مونده بود تا بالاخره یه روزی با هم تمومش کنیم رو برات آوردم. نمیدونم الان دیگه خبر داری اونطرف چه خبره یا نه، نمیدونم حالا که بیشتر میدونی، هنوزم دلت میخواد این شراب رو با هم بخوریم یا نه، اما من رو قولمون هستم. پس با هم مینوشیمش.

گیلاس اول رو مینوشیم به سلامتی ه .... 

صادق خواست به عادت همیشه بگه به سلامتی تو، که دید دیگه تویی نیست که بخواد سلامت بمونه! دردش گرفت از اینکه دیگه نمیتونه بگه به سلامتی تو. بغض کرد و با بغض گفت: آخ مهری، آخ مهری، چرا آخه؟ من الان چی بگم برای این پیک؟ این گیلاس رو مینوشیم به سلامتی عشقمون! سر عشقمون سلامت...

صادق جرعه ای از گیلاس رو توی دهنش نگه داشت و گیلاس مهری رو تا نیمه ریخت روی خاک دقیقا زیر عکس مهری که هنوز با چسب به تیکه بلوک بالای قبر چسبیده بود. آخه مهری عادت داشت گیلاس شرابش رو زیاد زیاد بنوشه!

نمیدونم اینجوری بهت میرسه یا نه، اما آرزو میکنم الان اونطرف بهشتی باشه و تو اونجا باشی و مست از شراب بهشتی! البته، الان پیش من باش، همینجا، روبروی من بشین و با هم بنوشیم و به حرفهام گوش کن. باشه؟

باشه عزیزم.

قربونت برم. مرسی که حرفمو گوش میکنی، هنوز هم.

خب آخه اون موقع که زنده بودم که خیلی گوش نمیکردم، دیدم بزار الان یه کم حرفتو گوش کنم بچه مون سرخورده نشه.

هاهاها، هنوزم شوخی میکنی؟ دمت گرم بابا. اوضاع خوبه اونجا؟

نه دیگه، قرار شد تو حرف بزنی و من گوش کنم. پس بازم بنوش و برای منم بریز و حرف بزن، باشه؟

قبول! پس اینبار به سلامتی روحت که الان روبروی من نشسته و داره به حرفهام گوش میکنه، خوبه؟

آفرین، حالا شد، قبول، من هنوزم سلامتی لازم دارم!

صادق دوباره جرعه ای نوشید و کمی از گیلاس مهری رو خالی کرد روی خاک.

مهری، درد داشت؟ لحظه مردن  و میگم.

نه صادق، سوال نپرس ولی، تو حرف بزن.

آخ راست میگی، باشه. من حرف میزنم. ولی خب تو که همه چیو میدونی؟ ولی باشه، دوست دارم بازم بگم. اولا که دلم خیلی برات تنگ شده. برای بوسیدنت، برای دیدن روی ماهت، برای...

خب من که الان اینجام، ببین منو دیگه! بوسیدن رو هم ....   هاهاها نه تو رو خدا نخوای اینجا منو ببوسی که بقیه اگه ببینن قطعا یا جیغ میزنن و فرار میکنن یا میان میبرنت تیمارستان. 

هاهاها. باشه، پس شب که تو خونه تنها بودم بیا، حله؟

هاهاها، تو ول کن نیستیا؟!! به روح منم میخوای تجاوز کنی! هاهاها

هاهاها، خدا بگم چیکارت نکنه مهری، خب باشه بابا، بازم نیا! زنده بودی که نیومدی، الانم نیا. پیک بعدی به سلامتی روح شادابت!

زنده که بودم، روحم اینقدر شاداب نبود، یادته که؟ همش ناراحت بودم که چرا این همه عاشق دارم که به درد نخورن!

بله خانم زیبا، بله، خوب یادمه، دق که ندانی چیست گرفتن، تو ای خانم زیبا!

والا فعلا که من دق کردم و مردم و شماها همتون سر و مر و گنده!

حالا تو هم همش یادم بنداز مردیا! بیخیال شو دیگه مهری بزار این شراب و بخوریم بره دیگه.

باشه بابا، اصلا من حرف نمیزنم. شما بفرمائید آقای نویسنده!

خب جونم برات بگه که الان حالم بهتره، میدونی چرا؟

چرا؟

گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم، چه بگویم چو بیایی، غم از دل برفت!

اصل شعر رو یه کم تغییر دادیا، ولی بازم قبوله. آفرین قشنگ بود دیوانه!

دیوانه؟ چرا بهم میگی دیوونه؟

قرار شد سوال نکنیا، اما خب آخه کدوم آدم عاقلی میاد میشینه سر قبر یکی و با خیال روحش شراب میخوره؟!!

خیال؟! کی گفته خیال؟! تو واقعیت محضی، تو واقعی ترینی!

باشه بابا، اصلا تو عاقل،  پس پیک بعدی رو من میگم به سلامتی کی. اینو به سلامتی عقل نداشته تو ... هاهاها

باشه، قبول، به سلامتی عقل نداشته من.

صادق دوباره نوشید و کمی ریخت روی خاک!

صادق خان، لامصب نریز اینا رو روی خاک، بخورش بلکه یه حالی بهت بده. من که اینجوری چیزی بهم نمیرسه که. تو مست شو من بیشتر حال میکنم. بعد هم‌ می ریزی زمین مورچه ها رو مست میکنی داستان میشه این وسط! حتما بعدش هم میخوای قصه مورچه مست سر قبر مهری رو بنویسی!

باشه، قبول، یه جرعه از گیلاس خودم برای خودم، یه جرعه از گیلاس تو میخورم برای تو.

آفرین، ولی مال منو سر بکش! بلدی که؟

به سلامتی مورچه های سر خاک مهری.

......

مکالمه صادق و مهری، یا بهتر بگم روح مهری، یا شاید هم تصور خیالی از روح مهری، تا نزدیک غروب ادامه پیدا کرد. شبهای قبرستون ترسناک و سرد و دلهره آوره، اما صادق، نه ترسی داشت و نه سردش بود و نه خسته. تا اینکه دو تا سرباز اومدن بالای سرش و یکیشون دستش رو گذاشت روی شونه صادق و گفت: آقا، حالتون خوبه؟

سرباز دوم گفت: بازم یه مست دیگه!

سرباز اول گفت: آقا پاشو کمکت کنیم، شبها نمیشه کسی اینجا بمونه. پاشو نه برای خودت دردسر درست کن‌ و نه ما. 

صادق گفت: من‌خوبم، خوب خوبم.

سرباز دوم گفت: بله، کاملا معلومه! حاجی ما خودمون شبها اینجا جرات نمیکنیم باشیم شما چجوری جرات میکنی تنها؟

صادق گفت؛ من‌که تنها نیستم!

سرباز دوم گفت: بفرما، نگفتم مسته؟ پاشو بریم مگرنه به زور میبرمت. 

هر دو سرباز زیر بقل صادق رو گرفتند و بلندش کردند، چند قدم که رفتند، صادق دیگه خودش رو پاش وایساد و رفت سمت ماشین و سوار شد و روند سمت خونه.

چه ترانه ای بیشتر از سلام آخر احسان خواجه امیری میتونست اشک صادق رو تا خود مقصد و حتی تا لحظه خوابیدن جاری کنه؟

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به دل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

بعد از مهری(۱)

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ......

وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ......

وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا .....


صدای عبدالباسط که از توی اسپیکر نصب شده تو حجله پخش میشد، کل کوچه رو توی حال و هوای غم و مرگ فرو برده بود. هوا سرد بود کمی مه آلود، اما بیشتر بخاطر وارونگی هوا، کل شهر رو لایه ای ذخیم از دود گرفته بود. دقیقا دو روز و ۱۷ ساعت از رفتن مهری گذشته بود.

تو این دو روز و ۱۷ ساعت، خواب که هیچ، نفس کشیدن راحت هم از خانواده مهری و دوستهاش، رخت بر بسته بود و رفته بود.

صدای گریه و شیون مادر مهری یک بند از توی خونه سکوت سرد زمستانی کوچه رو میشکست. پدر مهری، تو این دو روز و ۱۷ ساعت، به اندازه بیست سال پیر شده بود.

برادر یک بند گریه میکرد و افسوس لحظاتی رو میخورد که میتونست رابطه بهتری با مهری میداشت، ولی نداشته بود.

برادر زاده با وجود اینکه سعی کرده بودند ازش پنهان کنند که چی شده، چیزهایی حالیش شده بود و بی تابی میکرد.

صادق توی ماشین که دقیقا جلوی حجله پارک شده بود نشسته بود و هر از گاهی اشکی که از گوشه چشمش جاری میشد رو پاک میکرد. از تو دل اشکها تصویر مهری رد میشد و وارد چشمهای صادق میشد. مثل این بود که مهری از توی استخر آب داره به بالا و به صادق نگاه میکنه. تصویری زیبا با لبخندی زیباتر. عکس مهری خیلی زنده بود، اما خودش....

عکاس وقتی داشت این عکس رو میگرفت، حتی یک درصد هم فکر نمیکرد که این عکس قراره روزی روی حجله مرگ نصب بشه!

عکاس کی بوده یعنی؟ چه کسی عکس به این زیبایی از مهری گرفته؟ از توی عکسش هم عشق میریخت بیرون!

عکاس احتمالا یا پرویز بوده یا مهدی! 

اگه پرویز بوده، از عشقش عکس گرفته و بعد طوری زندگی رو پیش برده که جدایی تنها راه رهایی مهری بوده و بعد از طلاق هم مسیر زندگیش افتاده به مهدی و ....

اگر هم مهدی عکاس بوده از عشقش عکس گرفته و بعد کاری کرده که آخرش مرگ مهری رو رغم زده!

توی قصه ها، همیشه استعاره ها وجود داشتن! مهدی، مهری رو توی این قصه کشته، حالا این کشتن واقعی بوده یا استعاره؟!!

صادق، غرق در این افکار و چشمش قفل روی عکس مهری، ناگهان توجه ش به روبرو جلب شد.

سه نفر داشتن میومدن سمت حجله. یک مرد و یک زن در جلو، و پرویز هم با کمی فاصله در پشت سرشون. برادر پرویز و مادرش جلو میومدن. اومدن و نگاهی به حجله انداختند و وارد ساختمان شدند، اما پرویز ایستاد. چشم دوخت به عکس مهری. همونجا وایساد و احساس میکردکه خوابه! 

باور نمیکرد چیزی رو که میدید. باور نمیکرد عکسی که با عشق گرفته بود، بشه عکس روی حجله مرگ!

پشیمون بود، خیلی زیاد، اما پشیمونی مگه فایده ای داشت؟! 

الان دیگه ۲ روز و ۱۸ ساعت از رفتن مهری گذشته بود. امروز قراره که مراسم خاکسپاری انجام بشه. بعد از کلی دوندگی، بالاخره بازپرس ویژه قتل و پزشک قانونی اجازه خاکسپاری رو صادر کرده بودند. با وجود شرایط کرونا و تعطیلی بخاطر آلودگی هوا، جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بودندتا حرکت کنند به سمت بهشت زهرا. جمعیت سوار ماشین هاشون شدند و راه افتادند. صادق هم ماشین رو روشن کرد و دنبال بقیه ماشین ها حرکت کرد.

توی مسیر به این فکر میکرد که عشق به مهری، حالش رو خوب کرده بود و اونو از حال بد و معلق عشق قبلی خارج کرده بود. به این فکر میکرد که مهری بود که به دادش رسیده بود. عشق به مهری. به این فکر میکرد که این عشق رو باید زنده نگه داره، حتی اگر معشوق دیگه زنده نیست!

ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
 برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت